X
تبلیغات
نظریه های جامعه شناسی - نظریه های مارکسیستی
شبکه علمی پژوهشی بررسی نظریه های جامعه شناسی در طول تاریخ و دوران معاصر

سه پارادایم غالب در جامعه شناسی

تاليف واقتباس : احمد صادقی

چکیده:این مقاله بحثی است در متدولوژی معرفت شناسی در سطح کلان، و در سطح خاص مبحثی در مورد دو رویکرد یا پارادایم در جامعه شناسی که دارای دو باور متناقض در بکارگیری دو روش متفاوت در مطالعه و تحقیق در باب پدیده های اجتماعی دارند، و رهیافت دیگری که در انتقاد به به این دو رهیافت در بررسی پدیده های اجتماعی پدید آمد. از دیدگاه رهیافت یا پارادایم(پوزیتیویستی)، تفاوتی در روش تحقیق پدیده های طبیعی و پدیده های اجتماعی وجود ندارد. به عبارتی، در جهان یک نوع از پدیده ها وجود دارد وآن هم پدیده های طبیعی است، لذا یک روش تحقیق برای رسیدن به دانش علمی در مورد این پدیده ها وجود دارد و آن روش علمی است. از طرفی پارادایم دیگر(تفسیرگرایی) معتقد است پدیده های فرهنگی و اجتماعی مقوله ای کاملا متفاوت با پدیده های طبیعی است، لذا این تفاوت بنیادی موضوع، مستلزم بکارگیری روش یا روش های متفاوت برای تحقیق است. از تمایزات اساسی ای پدیده ها سیال بودن آن، خلاقیت، آزادی عمل(اختیار) و آگاهی موجودات انسانی است. بنابراین نمی توان انسان ها را مانند پدیده های فیزیکی یا مواد شیمیایی مورد بررسی و تحقیق قرار داد. این گفتار در صدد مقایسه خطوط کلی این دو رهیافت بوده، و در نهایت نشان می دهد امروزه علیرغم دو دیگاه بظاهر متناقض این دو رهیافت، مرز قاطعی میان پارادایم اثبات گرایی و تفسیری، تحقیق کمی و کیفی و جامعه شناسی محض و کاربردی وجود نداشته، و اکنون محققان اجتماعی در تحقیقات خود از روشها و تکنیک های هر دو رهیافت بهره جسته و حتی  در این که انفکاک و تمایز میان این روش ها تنها در سطح انتزاعی امکانپذیر است، تردید ندارند. 

برای مشاهده بقیه متن به ادامه مطلب بروید ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/08/24ساعت   توسط مدیریت موقت وبلاگ : احسان رسولی نژاد  | 

فهرست مطالب:
مقدمه          
1.زندگینامه کارل مارکس    
2. هستی شناسی    
3. روش شناسی        
4. ایستایی شناسی   
5. پویایی شناسی      
6. ریشه یابی نظریه مارکس    
7.منابع          

مقدمه
برای بررسی همه جانبه هر نظریه پردازی نیاز است که زندگی نامه و پیشینه اجتماعی ، هستی شناسی، روش شناسی، ایستایی شناسی و پویایی شناسی آن نظریه پرداز را بررسی کرد تا بتوان آن نظریه پرداز را در وادی واقعیت شناخت و بتوان نظریه های وی را ریشه یابی یا اصلاح یا تلفیق کرد. حال که قصد داریم که نظریه مارکس را بررسی کنیم نیاز هست که زندگی نامه، هستی شناسی، روش شناسی، ایستایی شناسی و پویایی شناسی این نظریه پرداز را شرح دهیم .


1.زندگینامه مارکس : (1813-1888)
کارل ماکس در خانواده ای پرورش یافت که تعصبات مذهبی چندانی نداشت. خانواده وی در اصل از روحانیان یهودی بودند.  اما پدرش مسیحی و حقوقدان و مادرش هلندی بود و در محیطی متولد و بزرگ شد که احساسات میهنی چندانی نداشت. کارل ماکس در ترو در ایالت پروس به دنیا آمد. تحصیلاتش را در دانشگاه بن و دانشگاه برلن به پایان رسید. مدتی نویسندگی روزنامه رینیش زیتونگ را در کولونی به عهده داشت. اما چون در 1843 از طرف حکومت توقیف گردید، این شهر را ترک کرد و مدتی در پاریس و بروکسل زیست. در 1848 در آغاز عملیات انقلابی به کولونی بازگشت و به نوشتن روزنامه رینیش زیتونگ نوین پرداخت. در 1849 از پروس اخراج گردید. از آنجا به لندن رفت و در این شهر مقیم گشت و تا پایان عمر در تکامل فلسفی فرضیه سوسیالیسم تلاش کرد و احساسات مردم اروپا را برای انجام اصلاحات اجتماعی با انتشار عقاید  سوسیالیسم تحریک و تعریض نمود. در 28 سپتامبر 1835 در میتینگ لندن، تشکیل مجمع بین المللی کارگران را پیشنهاد کرد. در 1869 به لیب نخت و معاونان او در تاسیس حزب سوسیال دموکرات کارگران کمک نمود.
اثر مهم ماکس کتاب سرمایه در 3 جلد می باشد که در سالهای 1867 و 1885 و 1895 منتشر گردید، که البته انگلس همکار و دوست وی به تکمیل این کتاب مهم پرداخت و این کتاب به انجیل کمونیسم معروف می باشد. اعلامیه حزب کمونیست "مانیفست کمونیست " را در 1847 منتشر ساخت که به این اثر اعلامیه استقلال کارگران نیز گفته می شود. برخی کارل ماکس را موجد و موسس سوسیالیسم جدید می پندارند.

کارل ماکس 30 سال آخر عمر خود را در نهایت تهی دستی گذرانید و سه فرزندش از شدت گرسنگی در گذشتند بی آنکه پدر فیلسوف آنها بتواند کودکان معصوم خردسال را از مرگ برهاند. گویند پول کفن و دفن یکی از بچه ها را یک نفر فرانسوی مقیم لندن پرداخت . شاید سوزش شدید همین بی چیزی  و تهی دستی بود که کارل ماکس را به پدید آوردن نظریه ها و فرضیه های دینامیک مارکسیسم کشانید و پس از وی سبب شد که نهضت کمونیستی در بسیاری از نقاط جهان پدید آید. مرگ فرزندان چندان مارکس را بسیار متاثر کرد و نامه ای، به لاسال نوشت: "باکون می گوید که مردان صاحب ارزش واقعی روابط بسیار با طبیعت و جهان دارند و به قدری موضوعات قابل توجه در در نظر ایشان است که به سهولت بر هر نوع اندوه و خسارت غلبه می کنند، اما من در زمره چنان مردان ارجمند نیستم.  مرگ کودکم اعماق قلب مرا آنچنان تکان داد و مغز مرا جنان متلاشی کرده است که من حس می کنم که این مرگ تازه به وقوع پیوسته و امروز روز اول آن است." مارکس به بچه ها علاقه فراوان داشت و در محله ای که در لندن می زیست به بچه ها شیرینی می داد و آنها بدو بابا مارکس می گفتند. مارکس با آشنایی جمعیتی از کارگران متشکل انگلیس در لندن آشنا شد همچنین انگلس او را با دسته ای از کارگران آلمانی که در لندن کار می کردند آشنا ساخت و همین آشنایی ها و تماس ها شاید در پدید آمدن فکر مرام کمونیسم بی تاثیر نباشد.
دور نمایی از زمان مارکس
قرن نوزدهم دستخوش انقلابات و تحولات فراوان گذشته بود و هنوز از انقلاب کبیر فرانسه و انقلاب آمریکا و ده ها جنبش آزادی خواهی دیگر لبریز بود. علاوه بر این در این قرن استثمار و استعمار به درجه کمال از خشونت خود رسیده بود و صاحبان صنایع در کشورهای صنعتی مخصوصا در انگلستان با اعمال زور و رفتارهای غیر انسانی نسبت به کارگران، در پی کسب سود بیشتر بودند. از هر سوی در ممالک اروپا و آمریکا فریاد آزادی خواهان بشر دوست بلند بود و کارهای حکومت ها و ثروتمندان را به شدت مورد انتقاد قرار می دادند.  در این گیر و دار یک نفر که بیش از همه با مشاهدات عینی فراوانی سخت آزده خاطر گشت، دست به کار شد و افکار خود را با استفاده از تجربیات چندین ساله مدون کرد. مارکس برای پدید آوردن اثر مهم و معروفش 18 سال روزی 16 ساعت کار و مطالعه می کرد و از منابع رسمی و علمی و موزه های بریتانیا استفاده می نمود و نتیجه  آن هم کتاب معروف سرمایه شد.
بیانیه کمونیسم: (مانیفست کمونیست)
مارکس بعد از تبعید از آلمان و فرانسه در سال پر جنجال 1848 که انقلابی خونین در فرانسه آغاز شده بود به پاریس بازگشت و مرامنامه کمونیسم manifest  را با همکاری انگلس در جزوه ای منتشر کرد که با استقبال فراوان روبرو شد. این بیانیه با این جملات پایان می یابد: "کمونیست ها نیازی ندارند که افکار مقاصد خود را پنهان کنند. آنان آشکارا اعلام می دارند که یگانه راه رسیدن به هدفهایشان متلاشی کردن نظام معاصر از طریق اعمال زور است. بگذار بگذار که طبقات حاکمه در آستانه انقلاب کمونیستی به لرزه در آیند. کارگران چیزی ندارند که از دست بدهند. مگر زنجیر هایشان را. آنان تمامی جهان را بدست می آورند. کارگران جهان متحد شوید".
مارکس در عرض چندین سال کوشش در تشکیل جامعه بین الملی مردان کارگر در سال 1846 سهم عمده ای داشت که امروزه به سازمان بین الملل اول معروف است و مقصود موسسات چنین سازمانی این بود که کارگران جهان در یک سازمان جهانی بود و مارکس همه اعلامیه ها، مقررات و برنامه ها و خطابه های آن را فراهم کرد. اما این سازمان به واسطه بروز دو دستگی در سال 1871 منحل شد و پس از چندی سوسیالیست های ممالک غربی سازمان بین الملل دوم را به وجود آوردند و کمونیست ها سازمان بین الملل سوم (کمینترن) را تأسیس کردند.

روش فلسفی مارکس:
مارکس از روش علمی تکامل که داروین در علوم طبیعی اعمال کرده بود در تالیف و بنیان افکار خویش استفاده کرد و به این جهت خیلی مورد توجه عده ای قرار گرفت. مهمترین کار مارکس را که طرفدارانش در زمینه مطالعه اقتصادیات و تاریخ و سایر علوم اجتماعی ذکر کرده اند، تکمیل اصل ماتریالیسم دیالتیک است.مارکس روش دیالک تیک را از از هگل فیلسوف آلمانی اخذ کرد و اساس این روش این است که در این جهان همه چیز دائما در تغییر و تحول است. پیشرفت و تکامل نتیجه عمل و عکس العمل نیروهای متضاد و تاثیر متقابل آنها در یکدیگر است. بنابراین مثلاً ، تضاد انقلاب آمریکا و سیستم استعماری بریتانیا موجب پیدایش ممالک متحده آمریکا گردید. درباره این مرد انقلابی، دوسته نزدیکش انگلس که در عین حال کمک های مالی فراوان و همکاری های بسیار به مارکس می کرد و مریدش به شمار می رفت، بر سر تابوت مارکس چنین گفته بود: "مارکس قبل از هر چیز یک فرد انقلابی بود و آرمان بزرگ زندگیش این بود که در هر نهضتی که برای سرنگون ساختن جامعه سرمایه داری و تشکیلات دولتی وابسته به آن آغاز می شود" (احمدی، باتب، سال 1380،مارکس و سیاست مدرن، تهران، نشر مرکز).

2.هستی شناسی:
هرکدام از نظریه پردازان دارای هستی شناسی مختص به خود هستند مارکس هم به عنوان نظریه پرداز از این لحاظ استثنا نیست.
مارکس در روزهای جوانی با نظریه ایده ئالیسم آلمانی و با آشنایی تمام با وحدت وجود اسپینوزایی و متون دینی بادیدی شاعرانه و فلسفه ای انسان  گرایانه به تاریخ نگاه می کرد.
به همین خاطر نه ایده ئالیسم و ماتریاسیم هیچ کدام نتواسته تشریحی کامل برای کارهای مارکس فراهم آوردند مارکس هگل ایده ئالیسم را به خاطر وارونه نشان دادن جهان متهم و هگلیان راست را به خاطر محافظه کاری و ماده گریانی چون فویر باخ را سرزنش می کند. در اندیشه های مارکس جوان رگه های انسان برای بسیار شدیدی دیده می شود در این زمان مارکس در اثرش به دیالکتیک  تک اسلوبی بیشتر توجه می کند اما به تدریج به فهم دیاکتیک چند اسلوبی به نظریه تحلیلی در باب مدرنیته و جوامع مدرن راه پیدا می کند.
از دیگر متفکران که برروی مارکس تأثیر داشتند هگل، باخ اوفن، مورگان و اسپینوزا هستند که هر کدام به نوعی بر مارکس تأثیر داشتند.
مارکس معتقد است که انسان از نظر روانشناسی دارای دوبعد یکی کشش های ثابت که علی رغم تفاوت انسان ها در طول تاریخ پایدار هستند ، مثل میل به غذا خوردن و نوشیدن . و دیگری کشش های ناپایدار که بنابه موقعیت و شیوه تولیدی جامعه تغییر می یابند ، مثل میل به مصرف که در جوامع سرمایه داری بنابه موقعیت جامعه افراد به جمع کردن پول و یا مصرف کردن گرایش دارند.

+مارکس نظام عزیزی را در انسان کرده و معتقدات که انسان عزیزی ندارد و حیوانات به این خاطر که خود آگاه نیستند دارای غریزه هستند مثلاً خانه سازی و معماری انسان بر اساس تجربه و آگاهی است و غریزه در آن نیست. ولی خانه سازی زنبور عسل نمونه ای از رفتار غریزی است که خود آگاهی در آن وجود دارد به همین دلیل مارکس تفاوتی دوست بین کنش های انسان و الگوهای عزیزی در حیوانات قائل می شود.
گرچه مارکس جامعه شناس عین تر است ولی این عین گرایی به این معنی ست که فلسفه مارکس ماده گرا باشد به همین خاطر مارکس به جای اینکه از منظر فرهنگ و رو مساحت به بررسی جامعه بپردازد از انسان در حال کار شروع می کند و شرایط می کند و شرایط مادی و اجتماعی جامعه یا هستی شناسی آدمی را از مهمترین عناصر قابل مطالعه می دارند.
آن چه مارکس از هگل می گیرد بیشتر به دیاتیک و عناصز داخلی آن باز می گردد یعنی منطق دیالکتیکی مثل که شامل سه مرحله تز، آنتی تر و سنستز می شود اما وی ایدئولوژی خود رااز مگل نمی گیرد. مارکس معتقدات که فلسفه هگل به جای اینکه روی پایین بایستد روی سرش ایستاده است یعنی هگل به جای اینکه فلسفه را از جهان مادی یا عینی شروع کند از ذهن شروع کرده است به همین دلیل فلسفه هگل وارونه است به همین دلیل جامعه شناسی او به جامعه شناسی مادی شهرت پیدا کرده است. او هیچ گاه ماتریالیسم را به معنای فلسفی آن به کار نبود. اصطلاح ماتریاسیم تاریخی یا ماتریاسیم دیالکتیکی بعد ها از سوی طرفداران وی به ویژه انگلس به نظریات او اضافه شد. مارکس در زندگی خصوصی خود بر باور و قرائتی ویژه از مسیحیت باقی بود به تحلیلهای مادی و عینی باور داشت یعنی مطالعه جامعه و آدمی بر اساس معیشت اقتصادی این دیدگاه به نظر انسان گرایی دوران جوانی مارکس اضافه توجه به همین دلیل برخی از مفسرین جامعه شناس معتقد به دو مارس جوان و پیر هستند البته این نظر توسط باتامور و فروم رد شده است. مارکس در زندگی شخصی خود فردی مذهبی، در باور به سرنوشت آدمی انسان گرا و در تحلیل علمی خود عینی و نبیت گرای بود.
دختر،پسر و همسر مارکس به دلیل فقر اقتصادی و مارکس فوت شدند اتفاقی نه برای مارکس گران بود. مارکس بدون کمک و چشم داشت به قدرتمندان زمانه عمر خود را در تبعید و عزمت و جابه جایی مسیری نمود او مفهوم فقرا با تمام وجود حس کرد و پیامد آنرا تجربه نمود ولی با این همه مشکلات برای زندگی دینوی و رهایی کردن خود تسلیم قدرتهای حاکمه نشد و همیشه در پی پاسخی بود برای حل مشکل فقر همگان بود راهی که بتواند با آن مثل حضرت مسیح و نیز مردان اسلامی شود و نه الزاماً بر خورد و رودر روی شدن با (آنها تنهایی، حسین ابوالحسن، سال 1389، درآمد بر مکاتب و نظریه های جامعه شناسی، مشهد، نشر مرندیز).
3. روش شناسی:
روش مطالعه مارکس در فلسفه اجتمایی و تاریخ بر اساس نکات هستی شناسی و روش دیالکتیک چند اسلوبی بر چند مورد خاص تأیید دارد:
1- نخست در مطالعه تاریخ و ساخت اجتماعی جوامع به فرآیند عین و رود انسان در کار و انگیزه های واقعی و عین روزمره ی آنها پرداخت و بر اساس این چنین فرآیندی انگیزه های مطالعات را پی نمود.
2- جهان واقع بر اساس دو نیروی متضاد یعنی نیروهای تولید و روابط تولیدی در کنش متقابل اند در روش شناسی دیالکتی مارکس روابط تولیدی به عنوان نیروهای تولیدی به عنوان آنتی تر و تغییر و تحولات تولیدی سنتز نامیده می شود تضاد بنیادی در نظری دیالکتگی مارکس به تضاد نیروها و روابط تولیدی برخی مورد که این تضاد ممکن است به شکل تضاد طبقاتی و تضاد میان عناصر موجود در شیوه های تولیدی متبلور شود پس شناخت جامعه بدون توجه به واقعیت قشر بندی درست نیست.
3-فرآیند ورود انسان در کار مبتنی بر قشر بندی هنگامی قابل مشاده است که تضاد و نشان دهد و این با بهره گیری شیوه ارزش دیالکتیک یم اسلوبی همگی ممکن است.
4-بنا بر این حرکت تاریخ باید با رجوع مستقیم به هر جامعه صورت گیرد و قوانین خاص و ویژگی هر جامعه و با روش مشاهده بی واسطه ، مستقیم و استقراری مطالعه نمود، و سپس قوانین خاص را از پرتو قوانین عام تاریخ تفسیر کرد به این دلیل روش مارکس فرمول جهان شمول برای رشد فردا آینده تاریخ جامعه پیش بینی نمی کند و آنچه قابل پیش بینی است حرکت تمام و کلی تاریخ است که به سوی جامعه بی طبقه میسر می کند.
5-زندگی عملی در فقر خود نوعی مشاهدهی مشارکتی برای مارکس بود و بهتر از همه می توانند مشکل فقر، سرمایه و تقابل دیالکتیکی آنها را درک کند.
6-دیالکتیک مارکس حرکتهای تزرو آنتی تزرا با چهار اصل حرکت و تغییر، کنش متقابل، تکوین و کیف و نفی نفی تیین می کند.
7-مارکس در تیین فرآیند بیگانگی و نیز در شرح چگونگی تحول سرمایه داری به سوسیالیسم در کشورهای انگلیس و آمریکا ناکزیر از اسلوبهای دیاکیتیکی تازه ای استفاده کرد که با منطق تک اسلوبی هگلی سازگار نبود پس مارکس بدون شناخت و کاربست منطق تک اسلوبی به کشف اسلوب و نیز به نام اسلوب مفلوج و اسلوب تکمیلی پرداخت ما امروزه در دیاکتیک شناسی مدرن اسلوب به کار رفته در میکانگی و اسلوب مفلوج و اسلوب به کار رفته در شرح تحویل سرمایه داری به سوسیالیسم در آمریکا و اروپا را اسلوب تکمیلی می نامیم (تنهایی، حسین ابوالحسن، سال 1389، در آمدی به مکاتب و نظریه های جامعه شناسی، مشهد ، نشر مرندیز).
4.ایستایی شناسی اجتماعی:
به نظر مارکس اولین مقوله جامعه شناسی، یا آنچه او در فلسفه سیاسی می خواند انسان است ولی برا شناخت و تعریف انسان بایستی به انسان در کار یا انسان در موقعیت مادی رجوع کرد. در نظریه مارکس انسان به معنی کننده کار مطرح است چون تنها موجودات است که می داند کار می کند. کار انسان آگاهانه و از پیش طراحی شده است ؛ به عبارتی انسان در کار است که انسان می شود ورود انسان به فرآیند به نوعی فرآیند اجتماعی شدن انسان را نیز می سازد. مارکس فرآیند تولید را مبنای مطالعه قرار می دهد چون تنها در این فرآیند است که انسان ناگزیر در موقعیت قرار و مجبور است که کار کند و تولید نماید فرآیند تولید فرآیند مکانیکی نیست زیرا خود آگاهی و انسان در این فرآیند حاصل می شود به همین دلیل است که هر گونه نوسانی در این پدیده به وجود آوردندهای بیگانگی است.
تفکیک مارکس بین نظام کار زنبور عسل و نظام اجتماعی اقتصادی جامعه انسانی قائل می شود نشانگر همین قضیه است که کار انسان توام با آگاهی و طراحی است. و پژوهشگر بر اساس مسائل عینی مثل اینکه منبع انسان به زندگی خویش می پردازد و زندگی در کار فرآیند تولید برای او چه معنایی دارد و مسائلی از این قبیل مسائل اجتماعی و بررسی می کند.
تحلیل مارکس تا اینجا با بسیاری از جامعه شناسان هماهنگ است اما آنچه در دیاکیتک شناسی مهم است اصل دوم یعنی مفهوم تأثیر متقابل است، یعنی زیر ساخت و رو ساخت به عنوان عناصر و یا کیتیکی شیوه تولید در هم و بر هم تأثیر گذار هستند و بدین ترتیب این نظر وی که شرایط اجتماعی و شعوراجتماعی را تعیین می کند به معنای دیاکیتیکی آن بایستی فهمیده شود یعنی تاثیر متقابل نه تاثیر مکانیکی و یک جامعه زیر ساخت و رو ساخت.
عناصر زیر ساخت و رو ساخت فرآیند کار:
زیر ساخت جهان شرایط مادی یا هستی اجتماعی است عده ای به اشتباه فکری می کنند که این فکر مشخصه ماتریسم تاریخی یا ماتریسم دیالکتیکی است مارکس شرایط مادی زندگی را مهم متلق می کند وی بر این است که انسان قبل از آنکه فکر کند قبل از آنکه بخوابد و تحصیل کند باید نیازهای جسمانی اش برآورده شود بنابراین انسان را باید در شرایط مادی زندگی این مطالعه کرد بنابراین اولین مقوله جامعه شناسی مارکس انسانی است که بر اساس آگاهی عمل می کند تا نیازهای خود را برآورده کند از این روی کار انسان مهمترین مسئله اجتماعی است از طرفی کار نیز تنها با وجود انسان آگاه ممکن می شود. بدون انسان و بدون آگاهی او کار وجودی خارجی نخواهد داشت.
مقوله کار با انسان و طبیعت و ابزار در رابطه تنگا تنگ است انسان ناچار است که منابع طبیعی و حیاتی را بشناسد .احتیاج به وسایلی دارد و از طرفی این وسایل یا ابزار را بایستی با آگاهی تولید کند این سه عنصز انسان ، طبعیت و ابزار که بر آگاهی آدمی استوار هستند شرایط مادی یا هستی اجتماعی زندگی بیشتر را می سازند این مجموعه در اصطلاح مارکس نیروهای تولیدی هستند با تاثیر متقابل مجموعه ای را می سازند که منجر به شکل گیری ساختی نیروهای تولید به نوبه خود تعیین کننده شرایط زندگی و شاخص های رو ساختی هستند بنابر این باور می توان زیر ساخت و با نیروهای تولید را حرکت دهنده دانست ...

