شبکه علمی پژوهشی بررسی نظریه های جامعه شناسی در طول تاریخ و دوران معاصر

نگاه کلی :

 تفسیرگرایی به صورت کلی برآن است تا  توجه و تاکید را از تفسیر سطحی و مبتذل به سمت معنای نهایی و خالص امور (و آثار) بکشاند . تفسیر گرایی معنای امور و آثار و اعمال را ، با توجه به زمینه ها و اقتضائات و شرایط همزمان آن امر یا عمل ، جستجو می کند .

تاریخچه  :

ویلهلم دیلتایبا عبور از قرون وسطی و از میان رفتن سیطرهٔ مسیحیت کاتولیک، کتاب مقدس از زیر سایهٔ کلیسا خارج شد و به میان مردم آمد. در این زمان که مردم برای خواندن و فهم کتاب مقدس به آزادی رسیده بودند، نیاز به قواعدی بود تا از هرج و مرج در تفسیر پیشگیری کند و به خوانندگان، برای فهم درست و درک معنای اصلی متون راهکاری نشان دهد. شلایرماخر و ویلهلم دیلتای دو تن از دانشمندان این دوره بودند که اصول اولیهٔ دانش هرمنوتیک را در قرن نوزدهم بنیان گذاردند. این دو معتقد بودند که یک معنای غایی و یک فهم نهایی از اثر وجود دارد؛ وظیفهٔ مفسر است که با شناخت اثر، بررسی نشانه‌های درون متنی و اصلاح روش تفسیر تلاش کند تا بدان «معنای نهایی» دست یابد. دیلتای همچنین معتقد بود که برای فهم بهتر متن، باید به نیت مؤلف پی برد و دانست که او متن مورد نظر خود را به چه منظور و با چه هدفی آفریده‌است. اشکال نظریات دیلتای این است که دست‌یابی به قصد و نیت مولف، به جهت بعد زمان و مکان، همیشه مقدور و میسر نیست.


هرمنوتیک فلسفی :

در قرن بیستم میلادی، تحول بزرگی در هرمنوتیک روی داد و این دانش پا به عرصهٔ تازه‌ای گذاشت که عوامل اصلی این تحول را باید دانشمندان و فیلسوفان نامداری چون فردریش نیچه، مارتین هایدگر، هانس گئورگ گادامر، پل ریکور و ... دانمارتین هایدگرست. در این دوره به جای تلاش برای روش‌مندسازی شیوهٔ فهم، بحث از ماهیت فهم به میان آمد. فیلسوفان این عصر در صدد اثبات این نکته بودند که چیزی به نام «فهم نهایی» و مؤلفه‌ای تحت عنوان «نیت مؤلف» مطرح نیست. فهم آن چیزی است که در اندیشهٔ مفسر نقش می‌بندد. فهم هر مفسر ریشه در زمانه، جامعه، فرهنگ و تربیت او دارد و این عوامل، محدودهٔ عملکرد ذهن مفسر را ناخودآگاه در حصار می‌گیرد؛ او نمی‌تواند بیرون از این دایره بیندیشد و بفهمد. بنابراین فهم امری اتفاقی و مسبوق به پیشینهٔ تاریخی مفسر است که به شکل یک واقعه (event) درون ذهن وی شکل می‌گیرد و به هیچ روی قابل کنترل‌کردن و تعریف در قالب روش و راهکار نیست. درک و استنباط هر خواننده، منحصر به خود اوست و به تعداد خوانندگان یک متن، فهم‌های متفاوت وجود خواهد داشت.
اشکال عمدهٔ نظریات هرمنوتیک فلسفی این است که با نفی روش، هر فهم و استنباطی از اثر را قابل توجیه می‌داند و این امر را طبیعی و ناگزیر قلمداد می‌کند و بدین‌وسیله، راه را بر قرائت‌های متفاوت و بعضاً متضاد از یک اثر می‌گشاید.دو اثر مشهور این دوران یکی کتاب «هستی و زمان» از هایدگر و دیگری «حقیقت و روش» از گادامر است.