محقق : ل. نصری   بازبینی و اصلاح : میم . الف .  امجدیان      استاد مربوطه : دکتر تنهایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/02/15ساعت   توسط مدیریت موقت وبلاگ : احسان رسولی نژاد  | 

« برنشتاين » صاحب فرضيه تعديل ماركسيسم ،و تاکيد بر پياده کردن تدريجي و مرحله به مرحله سوسياليسم است .

ادوارد برنشتاين Eduard Bernstein صاحب فرضيه تعديل ماركسيسم 18 دسامبر سال 1932 در 82 سالگي در گذشت . كمونيستها تا زمان فروپاشي شوروي برنشتاين را يك تجديد نظر طلب مي خواندند كه اينك راه او را در پيش گرفته اند.

برنشتاين، يك روزنامه نگار آلماني بود ، که نخست از پيروان سرسخت ماركسيسم (سوسياليسم علمي) بود و آن را تنها راه نجات بشر از بدبختي، غم، جنگ و تباهي مي دانست و با اين افكار چون نتوانست در آلمان به كار روزنامه نگاري ادامه دهد به انگلستان رفت و در آنجا به مدت 21 سال به انتشار روزنامه پرداخت. با توجه به روانشناسي بشر، برنشتاين بعداً پاره اي از اصول ماركسيسم را غير عملي ديد و به نشر نظرات خود در روزنامه سوسيال دمكرات Der Sozial Demokrat دست زد.

يكي از موارد اختلاف نظر برنشتاين با ماركسيسم اين بود كه عقيده داشت طبقه متوسط جامعه نبايد از ميان برداشته شود؛ همين نتيجه اي كه چين در تجريه اي كه از سال 1982 آغاز كرده به آن رسيده و بسياري از احزاب كمونيست ديگر هم به آن گردن نهاده، و پذيرفته اند كه ساختن بناي سوسياليسم بايد تدريجي، و شروع آن از سوسيال دمكراسي باشد.

مورد اختلاف ديگر اين بود كه برنشتاين باور نداشت كه كاپيتاليسم با تضادهاي داخلي اش از درون متلاشي شود. طبق فرضيه برنشتاين، طبقه زحمتكش يك جامعه بايد نخست روشن شود، رشد كند و به تدريج به صورت يك وزنه سياسي در آيد و از راههاي دمكراتيك به قدرت (حكومت) برسد و يا اين كه سهم چشمگيري از آن را به دست آورد و از اين جايگاه به تضعيف بنيادهاي كاپيتاليستي بپردازد. آنگاه با سوسيال دمكراسي آغاز و سپس، مرحله به مرحله، سوسياليسم را جايگزين آن سازد و در جريان عبور از مراحل بايد مراقب فرصت طلبان باشد كه خود را داخل نكنند كه ورود آنان، تكامل را از مسير خود منحرف و با شكست رو به رو خواهد ساخت (دهها سال بعد، شكست سوسياليسم در شوروي و اروپاي شرقي درستي اخطار برنشتاين را كه همانا برحذر بودن از فرصت طلبان است ثابت كرد). يكي از مثالهاي او از اين قرار است كه شكارچي ماهر، نخست شكار خود را خسته مي كند و از پاي در آوردن شكار خسته كار بسيار آساني است، ولي بايد توجه داشت كه در اين شرايط هم هر فرد و گروهي مي خواهد آن را شكار كند. بايد مراقب فرصت طلبان بود.

وي مي گويد كه تنها، با ورود طبقه كارگر به پايگاههاي قدرت نمي توان زيربناي كاپيتاليسم را ويران ساخت به گونه اي كه قابل مرمت كردن نباشد؛ بايد همزمان كارهاي بد و خصلت هاي سوء كاپيتاليسم را براي مردمي كه هنوز روشن نيستند افشاء كرد تا ريشه كني كاپيتاليسم در ذهن آحاد مردم نقش بندد و براي رسيدن به اين هدف به ياري روشنفکران نياز است. بنابر اين، در بطن مبارزه نياز به يك طبقه روشنگر است از جمله اهل جرايد، كتاب نويسان مخصوصا داستان نويسان كه حرفهايشان در مغز عوام الناس فرو مي رود، اصحاب نمايش (تئاتر و سينما).

وي نقش روشنفكران (نويسنده، روزنامه نگار، هنرمند و مدرس) در ويران ساختن بناي كاپيتاليسم و استثمار و هر گونه بنياد ارتكاب ظلم را با انعكاس زشتي هاي آنها بيش از هر عامل ديگر دانسته و گفته است كه تخريب آن بنيادها با قلم، بيان و هنر به گونه اي است كه مرمت پذير نخواهند بود، زيرا كه نوشته و بيان در اذهان افراد نقش مي بندد و آنان را به صورت دشمن آشتي ناپذير استثمارگران و ستمگران در مي آورد. بزعم برنشتاين، يك كتاب داستان؛ يك مقاله مستدل؛ يا يك نمايش، يك تصوير و حتي يك قطعه شعر و يك كاريكاتور مي تواند جامعه اي را منقلب و آماده پذيرفتن هر تغيير و انجام هر اقدام كند.

برنشتاين در توضيح اين نظر يه خود میگويد: تا طبقه زحمتکش که نگران تامين معاش روزانه است، متوجه آينده و احقاق خود نشود و به مجالس و به دنياي قلم و تريبون راه نيابد نمي توان به پيروزي اميدوار بود. با طبقه متوسط كه از نظر شمار برتر از طبقه بالا ست و كارايي زياد دارد نبايد در افتاد كه بدون کمک اين طبقه، پيروزي زحمتکشان و اشتثمار شوندگان غير ممكن خواهد شد، زيرا كه طبقه بالا نيروي بازدارنده زحمتکشان را از طبقه متوسط به دست مي آورد و بدون داشتن چنين عاملي نمي تواند به سلطه خود ادامه دهد(و بر مرکب مراد سوار باشد). به عبارت ديگر طبقه بالا كه پاسدار كاپيتاليسم است با اسب طبقه متوسط مي تازد. بنا براين، تا طبقه متوسط كه از دو طبقه ديگر دانش، مهارت و كارايي بيشتري دارد و کارگزار طبقه اول است مطمئن نشود كه با فرو پاشي كاپيتاليسم منافع خود را از دست نخواهد داد دشوار است که تمام عيار در خدمت زحمتکشان قرار گيرد. پس، يک طالب سوسياليسم به همان اندازه كه طبقه متوسط را به سوي خود مي طلبد بايد به سوي اين برود، و نتيجه اين كار همان سوسيال دمكراسي يعني راه ميانه است كه پس از پادار شدن چاره اي جز حركت به سوي سوسياليسم كامل ندارد.

برنشتاين با انقلاب پرولتاريا مخالف است و مي گويد كه از اين طريق ، پيروزي كوتاه مدت خواهد بود؛ زيرا كه چنين انقلابي همه چيز را مي خواهد برق آسا زير و زبر كند كه براي پيشرفت چيزي باقي نمي ماند و چون انقلابيون، بدون داشتن تجربه لازم- خود مي خواهند امور را به دست گيرند باعث پشيماني و عدم رضايت توده ها مي شوند و در اين شرايط براي حفظ نظم، ديكتاتوري نظامي و يا هر شكل ديگر جاي ديكتاتوري طبقه كار گر را خواهد گرفت و توده مردم حسرت گذشته را خواهندخورد. برنشتاين با اين استدلال نتيجه مي گيرد که به جاي انقلاب بايد تحول كرد.

برنشتاين حاضر نمي شود كلمه اي درباره مدينه فاضله بگوید یا بشنود. او مي گويد كه اگر به موازات تحول در جهت سوسيال دمكراسي و تکامل، سطح فهم و آگاهي ها و دانش مردم بالا نرود موفقيت به دست نخواهد آمد.

برنشتاين در يكي از رساله هايش نوشته است: نبايد به يك انقلاب قاطع اميد بست، بايد از طرق دمكراتيك و مسالمت آميز قدرت را در جامعه به دست گرفت. بايد وجدان و ضمير عوام الناس و طبقه ساكت را روشن ساخت و فعال كرد و به آنان فهماند که نبايد تنها در انديشه امرار معاش روزانه خود باشند، بايد به سوي برابري کامل و عدالت اجتماعي - اقتصادي پيش بروند؛ زيرا که آزادي سياسي براي خوشبخت زيستن و دغدغه نداشتن کافي نيست.

برنشتاين اندرز داده است: مردم نسبت به اخلاقيات، با اين كه گاهي خودشان آن را نقض مي كنند حساسيت دارند و به كسي اعتماد مي كنند كه ضعف اخلاقي نداشته باشد؛ بنابر اين مبارزان راه سوسياليسم، نخست بايد خود را مجهز به سلاح اخلاقيات كنند و نمونه باشند تا مردم حرف و عمل آنان را بپذيرند و حمايتشان كنند.

منبع : زندگی

+ نوشته شده در  جمعه 1390/01/05ساعت   توسط مدیریت موقت وبلاگ : احسان رسولی نژاد  | 

جان الستر بدون تردید، ج.الف.کوهن، جُن الستر و جان رومر نویسندگان فعالى هستند که با مقالات و کتاب‌هاى جالبى، در تفسیرها و مباحث مارکسیسم در سال‌هاى اخیر حضورى موثر داشته‌اند. منبع آگاهى اولیه من در این مورد مقاله‌اى بود از جان گراى که پیدایش‏ «مکتب نوین و پرتوان مارکسیسم تحلیلى» با شرکت چهره‌هاى برجسته‌‌اى چون نویسندگان نامبرده خبر مى‌داد که آثارشان از آن پس‏ مى‌بایست با آینده مارکسیسم، اگر آینده‌اى داشته باشد، گره بخورد.


 آیا چنین مکتبى حقیقتا وجود دارد؟ دلیل وجود چنین گروهی تفکربرانگیز است. الستر در «معنا کردن مارکس‏» نشان مى‌دهد که کتاب «نظریه مارکس‏ درباره تاریخ» کوهن به مثابه وحى منُزل بود و یک‌باره معیارهاى روشنى را که براى نوشتن درباره مارکس‏ و مارکسیسم لازم بود، تغییر داد. وى متذکر مى‌شود که بر این اساس‏، گروه کوچکى از همفکران تشکیل شد و به دنبال آن یک رشته جلسات سالیانه در ۱۹۷۹ آغاز گشت. این بحث‌ها و نشست‌ها در شکل‌گیرى کتاب الستر نقش‏ تعیین‌کننده داشت.

حال توجه داشته باشیم که عناصر تشکیل‌دهنده گروه چه دیدگاهى نسبت به مارکسیسم تحلیلى دارند؟ براى رایت، ریسمان راهنما بررسى مفاهیم بنیادى مارکسى و بازسازى آنها در ساختار نظرى منسجم‌تر است. الستر نیز چنانکه متذکر شد، «دقت و وضوح» را به مثابه اصل اساسى در تشکیل گروه مى‌داند. ولى صریح‌ترین توصیف از مارکسیسم تحلیلى در مقدمه رومر بر جُنگ‌اش‏ آمده است: «مارکسیسم از لحاظِ تحلیلى پیچیده» با «ابزارهاى منطق معاصر»، ریاضیات و مدل‌‌سازى، پیش‏ مى‌رود و به ضرورت تجربه، به پژوهش‏ در بنیاد‌هاى احکام مارکسیستى و به رویکرد غیر دگماتیک به مارکسیسم تسلیم مى‌گردد.
ولى، آن‌گونه که ستایش‏ جان گراى روشن مى‌سازد، مارکسیسم تحلیلى بیش‏ از حد، دقت به خرج مى‌دهد. زیرا گراى با خوش‏‌آمدگویى به نخستین منتقدان اتریشى مارکس‏، بوهم باورک، وان مى‌سیز و هایک (و اقتصاددان راستگراى آمریکایى، پاول رابرتس‏) و زانو زدن در برابر مواهب شگفت‌انگیز سرمایه‌دارى و شگفتى‌هاى بازار نشان مى‌دهد که از مفسری مارکسیست بسیار فاصله دارد. ستایش‏ وى از مارکسیسم تحلیلى در متن یک جدال ضدمارکسیستى طولانى روى مى‌دهد. البته دست‌اندرکاران مارکسیسم تحلیلى نمى‌توانند مسوولیت آنچه دیگران (نظیر گراى) درباره آنان مى‌نویسند به گردن گیرند. آنان فقط مسوول نوشته خودشان هستند.

الستر آنچه را که در مارکس‏ «مرده» به حساب مى‌آورد، عبارت است از: سوسیالیسم علمى، ماتریالیسم دیالکتیکى، نظریه اقتصادى مارکس‏ به‌ ویژه دو رکن اصلى آن نظریه ارزش‏ کار (عقلای ورشکسته) و نظریه سقوط نرخ سود، و شاید مهم‌ترین بخش‏ ماتریالیسم تاریخى، نظریه نیروهاى مولده و روابط تولیدى. به همین‌گونه، رومر، با مرورى طولانى بر اقتصاد مارکسیستى، در بنیادهاى تحلیلى نظریه اقتصادى مارکس‏، فقط نظریه استثمار وى را دست‌نخورده گذاشت، سپس‏ او در ۱۹۸۲ تصمیم گرفت که این اصل باقیمانده را هم ناکافى اعلام کند. رومر اکنون به ما خبر مى‌دهد که استثمار صرفا عبارت از نابرابرى است اما پس‏ اختلاف میان موضع مارکسیسم تحلیلى و موضع غیرمارکسیستى فیلسوفانى نظیر رالز چیست؟ رومر پاسخ مى‌دهد که این مطلقا روشن نیست، مرزهاى جدایى مارکسیسم تحلیلى و فلسفه سیاسى چپ لیبرال معاصر تیره و نامعلوم‌اند. آدم انگشت به دهان مى‌ماند که پس‏ واقعا در مارکسیسم تحلیلى، از مارکسیسم چه اصلى باقى مى‌ماند؟ در سطور زیرین، ما بخش‏هایى از این نوشته را (به ویژه آنچه مربوط به الستر و رومر است) بررسى خواهیم کرد تا مشخص‏ کنیم که این اثر تا چه حد مى‌تواند مارکسیستى تلقى شود. نتیجه این است که مارکسیسم تحلیلى، مارکسیسم نیست و در حقیقت، ماهیتا ضدمارکسیستى است.

مارکسیسم نوکلاسیک یا گزینش‏ عقلانى
القاب بدیل چندى به مارکسیسم تحلیلى و دست‌اندرکاران آن داده شده است: مارکسیسم نوکلاسیک، مارکسیسم نظریه ‌بازی و مارکسیسم گزینش‏ عقلانى توجه به خود این برچسب‌ها مدخل خوبى براى بررسى مارکسیسم تحلیلى است. مارکسیسم نوکلاسیک، نقیض‏گویى را حک کرده است. چگونه ممکن بود چنین ترکیبى وجود داشته باشد؟ آخر، نظریه اقتصادى نوکلاسیک از فرد اتوم‌واره‌اى آغاز مى‌کند که از لحاظ هستى‌شناختى مقدم بر کل، یعنى جامعه خاص‏ تصور مى‌شود. این میراث دکارت‌گرایى است و به قول ریچارد لوینز و ریچارد لئونیتین با رویکردهاى روشن‌شناختى در حوزه‌هاى دیگر مشترک است: «اجزا، از لحاظ هستى‌شناختى مقدم بر کل‌اند، یعنى به‌طور جداگانه وجود دارند و گرد هم‌ مى‌آیند تا کل‌ها را بسازند. اجزا، خواص‏ ذاتى دارند که به آنها تعلق دارند و آنها هستند که به کل معنا مى‌بخشند.»
در تحلیل نوکلاسیک، ما افراد اتوم‌واره‌اى داریم که با وسایل و تکنیک‌هاى مفروض‏ خارج از ارگانیسم، وارد روابط مبادله‌ای با یکدیگر مى‌شوند، براى اینکه خواست‌هاى خارج از ارگانیسم خود را ارضا کنند، و جامعه عبارت از مجموع این ترتیبات مبادله است.

هیچ چیز بیش‏ از اینها نمى‌تواند دورتر از دیدگاه مارکس‏ باشد. آغاز کردن از فرد مجزا که براى او شکل‌هاى گوناگون ارتباط اجتماعى وسایل محضِ مقاصد خصوصى او هستند، یاوه‌اى بیش‏ نبود. مارکس‏ تاکید مى‌کند منافع خصوصى، خود منافع اجتماعا تعیین شده‌اند که تنها در چارچوب شرایطى به دست تواند آمد که جامعه مقرر داشت و با وسایلى که جامعه فراهم کرده است. مسلما آن منافع افراد، منافع خصوصى است، اما محتواى آن و نیز شکل و وسایل تحقق آن، در شرایط اجتماعى مستقل از همه تعیین مى‌شود.

بدینگونه در چشم‌انداز دیالکتیکى(برخلاف چشم‌انداز دکارتى) اجزا، به مثابه اجزا، وجود مستقل مقدم ندارند. اجزا، خواص‏ خود را با اتکا به «اجزای یک کل خاص‏ بودن»، به دست مى‌آورند. خواصى که آنها به‌طور جداگانه یا به مثابه اجزای کل دیگر، فاقد آنند. از این‌رو، عزیمت‌گاه مارکس‏، ایجاد فهمى از جامعه به مثابه یک «کل مرتبط» به مثابه یک سیستم ارگانیک است، یعنى ردیابى روابط ذاتى و افشاى ساختار تاریک نظام اقتصادى بورژوایى، آن هسته درونى که ضرورى اما پنهان است.‏ مارکس‏ فقط در نظر دارد آنچه را در چارچوب این ساختار براى عوامل منفرد تولید، واقعى است و اینکه چگونه اشیا ضرورتا بر آنها ظاهر مى‌شوند، کشف کند. براى مثال، با انکشاف گرایش‏هاى عام و ضرورى سرمایه بر مبناى مفهوم سرمایه، اثبات اینکه چگونه قوانین ذاتى تولید سرمایه‌دارى از طریق اقدامات سرمایه‌داران منفرد در رقابت با یکدیگر بروز مى‌کنند امکان‌پذیر شد. چنانکه مارکس‏ درگروندریسه بارها تذکر داده است، رقابت، قوانین درونى سرمایه را به عمل وامى‌دارد، آنها را به قوانین اجبارى به سوى سرمایه فردى سوق مى‌دهد، اما آنها را ابداع نمى‌کند، آنها را متحقق مى‌سازد. از سوى دیگر، آغاز کردن تحلیل با سرمایه‌هاى فردى (و با ارتباطات آنگونه که در پدیده رقابت ظاهر مى‌شوند)، تحریف ساختار داخلى به وجود مى‌آورد زیرا در رقابت همه‌چیز همیشه به صورت واژگونه آن ظاهر مى‌شود، هر چیز، همواره روى سر خود مى‌ایستد.

از این چشم‌انداز، مطلقا میان رویکرد اتومیستى اقتصاد نوکلاسیک و مارکسیسم سازگارى وجود ندارد. مارکسیسم نوکلاسیک، نه نوکلاسیک و نه مارکسیسم است. آیا همین را مى‌توان درباره مارکسیسم نظریه بازی یا مارکسیسم گزینش‏ عقلانى گفت؟
ولى این مهم است که فنون خاص‏ را با ظهور اولیه آنها یا استفاده‌اى که از آن فنون شده است، مشتبه نسازیم، با این کار، تجربه فرجام اقتصاد مارکس‏ را تکرار خواهیم کرد که به‌رغم کشفیات مهم خود مارکس‏ در این فن، به مثابه بورژوایی مردود اعلام شد. به‌طور خلاصه، اگر مسئله تخصیص‏ این فنون در چارچوب مارکسى است، پس‏ مارکسیسم تحلیلى چیز زیادى مى‌تواند بدهد. نظریه بازی و رویکردهاى نظریه بازی را در نظر‌گیریم. خصلت‌نماى هر دو_الستر و رومر- تاکید بسیار شدید بر مدل‌سازى «نظریه بازی» است، در واقع تعریف عمومى رومر از استثمار، صریحا مبتنى بر نظریه بازى است. آیا این رویکرد در تئوری مارکسیستى جایى دارد؟
نظریه بازى با تعیین و تخصیص‏ بازى آغاز مى‌شود، یعنى صریحا دسته‌اى از روابط را تعیین مى‌کند که درون آن بازیگران عمل مى‌کنند. در ظاهر آن، چیزى ناسازگار با مارکسیسم نیست، این رویکرد که از تخصیص‏ دسته معینى از روابط تولید شروع مى‌شود و سپس‏ براى کشف اینکه چگونه بازیگران خاص‏ به‌طور عقلانى رفتار مى‌کنند رهسپار مى‌گردد، راه را براى خواص‏ پویاى (قوانین حرکت) ذاتى در ساختار خاص‏ هموار مى‌سازد. البته کلید، تخصیص‏ بازى و بازیگران خواهد بود. براى مثال، یک بازى، که در آن بازیگران به مثابه فروشندگان رقیب کالاى مشترک معرفى مى‌شوند و اهداف عقلانى‌شان را کشف مى‌کنند، درباره رقابت سرمایه‌هایى که به زعم مارکس‏ قوانین سرمایه‌دارى را اجرا مى‌کند، سکونت مى‌گزیند. برعکس‏، یک بازى که رابطه میان ارباب فئودال و دهقانان اجاره‌دار او یا میان ائتلاف اربابان و ائتلاف دهقانان را مکشوف مى‌سازد، به نظر مى‌رسد که به یک بررسى، خصلت ضرورى روابط فئودالى تولید مى‌دهد. ارباب فئوال چه مى‌خواهد، استراتژى قابل استفاده و اهداف و بازده‌ بالقوه چه هستند؟

چنانکه گفته آمد، چنین مى‌نماید که میان نظریه بازى و رویکرد مارکسیستى چیز ناسازگارى وجود ندارد، در واقع نه فقط مى‌توان حدس‏ زد که مارکس‏ خیلى سریع فنون آن را کشف کرده بوده است، بلکه مى‌توان فراتر رفت و تصور کرد که تحلیل مارکس‏، ذاتا چشم‌اندازى از نظریه بازی بود. براى مثال، نگاه کنید به پرداختى از نظریه ارزش‏ اضافى مارکس‏ با استفاده از نظریه بازى توسط مائرک. ولى توصیف بازى فئودالى یک ویژگى معین دارد، زیرا این بازى، بازى‌اى است که مى‌توان به بهترین وجه یک بازى‌جمعى نام‌گذارى شود. بازیگران آن عبارتند از طبقات (یا نمایندگان طبقه، حاملان یک رابطه). در اینجا محلى براى فرد اتوم‌واره خودمختار وجود ندارد، ما (هنوز) تعامل‌هاى درون‌طبقاتى را معمول نکرده‌ایم. خلاصه، در بازى جمعى، طبقات عمل مى‌کنند. ارباب فئودال و دهقان تعامل دارند. اما ارباب فئودال منفرد و دهقانان منفرد با یکدیگر وارد تعامل نمى‌شوند. به همین‌گونه در بازى جمعى براى سرمایه‌دارى، سرمایه (سرمایه‌دار) و کارگر مزدور (کارگر) تعامل ندارند. اما بازیگران که از وجود مقرر سرمایه‌داران رقیب و کارگران مزدبگیر برمى‌خیزند، به عنوان تابعى از استقرار رابطه ضرور سرمایه کار مزدورى دیده مى‌شوند. همانگونه که مائرک در بحث خود درباره نظریه ارزش‏ اضافى نشان مى‌دهد، درست مثل این است که در هر طبقه‌اى، یک مرکز واحد تصمیم‌گیرى وجود دارد، یک سرمایه‌دار جمعى و یک کارگر جمعی با دو طبقه که با یکدیگر مانند دو اتحادیه خودمختار روبه‌رو مى‌شوند.

بدینگونه، بازى جمعى (یا طبقاتى) هر نوع ملاحظه قابلیت ائتلاف‌هاى جزئى را کنار مى‌گذارد تا به‌طور موفقیت‌آمیز درگیر کنش‏هاى جمعى شود؛ براى اینکه نخست به‌طور دقیق خصلت رابطه میان طبقات را که به وسیله روابط تولید تعیین ‌شده کشف کند. همه پرسش‏هایى که آیا عوامل منفرد به نفع فردى خود خواهند دید که در کنش‏ جمعى متعهد شوند (براى نیل به اهداف طبقاتى)، همه موضوع‌هاى مربوط به مسائل سوارى رایگان و جز آنها، موضوع اصلى تحقق بازى جمعى نیستند. تقدم معرفت‌شناختى به تعیین ساختارى محول می‌شود که در چارچوب آن، فرد عمل مى‌کند. با این همه، مسائل درون ائتلافى خارج از دید تحلیل مارکسیستى نیست(به همین‌گونه، ملاحظه اینکه چگونه طبقه در خود به طبقه براى خود تبدیل مى‌شود)، شیوه‌اى که به موجب آن سرمایه مى‌کوشد کارگران را تقسیم کند و رقابت را در میان آنان تشویق نماید تا به اهداف خودش‏ برسد بخش‏ مهمى از اکتشاف مارکس‏ از یک استراتژى عقلانى براى سرمایه در بازى استراتژیک سرمایه و کار مزدورى است. و نتیجه‌گیرى او: هنگامى که کارگران منفرد مطابق منافع فردى‌شان عمل مى‌کنند، حاصل آن بدترین استراتژى براى کارگران به مثابه یک کل است. این یک بیان انتقادى درباره مسائل درون ائتلاف از جانب کارگران است. به همان اندازه که نگرش‏ مارکس‏ به این مسائل درون ائتلاف، اهمیت دارند، ضرورى‌ است که تشخیص‏ دهیم که این مسائل فقط بعد از تعیین بازى جمعى مقدماتى مى‌توانند روى دهند.

از سوى دیگر، به خلاف بازى جمعى، آنچه مى‌توان آن را بازى فردى خواند، نقطه شروع متفاوتى دارد. آغاز کردن از این موضع که جوهرهاى فرافردى وجود ندارند که در جهان واقعى عمل کنند، ضرورت بررسى رفتار واحد منفرد در سطح پیشاائتلافی در جنگ همه علیه همه را ایجاب مى‌کند. بدینگونه دیگر در کُنه تحقیق، خصلت رابطه طبقاتى وجود ندارد. جایگزین آن بحث‌‌برانگیر است. برآیندهایى که از تعامل افراد اتوم‌واره پدید مى‌آید. در بهترین حالت، پرسش‏ برتر در بازى فردى این مى‌شود که چرا ائتلاف‌ها به وجود مى‌آیند، چرا (و به چه معنا) طبقات براى خودشان وجود دارند؟
بدینگونه نمى‌توان گفت رویکرد نظریه بازى به خودى خود، با تحلیل مارکسیستى ناسازگار است. به جاى دقت همچون خط انفصال میان مارکسیسم و مارکسیسم تحلیلى، مسئله اصلى، ماهیت بحثى است که در چارچوب آن، چنین فنونى به کار رفته است. دقیقا در این زمینه است که مارکسیسم تحلیلى باید مورد توجه قرار گیرد.

فردیت‌گرایى روش‏‌شناختى و مبانى خُرد
در کانون مارکسیسم تحلیلى این حکم مطلق نهفته است که هیچ‌گونه استثمارى در سطحى بالاتر از سطح واحد مفرد وجود ندارد. بدینگونه الستر معنا کردن مارکس‏ را مى‌گشاید و آن را با تشریح و توجیه اصل فردیت‌گرایى روش‏‌شناختى آغاز مى‌کند. این نظریه کاملا ناسازگار است: تمامى پدیده‌هاى اجتماعى- ساختار و تغییر آنها- در اصل به شیوه رهایى قابل توضیح‌اند که تنها متضمن افراد- خواص‏ آنها، اهداف، اعتقاد و اعمال آنها باشد. الستر در توضیح این حکم مى‌افزاید که لازم است، مکانیسمى فراهم کنیم که جعبه سیاه را بگشاید، پیچ و مهره‌ها و چرخ‌ها، گرایش‏ و باورهایى که مجموعه‌اى از برآیندها را به وجود مى‌آورند، نشان بدهد. از این‌رو فردگرایى روش‏‌شناختى، سطح کلان را براى خُرد باقى مى‌گذارد و تبیینى را که از افراد آغاز نمى‌کند رد مى‌‌کند، در مقابل جمع‌گرایى روش‏شناختى که فرض‏ مى‌کند جوهرهاى فرافردى‌‌ای هستند که در نظام تبینى مقدم بر افرادند، مى‌ایستد.

ولى الستر از مباحث مارکس‏ درباره انسانیت، سرمایه و به ویژه سرمایه به‌طور کلى، به عنوان موضوعات جمعى که با این نظریه فردیت‌گرایى روش‏‌شناختى ناسازگارند، نیک آگاه است. الستر با استناد به یکى از گزاره‌هاى مارکس‏ درباره رقابت در گروندریسه در واقع تفسیر مى‌کند: «نمى‌توان صریح‌تر از این افکار فردیت روش‏شناختى را خواستار شد». ولى او بی‌درنگ یک مرجع بدیل را به یارى مى‌طلبد- جان رومر.

در این مورد، تشخیص‏ این نکته مهم است که الستر مارکس‏ را دقیقا خوانده است و با قطعات مورد نظر ناآشنا نیست (اگرچه تعبیرهاى وى گاه قابل بحث‌اند) اما، البته مردود شناختن آنها به عنوان خطاهاى غم‌انگیز و تقریبا بى‌معنا، برهان او را زیر سوال مى‌برد. آنچه باید نجات یابد، مارکسى است که او معنا مى‌کند، مارکسى که همچون فردگراى روش‏‌شناختى به نظر مى‌رسد. برنامه الستر، صرفا خلاص‏ شدن از مارکس‏ بد و حفظ مارکس‏ خوب است، جدا شدن چارچوب گمراه‌کننده از آنچه او در مارکس‏ ارزشمند مى‌بیند. همین مضامین را مى‌توان در رساله رومر درباره روش‏ در مارکسیسم تحلیلى یافت، رومر مدعى است: تحلیل مارکس‏، به مبانى خُرد نیاز دارد. وى مى‌پرسد چگونه مى‌توان گفت جوهر، سرمایه، چیزى انجام مى‌دهد(مثلا کارگران را تقسیم مى‌کند و بر آنان غلبه مى‌‌کند) «هنگامى که در یک اقتصاد رقابتى عاملى وجود ندارد که در جست‌وجوى نیازهاى سرمایه باشد؟» او تصور مى‌کند هنگامى که مارکسیست‌ها چنین استدلال مى‌کنند، آنان به «نوعى تعقل غایت‌‌شناختى تنبل‌منشانه» گرفتارند. پس‏، برنامه مشخص‏‌شده، عبارت است از ضرورت یافتن مکانیسم‌هاى خُرد: «آنچه مارکس‏‌گرایان باید فراهم کنند، تبیین مکانیسم‌ها در سطح خُرد است، زیرا پدیده رهایى که آنان ادعا دارند به درد استدلال‌هاى غایت‌شناسانه مى‌خورند.

منطقِ پشتوانه این موضع‌گیرى مارکسیسم تحلیلى را در پاسخ فیلیپ وان پاریج به توصیف این موضع‌گیرى به عنوان یک «مارکسیسم نوکلاسیک» به روشن‌ترین وجهى مى‌توان یافت. وان پاریج با توجه به تضاد میان انسان عقلانى (یا فردیت‌گرا) و تبیین‌هاى ساختارى (یا نظام‌مند) نشان مى‌دهد که تبیین‌هاى ساختارى که پژوهشگر را به حکم ساختارى ارجاع مى‌دهد (مثلا نیازى که از «خود سیستم» ناشى مى‌شود)، بى‌تردید از سوى «مارکسیسم نوکلاسیک» مردودند. چرا؟ زیرا هیچ تبینى از B به وسیله A پذیرفتنى نیست مگر آنکه شخص‏ مکانیسمى را که از طریق آن A-B را تولید مى‌کند، تعیین مى‌‌کند.

منبع : طرقبه آنلاین

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/03/23ساعت   توسط مدیریت موقت وبلاگ : احسان رسولی نژاد  | 

تئوریهاي كشمكش در جامعه شناسي تاريخي ـ تطبيقي

ترجمه: رضا مجرب قوشچي دانشجوي دكتري جامعه شناسي

از نظر«كارل ماركس» و «ماكس وبر» انقلابهاي اجتماعي، همانطوریکه از نابرابري بالا منتج می شود، باعث بسيج جمعي زيردستان[1] برعليه فرادستان[2] می شود.(استدلاهاي تئوريكي شان در جدول 1ـ 11 صفحه 157 و جدول 2ـ 11 صفحه 158 خلاصه شده است) اگر چه تئوريهاي انتزاعي «ماركس» و« وبر» به هم نزديك اند ولي تفاوت مهمي در فرمول بندي هريك وجود دارد: يكي از تفاوتها اين است كه ماركس انقلاب طبقه كارگري را بطور اجتناب ناپذيری ناشي از تناقضات سرمايه‌داري و استعمار سيستمايتك نظام سرمايه داري مي دانست در حاليكه «وبر» انقلابها را از لحاظ تاريخي محتمل[3] مي‌دانست و اجتناب ناپذير بودن را قبول نداشت. تفاوت ديگر اينجاست كه «وبر» كشمكش دروني را تا اندازه‌اي به فرايندهاي ژئوپوليتیك خارجي مرتبط مي‌دانست كه بر مشروعيت رژيم‌هاي سياسي تأثير مي‌گذارند.

تفاوت ديگر اين است كه «وبر» قدرت[4] و تجلي اش در دولت را عاملی مجزا و متمايز مي دانست و در حقيقت پايه اي مجزا براي قشربندي مي دانست در حاليكه «ماركس» دولت را به سادگي به عنوان ابزار طبقه مسلط و ساختاري سطحي از روابط اقتصادي زيرين می دانست. با اين حال و با وجود تفاوت‌هايشان، هر دو نظريه‌پرداز سعي كرده اند تفسيری تاريخي درباره زمان احتمالي انقلاب توسعه دهند . تلاشهاي هردو نظريه پرداز براي تحليل كشمكش انقلابي بوسيله داده هاي تاريخي باعث شده كه حوزة جديدي از تئوريهاي كشمكش در دوران معاصر ساخته شود . اين حوزه نظري، شامل توصيف هاي تاريخي كشمكش در جوامع كشاورزي در حال انتقال به مدرنيته است. تلاشهاي مهم در حوزه مذكور به استفاده از تحليل هاي مقايسه اي از گزارشهاي موردي تمايل دارندتا بدينوسيله توضيحي تحليلي تر، انتزاعي تر و قابل تعميم درباره شرايط عمومي بوجود آورنده كشمكش اجتماعي بسازند.

از اين لحاظ، اين رهيافت‌ها «وبري» هستند چرا كه بطور سيستماتيك مقايسه هایي در ميان جوامع جستجو مي كنند و از موارد تاريخي تعميم مي سازند. البته اغلب در اين تلاشها يك تمايل «ماركسي» هم وجود دارد و آن تأكيد بر اين نكته است كه چگونه اقدامات استثماری طبقات مسلط، شرايط بسيج جمعي زيردستان را فراهم می کند. درحقيقت، كوشش هاي اوليه براي توسعه نظريه تاريخي ـ تطبيقي با مفروضات «ماركس» درباره نابرابري و كشمكش طبقاتي شروع شده ولي در طول زمان، به موازات توسعه جامعه شناسي تاريخي‌ـ تطبيقي ، بيشتر كيفيت «وبري» یافته است و تلاش مي‌كنند تا نشان دهند چگونه شرايط ويژه (زمانيكه در يك نقطه تاريخي متمركز مي شوند) احتمال انقلاب اجتماعي را افزايش مي‌دهند.

در خصوص تئوريهاي مهم، ما بر بيانهاي تئوريكي و انتزاعي تر كه از تحليل هاي مقايسه اي موارد تاريخي استخراج شده ، تأكيد خواهيم كرد . از يك لحاظ چنين كاري، قصد تجربي آثار مهم از وبر را نقض مي‌كند ولي از طرف ديگر ، اين كار نسبت به هدف وبر براي توسعه مدل‌هاي تحليلي‌تر مناسب است. وبر خودش درباره قابليت تعميم‌دهي مدل‌هاي برخواسته از يك مورد تاريخي ترديدهاي[5] زيادي نشان می دهد. اكثر تحليل‌هاي مقايسه‌اي كشمكش، ابهام[6] مشابهي درباره صحت تعميم‌هاي انتزاعي‌تر نشان مي‌دهند. دراين فصل، ما از اين عدم اطمينان[7] چشم‌پوشي كرده و بيانهاي نظري محققان را بصورت استدلالهاي نظري انتزاعي‌تر تبديل مي‌كنيم.

 

III. اگر دولت توانايي يا تمايل كمتري دارد كه با نيروي جبري، مدعيان قدرت را فرو بنشاند، بيشتر احتمال دارد كه شرايط انقلابي بوجود بيايد. احتمال يك چنين بي‌ميلي در استفاده از قدرت دولتي زماني افزايش مي‌يابد كه:

A ـ دولت در بحران مالي قرار دارد و براي فرونشاندن (مدعي قدرت) منابع ندارد.

B ـ دولت براي جمع‌آوري منابع (ماليات) و استفاده كردن از منابع روشهاي نامؤثري دارد.

C ـ از آنجا كه نيروي نظامي و يا يك بخش از نيروي اجباري با رقباي دولت متحد شده‌اند، دولت نمي‌تواند براي فرونشاندن (مدعيان قدرت) از قدرت نظامي استفاده كند.

 

استدلال تيلي در اولين اثر مهم‌اش در حد زيادي تئوريكي بود ولي درتحليل تجربي خود از تاريخ جوامع اروپايي، تمايل داشت از نزديك به جزئيات موارد ويژه بپردازد. با اين وصف، عناصر اصلي تئوري‌اش در جدول 3-16 نشان داده شده است. تيلي در اثر اخير با عنوان «انقلاب اروپايي 1992- 1492» ايده‌هاي تئوريكي را با توضيحات تاريخي‌اش در آميخت و در اين كار نكات قابل توجهي به ايده‌هاي مهم تئوريكي‌اش افزود.