هرمنوتیک مدرن

در دوران معاصر تلاش زیادی صورت گرفته‌است تا برخلاف هرمنوتیک فلسفی، شیوه و راهکاری خاص برای دست‌یابی به فهمی واحد ارائه شود. نمایندگان بزرگ این دوره «امیلیو بتی» (Emilio Betti) و «اریک هرش» (Eric Donald Hirsch) با نقد نظریات هایدگر و گادامر سعی در احیای آموزه‌های هرمنوتیک کلاسیک دارند و می‌کوشند برای دغدغه‌های ذهنی اشلایرماخر و دیلتای قاعده‌ای منسجم و اصولی تعریف کنند: قاعده‌ای که هم «روش در فهم» را توجیه کند و هم به دریافت «فهم نهایی» از اثر نائل گردد. اریک هرش عقیده دارد که در تفسیر متن، دو برداشت مستقل از یکدیگر وجود دارد: نخست معنایی که از الفاظ متن دریافت می‌شود؛ دیگری شواهد آن معانی در دورانی که اثر تفسیر می‌شود. سپس توضیح می‌دهد که معنای لفظی همواره ثابت است، اما شواهد آن معنا، در هر دوره‌ای فرق می‌کند. مثلاً معنای «قلم» در یک دوره ممکن است به «قلم‌نی» اطلاق شود؛ در دورهٔ دیگر به «مداد زغالی» و زمانی هم به «خودنویس»! اما در تمامی این سه دوره، معنای قلم یک چیز بیشتر نیست: «وسیله‌ای برای نوشتن»! وی معتقد است که اگر چه همیشه نمی‌توان به معنای نهایی مورد نظر مؤلف دست یافت، اما با استخدام و تنقیح روش، ضمن نفی دریافت‌های نادرست و لغزان، می‌توان به درجه‌ای از فهم دست یافت که درست‌تر از بقیه و نزدیک‌تر به خواستهٔ آفرینندهٔ اثر باشد، زیرا تفاسیر مختلف نمی‌توانند همگی صحیح باشند.

تفسیر گرایی در جامعه شناسی :

بر اساس نظر ریتزر سه پارادایم غالب در جامعه شناسی وجود دارد که عبارتنداز: 1- پارادایم اثبات گرایی یا پوزیتیویستی، 2- پارادایم تفسیر گرایی، 3- پارادایم انتقادی

تفسیر گرائی در روش شناسی، امور اجتماعی را همچون شیء فرض نمیکند که از طرق رایج علمی قابل تبیین باشد . از دیدگاه تفسیرگرایانه، آنچه کنش انسانی (اجتماعی) را از حرکت اشیای فیزیکی متمایز می کند آن است که کنش انسانی (اجتماعی) ذاتاً معنادار است. بنابراین، برای فهم یک کنش اجتماعی خاص (مانند دوستی، ازدواج، دعا و آموزش)، محقق باید معناهایی را بفهمد که آن کنش را می سازند. چون کنش انسانی بدین شیوه درک می شود، فرد می تواند تعیین کند که یک چشمک، چشمک نیست؛ یا که یک لبخند می تواند به عنوان دهن کجی یا دوست داشتن تفسیر شود؛ یا که بسیاری از حرکت های فیزیکی متفاوت می تواند به عنوان اعمال التماس تفسیر شود؛ یا که حرکت فیزیکی یکسان بلند کردن دست می تواند بسته به زمینه و نیات کنشگر در تنوع عنوان دعا، تاکسی گرفتن یا اجازه گرفتن برای صحبت تفسیر شود.
درک معنای کنش مستلزم آن است که فرد شیوه های خاص عمل کنشگران را تفسیر کند. این فرآیند تفسیر یا درک به طور متفاوت نمایانده می شود .

جامعه شناسی در دهه های اخیر بشدت تحت تاثیر تفسیر گرایی بوده است . تا جایی که نظریه های بزرگی همچون کنش متقابل نمادین و جامعه شناسی  پدیدار شناسی و روش شناسی مردمنگارانه از دل این رویکرد بنیادی برآمده است . در جامعه شناسی های تفسیر گرا و معنا گرا مانند کنش متقابل نمادین عموما روشهایی همچون درون نگری همدلانه یا همذات پنداری توصیه می شود.
درون فهمی در آثار اولیه ویلهلم دیلتای به چشم می خورد. دیلتای معتقد است که فهم معنای کنش انسانی مستلزم فهم آگاهی ذهنی یا نیت درونی کنشگر است.  بنابراین، درون فهمی متضمن نوعی از همذات پنداری همدلانه با کنشگر است. همذات پنداری همدلانه در قلب هرمنوتیک عینیت گرا یا محافظه کار قرار دارد. این رویکرد  به تفسیرگر امکان می دهد تا به منظور بازتولید معنا یا نیت کنشگر از شرایط تاریخی اش استفاده نماید.

دیگر شیوه تعریف مفهوم فهم تفسیری در آثار جامعه شناسان پدیده شناس و روش شناسان مردمی
- سیکورل و گارفینگل- یافت می شود. متأثر از آثار آلفرد شوتس، اساساًً تحلیل پدیده شناختی مربوط به فهم این مطلب است که چگونه هر روزه جهان بین ذهنی (جهان زندگی) ساخته می شود. هدف فهم، این است که چگونه معناداری کنش های خود و دیگران را تفسیر می کنیم و چگونه تکوین معناهای عینی کنش در ارتباطات بین الاذهانی افراد در جهان زندگی اجتماعی را بازسازی می کنیم.
شاخص پذیری و انعطاف پذیری دو ابزار مفهومی مورد استفاده در این بازسازی هستند.  انعطاف پذیری بدین معناست که معنای یک کلمه یا سخن به زمینه کاربردش وابسته است. سخن ها فقط درباره چیزی نیستند بلکه چیزی را نیز انجام می دهند. یک سخن تا حدی متشکل از عمل سخن گفتن است. این دو مفهوم ابزارهایی هستند که بدان وسیله جامعه شناسان پدیده شناس و روش شناسان مردمی درک می کنند که چگونه واقعیت اجتماعی و زندگی روزمره در گفت وگو و کنش متقابل ساخته می شوند....

تفسیرگرایی از نظر جامعه شناسی معرفت *

تفسیرگرایی از نظرجامعه شناسی معرفت به سه دسته تقسیم می‌شود:۱) تفسیرگرایی امریکایی ۲) تفسیرگرایی اروپایی ۳) تفسیرگرایی آلمانی که تفسیرگرایی اروپایی و آلمانی در مقابل تفسیرگرایی امریکایی قرار می‌گیرد. تفسیرگرایی اروپایی و آلمانی نیز ازلحاظ جامعه شناسی معرفت با یکدیگر تفاوتهایی دارند. تفسیرگرایی اروپایی انسان را مجاز به کنش می داند تا بتواند با سیستم جامعه سازگار شود. در تفسیرگرایی اروپایی، رابطه بین کنش و ساختار رابطه‌ای انطباق گرایانه و انسجام گرایانه است. علت آن هم وضعیت حکومتی در اروپا می‌باشد. البته نکته مهم این است که وبر با اینکه جامعه شناسی آلمانی است، تفسیرگرایی او اروپایی است. اما آلمان با اینکه کشوری اروپایی است، تفسیرگرایی آن ویژگیهای خاص خود را دارد. آلمانها به دلیل تضاد گرایی، استبداد پادشاهی، دیکتاتوری شدید و عواملی از این قبیل، انبوه مردم را خاموش پنداشته و قشر روشنفکر را کنشگر می دانند. اما درامریکا که بر خلاف اروپا همه مردم از مهاجرین بودند، مردم باید سازمانهای اجتماعی و فرهنگ را به وجود می‌آوردند. به وجود آمدن سازمانهای اجتماعی و فرهنگ تنها با کنش جمعی امکان پذیر است. ولی در اروپا نهادهایی ازپیش تعیین شده وجود داشت که افراد باید با آن انطباق پیدا می‌کردند. این نهادها در طول تاریخ برای اروپا به وجود آمده بود. ولی امریکا از این تاریخ بی بهره بود. شخصیتهای اصلی امریکایی مید، بلومر و گافمن هستند. مهمترین مفهوم در تفسیرگرایی کنش است و بزرگترین اشتباه در مورد این واژه، تصور فردی بودن آن در همه زمانها است. به نظر بلومر تفاوتی میان کنش پیوسته و کنش نمادی وجود دارد. مهمترین مفهومی که کنش پیوسته و نمادی را می‌تواند توضیح دهد، مفهوم خود است.... 


این بحث می تواند ادامه داشته باشد ...