جدول 4-16 بعضي از اين اصلاحات را خلاصه مي‌كند. ما فقط مهمترين مطالبي را مطرح مي‌كنيم كه قضاياي‌شان در جدول 4-16 آورده شده‌اند. يك شرط خيلي مهم و مؤثر در توان دولت براي بسيج منابع‌اش و دفع رقباي بالقوه اش، درگیر بودن در يك رقابت نظامي بين المللي است. هر چقدر دولت در يك چنين رقابتي با ساير دولتها بيشتردرگير باشد، منابع بيشتري را به خارج از حوزه داخلي كشورش انتقال مي‌دهد و از اين رو بيشتر آسيب پذير مي‌شود. بويژه زمانيكه دولت در جنگي شكست بخورد. شكست در جنگ نه فقط منابع مادي كشور را از بین می برد، بلكه همچنين منابع نماديني كه دولت آنها را براي مشروعيت خود بكار مي‌برد را تخريب مي‌كند. احتمال اينكه يك دولت وارد يك جنگ شود ودر نهايت شكست بخورد به قدرت نظامي همسايگانش وابسته است:

هر چه همسايگان قوي‌تر و كشمكش‌هاي مكرري با يك دولت داشته باشند احتمال شكست آن دولت در يك نقطه زماني بيشتر است. فعاليت و درگيري نظامي دو تأثير متضاد بر دولت دارد. از يك طرف هر چقدر توان نظامي يك دولت بيشتر باشد. نيروي جبري‌اش براي سركوب رقباي قدرتش نيز بيشتر مي‌شود. اين نيروي جبري تا آن اندازه مي‌تواند افزايش يابد كه ارتشي ثابت و حرفه‌اي و سازمان يافته‌اي بوجود بياورد كه بطور مؤثر و بسرعت براي سركوب رقباي دولت به كار رود.

از طرف ديگر، وقتی نيروي نظامي دولت در يك رقابت نظامي و خارجي درگير است توان سركوبش در حوزه داخلي در دسترس نخواهد بود و اگر فعاليت‌ نظامي خارج از مرزهاي جامعه پرهزينه باشد، توانايي دولت براي حمايت مالي منابع دروني سركوب متقابلاً كاهش مي‌يابد.

از طرف ديگر ، تعارض ديگري كه داشتن نيروي نظامي قدرتمند بوجود مي‌آورد، وفاداري‌شان به بزرگان حكومتي[29] است. اگر نيروي نظامي به حاكمان دولت وفادار نباشند و يا واحد مجزايي باشند كه به طريقي از اطاعت بزرگان حكومتي خارج شده باشند، مي‌توانند به مدعي قدرت تبديل شوند. همچنين اين نوع نيروي نظامي بيشتر احتمال دارد كه خودش با ساير مدعيان قدرت متحد شود. پس اگر نيروي نظامي، خودش با رقيب دولت مركزي متحد شود و يا خودش تلاش كند قدرت مركزي را بدست گيرد خيلي محتمل است كه شرايط انقلاب به نتيجه انقلاب تبديل شود.

بنابراین توانايي دولت براي حفظ نيروي جابرانه نسبت به مدعيان قدرت، يك شرط تعيين كننده در ممانعت از تبديل شرايط انقلاب به نتيجه انقلاب است. اين توانايي ممانعت از انقلاب فقط به حفظ قدرت نظامی مطلق مربوط نيست بلكه توانايي دولت در 1- فرافكن كردن شكايت‌ها از خودش و 2- تبديل مدعيان قدرت به جزئي از ساختار خودش نيز ارتباط دارد. هر چقدر دولت بيشتر بتواند يك و يا هر دوی اين روش ها را انجام دهد، بيشتر احتمال دارد كه از تبديل شرايط انقلاب به نتيجه انقلاب جلوگيري كند.

بنابراين اگر دولت بتواند امتيازات نسبتاً ارزاني را نسبت به مدعيان قدرت فراهم كند بدون اينكه به منابع نظامي يا مالي‌اش لطمه‌اي وارد شود ممكن است، بتواند شرايط انقلابي را از بين ببرد.

در هر حال دولت در يك وضعيت ناپايدار[30] قراردارد. دادن امتياز به يك بخش از جمعيت اغلب باعث خصومت بخش‌هاي ديگر جامعه مي‌شود. و غير ممكن است كه بطور مكرر بتوان خصومت‌ها را نسبت به دولت فرافكن كرد(منحرف كرد.) اين ناتواني براي انحراف دادن خصومت‌ها بويژه زماني بوجود مي‌آيد كه دولت در روشهاي پرهزينه حمايت از نخبگان درگير است و يا زمانيكه هزينه‌ فعاليت‌ نظامي با ساير جوامع را بر دوش مي‌كشد.

تحت اين شرايط، دولت اغلب بايد ماليات را براي تهيه منابع اضافي افزايش دهد. و زمانيكه دولت چنين مي‌كند دشمني بر عليه آن افزايش مي‌يابد چرا كه تصور مي‌شود توافقات گذشته مورد بي‌توجهي قرار گرفته‌اند. هنگاميكه نارضايتي توده با خشم بخش‌هايي از طبقه اعيان همراه شد، نتيجه انقلاب بيشتر محتمل است. اين حوادث بويژه زماني احتمال دارد كه مكانيزم‌هاي دولت براي جمع‌آوري و توزيع منابع مادي ناكارآمد و نامؤثر است و زمانيكه نهادهاي سياسي دولت از لحاظ جغرافيايي متمركز هستند يك هدف آسان براي تصرف رقيب دولت فراهم مي‌كنند.

 .I توانايي دولت براي جلوگيري از شرايط انقلاب و یا پيامد[31] انقلاب بطور مثبت به توانايي‌اش نسبت به بسيج نيروهاي سركوب[32]و فرونشاندن مدعيان بالقوه مربوط است.

A- اين توانايي نيروي سركوب (نظامی) زمانيكه دولت در يك رقابت نظامي بين المللي درگير است كاهش مي‌يابد چرا كه باعث مي‌شود:

1ـ منابع مالي به بيرون از دولت جريان مي‌يابد.

2ـ منابع نظامي (سركوب) خارج از مراكز جغرافيايي سازمان مي‌يابند.

B- استعداد و توان بسيج نيروي سركوب (نظامی) همچنين زماني كاهش مي‌يابد كه نيروي نظامي خوب سازمان يافته[33] باشد ولي

بطريقي مستقل از مراكز قدرت است بنابراين بيشتر احتمال دارد كه:

1ـ نيروي نظامي به مسئولان مهم دولتي وفاداري كمتري داشته باشد.

2ـ نيروي نظامي خودش يك مدعي قدرت دولتي شود.

3ـ نيروي نظامي خودش با حداقل يكي از رقباي دولتي متحد شود.

C- توانايي براي بسيج نيروي نظامي افزايش مي‌يابد به هر حال زمانيكه نيروي نظامي با شرايط زير مواجه شود:

1ـ نيروي نظامي حرفه‌اي و به خوبي سازمان يابد.

2ـ نيروي نظامي يك ارتش ثابت حفظ كند و قبل از اقدام نياز به عضو گيري و استخدام نداشته باشد.

3ـ نيروي نظامي در كشمكش ژئوپليتك شديد درگير نباشد.

II. توانايي دولت براي جلوگيري از شرايط انقلاب بطور مثبت با شرايط مالي دولت ارتباط دارد: اين توانايي براي حفظ شرايط مالي مناسب زماني كاهش مي‌يابد كه:

A - دولت در فعاليت نظامي پرخرجي در مقابل دول ديگر در گير است.

B- دولت مجبور باشد از نخبگان زيادي حمايت و نگهداري كند.

C- دولت ابزار مؤثر و كارايي براي جمع‌آوري ماليات و منابع ندارد.

 

 

تحليل «تدا اسكاچيول» از دولت و انقلاب اجتماعي

تحليل مقايسه‌اي «تدا اسكاچيول» از انقلابهای اجتماعي جوامع دهقاني براساس مفروضات «مور» و «تيلي» ساخته شده است. البته بعضي اصلاحات و تعديل‌ها را اعمال كرده است. همانند اكثر تحليلي‌هاي تاريخي انقلاب ، اسكاچيول بسيج جمعي كشاورزان را تعيين كننده مي‌داند ولي يك ايده كليدي را هم از «وبر»  و «تيلي» مي‌گيرد: فرايندهاي دروني انقلاب به فعاليتهاي دولت در حوزه سياسي مرتبط اند. استدلال اساسي اسكاچيول چنين است كه شرايط انقلابي توسعه يافته (جدي شده) به بروز بحرانهاي سياسي ـ نظامي دولت و طبقه مسلط وابسته است. بنابراين اگرچه نابرابري طبقاتي تاثیر زيادي در بسيج و اقدام جمعي كشاورزان دارد ولي يكچنين اقدام جمعي موفق نمي‌شود، مگر اينكه دولت نوعي بحران مشروعيت برخواسته از شكست نظامي در حوزه سياسي را تجربه كند.

مثالهاي عمده اسكاچيول از انقلابات موفقيت‌آميز شامل فرانسه 1789، شوروي 1917، چين 1949 مي‌شود، كه باثبات نسبي كشورهاي همچون ژاپن ، آلمان، پروس، انگلستان (جائيكه انقلابات بزرگ نه در دوران فئوداليته[34] و نه در زمان انتقال به نظام سرمايه‌داري تجاري روي داد) مقايسه شدند. همه جوامع مورد مطالعه اسكاچيول ويژگي‌هاي معيني داشتند:

1-       در همه آنها كنترل نظامي - اداري تحت نظارت يك حكومت پادشاهي بود.

 2- حكومت پادشاهي نمي‌توانست مستقيماً روابط اجتماعي و اقتصادي فئوداليته را كنترل كند.

3ـ طبقه عمده تصاحب كننده مازاد اضافي[35] ، اشراف زمين‌دار بودند كه قسمتي از ثروتشان را به شاه تقديم مي‌كردند.

4ـ همه اشراف زمين دار به نيروي كار كشاورزان وابسته بودند.

5ـ در درون اين جوامع ، روابط بازرگاني ، طبقه بازاري و حتي طبقه صنعتي اوليه[36]  مي‌توانست وجود داشته باشد اما اين طبقات نسبت به حكومت پادشاهي و اشراف زمين‌دار زيردست[37] بودند.

6ـ اشراف زمين‌‌دار در همه اين جوامع در فراهم ساختن موقعيت‌هاي سرپرستي[38] در هيئت قضايي و بوروكراسي اداري از دولت مستقل بودند.

7ـ با اين حال اگر چه منافع اشراف زمين‌دار و دولت بطور كلي هم جهت بود[39] ولي منافع‌شان به علت تمايل اشراف زمين‌دار به افزودن ثروت شخصي، كسب امتيازات شخصي از طريق نيروي كار كشاورزي يا فعاليت‌هاي بازرگاني و از طرف ديگر تمايل پادشاه براي اداره مالي ماجراجويي‌هاي نظامي و توسعه اقتصادي اختلاف پيدا مي‌كرد.

انقلاب اجتماعي در مقياس بزرگ[40] زماني آغاز مي‌شود كه دولت در جنگ نظامي با ساير دول شكست بخورد و بسيج جمعي كشاورزان به حركت و تكاپو بيافتد و خصومت اشراف زميندار را تحريك كند. خصومت نخبگان بويژه زماني محتمل است كه دولت در نتيجه شكست نظامي و در يك فرايند تهديد كننده نخبگان اصلاحاتي را شروع كند. به عنوان يك نتيجه ، دولت براي انقلاب از پايين بوسيله توده‌هاي مردم و يا از بالا بوسيله طبقات بالا كه اغلب منافع خودشان را دنبال مي‌كند آسيب‌پذير مي‌شود.

اما كشاورزان با وجودظلم و ستم بطور خود بخود بسيج نمي‌شوند. كشاورزان فقط در شرايط ويژه مي‌توانند موفقيت آميز شورش كنند: اولاً آنها بايد براي افزايش دادن انسجام شان توانا باشند. دوماً بايد از نظارت و كنترل مستقيم و روزمره مالكان (لردها) استقلال داشته باشند سوماً دولت بايد بدنبال شكست نظامي به اندازه‌اي ضعيف شده باشد كه نتواند كنترل‌ جابرانه[41] و موثري اعمال كند. (كنترل بر روي شورش‌هاي دهقاني كه در همه جوامع كشاورزي مشترك است)

توصیف انديشمندانه تحليل «اسكاچپول» البته اثري مقايسه‌اي-تاريخي است، ولی نيازمنديم تئوري‌اش را (در جدول زير) طرح ريزي كنيم.

جدول 5-16 قضاياي كليدي را مرور مي‌كند: قضيه I در جدول 5-16 شرايط فراهم كننده بسيج جمعي و قضيه II عواملي كه باعث سقوط دولت و در نتيجه موجب تبديل اقدام جمعي به يك انقلاب تمام عيار شده اند را مطرح مي‌كند.

 

جدول 5-16 قضاياي اسكاچپول در مورد دولت و انقلاب اجتماعي:

.I احتمال بسيج و اقدام جمعي زير دستان در يك نظام نابرابر در شرايط زير افزايش مي‌يابد:

A- زيردستان احساسي از انسجام[42] و يكپارچكي داشته باشند.

1ـ انسجام زماني افزايش مي‌يابد كه زيردستان احساس كنند دشمن مشترك دارند.

2ـ انسجام كاهش مي‌يابد زمانيكه زيردستان در يك اقتصاد بازرگاني با يكديگر رقابت كنند.

B- زيردستان از نظارت مستقيم فرادستان مستقل[43] باشند.

1ـ اين استقلال و خارج بودن از نظارت مستقيم در شرايط زير افزايش مي‌يابد:

a. زيردستان بر فرايند توليد كنترل داشته باشند.

b. زيردستان صورتهاي سازمان يافته‌اي داشته باشند كه آنها را از كنترل و نظارت مستقيم حمايت كند.

c. زيرستان بتواند اجتماعات محلي براي خود حفظ كنند كه آنها را از مجازات مستقيم دور سازد.

2ـ استقلال از نظارت مستقيم فرادستان در شرايطي كاهش مي‌يابد كه زيردستان از لحاظ ساختاري به فرادستان گره خورده‌اند از

اينرو به آنها وابسته‌اند كه با شرايط معكوس ذكر شده در 1a و 1b و 1c و I-B مرتبط است.

C- فعاليتهاي اقتصادي زير دستان براي رفاه فرادستان حياتي باشد. در نتيجه اين تواناي را داشته باشند كه قدرت فرادستان را با

عمل جمعي آشفته سازند.

D- زيردستان منابع سازماني داشته باشند كه به كمك آن كشمكش خود با فرادستان را ادامه دهند.

.II احتمال اينكه اقدام و بسيج جمعي زير دستان به يك مقياس وسيع و به يك انقلاب موفقيت آميز تبديل گردد در شرايط زير افزايش مي‌يابد:

A- ابزار سركوب مركزي ضعيف است و نمي‌تواند شورش زيردستان و يا آشوب‌هاي ناشي از نقش‌آفريني نخبگان را سركوب     كند.

1ـ ضعف قدرت سركوب مركزي زمانيكه دولت در يك جنگ شكست خورده افزايش مي‌يابد. شكست حتي بيشتر محتمل

است زمانيكه:

a. ساختار قدرت نظامي دولت از هم گسيخته و خيلي ضعيف سازماندهي شود.

b. قدرت نظامي از كشمكش دروني و دخالت‌هاي دروني[44] مستقل نيست.

c. تعداد نيروهاي ماهر و حرفه‌اي نسبت به نيروهاي غيرماهر كمتر است.

d. توان توليد اقتصادي براي حمايت فعاليت نظامي نسبت به توان توليدي دشمن كمتر است.

B- دولت بحران مالي را تجربه مي‌كند و بنابراين نمي‌تواند شورش زير دستان (و يا شورش ناشي از عوامل نخبگان) را سركوب

كند و يا اصلاحاتي را از لحاظ مالي انجام دهد.

1ـ بحران مالي دولت زمانيكه در يك جنگ شكست بخورد يا در يك فعاليت نظامي بزرگتر درگير شود بدتر مي‌شود.

2ـ بحران مالي دولت زمانيكه توليد اقتصادي نسبت به جمعيت نيازمند حمايت ضعيف است بدتر مي‌شود.

3ـ بحران مالي دولت زمانيكه مكانيزم‌هاي جمع‌آوري ماليات غير مستقيم و ناكارآمد باشد شديدتر مي‌شود.

‍‍‍C- قدرت دولت نسبت به بخشهاي مسلط جامعه كاهش يابد.

1ـ قدرت نسبي دولت كاهش مي‌يابد زمانيكه شبكه‌هاي موجود بين نخبگان انبوه و قوي است.

2ـ قدرت نسبي دولت كاهش مي‌يابد زمانيكه كنترلش بر نيروي نظامي تضعيف گرديده است.

3ـ قدرت نظامي دولت كاهش مي‌يابد اگر نخبگان جامعه هم منافع كوتاه مدت و هم قدرت سازماني كافي در ممانعت دولت از

انجام اصلاحات داشته باشند (اصلاحاتي كه بحران مالي را كاهش مي‌دهد و يا زيردستان را آرام مي‌كند)

4ـ قدرت نسبي دولت كاهش مي‌يابد زمانيكه نخبگان جامعه بواسطه فعاليتهاي دولتي مورد تهديد قرار بگيرند. يعني زمانيكه

نخبگان از نابودي امتيازات و ثروتشان نگرانند اين احساس تهديد در شرايط زير افزايش مي‌يابد.

a. نخبگان براي ثروت، پرستيژ، قدرتشان به دولت مركزي وابسته‌اند.

b. نخبگان احساس كنند كه فرصت‌ تحرك‌شان بوسيله دولت و سيستم اقتصاد دولتي محدود شده است.

 

همانطوريكه قضيه I نشان مي‌دهد بسيج جمعي زيردستان به انسجام[45] آنها نياز دارد و يكچنين انسجامي زماني افزايش مي‌يابد كه زيردستان تصور كنند دشمن مشترك دارند. ولي به اندازه‌اي كه زيردستان در يك بازار كار تجارتي و يا در ساير مكانيزم‌هاي رقابتي با يكديگر رقابت كنند انسجام مذكور كاهش مي‌يابد.

همچنين بسيج جمعي و اقدام زيردستان نيازمند استقلال[46] از افراد و يا گروههايي است كه فعاليتهاي زيردستان را تنظيم مي‌كنند. اين استقلال هنگاميكه زيردستان برفرايند توليد كنترل داشته باشند و يا زمانيكه زيردستان از ساختارهاي سازماني برخوردار باشند كه آنها را به طريقي از نمايندگان مستقيم مالكان مجزا سازد افزايش مي‌يابد البته اين استقلال به همان اندازه كه زيردستان از لحاظ ساختاري به گروه فرادست وابسته باشد كاهش مي‌يابد؛ برعكس بسيج جمعي زيردستان زماني افزايش مي‌يابد كه فعاليتهاي توليدي زيردستان براي رفاه و سعادت فرادستان حياتي باشد و استقلال زيردستان مي‌تواند به آنها دركي از قدرت و توان اقدام شان بدهد.

در نهايت به پيروي از تئوري بسيج منابع «تيلي» (به جدول 3-16 مراجعه شود)، منابع سازماني[47] زير دستان دقيقاً بر وسعت اقدام جمعی تأثير خواهد گذاشت. زمانيكه صورتهاي سازماني و يا امكان استفاده از تشكل‌هاي سازماني براي زيردستان وجود دارد احتمال زياد وجود دارد كه تجهيز و اقدام جمعی صورت گيرد. اقدام جمعي مردم فقط با وجود يك دولت در حال تضعيف مي‌تواند روي دهد يا مؤثر باشد چرا كه بدون يك دولت ضعيف اقدام جمعي (و یا بسیج جمعی) مردم نمي‌تواند به يك انقلاب تمام عيار تبديل شود.

يك عامل تعيين كننده براي سركوب شورش‌هاي مردمي و یا قدرتي كه توسط نخبگان به راه افتاده، كاهش توان نظامي دولت است. ضعف توان نظامي دولت از شكست در جنگ خارجي نشأت مي‌گيرد. عواملي كه براحتمال شكست تأثير مي‌گذارند شامل 1ـ سطح بي‌سازمان[48] ساختار قدرت نظامي 2ـ ميزان استقلال قدرت نظامي از كشمكش‌هاي دروني (نابود كننده منابع) 3- نسبت پرسنل حرفه‌اي نسبت به پرسنل بي‌تجربه و 4ـ و مهمتر از همه توان توليد اقتصادي پايين نسبت به دشمنان دولت است.