*(این بخش برگرفته از درس های دکتر ح.الف تنهایی می باشد )


+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/06/04ساعت   توسط مدیریت موقت وبلاگ : احسان رسولی نژاد  | 

درباره هربرت بلومر

زندگينامه

بلومر، 7 مارس سال 1900 در ميسوري ايالت متحده متولد شد. در سال 1928 پس از كسب مدرك دكترا با بهره گيري از «رابرت پارك» و« جرج هر برت ميد» سالها به تحصيل . تحقيق در شيكاگو پرداخت و شخصيت بر جسته گروه جامعه شناسي اين دانشگاه مبدل شد. در سال 1937 اصطلاح (كنش متقابل نمادين) را وضع كرد و تاثير فراواني در رواج اين نظريه و بسط جامعه شناسي فرد بر جاي گذاشت. در سال 1952 به عنوان موسس گروه جاتمعه شناسي دانشگاه كاليفرنيا به بركلي رفت و در آنجا تئوري ها و نظريات مختلفي درباره تبعيض نژادي، صنعتي شدن، اعتماد و رفتار جمعي، جنبش هاي اجتماعي، رفتار جنسي و ... را پيگيري كرد اما پيش و بيش از همه بلومر با كنش متقابل است كه شناخته مي شود. او در سال 1969 مهمترين كتاب خود را تحت عنوان چشم انداز و روش كنش متقابل گرايي نمادين را به چاپ رساند و اولين كسي بود كه در پهنه علم جامعه شناسي رسماً با جامعه شناسان عواملي به مخالفت پرداخت. او معتقد بود در علوم اجتماعي هيچ چيز تعيين كننده اي در مورد رفتار انسان نمي توان يافت. مثلاً در مطالعات پيرامون اعتياد  او گفت براي ريشه يابي اين درد، بايد مردم كوچه و بازار را از نزديك مورد مطالعه قرار داد. در حقيقت آنچه كه بلومر طرح كرد باعث شد كه مفاهيم تفسيري در جامعه شناسي آمريكا و اروپا جان تازه اي بگيرد، اين بويژه به نوع تفسير وي از تجربه باز مي گردد. به نظر او تحقيقي كه تجربه در آن دخالت نداشته باشد هيچ گونه پايه و ارزش علمي ندارد. تجربه از نظر او يعني تعمق و ژرف نگري در زندگي واقعي و علمي مردم، آنگونه كه به واقع هست.

بلومر در 13 آوريل 1987 بعد از يك عمر طولاني ديده از جهان فرو بست.

آثار او عبارت اند از :

به ادامه مطلب مراجعه فرمایید ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/08/24ساعت   توسط مدیریت موقت وبلاگ : احسان رسولی نژاد  | 