نيروي ديگري كه دولت را تضعيف مي‌كند بحران مالي است: زمانيكه دولت بحران مالي را تجربه مي‌كند مشروعيت‌اش تحليل مي‌رود و توانش براي تجهيز نيروهاي نظامي و كنترل عملي[49] كاهش مي‌يابد.

بحران مالي همچنين زمانيكه توليد اقتصادي نسبت به جمعيت نيازمند حمايت ضعيف  است بدتر مي‌شود.مثلا اگر جمعيت بدون افزايش متقابل در توليد اقتصادي رشد ‌كند بحران مالي نهايتاً بوجود خواهد آمد. بحران مالي دولت حتي بسیار بدتر خواهد شد اگر سيستم جمع‌آوري ماليات غير مستقيم و يا نامؤثر است. (مثلاً زمانيكه اسناد صحيح وجود ندارد يا اصلاحات لازم در سيستم جمع‌آوري ماليات صورت نمي‌گيرد.)

بنابراين اگر دولت نمي‌تواند بطور مؤثر و كافي ثروت[50] فراهم كند بزودي بحران مالي را تجربه خواهد كرد.

نيروي مهم ديگري، كه دولت را تضعيف مي‌كند قدرت نسبي بخشهاي مسلط جامعه بويژه نخبگان[51] است.

به همان اندازه كه قدرت نخبگان افزايش مي‌يابد قدرت دولت متقابلاً كاهش مي‌يابد. اين رابطه قدرت به همان اندازه كه نخبگان متراكم شوند و شبكه‌هاي قوي و مستقل از اقتدار دولتي بوجود آورند و يا كنترل دولت روي قدرت نظامي‌اش تضعيف شود و يا منافع كوتاه مدت نخبگان در حفظ اميتازاتشان مانع انجام اصلاحات لازم براي آرام كردن توده‌هاي مردم شود (رابطه قدرت مذكور) بر عليه دولت كار مي‌كند.

بنابراين قضاياي جدول 5-16 شايد از موارد تاريخي مورد مطالعه اسكاچپول كاربردهاي وسيع‌تري داشته باشند. اين قضايا شايد روشن سازند كه چرا بروز انقلابات بويژه در جوامعي كه مرحله كشاورزي را گذرانده‌اند و به مراحل صنعتي‌تر و تجاري‌تر وارد شده‌اند تا اين اندازه كمياب است. زمانيكه زيردستان بسادگي نمي‌توانند بسيج شوند (به علت شرايط متضاد فهرست شده در قضيه I) و زمانيكه دولت قوي است شورشهاي دوره‌اي و اشوب‌ها به سادگي نمي‌توانند به يك انقلاب اجتماعي تمام عيار تبديل شوند.

 

 

 

 

تئوري جك گلدستون

برخلاف ساير تئوريهايي كه در اين فصل برسي شده‌اند، گلدستون نظريه خود را با مفروضات «ماركس» درباره روابط طبقات اجتماعي و امکان[52] دروني شان براي كشمكش انقلابي شروع نمي‌كند. گلدستون در كتابش با عنوان «انقلاب و شورش در اوايل جهان مدرن» استدلال مي‌كند كه تمامي انقلابات در جوامع كشاورزي در حال مدرنيزه شدن در بين سالهاي 1640 تا 1840 ميلادي در نهايت ناشي از اثرات رشد جمعيت بوده‌اند.

وقتيكه جمعيت رشد مي‌كند: اولاً بر نهاد اقتصاد فشار وارد مي‌شود تا محصولات خود را افزايش دهد دوماً بر نهاد سياسي فشار وارد مي‌شود تا توليد را ترغيب و كنترل اجرائي بر روي جمعيت را افزايش دهد و نظم را از طريق نيروي جبري[53] افزايش ‌دهد. زمانيكه اين دو نهاد كليدي نمي‌تواند با رشد جمعيت سازگاري دروني را بدست آورند احتمال بسيج جمعي كشاورزان و شورش نخبگان بر عليه دولت افزايش مي‌يابد و در نهايت باعث سقوط دولت مركزي مي‌شود.

به هر حال رشد جمعيت فوراً به هرج و مرج[54] و سقوط دولت منجر نمي‌شود. ممكن است چندين دهه طول بكشد تا فشار رشد جمعيت آشكار شود و توده‌هاي مردم و نخبگان به اندازه كافي نسبت به كشمكش‌هاي اوليه سرخورده شوند. مسأله اساسي كه در همه جوامع كشاورزي وجود دارد اين هست كه آنها ساختارهاي نهادي سختي را بروز مي‌دهند و يك حكومت پادشاهي معمولاً نمي‌تواند اصلاحات مورد نياز براي تطبيق با رشد جمعيت را انجام دهد. حكومت اشرافي زميندار در مقابل سيستم اقتصادي كه قدرت و پرستيژش را به تحليل برد مقاومت مي‌كند. اين استحكام ساختاري مي‌تواند در نهايت به شرايطي منتهي شود كه در آن نيروي‌هاي سه‌گانه در نقطه‌اي متمركز شوند: 1- يك بحران مالي كه در آن دولت درآمد كافي ندارد تا فعاليتهاي خودش را حفظ كند و اصلاحات اقتصادي را شروع كند. 2- دسته‌بندي و اختلاف و خشم نخبگان كه بسياري از آنها نمي‌توانند در آمدهاي سنتي‌شان را از حمايت دولتي حفظ كنند و در نتيجه تحرك نزولي پيدا مي‌كنند 3ـ بسيج توده‌اي كشاورزان كه نمي‌توانند درآمد زيادي تهيه كنند تحليل «گلدستون» از مواد تجربي گوناگون در اصطلاحات انتزاعي‌تر مي‌تواند خلاصه مي‌شود. همانطوريكه در جدول 5-16 صورت گرفته است.

نيروي وادار كننده براي سقوط دولت از طريق بسيج جمعي كشاورزان و شورش حداقل بخش‌هايي از نخبگان سنتي ناشي از عامل رشد جمعيت است. همانطوريكه نرخ رشد جمعيت افزايش مي‌يابد تقاضاهاي متعددي بر نهاد اقتصاد مطرح مي‌شود.

اولاً اقتصاد بايد توسعه يابد تا يك زندگي براي جمعيت در حال رشد فراهم شود. اين توسعه اغلب خيلي دشوار است چرا كه ماهيت سيستم كشاورزي فئودالي[55] نمي‌تواند با آن جمعيت سازگاری مي‌يابد.

دوماً اگر اقتصاد توسعه نيابد و با رشد جمعيت قدم‌هاي مساوي بر ندارد منابع كمياب مي‌شوند. همانطوريكه كالاها كمياب مي‌شوند، تورم قيمت‌ها طبق قوانين عرصه و تقاضا بوجود مي‌آيند.

سوم همانطوريكه تورم قيمت‌ها افزایش می یابد، درآمد واقعي براي همه كارگران كاهش مي‌يابد و سطح بيكاري در مناطق روستايي افزايش مي‌يابد.

چهارم همچنانكه شرايط در مناطق روستايي بدتر مي‌شود بسياري از كشاورزي زمين‌ها را ترك و در جستجوي فرصتهايي (كه اگر اقتصاد توسعه نيابد بطور كامل فراهم نمي‌شوند) به شهرها مهاجرت مي‌كنند. بنابراين نيرويي از كارگران بيكار و ناراضي بوجود مي‌آيد.

پنجم رشد جمعيت باعث افزايش بخش نسل جوان نسبت به نسل‌هاي ميان سال و كهنسال را مي‌شود. جوانان بيشتر مستعد ارتكال خشونت نسبت به ساير اعضاء جامعه هستند.

ششم رشد جمعيت بر شانس‌هاي زندگي نخبگان به شيوه‌هاي مختلف تأثير مي‌گذارند:

a. تعداد آرزوها براي موقعيت نخبگان افزايش مي‌يابد.

b. تورم قيمت‌ها[56] بطور قابل ملاحظه بر تحرك اجتماعي نخبگان تأثير مي‌گذارد بعضي از آنها تحرك نزولي پيدا مي‌كنند در حاليكه بعضي ديگر (آنهايي كه از فرصت‌هايي بازرگاني امتيازاتي يافته‌اند وقتي كه تقاضا براي كالا زیاد است) تحرك صعودي داشته‌اند.

c. تأثير ويژه يك چنين تحركي اين است كه آرزوها براي جلب حمايت دولتي افزايش مي‌يابد. آنچنانكه نخبگان با تحرك بالا موفقيت‌هاي جديدي از نفوذ و امتياز را آرزو مي‌كنند و نخبگان با تحرك اجتماعي پايين حمايت دولتي را تنها اميدشان در مقابل بدتر شدن شرايط مي‌دانند.

d. اين تقاضاها براي حمايت دولتي، دقيقاً زمانيكه دولت خود بحران مالي را تجربه مي‌كند رقابت نخبگان براي موقعيتهاي ممتاز را افزايش مي‌دهد. پس توان دولت براي برآورده ساختن تقاضاهاي نخبگان كاهش مي‌يابد و در نتيجه ميان بخشهايي از جمعيت نخبگان نارضايتي ايجاد مي‌شود.

هفتم بحران مالي دولت تا حدي بدليل عواملي به هم پيوسته زیر همچنان ادامه مي‌يابد:

a. تورم قيمت‌ها ، هزينه‌ها را براي دولت در امور اجرائي، تهيه كالاها، خدمات پرسنل نظامي و در واقع همه فعاليتهاي دولت افزايش مي‌دهد.

b. دولت شايد در تلاش براي افزايش دادن منابع‌اش (بعلت تورم و تقاضاهاي روز افزون نخبگان و يا بسادگي بعلت رقابت بزرگان حكومتي) با ساير جوامع وارد جنگ نظامي شود؛ اما يكچنين ماجراجوئي‌هاي نظامي[57] پرهزينه هست و بحران مالي دولت را بدتر مي‌كند.

c. دولت اغلب به قرض گرفتن از نخبگان مبادرت مي‌كند بويژه نخبگاني كه از فعاليتهايي تجاري منابعي كسب كرده‌اند ولي اين قرض فقط مسايل مالي دولت را افزايش مي‌دهد.

d. دولت اغلب براي رفع بحران درآمد، ماليات را افزايش مي‌دهد ولي افزايش ماليات باعث خشم بعضي نخبگان كه تقريباً تحرك نزولي داشته‌اند و همچنين خشم بسياري از كارگران روزمزد كه در آمد ناچيز دارند، مي‌گردد.

اگر درآمدهاي مالياتي جديد فراهم گردد، اين جريان پول[58] (مالیات کسب شده)بحران مالي را در حاليكه احتمال بسيج جمعي مردم و نخبگان را بر عليه دولت افزايش مي‌دهد كاهش مي‌دهد. همچنين اگر دولت در حوزه سياسي از طريق فتح يا تجارت بتواند منابعي تأمين كند بطور مشابه مي‌تواند بحران مالي را كاهش دهد و بنابراين از كشمكش دروني جلوگيري كند.

تصويري كه گلدستون ترسيم مي‌كند رشته‌اي از نيروهاي متمركز شونده‌است كه با رشد جمعيت شروع شده‌اند. زمانيكه همه آنها به سوي يكديگر مي‌رسند شكست دولت محتمل مي‌شود. يعني 1ـ بحران مالي دولت جدي و بزرگ است 2ـ اگر نخبگان در كشمكش‌ شديد با يكديگر براي كسب موقعيت و حمايت هستند 3ـ اگر بعضي نخبگان بدليل تحرك نزولي و ناكامي در گرفتن حمايت دولت و فشار مالياتي بر عليه دولت بسيج شده‌اند. 4ـ اگر گروههاي جوان جامعه درمناطق روستايي جمع شوند و به حوزه‌هاي شهري مهاجرت كنند و نتوانند درآمد كافي بدست آورند نتيجتاً سركش شده و بالقوه مستعد كشمكش مي‌شوند. بنابراين تمركز نيروهاي چهارگانه  مذکور منتهي به سقوط دولت مي شود همانطوريكه توده‌هاي مردم و بخش‌هاي از نخبگان براي تغيير دادن دولت بسيج مي‌شوند و بحران مالي دولت هم مانع از آن مي‌شود كه با ابزار نظامي و يا اجرائي[59] در مقابل اين شورش دو طرفه[60] پاسخ مناسبي دهد، تمركز اين نيروها سرانجام به سقوط دولت منتهي مي‌شود.

 I. زمينه طولاني مدت سقوط دولت از طريق بسيج جمعي مردم زماني افزايش مي‌يابد كه

a . رشد جمعيت تقاضاهايي براي كالا و در آمد مطرح كند كه فراتر از توان اقتصادي جامعه است.

b. رشد جمعيت كه از ظرفيت توليد اقتصادي جامعه  بيشتر مي‌شود باعث تورم شديد مي‌شود.

c. رشد جمعيت بخش جوان جمعيت را نيز افزايش مي‌دهد كه بالقوه مستعد خشونت و كشمكش نسبت به ساير گروههاي

سني هستند.

d. رشد جمعيت، از آنجا كه باعث تورم قيمت‌ها مي‌شود و فشار بيش از حد بر توان توليدي اقتصاد وارد مي‌كند، بيچارگي

روستائيان را افزايش مي‌دهد و آنها را مجبور به مهاجرت به مناطق شهري مي‌كند.

II. زمينه‌ طولاني مدت سقوط دولت از طريق بسيج نخبگان زماني افزايش مي‌يابد كه:

A- رشد جمعيت باعث مي‌شود نخبگان كه حمايت و امتيازات دولتي را دنبال مي‌كنند تلاش مشترك بيشتري را بكار اندازند.

B- رشد جمعيت باعث افزايش تورم و همچنين باعث افزايش فشار مالي دولت مي‌شود نتيجتاً دولت نمي‌تواند با تمام تقاضاهاي

نخبگان در خصوص حمايت‌ها و امتيازات درخواستي موافقت كند.

III. زمينه طولاني مدت سقوط دولت از طريق بحرانهاي مالي زماني بوجود مي‌آيد كه:

A-      رشد جمعيت فراتر از توان اقتصادی جامعه صورت مي‌گيرد در نتيجه باعث كمبود كالا و خدمات شده و ايجاد تورم مي‌کند.

B-  مكانيزم‌هاي دولتي براي جمع‌آوري در آمد و ماليات انعطاف ناپذير و ناكارآمد باشد.

C- تلاش دولت براي جستجوي روش‌هاي جديد جمع‌آوري ماليات باعث خشم نخبگان و مردم شود.

D- هزينه‌هاي دولت در فعاليت‌هاي نظامي از توان‌اش براي اداره جنگ بيشتر ‌شود. بويژه زمانيكه:

a. دولت فعاليت نظامي را در دوره‌هاي تورم زياد گسترش ‌دهد.

b. دولت بمنظور تأمين منابع بيشتر و يا غلبه بر اثرات تورم به فعاليت نظامي دست ‌زند؛ بنابراين متحمل هزينه‌هايي مي‌شود

كه نمي‌تواند بپردازد.

E- دولت مجبور به قرض گرفتن سرمايه براي حفظ فعاليت‌هاي اجرايي[61] و نظامي مي‌شود.

IV. احتمال سقوط دولت افزايش مي‌يابد زمانيكه:

A- بسيج جمعي مردم براي ادامه دادن كشمكش افزايش ‌يابد.

B- بسيج و اقدام جمعي گروههاي نخبه جامعه افزايش يابد.

C- بحران مالي دولت به نقطه‌اي برسد كه كنترل اجرائي و نظامي روي مردم و نخبگان بطور واضح ضعيف ‌شود.

 

 

 

 

نتيجه گيري:

جامعه شناسي تاريخي ـ تطبيقي در طول سه دهه اخير آثار علمي مهمي را در جامعه شناسي بوجود آورده است، بسياري از اين آثار گرايش نظري دارند. اگر چه اغلب با جزئيات گزارشهاي تجربي اصلاح شده‌اند. پويايي‌هاي قدرت بويژه آنهايي كه بواسطه نابرابري‌هاي ايجاد كننده كشمكش و اختلافات خارجي شروع شده‌اند از علايق ويژه بسياري از جامعه شناسان تاريخي ـ تطبيقي است.

البته جامعه شناسي تاريخي - تطبيقي موضوعات اساسي وسيعي را مطالعه كرده است. نظري‌ترين[62] حوزه اين رهيافت به فرايندهاي كشمكش بويژه آنهايي كه باعث انقلابات اجتماعي مي‌شوند و قدرت را باز توليد مي‌كنند علاقه دارند. با مطالعه قضاياي جدول 1-16 تا 6-16 روشن مي‌شود كه این تئوريها ويژگي‌هاي مشترك زيادي دارند و هر يك چيزهاي جديدي اضافه مي‌كنند و يا اصلاحاتي به ساير نظريه‌ها مطرح مي‌كنند. شرايط بوجود آورنده انقلاب اجتماعي از نظر تئوريهاي ماركسيستي اجتناب ناپذير ولي از نظر تئوريهاي «وبري» فقط هم آيي[63]     احتمالي- استثنايي[64] هستند. البته بعضي از اين شرايط در جوامع كشاورزي وجود دارند ولي بنظر نمي‌رسد تركيب ضروري شرايط سازنده انقلاب واقعي در تاريخ جوامع انساني زياد اتفاق بيافتد.

همچنين بسياري از زمينه‌هاي انقلاب در جوامع كشاورزي بنظر مي‌رسد در جوامع صنعتي ـ سرمايه‌داري كاهش يافته‌اند و يا جذب شده‌اند.

بنابراين اگرچه بسياري از جامعه شناسان تاريخي ـ تطبيقي با مفروضات «ماركس» كار خود را شروع مي‌كنند ولي تمايل دارند به نتايج و بري برسند كه انقلابات با تمركزمنحصر بفردي از نيروها صورت مي‌گيرد. حتي در جوامع روستايي جائيكه زمينه زيادي براي كشمكش برخواسته ازنابرابري وجود دارد. بنظر مي‌رسد كمتر احتمال دارد اين تمركز نيروها در نظام‌هاي سرمايه‌داري بالغ بوقوع پيوندد ولي همانطوريكه در فصل بعدي خواهيم ديد نظريه پردازان نئوماركسيستي تلاشي مي‌كنند مدل اصلي ماركس را با جوامع كنوني تطبيق دهند.

 

 

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

Subordinates - 1

Superordinates -2

Contingent - 3

Power - 1

Ambivalence - 1

Ambiguity - 2

Uncertainty -3

Tenancy -1

Hired -2

Collective solidarity - 1

Peasants - 1

Volatile pool - 1

Mass mobilization - 2

Cultivators - 3

Noncultivators - 4

Violence - 1

Mass mobilization – 1 

Collective solidarity - 2

Collective action - 3

Homogenous - 4

Coercieve power - 1

The form of conflict - 1

Area - 2

Repressive - 1

Rigid - 2

Coercive force - 1

Patronage - 2

Military adventurism - 3

Loyalty to leaders -1

Precarious - 1

Outcome -1

‍Coercive force -2

Well organized -3

agrarian era -1

surplus – extracting class -2

early industrial class -3

subordinate -4

patronage -5

align -1

Full – scale -2

coercive control -3

Solidarity -1

Autonomy -2

domestic intrusion -1

solidarity -1

autonomy -2

Organizational resource -3

Disintegration -1

Administrative -2

Wealth -3

Elites -1

Potential -1

coercive force -2

chaos -3

feudal agrarian system -1

price inflation -1

military adventurism -1

flow of money -2

administrative -1

two – pronged -2

administrative activities -1

most theoretical -1

converge -1

proable – rarely -1

بسيج جمعي و شكست دولت

تئوريهاي كشمكش اجتماعي از جامعه شناسي تاريخي ـ تطبيقي پديدار شده اند و به دو عامل به هم مرتبط تأكيد مي‌كنند: يك عامل شرايطي است كه به بسيج ايدئولوژيكي، سياسي و سازماني توده‌هاي مردم در مقابل گروه‌هاي مسلط منتهي ميشود و عامل ديگر فرايندهايي است كه به شكست دولت و توانايي‌اش دركنترل اعضاء جامعه منجر مي‌شوند. بديهي است اين دو عامل به هم مرتبط‌اند ولي هريك از تئوري ها به تأكيد يكي از آن دو تمايل دارند. بعضي تئوريها به نيروهايي تأكيد مي‌كنند كه به بسيج و اقدام جمعي مردم منتهي مي‌شود در حاليكه بعضي ديگر به تضعيف و تجزية قدرت دولت قبل از موفقيت‌آميز بودن اقدامات جمعي توجه دارند.در حقيقت سوابق تاريخي نشان مي‌دهد كه شورشها و ساير صورتهاي آشفتگي مدني در جوامع انساني نسبتاً عموميت دارد. ولي انقلابات واقعي در مقياس جامعه، جائيكه توزيع قدرت و ساير منابع بطور برجسته تغيير داده ‌شود، نادر است. بخاطرهمين نادر بودن است كه انقلابها توجه جامعه شناسي تاريخي را به خود جلب كرده است. تئوريهاي گوناگون در توضيح  وقوع و يا عدم وقوع انقلابها، به اين نيروها توجه مي‌كنند:

 1ـ نيروهايي كه به بسيج و اقدام جمعي توده‌هاي مردم در مقابل گروههاي مسلط جامعه منتهي مي‌شوند.

2ـ نيروهاي كه باعث مي‌شوند مشروعيت دولت از دست برود همانطوريكه توان كنترل اعضاء جامعه را از دست مي‌دهد.


 مطالعه «بارینگتن مور» در مورد ريشه هاي دموكراسي و ديكتاتوري


يكي از نخستين تحليلهاي كشمكش در جوامعي كه از يك سازمان اجتماعي مبتني بر كشاورزي به يك سازمان اجتماعي مبتني برصنعت انتقال مي‌يابند مطالعه «بارينگتن مور» در مورد شرايط بوجودآورنده ديكتاتوري‌ها و دموكراسي‌هاست .

«مور» استدلال مي كند كه سه روش براي مدرنيزه شدن وجود دارد: اولين روش زماني است كه مالكان فئوداليستي تبديل به سرمايه دار شوند و كشاورزاني را كه زماني روي زمين با توافقات اجاره داري[8] كار مي كردند به نيروي‌كار مزدبگير[9] تبديل كنند و محصول كار اين نيروهاي مزدبگير را در بازار بفروشند. اين روش، اشراف زمين دار سنتي را به سرمايه داراني تبديل كرد كه در نهايت به متحدان ناراضي بورژوازي تبديل شدند . اين مسير براي ظهور دموكراسي بيشترين زمينه را فراهم مي كند و مسيري است كه هم بريتانيا و هم آمريكا (بعد از پشت سرگذاشتن برده داري) آن را پيمودند .

راه ديگر مدرنيزه شدن، زماني است كه مالكان زمين دار براي فروش محصول خود به بازارهاي سرمايه داري وارد شوند ولي كشاورزان را بر روي زمين‌ها حفظ كنند و آنها را به افزايش محصول با روشهاي كنترل سنتي و حمايت و اجاره‌داري كه ويژگي ذاتي نظام فئوداليستي است مجبور سازند. تحت اين شرايط مالكان به منظور حفظ و كنترل بر كشاورزاني كه بطور روز افزون مورد استثمار قرار مي‌گيرند، مي‌بايست با بروكراتهاي دولتي متحد شوند. اين مسير در نظر «مور» به يك نظام فاشيستي منجر مي شود و مسيري است كه كشورهاي ژاپن، آلمان و پروس در مراحل اوليه انتقالشان به مدرنيته تجربه كردند.

مسير سوم و نهايي براي مدرنيزه شدن، روشي است كه در آن مالكان زمين‌دار به مالكان غايب تبديل شوند و از كشاورزاني كه مستقيماً براي بازارهايي با نوسان شديد قيمت توليد مي‌كنند اجاره‌هايي ثابت و يا حتي افزايش يابنده را يگيرند. كاهش قيمت كالاهاي فروخته شده در بازار به همراه اجاره‌هاي ثابت و يا حتي افزايش يافته، باعث آگاهي كشاورزان از استثمار شدنشان و از اقتصاد سياسي كلان كه بايد در دورن آن عمل كنند مي‌شوند. اين آگاهي و احساس همراه آن به شورش كشاورزان منتهي مي‌شود، كه مي‌تواند به بسيج جمعي و انقلابات اجتماعي منجر گردد. در زمان بروز انقلاب، خواه موفقيت‌آميز باشديا نباشد، قدرت دولت براي تأمين و يا يك كاسه كردن قدرت گروه پيروز در آشوب و كنترل مخالفان بالقوه افزايش داده مي‌شود.

 

جدول 1ـ16 ـ قضاياي تحليلی بارينگتن مور:

 Ι . احتمال بسيج جمعی زيردستان (كشاروزان) براي كشمكش با فرادستان در يك نظام نابرابر زماني افزايش مي يابد كه :

A - زيردستان يك كل منسجم را در محيط فيزيكي شان، زندگي روزمره شان و تجزيه هاي زندگي شان بوجود بياورد.

B - زيردستان يكپارچگي جمعي (collective solidarity) را تجربه كنند و اين احساس يكپارچگي در شرايط زير افزايش مي

يابد:

1ـ زيرستان از طرف عوامل دروني و بيروني مسلط، احساس تهديد كنند.

2ـ زيرستان بتوانند از رقابت هاي تفرقه برانگيز در ميان خودشان نسبت به موضوعات زير پرهيز كنند:

a ـ حقوق و اجاره زمين

‌b ـ فروش نيروي كار

c ـ داد و ستدكالا

3ـ زيردستان شرايط مذكور در I-C  و I-D را نيز تجريه كنند.

C ـ روابط سنتي موجود بين اجتماعات زيردستان و فرادستان تضعيف شود. احتمال تضعيف در شرايط زير افزايش مي يابد:

1ـ زيردستان و فرادستان براي کسب منابع بيشتر در يك رقابت مستقيم تري با همديگر عمل كنند.

2ـ فرادستان براي لزوم تهيه منابع ضروري زيردستان متقاعد نباشند و اقدام  نكنند.

3ـ روابط زيردستان و فرادستان (مالكان) از حالت پدرسالارانه به يك رابطه مبتني برتجارت تغيير يابد . اما تأثير بازار فقط

زماني عمل مي‌كند كه زيردستان مستقيماً با يكديگر براي منابعي كه توسط عوامل خارجي قدرت تحت كنترل است رقابت

نكنند.

4ـ فرادستان (مالكان) بطور روزافزون از كارهاي عادي و روزانه زيردستان (كشاورزان) غايب گردند. (حضور نداشته باشند)

D - زير دستان (كشاورزان) احساس كنند توسط مالكان مورد استثمار قرار مي‌گيرند. اين احساس استثمار در شرايط زير افزايش

مي‌يابد:

1ـ زير دستان (كشاورزان) مجبور به فراهم كردن منابع بيشتري به قدرت‌هاي بيروني باشند. اين قدرت بيروني خواه دولت باشد

 خواه مالكان ابزار توليد.

2ـ زير دستان (كشاورزان) شرايط مذكور در I-C را تجربه كنند. نيروهايي كه روابط ميان زير دستان و فرادستان را تضعيف

مي‌كند.

 همانطوريكه درتغييرات فرانسه بعداز انقلاب بزرگ و يا روسيه و يا چين در بيداري انقلاب مخصوص خودشان مشهود است، شكل دولت مي‌تواند تغيير كند در هر حال يك دولت قوي‌تر ظاهر مي‌شود. اين شرح توصيفي ، قضايايي كلي درباره شرايط افزايش دهنده و يا كاهش دهنده بسيج جمعي كشاورزان براي كشمكش است.

اين قضاياي انتزاعي‌تر در جدول 1-16 خلاصه شده‌اند و مصاديق هر يك مورد بحث قرار می گیرند: براي اينكه بسيج جمعي زيردستان «كشاورزان» بوجود بيايد آنها بايد يك كل منسجمي تشكيل دهند و در آن وظايف و تجربه‌هاي زندگي مشابه داشته باشند. در موارد تاريخي مطالعه شده بوسيله «مور»، بيش‌ترين احتمال براي ظهور شرايط مذكور هنگامي است كه كشاورزان در زمين هاي كشاورزي باقي ماندند و براي فروش محصولاتشان در بازار توليد مي‌كردند و از طرف ديگر مالكان زمين‌دار غايب از آنها اجاره مي‌گرفتند. چون الگوهاي سنتي اسكان و جريان كار توليد دهقاني تحت شرايط استثمار مالكان و نوسان قيمت بازار حفظ شده بود.

قضيه I-B در جدول 1-16 نشان مي دهد كشاورزان براي اقدام و كشمكش عليه زمينداران نياز دارند يكپارچگي جمعي[10] را تجربه كنند البته بعضي شرايط در جوامع كشاورزي در حال انتقال به مدرنيته، يكپارچگي را افزايش مي‌دهند. براي مثال يكپارچگي با درك كشاورزان از تهديد افزايش مي‌يابد. همانطوريكه «مور» تأكيد مي‌كند اين تهديد مي‌تواند سرچشمه‌هاي بسياري داشته باشد: يك منبع تهديد، گروههاي مسلط جامعه هستند كه با بعضي اقدامات، معاش و رفاه كشاورزان را تهديد مي‌كنند. منبع ديگر تهديد، مي‌تواند اقدامات دولت براي تحت فشار قراردادن كشاورزان باشد. منبع ديگر تهديد مي‌تواند بيرون از جامعه باشد مثلاً هنگاميكه نيروهاي ارتش حمله مي‌كنند و زندگي و معاش كشاورزان را به مخاطره مي‌اندازند.

شرايطي كه منتهي به نابودي روابط سنتي بين مالكان و كشاورزان مي شود نيز يك منبع مهم تهديد است. در هر حال انسجام اجتناب ناپذير نيست. براي مثال همانطوريكه «مور» تأكيد مي كند، تجارتي كردن كشاورزي  هنگامي كه نيروي كارتحت شرايط بازار كار شديداً رقابتي ـ اجاره‌اي است، امكان بسيج جمعي را كاهش مي دهد. اين منبع نهايي تهديد بويژه مهم است . ميزاني از انفصال و جدائي و برخورد ميان توده هاي كشاورزان و آنهائي كه در سيستم قشربندي اجتماعي مسلط هستند براي اقدام و بسيج جمعي، تعيين كننده است. زمانيكه روابط قوي بين اجتماعات فرادستان و زيردستان و يا حداقل تصوري از چنين روابط قوي توسط زيردستان وجود دارد احتمال بسيج جمعي مردم كاهش مي‌‌يابد. همانطوريكه از لحاظ تاريخي اين شرايط با فئوداليسم سنتي همراه بوده كه در آن زميندار بزرگ به همراه كارگزارانش و كشاورزان، همه روي يك زمين ملكي زندگي مي‌كردند و روابط غير بازاري با توافقات اجاره اي سنتي و پدرمآبانه سازمان مي‌يافت.

برعكس نيروهايي كه اين رابطه را تضعيف مي كنند امكان بسيج جمعي را افزايش مي‌دهند. همانطوريكه زمينداران بزرگ غايب شدند و بدن توجه به قيمت هايي كه كشاورزان محصولاتشان را مستقيماً دادو ستد مي كردند از آنها اجاره گرفتند(احتمال اقدام جمعي افزايش يافت) در حالت كلي‌تر، رابطه بين اجتماعات ويژه زيردستان (كشاورزان) و فرادستان(مالكان) در شرايط زير تضعيف مي‌گردد:

1ـ زمانيكه آنها براي كسب منابع بيشتر با يكديگر رقابت كنند يا تصوركنند كه چنين بايد بكنند.

2ـ زمانيكه مالكان به فراهم آوردن منابع و مايحتاج ضروري كشاورزان متقاعد نيستند.

3ـ زمانيكه روابط مالكان و كشاورزان مبتني بر بازار گردد و مالكان از جريان كار و زندگي روزمره كشاورزان غايب شداند. «مور» هم مثل «ماركس» درجه و شدت استثمار تجربه شده توسط كشاورزان را عامل تعيين كننده مي‌داند. وقتيكه كشاورزان مجبورند منابع بيشتري تسليم كنند بويژه زمانيكه روابط سنتي مالكان مسلط و كشاورزان تحت سلطه تضعيف شده است، ميزان استثمار و يا حداقل احساس استثمار افزايش مي يابد. زماينكه احساس استثمار حداكثر است و در شرايطي كه كشاورزان با وجود تحمل نوسان قيمت بازار مجبور به پرداخت اجاره‌هاي ثابت و يا روزافزون به مالكان غايب باشند استثمار حالت ساده و صريح و بي پيرايه پيدا مي‌كند و از اين رو احتمال بسيج جمعي افزايش مي‌يابد.البته دولت هم مي‌تواند نقش مهمي در شكل‌گيري احساس استثمار بازكند وقتيكه بيشتر كشاورزان سركش شدند و زمينداران بيشتر به قدرت نظامي دولت وابسته‌اند دولت از زمينداران و در نهايت از كشاورزان منابع بيشتري براي مديريت كنترل و سركوب اخذ مي‌كند. اگر دولت از زمينداران بزرگ ماليات زياد بگيرد، آنها به يك منبع بالقوه شورش تبديل مي‌شوند. اما مالكان بزرگ براي پرداخت هزينه‌هاي نيروي نظامي دولت از كشاورزان منابع درآمد بيشتر اخذ مي‌كنند و ماليات افزايش يافته در نهايت از كشاورزاني گرفته مي‌شود كه يا بايد محصول خود را افزايش دهند و يا استاندارد پايين‌تري از زندگي را تحمل كنند. از طرف ديگر، وقتيكه مالكان بزرگ غايب، اجاره های بالا مي گيرند و  تلاش مي‌كنند كشاروزان سركش خود را (كه بايد نوسان قيمت بازار را تحمل كنند) سركوب كنند احساس استثمار به حداكثر مي‌رسد. در مجموع رهيافت «مور» از لحاظ مفروضاتش يك رهيافت ماركسيستي است كه كشمكش را ناشي از سطح بالاي استثمار مي‌داند اما كيفيات «وبري» در مفروضات خود دارد. آشكارترين نكته اينجاست كه انقلاب بيشتر در جوامعي بوجود مي‌آيد كه بطوركامل به نظام سرمايه‌داري وارد نشده‌ است . يك نظام اشرافي زميندار احتمالاً فقط در مسيري به نظام سرمايه‌داري وارد مي شود كه استثمار كشاورزان را بوجود بياورد . در حقيقت انقلاب در يك جامعه كاملاً صنعتي شده (برخلاف تصور ماركس كه معتقد بود اينگونه جوامع به علت رانده شدن نيروي كار بداخل بازار كار استثماري انقلاب را تجربه خواهند كرد) كمتر احتمال دارد بوجود بيايد.  بنابراين كار «مور» شروع مهمي براي شكل‌گيري تئوري جديد كشمكش مي‌باشد. كار «مور» نه فقط انديشمندان، بلكه ساير محققین را تشويق كرد كه نيروهاي بوجودآورنده بسيج جمعي كشاورزان و كشمكش انقلابي را در جوامع كشاورزي مورد تحقيق قرار دهند.

 تئوري «جفري پياژه Jeffrey Paige» در مورد انقلاب جوامع كشاورزي               

كتاب «جفري پياژه» با عنوان «انقلاب دهقاني» يكي از اولين آثار در دوران معاصر است كه ايده هاي اساسي ماركس را گرفته و براي تحليل انقلابها و ساير صورتهاي بسيج دهقانان[11] در جوامع كشاورزي بكار برده است. پياژه استدلال مي كند كه ايده هاي ماركس درباره شرايط بوجود آورنده انقلاب و بسيج جمعي در اصل صحيح است اما اين شرايط در جوامع صنعتي بوجود نمي آيند. بجايش  این شرايط بيشتر در اقتصاد دهقاني صادر كننده محصولات كشاورزي محتمل است. كشاورزاني كه در املاك كشاورزي كار مي كنند صورتي بسيار ظريف[12] از نيروي كار استثمار شده را نسبت به نيروي كار طبقه كارگري ماركس در كارخانه ـ نشان مي‌دهند. بنابراين پياژه معتقد است كه شرايط بوجود آورنده بسيج جمعي[13] و كشمكش بيشتر در جوامع كشاورزي بوجود مي‌آيد تا جوامع صنعتي، همچنين ماهيت رابطه ميان زارعان[14]  و مالكان[15] ، در شكل دهي ماهيت بسيج زارعان و شدت كشمكش ميان زير دستان و اربابانشان تعيين كننده است.

همانند ماركس، پياژه كشمكش ميان مالكان و نيروي كار را ناشي از روابط‌شان با ابزار توليد در جوامع كشاورزي مي‌بيند. اما بر خلاف ماركس استدلال مي‌كند كه كشمكش درباره موضوعات صرفاً اقتصادي همچون دستمزدها بعيد است كه به انقلاب منجر شود. در مقابل كشمكش انقلابي فقط زماني اتفاق مي‌افتد كه اختلافات اقتصادي به حوزه‌هاي سياسي وارد شود و نظام كنترل و مشروعيت را مورد حمله قرار دهد.

همچنين احتمال اينكه كشمكش به حوزه‌هاي وسيع‌تر وارد شود بيشتر به اقدام طبقه مسلط وابسته است. از اين رو دقيقاً بر اساس اقدامات و  اعمال طبقه مسلط است كه،  چگونگي بسيج و اقدام جمعي طبقه پايين تعيين مي شود .

بعضي از قضاياي كليدي پياژه در بياني انتزاعي در جدول 2-16 نشان داده شده است. اين قضايا شرايطي را كه در آن كشمكش منافع زارعان و مالكان از سطح موضوعات صرفاً اقتصادي به سطح سرپيچي و تجاوز[16] رسيده و سپس به حوزه سياسي كشيده مي‌شوند را طرح مي‌كنند.

قضاياي فهرست شده در بخش I جدول 2-16 استدلالهاي اساسي ماركس را براي اقتصاد دهقاني صادر كننده محصولات كشاورزي بكار مي‌برد. «پياژه» پذيرفتن ايدئولوژي‌هاي سياسي تندروانه توسط زارعان را تا اندازه تعيين كننده مي‌داند. زمانيكه زارعان پيوند ضعيف بازمين دارند بيشتر احتمال دارد كه ايدئولوژي‌هاي تندروانه را بپذيرند اما زمانيكه با تلاش سخت روي زمين ادامه حيات مي‌دهند و يا زمانيكه روشهاي جايگزين ناچيز براي گذران زندگي‌شان دارند احتمال پذيرفتن ايدئولوژي‌هاي تندروانه كاهش مي‌يابد.

جدول 2-16 قضاياي كليدي در مدل پياژه:

.I كشمكش منافع زارعان و غير زارعان زماني به بسيج توده[17] منتهي مي‌شود كه:

 A - زارعان ايدئولوژي‌هاي تندروانه را بپذيرند:

1ـ پذيرش ايدئولوژي‌هاي تندروانه زمانيكه پيوند زارع با زمين بي ثبات و ضعيف است افزايش مي‌يابد.

2ـ ولي در شرايط زير پذيرش ايدئولوژي‌هاي تندروانه كاهش مي‌يابد:

a. زمانيكه اميد و توشه زارعان آنچنان كم و مخاطره آميز است كه آنها از پذيرش عقايد مربوط به ايدئولوژي تندروانه

مي‌ترسند.

b. زمانيكه زارعان وسايل جايگزين كمتري براي گذران زندگي خود دارند و هزينه‌هاي پذيرش ايدئولوژي تندروانه خيلي

زياد است.

c. زمانيكه زارعان در اجتماعات سنتي زندگي مي‌كنند و در آن سنتهاي پدر سالارانه و كنترل اجتماعي قوي، پذيرش

ايدئولوژي ‌هاي تند روانه را خيلي مخاطره آميز مي‌سازد.

B ـ زارعان بتوانند انسجام جمعي[18] راتجربه كنند.

1ـ اين درك از انسجام زمانيكه محصول كشاورزي، سطح بالايي از وابستگي متقابل را ميان زارعان تشويق مي‌كند افزايش

خواهد يافت.

2ـ اين درك از انسجام زمانيكه زارعان در حد بالايي( از لحاظ خدمات و منابع حياطي) به مالكان وابسته هستند كاهش مي‌يابد.

C ـ زارعان به دست يازيدن در عمل جمعي [19] موفقيت‌آميز قادر شده باشند.

1ـ اين استعداد و توانايي براي عمل جمعي در شرايط زير افزايش مي‌يابد:

a. كنترل مستقيم مالكان بر اعمال زارعان ضعيف است.

b. زارعان يك جمعيت همگن[20] را بسازند.

c. وجود زارعان براي توليد كردن و تشريع مساعي ضروری باشد.

d. زارعان به منابع سازماني فراهم شده بوسيله عوامل سياسي بيروني دسترسي شده باشند.

e. زارعان درك ‌كنند كه آنها مي‌توانند منافع اقتصادي را از عمل جمعي بدست بياورند.

2-  اين استعداد براي دست زدن به عمل جمعي در شرايط زير كاهش مي‌يابد.

a. زارعان فرصتهاي براي تحرك صعودي از موقعيت‌هاي پست‌تر داشته باشند.

b. زارعان خودشان با يكديگر براي كسب منابع رقابت كنند بويژه رقابت براي تحرك صعودي

II. اين احتمال كه بسيج زارعان به جنبش هاي انقلابي منتهي خواهد شد به اقدامات مالكان مربوط است. واكنش مالكان به بسيج زارعان (در شرايط زير) امكان خشونت را افزايش مي‌دهد:

A- باشرایط افزایش دهنده امکان بسیج جمعی زارعان که در بخش I فهرست شده اند، مواجه شوند.

B- مالكان امتيازات اقتصادي زيادي را نسبت به زارعان بدست نياورند و در نتيجه بيشتر احتمال دارد كه با استفاده از نيروي

اجبار[21] دولت به سركوب متوسل شوند بجاي اينكه تدبير اقتصادي و يا معامله با زارعان را در پيش بگيرند يكچنين سركوبي زماني

افزايش مي يابد كه :

1ـ مالكان بجز محصولات صادراتي توليد شده در زمين‌هايشان سرمايه كمتري داشته باشند و نسبت به زارعان مزاياي اقتصادي

كمتري دريافت كنند.

2ـ مالكان نتوانند نيروي كار آزاد - اجاره‌اي تهيه كنند. بنابراين آنها نسبت به تقاضاهاي اقتصادي زارعان غير مسئول مي‌شوند و

در حاليكه كنترل سختي بر نيروي كار در پيش مي‌گيرند، بیشتر به نيروي جبري (سرکوب) متوسل می شوند.

a. زمانيكه محصول ناكافي و كم سود است، توانايي مالكان براي فراهم آوردن درخواستهاي زارعان كاهش مي‌يابد.

b. زمانيكه بواسطه مكانيزه شدن، فرایند توليد با هزينه كمتری صورت گيرد توانايي مالكان براي فراهم آوردن درخواستهاي

زارعان افزايش مي‌يابد.

 

فقط زمانيكه فرايند توليد ميزان بالايي از وابستگي متقابل را ميان كشاورزان بوجود بياورد انسجام بوجود مي‌ايد. اين اثر توليدي ـ انسجامي زماني به تحليل مي‌رود كه كشاورزان از لحاظ خدمات و منابع حياتي درحد زيادي به مالكان وابسته باشند. پذيرش ايدئولوژي‌هاي تند روانه و انسجام كشاورزان به تنهايي براي ورود به حوزه سياسي كافي نيست كشاورزان بايد بتوانند به اقدامات جمعي مؤثر دست بزنند و بدون توانايي دست زدن به يكچنين اقدماتي جنبش انقلابي و تغيير حكومت سياسي غير ممكن است.

استعداد متوسل شدن به اقدام جمعي زماني افزايش مي‌يابد كه مالكان نتوانند بصورت مستقيم َاعمال كشاورزان را كنترل كنند. توان اقدام جمعي حتي بيشتر افزايش مي‌يابد زماني كه كشاورزان جمعيتي همگن را تشكيل دهند و يا زمانيكه همكاري در فرايند‌هاي توليدي پايه‌ سازماني براي اقدام جمعي در محيط كاري بسازد و يا زمانيكه كشاورزان تصور كنند با اقدام جمعي منافع واقعي بدست خواهند آورد البته توانايي دست زدن به اقدام جمعي در شرايطي كه كشاورزان فرصت‌هايي براي تحرك اجتماعي بالا داشته باشند و يا براي كسب منابع و يا تحرك اجتماعي بالا با همديگر رقابت كنند از بين مي‌رود.

در هر حال پياژه استدلال مي‌كند كه شرايط بوجود آورنده بسيج جمعي، يعني ايدئولوژي، انسجام، عمل جمعي با واكنش مالكان متأثر مي‌شوند.

پياژه استدلال مي‌كند كه شكل كشمكش[22] در نهايت انعكاس نحوه پاسخ بخش‌هاي مسلط جامعه به كشمكش منافع و كشمكش موضوعات كوچك اقتصادي خواهد بود.

قضيه II در جدول 2-16 بعضي شرايط افزايش دهنده خشونت و اختلاف به حوزه‌هاي[23] سياسي (فراتر از موضوعات اقتصادي) را فهرست بندي مي‌كند: يك شرط وجود نيروهايي است كه تحت عنوان قضيه I فهرست بندي شده‌اند و زمينه بسيج جمعي كشاورزان را افزايش مي‌دهند. البته اين احتمال بيشتر زماني بوجود مي‌آيد كه مالكان مجبور به اقدام به روشهاي ويژه باشند. زمانيكه مالكان براي كنترل زمين و نيروي كار به دولت و نيروي نظامي متكي باشند. بيشتر احتمال دارد كه به روشهاي سركوب كننده[24] و خشونت بار متوسل شوند. تاكتيكي كه عصبانيت و تمايل كشاورزان به اقدامات جمعي را ـ در صورت توانستن ـ افزايش مي‌دهد.

مالكاني كه اساساً به صادر كردن محصولات خام كشاورزي مشغولند بويژه محصولاتي كه در آن قبل از صدور توليدات سنتي اقدامي صورت نمي‌گيرد بيشتر احتمال دارد كه به نيروي نظامي و خارجي براي حفظ بهره‌برداري‌شان متوسل شوند. زماني كنترل جدي بوجود مي‌آيد كه مالكان قادر نباشند يا تصور كنند كه نمي‌توانند نيروي کار آزاد براي كنترل جدي[25] فراهم كنند. چنين دركي توسط مالكان زماني افزايش مي‌يابد كه محصول ناكافي و سود كم يا متوسط است.

در هر حال اگر مالكان بتوانند توليد را از طريق سرمايه گذاري‌ها افزايش دهند بويژه سرمايه گذاري روي اسباب و تجهيزاتي كه اتكاء به نيروي كار را كاهش و ميزان توليد كشاورزي را افزايش دهد بيشتر احتمال دارد كه در مقابل خواستهاي اقتصادي كشاورزان تسليم شوند و اختلافات را به عنوان يك موضوع اقتصادي و نه موضوع سياسي حل كنند. بعلاوه نياز به سركوب نيروي كار حتي بيشتر كاهش مي‌يابد زمانيكه مالكان به نيروي كار ثابت و متخصصي وابسته شوند كه آنها را به درك منافع سازمانهاي كاري (اتحاديه‌ها) منتهي كند.

  تئوري چارلز تيلي(Charles Tilly) در مورد بسيج منابع

«چارلز تيلي» در كتاب خود «بسيج براي انقلاب» ايده‌هاي اساسي مطرح كرد كه در همه تئوري هاي بعدی انقلاب اهميت داشتند. «تيلي» در آثار اوليه خود ميان شرايط انقلاب و نتيجه انقلاب تمايز قايل شد: شرايط انقلاب زماني بوجود مي‌آيد كه نوعي عمل جمعي در مقابل مراكز قدرت پيدا شود. خواه عمل جمعي يك تظاهرات، شورش، جنبش اجتماعي، جنگ مدني و انواع ديگري از مخالفت گرايي در مقابل دولت باشد. نتيجه انقلاب زماني بوجود مي‌ايد كه انتقال عملي قدرت بوجود بيايد. در نهايت «تيلي» استدلال مي‌كند كه شرايط انقلاب زماني ظاهر مي‌شود كه رقيبان قدرت بتوانند منابع سازماني، مالي و نظامي را بسيج كنند و نتيجه انقلاب، احتمالاً زماني است كه بسيج رقيبان از توانايي دولت در بسيج منابع مادي و نظامي‌اش بيشتر باشد.

جدول 3-16 بعضي از شرايط كلي انقلاب را مطرح مي‌كند. اولين شرط، وجود رقيبان متعدد قدرت است: يكي از رقبا، بخش‌هايي از جمعيت هستند كه پيوسته دسترسي شان به قدرت يا حوزه سياسي محدود شده است و ديگري بخشهايي از نخبگان قدرت پيشين هستند كه كنار گذاشته شده‌اند و احساس مي‌كنند كه از دسترسي سا بق‌ به قدرت محروم شده‌اند. شرايط كلي ديگر كه احتمال انقلاب را بالقوه افزايش مي‌دهد اين هست كه بخش مهمي از جامعه  از يكي از رقيبان قدرت مركزي حمايت كند. يكچنين حمايتي بيشتر زماني احتمال دارد كه  دولت در انجام تعهداتش نسبت به جامعه كوتاهي كند و يا به همان اندازه سعي كند منابع بيشتري را از جامعه سریعا بگيرد. شرايط اخير بيشتر زماني احتمال دارد كه دولت در يك جنگ درگير است و در نتيجه به لحاظ مالي در فشار است. شرايط اساسي سه گانه منتهي شونده به انقلاب زماني بوجود مي‌آيد كه دولت با نيروي اجبار (نظامي)[26] نمي‌خواهد و يا نمي‌تواند اقدامات آنهايي كه قدرتش را به چالش كشيده‌اند سركوب كند. ناتواني دولت در استفاده از قدرت خودش در مقابل منابع رقيب احتمالاً زماني بوجود مي‌آيد كه دولت منابع كمتري دارد: زمانيكه دولت بواسطه حمايت از معافيت[27]، فساد، ماجراجويي‌هاي نظامي[28] و سيستم جمع‌آوري سنتی ماليات و... از منابع‌اش استفاده نامؤثر و ناكافي بعمل آورده است و يا زمانيكه بواسطه اتحاد نزديك بخشي از نيروي نظامي‌اش با حداقل يكي از رقباي قدرتش، نمي‌تواند از قدرت نظامی استفاده كند.

 

 

جدول 3-16 ـ تئوري بسيج منابع چالز تيلي:

I. هر چقدر نسبت به قدرت دولتي ، ادعاهاي متعددي ظاهر شود، احتمال بيشتري وجود دارد تا شرايط انقلابي شكل گيرد احتمال ظهور مدعيان متعدد، زمان افزايش مي‌يابد كه:

A ـ بخش‌هايي از جامعه از حوزه سياسي بيرون نگهداشته شوند و يا از دسترسي‌شان به قدرت جلوگيري شود.

B ـ نخبگان قدرت سنتي احساس كنند كه آنها از مراكز قدرت محروم گشته‌اند و از اينرو بعضي از آنها دسترسي سنتي‌شان را به

قدرت از دست داده‌‌اند.

II. هر چقدر بخشهاي مهم جمعيت تمايل به حمايت يكي از مدعيان قدرت مركزي را داشته باشند به همان اندازه بيشتر احتمال دارد شرايط انقلابي بوجود آید. احتمال اينكه يك بخش مهم از جامعه از رقيبت دولت مركزی حمايت كند، زماني افزايش مي‌يابد كه:

A ـ تصور شود دولت در انجام مسئوليت‌هايش نسبت به جامعه ناتوان است هر چقدر درك ناتواني دولت در انجام وظايفش

جدي‌تر باشد، تمايل بعضي بخشهاي جامعه به حمايت از رقيب دولت بيشتر مي‌شود.

B ـ دولت از جامعه منابع بيشتري را بگيرد (مثلاً پول،تجهيزات، ..... ) و جذب منابع زماني روي مي‌دهد كه دولت به علت جنگ به منابع مالي نياز دارد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/12/17ساعت   توسط مدیریت موقت وبلاگ : احسان رسولی نژاد  | 

کارل مارکس 1883-1818

مارکس جامعه شناسی آلمانی بوده است. فیلسوفی یهودی، که بعد به اقتصاد روی آورده و مطرود جامعه آن زمان آلمان واقع شده بود. – مسیحیان یهودیان را طرد می کردند.- غالب جامعه شناسان مارکسیستی یهودی اند. مارکس هیچوقت استاد دانشگاه نبوده است.

مسئله اصلی مارکس طبقه محروم و مستضعف در جامعه است . او فلسفه ایده آلیستی آلمان (هگلی ) را نقد می کند . در آن فلسفه، روح و ذهن نقش کلیدی دارد ولی برای مارکس و هگلیان جوان این مفاهیم وارونه می شوند. هگلیان چپ مثل فوئرباخ بیشتر مارکس را تحت تاثیر قرار می دهد. دیالکتیک ذهنی هگل را وارد جامعه زندگی می کند .

 

ذهن و آگاهی از دید مارکس: ابعاد انسان دو بعد زیستی و روانی دارد . برای او بعد جسمانی و مادی انسان مهم است و آگاهی مهم نیست، زیرا تابع بعد مادی انسان است. آگاهی انسان ها نیست که هستی آنها را تعیین می کند، بلکه برعکس هستی اجتماعی آنان تعیین کننده آگاهی است.

هگل تاریخ بشر را بر حسب تحول ایده ها تفسیر کرده بود ولی از نظر مارکس تمام زندگی اجتماعی، اساسا عملی است.

تفاوت بین مارکس جوان و سالخورده: جابجایی از توجه وی به انسانهای واقعی که در فعلیت های واقعی و مناسبات با یکدیگر درگیرند، به سوی توجه بعدی وی به ساختار اقتصادی سرمایه داری، که انسانها و جامعه ها از رهگذر فرآیندهایی که برآنها هیچ کنترلی نداشته به جلو می راند.

فرق انسان با حیوان: ما صرفا خود را با محیط تطبیق نمی دهیم، بلکه آنرا دگرگون می سازیم. لذا خود را هم تغییر می دهیم تا با ان هماهنگ گردیم. (یعنی برای کسب مهارتهای جدید، به لحاظ روانی تغییر می کنید )

او می گوید انسان از طریق کار خود از حیوانات متمایز می سازد.از نظر او کار باعث خلاقیت فرد و در شکل غلط باعث از خود بیگانگی می شود.

تقسیم کار:مارکس تقسیم کار را مانند دورکیم نمی بیند . او می گوید بعد از تقسیم کار یک گروه دارای ابزار تولید و گروهی فاقد آن هستند. یعنی گروهی خادم و گروهی مخدوم است. او درون تقسیم کار تقابل و تضاد می بیند.

مارکس از کمون اولیه نام می برد . زمانی که همه انسانها برابر بوده اند و نابرابری و تقسیم کار نبود. اما از بعد از کمون اولیه یعنی زمانی که خانواده پدید می آید، اولین تقسیم کار شکل می گیرد.

تقسیم کار طبقه حاکم و طبقه محکوم را شکل می دهد و این در کل تاریخ بوده است .

بعد از اینکه تقسیم کار شکل بگیرد و شیوه تولیدی ایجاد شود، جامعه ساختار می یابد.

شکل مراحل عبور انسان از جامعه سرمایه داری به جامعه کمونیستی را نشان می دهد.

شیوه تولید: شیوه تولید به مناسبات مالکیت و کنترل کالاهای تولیدی اشاره دارد، و برای مارکس از اهمیت بالایی برخوردار است. در حالی که جامعه طبقات گوناگون و شکل های سازمانی را شامل است که بر اساس این مناسبات رشد می یابد. این مناسبات به اضافه ابزار تولید زیر بنا را تشکیل می دهند.

این شیوه تولید شامل نیروهای مولد و روابط و مناسبات تولیدی است.

مارکس تاریخ را به چند شیوه تولید تقسیم کرده است. در واقع در هر دوره دو طبقه وجود دارد. با تغییر شیوه تولید ، ساختار اجتماعی نیز تغییر می کند.

انواع شیوه های تولید:

شیوه های متفاوت تولید یکدیگر را با نظم زمانی دنبال نمی کنند و به استثنای فئودالیسم و سرمایه داری از یکدیگر پدید نمی آیند.

کمونیسم ابتدایی: شیوه ای از تولید که تنها دو سطح دارد: اقتصادی و ایدئولوژیکی (دارای توزیع مجدد پیچیده که جامعه ابتدایی شکار نیست، بلکه جامعه کشاورزی را شامل می شود. )

شیوه تولید آسیایی یا استبداد شرقی: مالکیت مشترک هنوز مسلط، جامعه شامل تعدادی گروه کوچک مثل خانواده . قدرت جمع را که به آنها حقوقی نسبت به زمین اعطا می کند احساس کرده و آن را به منشا واحدی فرا می افکند. مارکس می گوید همه گروه ها و طبقات زیر نظر دولت بوده و چون در این مناطق آب کم بوده ، یک ساختار استبدادی از بالا و یک قدرت مطلقه آنرا اداره می کرده است. ویتفوگل مفهوم استبداد شرقی را از آن می گیرد. ویتفوگل جامعه هیدرولیکی را بر حسب تراکم جمعیت درجه بندی کرد. در ساختار استبدادی، فئودال هیچگاه به معنی واقعی شکل نمی گیرد.

 شیوه تولید ژرمنیک: جوامعی ثابت، مکان ظهور تولیدات صنعتی تا حدودی داخل سنت تثبیت شده است.

شیوه تولید باستانی: جامعه اینجا پیش شرط است. شهر مرکز مالکان زمین است. رابطه جامعه و زمین با مغلوب شدن، می تواند از هم گسیخته شود. دهقان لزومی به کار جمعی ندارد، مگر برای محافظت در برابر دشمنان خارجی. در این شیوه تولید، بحث این نبود که چه نوع مالکیتی می تواند بیشترین درآمد را ایجاد کند، بلکه این بود که چه نوع مالکیتی می تواند مردم را شهروند سازد. در شیوه تولید باستانی خصیصه اصلی بردگی و نظام سرواژ بوده است.

فئودالیسم: فئودالیسم بصورت تکاملی از شیوه باستانی ظهور نکرد ، بلکه حاصل فروپاشی شیوه تولید باستانی بوده است. فئودالیسم از حومه شهر آغاز شد. مالکیت بر اساس اجتماع باقی ماند، ولی تولید کنندگان بردگان نبودند، بلکه خرده دهقانان و سرف ها بودند. این مرحله، زمینداری به عنوان شیوه تولید، و خصیصه اصلی، بندگی و نظام فئودالی شکل می گیرد. در این زمان به دلیل کمبود نیروی انسانی، رعیت به زمین وابسته بوده است.

 تقسیم کار کمی بین استاد کار، کارآموز و توده بود. تقسیم کار میان کار ذهنی و کار بدنی در تقسیم کار میان شهر و حومه اشکار بود.

ویژگی های سرمایه داری:در دوره سرمایه داری شیوه مزدوری، یعنی مزد گرفتن مطرح است. دو طبقه کارگر و کارفرما داریم (بورژوا و پرولتاریا)

مقصود از بورژوازی: طبقه سرمایه دار معاصر و مالکین وسایل تولید اجتماعی، که اجرا کنندگان کار مزدوریند.

مقصود از پرولتاریا: طبقه کارگر مزدور معاصر است، که از خود صاحب هیچگونه ابزار تولید نیست و برای آنکه زندگی کند، ناچار است نیروی کار خود را به معرض فروش گذارد.

نحوه تبدیل شیوه تولید فئودالی به شیوه تولید بورژوایی (سرمایه داری): جامعه نوین بورژوازی، از دل جامعه زوال یافته فئودال پیشین به دست آمده است. آنها تضاد طبقاتی را از میان نبرده و تنها طبقات نوینی (بورژوازی و فئودالی) را بوجود آورده اند. بورژواها هنگام تسلط اربابان فئودال صنفی زحمتکش بوده اند ، که در کمون بصورت جمعیتی مسلح و حاکم بر خویش درامدند. همین گروه در دوره صناعات یدی حریف اشرافیت شدند، و پس از آن در صنایع نوین سلطه سیاسی منحصر به فرد به دست آوردند.

 

پیش از بورژوازی

بورژوازی

تقدس زدایی و ومشاغل ارزنده

مزدوران جیره خوار

قابلیت های شخصی

ارزش های مبادله ای

پیوندهای عاطفی

پیوندهای نقدی و حسابگری خودپرستانه

مناسبات خانوادگی

مناسبات پولی

آزادی بی شمار

آزادی بازار و تجارت

تن آسایی دوران اولیه

هنرپروری و فعالیت های جدید دوران نوین

استثمار مستقر در مذهب

استثمار رایج در بازار

عزلت

رفت و آمد با ملل

ادبیات ملی

ادبیات جهانی

زندگی در روستاها

افزایش شهروندی

ارزشمندی کشاورزی

تابعیت ده از شهر

استفاده از زور بازو

جایگزینی کار مرد توسط زن

از بین رفتن اختلاف جنس و سن

 

بورژوازی با گروههای زیر منازعه بلاانقطاع دارد: 1- اشراف 2- بورژواهایی با منافع متضاد 3- بورژواهای کشورهای بیگانه (منازعات 2 و 3 را با کمک پرولتاریا به پیش می برد و همان مایه آموزش انها خواهد شد) 4- پرولتاریا به عنوان طبقه انقلابی 5- صنوف متوسط برای بازستاندن حق خود از بورژوازی (طبقه محافظه کارمثل خرده بورژواها)

شرط اساسی وجود بورژوازی : انباشته شدن ثروت دست اشخاص و افزایش سرمایه

شرط وجود سرمایه: کار مزدوری

کمونیسم نهایی: کمونیستها منافع ویژه ای ندارند . در مبارزات پرولتارهای ملل گوناگون ، مصالح مشترک همه پرولتاریا را صرف نظر از منافع ملیشان، مدنظر قرار می دهند. نمایندگی تمام جنبش را می کنند.

هدف کمونیسم: متشکل ساختن پرولتاریا، سرنگونی بورژوازی، احراز قدرت سیاسی

 صفت ممیزه کمونیسم: الغاء مالکیت بورژوازی

کمونیسم نهایی یا طبقه پرولتاریا از دل نظام بورژوازی متولد می شود .

نیروی مولد و رابطه تولیدی: منظور از نیروی مولد رابطه انسان با طبیعت است. مثل ابزار تولید و تکنولوژی

منظور از رابطه تولیدی رابطه انسان با انسانهای دیگر و محیط اجتماعی است. مثل: حقوق، قوانین و مالکیت

از نظر مارکس نیروی مولد است که روابط تولیدی را رقم می زند. لذا تغییر ابزار تولید، روابط تولیدی را تغییر می دهد. از نظر مارکس اقتصاد و مسائل مادی نقش کلیدی دارد و به عنوان زیر ساختار شناخته می شوند. در زیر ساختار نیروهای مولد تعیین کننده است و شیوه تولید را تغییر می دهد.

از نظر مارکس ریشه تضاد و دیالکتیک در زیر ساختار است. تضاد بین نیروهای مولد و روابط تولید

تضاد نیروی مولد و روابط تولید یعنی به میزان تغییر نیروهای مولد در جامعه ، روابط و مناسبات تولیدی تغییر نمی کنند. این ناهماهنگی و عدم تغییرها، منجر به تضاد می شود. تضادی که منشا بحرانهای سرمایه داری است. یعنی بعد از بالا رفتن سطح تولید و گسترش تکنولوژی، کارفرما در شکل حقوق تغییری ایجاد نمی کند. کارفرما می خواهد سود بیشتری ببرد و همان مناسبات گذشته را داشته باشد.

از نظر مارکس وقتی انقلاب پیش می آید که شیوه تولیدی جایگزین شیوه دیگر تولیدی شده باشد و از طریق آن رو ساختارها هم تغییر می نماید.

زیر ساختار و روساختار:

پراکسیس یا کار انسان در تاریخ به عنوان ترکیب عین و ذهن مهمترین عامل تعیین کننده و خلاق در جامعه و تاریخ است. حوزه پراکسیس یا نیروهای تولید حوزه حرکت و حوزه جهان شیء گشته یا روبناها حوزه مقاومت است. به طور کلی زیر بنا در اندیشه مارکس فرآیند کار و پراکسیس انسان در تاریخ است و روبنا مجموعه محصولات عینیت یافته کار است.

سه تعبیر ساختاری از رابطه زیربنا و روبنا وجود دارد: 1- تعیین کنندگی یکجانبه 2- تمثیل دیالکتیکی یا تعیین کنندگی دوجانبه و تعامل زیربنا و روبنا 3- تعیین کنندگی همه جانبه

روابط تولیدی نسبت به دولت و ایدئولوژی از لحاظ علی اولویت دارد. طبعا دولت روی روابط تولید به نحو مؤثری عمل می کند ، لیکن به هر حال روابط تولیدی تعیین کننده ماهیت دولت هستند.

دولت: هیات اجرایی دولت مدرن چیزی نیست مگر کمیته ای برای اجرای امور عمومی کل بورژوازی از نظر مارکس . دولت کار گزاری سازمان دهنده بود ، ولی کارگزاری که لزوما در تسلط یک طبقه بر دیگران مداخله می کرد. قدرت در دست کسانی است که مطابق با منافع طبقه مسلط عمل می کنند . کارکرد دولت از ابتدا اداره تقسیم کار بوده است.

ایدئولوژی: مفاهیم گوناگون از ایدئولوژی در کار مارکس یافت می شود. اخلاق، دین، متافیزیک، سراسر انچه از ایدئولوژی باقی می ماند و صورتهای اگاهی مطابق با آنها دیگر هیچ نوع از استقلال را برنمی تابد. ایدئولوژی از نظر او به معنی آگاهی کاذب است و نگاه مثبتی به آن ندارد.

دین : در نگاه مارکس مانند ایدئولوژی است و تفاوتی باهم ندارند. یعنی دین مانند ایدئولوژی به طبقه حاکم برای حفظ وضع موجود کمک می کند . مارکس از تلقی دین کاتولیکی متنفر بود.

تفکر: جریانی مداوم از ایده ها ایجاد شده از تجربه جهان ما

اقتصاد از نظر مارکس تعیین کننده است .

دین، ایدئولوژی، دولت و ... روبناست. دولت از نظر مارکس مهم نیست و نمایندگی طبقه مسلط را دارد و در کمونیسم نهایی دولت از میان می رود.

تضاد طبقاتی: تاریخ همه جوامع تاریخ نبرد طبقاتی بوده است. جامعه از توازن متغیر نیروهای متضاد ساخته می شود. براثر تنش ها و کشمکش های این نیروها، دگرگونی اجتماعی پدید می آید. به نظر او نه رشد آرام بلکه نبرد، موتور پیشرفت است. ستیزه مولد همه چیزهاست و کشمکش اجتماعی جان کلام فرآیند تاریخی را تشکیل می دهد.

نیازهای اول انسان از خلال کشمکش انسان با طبیعت جهت دریافت زیست­مایه از چنگ طبیعت به دست می آید. این کشمکش همچنان ادامه دارد، زیرا با رفع یک نیاز ، نیاز جدیدی بوجود خواهد امد . بعد از گذراندن مراحل ابتدایی و اشتراکی، بر سر نیازهای اولیه وارد تنازع می شوند. به محض ایجاد تقسیم کار، طبقات متنازع شکل می گیرند. مارکس تاریخی اندیش نسبی نگر است.

مبارزه طبقاتی نه فقط در روابط بازار (از جمله مبارزه سر دستمزد) یا توزیع (تقسیم و توزیع مجدد ثروت) بلکه در خود سازمانهای تولید (فرآیند کار) هم ریشه دارد.

طبقه: مجموعه ای از اشخاص که در سازمان تولید کار یکسان و جایگاه یکسانی دارند. طبقات با در اختیار داشتن ابزار تولید به دو بخش تقسیم می شوند.

طبقه در خود: همه چیز را برای یک طبقه بودن در اختیار دارد. مثل دشمن مشترک و منافع مشترک . یعنی شرایط لازم برای طبقه بودن را دارد، اما شرط کافی را ندارد.

شرط کافی که یک طبقه بدان نیاز دارد آگاهی است. لذا طبقه در خود به دلیل نداشتن آگاهی بالقوه است. و در صورت اضافه شدن آگاهی به طبقه در خود، آن طبقه تبدیل به طبقه برای خود که خودآگاه و بالفعل است می شود.

طبقه برای خود: طبقه ای که اعضایش موقعیت اجتماعی مشترک و منافع و تضاد مشترک با طبقات دیگر را تشخیص دهند.

ارزش اضافی، سرمایه ثابت و سرمایه متغیر: کارفرما مزد واقعی کارگر را نمی دهد و در روابط تولیدی تغییری نمی دهد. مارکس ارزش را از کار می گیرد. برای مارکس کار خیلی مهم است و این توجه را از ریکاردو گرفته است. سود سرمایه دار در همان میزانی است که به کارگر پرداخت نمی شود. در واقع ارزش اضافی ارزشی است که در کار اضافی تولید می شود و پرداخت نمی شود.

دستمزدی که باید به نیروی کار پرداخت، سرمایه متغیر و سرمایه ثابت تکنولوژی و دستگاه است.

هرچه میزان ارزش اضافی بیشتر باشد ضریب بهره وری و استثمار بیشتر است.

استعمار فزاینده زمانی است که کارفرما می خواهد ارزش اضافی را دائم بالا ببرد.

مسئله اساسی در جامعه ارزش اضافی است که مفهوم از خودبیگانی را شکل می دهد.

سنت کلاسیک با نظریه ارزش کار درگیر بوده است. (ارزش هر جنس بستگی به کاری دارد که برای آن صرف شده است. )تمایز ارزش مصرف و ارزش مبادله (ارزش مبادله نیروی کار آن مقداری است که برای تضمین تولید مثل نیروی کار ضروری است.)

سنت مدرن به قیمت می پردازد، سنت کلاسیک به ارزش

از خودبیگانگی: از خودبیگانگی وضعیتی است که فرد وجود خود را در فعالیت و آثارش باز نمی شناسد. به وضعی اطلاق می شود که انسانها تحت چیرگی نیروهای آفریده شان قرار می گیرند و این نیروها به عنوان قدرتهای بیگانه در برابر شان می ایستد.

یاس و دلسردی و بی معنا بودن جهان را به دنبال دارد . فرد هویت خود را نمی تواند بازشناسد. نسبت به خود، کار و محصولی که تولید می کند، بیگانه می شود. کارگر نمی داند که چه محصولی را تولید می کند چون جزیی از زنجیره کار است. او نمی تواند مالک محصولی باشد که خود تولید می کند.

از خود بیگانگی وجود انسان را تک ساحتی می کند . این بعد منفی تقسیم کار از دید مارکس است.

از نظر مارکس از خودبیگانگی عاملی برای رسیدن به آگاهی راستین است و آگاهی راستین زمینه انقلاب را ایجاد می کند.

حتی سرمایه دار از خود بیگانه می شود اما طبقه کارگر به آگاهی راستین خواهد رسید.

از خود بیگانگی محصول دوره اول و بت شدگی کالا محصول دوره دوم مارکس است.

کالا به کار انسان خصلتی عینی می دهد. لذا بت شدگی کالا اتفاق می افتد .

ما رابطه اجتماعی حاصل از تقسیم کار را نه به صورت رابطه اجتماعی که به شکل رابطه میان کالاهایی که تولید کرده ایم می دانیم. (اتومبیل سازی و ماهیگیری) ........ پول رابط خرید کالا شده است.

هرچه ارزش جهان اشیا بیشتر شود ، ارزش جهان انسانی کاهش یافته و ازخودبیگانگی کارگر از محصول خودش بوجود می آید.

و چون کار هستی نوعی ماست، از خودبیگانگی از کار یعنی از نوع و همکاران خود هم بیگانه می شویم.

خلاصه ارای مارکس درباره فرد: فرد متفرد ایده ای است که همچون بخشی از تحول سرمایه داری ایجاد شد. وضعیت طبیعی فرد همچون عضو لازم از گروه است.

خلاصه آراء درباره جامعه : جامعه با کنش انسانی خلق می شود . ولی همچون قدرتی بیرونی بر افراد عمل می کند. نیرویی سلطه خود در تمام جوامع به جز ابتدایی ترین و متحول تری جوامع

خلاصه آرای مارکس درباره کنش:  در جوامع سرمایه داری عاملان اصلی طبقات اجتماعی اند. در وهله اول بورژوازی و پرولتاریا. بعضی طبقات ، طبقات متوسط و دهقانان سهیم در شرایط زندگی آنچنان که آنها را قادر به کنش، همچون عاملان جمعی کند نیستند و اینها تمایل به پیروی از یک رهبر قوی دارند.

خلاصه آراء درباره ساختار:  انواع گوناگون جامعه صور متفاوتی از ساختار اجتماعی دارند. در جوامع سرمایه داری ساختار اقتصادی و ساختار طبقاتی حاصل شده از همه مهم تر است و دولت و نهادهای دولتی ویژگی های اصلی نظارت اجتماعی هستند.
classworks.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/11/05ساعت   توسط مدیریت موقت وبلاگ : احسان رسولی نژاد  | 

خلاصه نکات اصول مارکسیسم ساختاری ... به ادامه مطلب بروید

مریم شجاعی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/10/22ساعت   توسط مدیریت موقت وبلاگ : احسان رسولی نژاد  | 

ابراهیم عباسی ـ علی حسینی :

هابرماس ميان كنش ارتباطي و مباحثه تمايز قايل مي‌شود، در حاليكه كنش ارتباطي در زندگي روزمره پيش مي‌آيد، مباحثه صورتي از ارتباط است كه از زمينه‌هاي عمل جدا شده و ساختارش به ما اطمينان مي‌دهد كه، اعتبار ادعاها، توصيه‌ها و يا هشدارهاي تخطي‌ناپذير، همان موضوع اصلي بحث را تشكيل مي‌دهد:

  • بحث‌كنندگان – موضوع‌هاي بحث و نوشته‌ها –هيچ محدوديتي نبايد داشته باشند جز محك زدن اعتبار داعيه‌هاي مورد بحث،
  • هيچ نيرويي به جز قدرت استدلال بهتر نبايد بكار گرفته شود و
  • هيچ انگيزه‌اي مگر انگيزه جستجوي هم‌يارانه حقيقت نبايد در ميان باشد. (هابر ماس، 1975)

شرايط چهار گانه گفتگو از نظر هابرماس عبارتند از:

  1. بيانات گوينده قابل درك و فهم باشد.
  2. قضايايي كه گوينده مي‌گويد بايد حقيقت داشته باشد؛ يعني درستي و اعتبار گفتار وجود داشته باشد؛ يعني گوينده بايد دانش موثقي را درباره موضوع ارائه نمايد.
  3. صادق و رو راست بودن گوينده يعني قابل اعتماد بودن گوينده و تناسب داشتن بحث كنندگان با هم يعني اعتبار گوينده از نظر شخصيتي براي دوطرف بحث
  4. گويندگان همه آزادي كامل بيان داشته باشند. بتواند به راحتي هر نظري دارد ارائه دهد.

در اين صورت توافقي حاصل خواهد شد و همه به حقيقت توافقي خواهند رسيد و هابرماس معتقد است چون حقيقت چيزي است كه ما مي فهيم و اگر حقيقت ثابتي هم وجود داشته باشد، درك ما از آن نسبي است و با هر بحثي به مدار بالاتري ارتقا مي‌يابد و  اگر هر كدام از شرايط بالا وجود نداشته باشد به نتيجه آن مباحثه چندان نمي‌توان اميدوار بود و حقيقتي آشكار نمي شود.

منبع: رابطه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/10/10ساعت   توسط مدیریت موقت وبلاگ : احسان رسولی نژاد  | 

کارل مارکس با آنکه به دلیل اظهار نظرهای قابل توجه و مبتکرانه‏اش درباره دین مشهور است، ولی سهمش در جامعه شناسی دین ناچیز بوده است. او بر خلاف دورکیم، اگوست کنت و ماکس وبر ، توجه عمیقی به دین نداشته، اما تاثیر واقعی او در این ‏باره به طریق غیر مستقیم و از راه انتشار نظریه معروفش درباره همکنش روبنا و زیربنای جامعه بوده‏است. مارکس توجه اهل نظر را به شباهت‏های فرهنگی و کارکرد بین دین ، قانون، سیاست و ایدئولوژی ، که همه جنبه‏های روبنایی جامعه بشری هستند، جلب کرده است. اومعتقد بود که روبناها نهایتا بر اثر روابط تولیدی، که به نحو نهایی در کار است، تعیین می‏گردد. در نظر مارکس، دین از اهمیت ثانوی برخوردار است; زیرا ایدئولوژی روبناست و در مکتب مارکسیسم، همه چیز بر اساس وضع اقتصادی شکل می‏گیرد و عامل تحرک همه چیز وضعیت اقتصادی است. عامل تحرک وضع اقتصادی نیز ابزار تولید است، به گونه‏ای که حتی فکرو مذهب انسان نیز تابع و معلول وضع اقتصادی جامعه می‏باشد. در نظر مارکس، ایدئولوژی و مذهب تصور یا آگاهی دروغینی است که طبقه حاکم به دلیل منافع خود از واقعیت‏ها دارد. مارکس علت اساسی پیدایش دین را وضع اقتصادی جامعه می‏داند و بدین ترتیب، اساسا آن را ساخته دست ‏بشر می‏داند.


وی می‏نویسد: انسان سازنده دین است و نه دین سازنده انسان. دین همان ناآگاهی به خود و احساس به خود برای انسانی است که هنوز برخود فایق نیامده یا دوران خود را از دست داده است. اما این تحقیق محیرالعقول سرنوشت‏ بشر است، چرا که سرنوشت ‏بشر واقعیتی حقیقی ندارد و در نتیجه، پیکار علیه دین به منزله پیکار علیه جهانی است که دین جوهر روحانی آن است. فلاکت دین در عین حال، بیانگر فلاکت واقعی و اعتراف به آن فلاکت است. دین به منزله آه یک موجود مستاصل، قلب یک جهان سنگدل و نیز روح یک هستی بی روح است. دین تریاک مردم است. ناپدیده دین، که به منزله خوشبختی وهمی مردم است، اقتضای خوشبختی واقعی آن‏ها به شمار می‏آید. هر چند ایدئولوژی به معنای «مکتب حق و یا باطل‏» به کار می‏رود، اما این مفهوم نزد مارکس یک معنای تحقیرآمیز و منفی دارد. نزد مارکس، ایدئولوژی فقط به معنای مکتب باطل است و در آن، هیچ مفهوم حقی نخوابیده است. در ایدئولوژی، مفهوم خطا، فریب، سراب‏آسا بودن، گول زننده بودن و از خود بیگانه شدن نهفته است. از نظر مارکس، دین، فلسفه، حقوق، اخلاق، علم سیاست و علم اقتصاد ایدئولوژی است. سرلوحه همه آن‏ها هم دین است. به عقیده مارکس، دین و ایدئولوژی از نظر واقع‏نمایی نیز نه تنها چیزی را نشان نمی‏دهد، بلکه گاهی واقعیت را وارونه جلوه می‏دهد. ایدئولوژی زمانی واقعیت را وارونه و زمانی هم خود واقعیتی وارونه است. لذا، ایدئولوژی، شناخت راستینی از حقیقت روابط به دست نمی‏دهد، از آن رو که گاهی واقعیت را وهم‏آلود می‏بیند و درکی از واقعیت را نشان می‏دهد که بر توهم استوار است. شاید مارکس در عبارت معروف خود، «دین افیون توده‏هاست‏»، قصد توهین به دین را نداشت و مقصود اواین بود که در جهانی که بهره‏کشی از انسان رایج است، دین برای انسان لازم است; چرا که بیان دردمندی واقعی انسان و اعتراض علیه واقعیت دردمندی است. مارکس معتقد بود تا همه شرایط اجتماعی دین به مدد انقلاب زایل نگردد، دین محو نخواهد شد.


حاصل آن‏که در نظر مارکس، دین اصالت ندارد و تنها ابزاری در دست زورمندان برای تحمیل عقاید خود به ستمدیدگان است. در واقع، روی‏آوری به دین به دلیل توجیه وضعیت موجود و عجز از مقابله با ناملایمات و تسکین دردهاست; زیرا انسان می‏خواهد در این جهان سازگار زندگی کند; زندگی‏ای بی‏تعارض و بی مزاحمت. بنابراین، در این زندگی بی‏تعارض، انسان همیشه سعی می‏کند که جهان ذهنی خود را با جهان خارج سازگار کند. خلاصه سخن مارکس این است که انسان دین را می‏آفریند. دین، وارونه دیدن عالم است و وارونه دیدن خود انسان; به دلیل این‏که انسان وارونه است. کسی که در محیط وارونه زندگی می‏کند، اندیشه‏های او هم وارنگی و اعوجاج پیدا می‏کند. در تحلیل نهایی مارکس، دین اساسا هم محصول از خودبیگانگی و هم بیانگر منافع طبقاتی است. دین هم ابزار فریبکاری و ستمگری به طبقه‏زیردست جامعه است و هم بیانگر اعتراض علیه ستمگری می‏باشد و نیز نوعی تسلیم و مایه تسلی در برابر ستمگری است.
منابع
میرچا الیاده، دین پژوهی، ترجمه بهاءالدین خرمشاهی، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1373
محمدباقر صدر، فلسفتا، بیروت، مکتب شارع سوریا،1416، ص 138
غلامعباس توسلی، مفهوم جامعه‏شناسی دین‏، کیان، ش. 15 ، سال سوم، آبان 1372
آندرو پیتر، مارکس و مارکسیسم ، شجاع‏الدین ضیائیان موسوی، تهران، نشر برهان 1350، ص‏263
عبدالکریم سروش، جزوه انسان‏شناسی، پلی کپی، ص 120
آنتونی گیدنز، جامعه‏شناسی، ترجمه منصور صبوری، تهران، نشر نی،1373، ص 492
ایان رابرتسون، درآمدی بر جامعه، ترجمه حسین بهروان، چاپ دوم، مشهد، آستان قدس، 1374، ص‏337
استیوارت هیوز، آگاهی و جامعه، ترجمه عزت‏الله فولادوند، تهران، شرکت‏سهامی انتشار،1369، ج 1، ص 388
جامعه‏شناسی دین، ملکلم همیلتون، محسن کلاشی، تهران، مؤسسه انتشاراتی تبیان،1377، ص‏139

دانشنامه رشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/10/09ساعت   توسط مدیریت موقت وبلاگ : احسان رسولی نژاد  | 

مفاهیم و عناصر اصلی سازنده نظریه های جامعه شناسی را از اینجا مطالعه نمائید

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/23ساعت   توسط مدیریت موقت وبلاگ : احسان رسولی نژاد  | 

مطالب قدیمی‌تر