خلاصه کتاب بازشناسی تحلیلی نظریه­های مدرن جامعه­شناسی در مدرنیته­ی میانی: بنیان­گزاران جامعه­شناسی نوشته: دکتر حسین ابوالحسن تنهایی پاره­ی یکم: نظریه­های کلاسیک فصل یکم: مدرنیته­ی میانی و پیش­پردازان تاثیرگذار -  بنا بر قواعد و قوانین جامعه­شناسی معرفت، هرگونه از آگاهی و کنش ذهنی، به ناگزیر، با واقعیت اجتماعی و تاریخی درگیر، در هم تنیده و، به معنایی دیگر، هم­فراخوان هستند. این هم­فراخوانی می­تواند در پارادایم­ها و دستگاه­های نظری به چهار صورت ذهن­گرایانه، عین­گرایانه، دیالکتیکیِ تفسیرگرایانه و دیالکتیکیِ ناتفسیرگرایانه، یا عوامل­گرایانه، دیده شود، اما در هر صورت، هیچ آگاهی اجتماعی یا کنش ذهنی بدون هم­فراخوانی با رخدادها و رویدادهای تاریخی و اجتماعی و عناصر ذهنی موقعیت، و یا در خلاء تاریخی و سیستمی، صورت نمی­پذیرد. - دوران مدرنیته­ی میانی دومین دوره از چهار دوره­ی دنیای مدرن است که از 1872 میلادی، یعنی از پایان دوران پادشاهی لویی­ها و عنفوان انقلاب کبیر فرانسه، آغاز شده و تا سال­های جنگ جهانی اول، یعنی سال­های 1914 تا 1918 میلادی دوام می­آورد. - از آغاز دوران مدرنیته­ی میانی، که خود سرآغازین دوران جامعه­شناسی رسمی یا آکادمیک نیز به شمار می­آید، نظریه­های جامعه­شناسی کلاسیک و بنیان­گزار، عموما رویکردهایی کلان در تبیین­های جامعه و واقعیت­های اجتماعی پیش گرفتند. - با توجه به قواعد جامعه­شناسی معرفت، همگرایی­های میان نظریه­های کلان و موقعیت تاریخی دوران مدرنیته­ی آغازین می­بایستی از سرِ قانون­مندی­های تاریخی و ضرورت­های جامعه­شناختی­ای برمی­خاست که به ناگزیر در تاریخ دیالکتیک ذهن و عین قانون­مند و اجتناب­ناپذیر باشند. - مارکس با طرح موضوع آگاهی طبقاتی و رسالت طبقه­ی کارگر برای تغییر نظام اجتماعی، و پس از وی وبر و سیمل با طرح نظریه­ی کنش، و آن هم در معنای تفسیرگرایی اروپاییِ آن، توانستند دریچه­هایی را به سوی نظریه­پردازی مدرن و متناسب با روح مدرنیته، و در قلمرو نظریه­ی کنش و روش مطالعاتی خرد، میان دامنه و نظریه­ی زمینه­ای، باز کنند. - دوران مدرنیته­ی میانی به ناگزیر، با دو دستگاه معرفت شناسی تجمیعی و تفریقی، و سه پارادایم نظری انسجام­گرایی، تضادگرایی و تفسیرگرایی، همه برای نجات جامعه­ی نوپای بورژوازی به تحلیل های سیستم و ساخت کلان دست یازیدند، مفهوم کنیدن و کنش­سازی را در سایه­ی سازگاری و انطباق با جامعه به طاق نسیان انداختند و گروه­ها و واقعیت­های خُرد را در خور توجه کافی ندیدند. - دوران مدرنیته­ی آغازین دو جریان فلسفی را تجربه کرد و میراث آن­را برای اندیشمندان دوران مدرنیته­ی میانی به جای گذارد: یکی عقل­گرایی یا خردگرایی و دیگری تجربه­گرایی. بنا بر تعبیر این رویکرد، دنیا به وسیله­ی قوانینی تغییرناپذیر اداره می­شود، ولی انسان و جامعه می­توانند با شناخت قوانین طبیعی و تنظیم کردن دنیای سیاسی و اجتماعی خود با چنین قوانینی زندگی خود را بهبود بخشند. روسو، هیوم و کانت از نمونه­های روشنفکری در این فراگرد اندیشگی بودند. روسو به گونه­ای از رومانتیک­گرایی و هیوم به بررسی انتقادی از ایمان و اعتقاد متداول به جهان به عنوان شبکه­ای از روابط علّی پرداخت. کانت اصرار داشت که نمی­توان دنیا را همان­طور که به خودی­خود وجود دارد شناخت. الگوهای معین دوازده­گانه­ای مانند فضا، زمان و سببیت، ذاتی ذهن آدمی است و جهان به وسیله­ی این مقوله­های پیش­زمینه­ای توصیف می­شود. - بروک معتقد است که هرچند جامعه یک موجود زنده است، اما اندام­های جداگانه­ی آن­ها ضرورتا مانند یک موجود زنده­ی طبیعی با یکدیگر هماهنگ نیستند. بروک در کتاب خود به نام «تاملاتی بر انقلاب فرانسه» مواضع خِردگرایی را نقد می­کند. او تغییر را آشوب و هراس­انگیز و ثبات، همانندی و آرامش را نظمی آرمانی و درست می­دانست. - دوبنالد و دومیستر در فرانسه، موضعی سخت­گیرانه­تر از بروک انگلیسی گرفتند، که البته روشن هم هست، زیرا که آن­ها دوران پس از انقلاب را از نزدیک تجربه کرده بودند. این دو با گرایش به مذهب کاتولیک از توجه به سنن گذشته هواداری نموده و آرزوی بازسازی دوران پیشین را در سر می­پرورانیدند. سنت­گرایی فرانسوی به ویژه در مقابل دنیوی­گرایی اجتماعی، یا دنیوی­سازی اجتماعی، بر عناصر نظری متفاوتی مانند حاکمیت مشیت الهی، گناه تاریخی آدم و معصومیت کلیسا، تاکید کردند و با اندیشه انقلاب و تغییر درآویختند، پایه­هایی که مبارزه و نقد روشنفکرانی چون سن­سیمون، مارکس، دورکهیم و وبر را در پی داشت. - کندیلاک، باور داشت که این انسان، و نه خدا، است که جامعه را پدید آورده است و بایستی امکان داشته باشد تا جامعه­ی خود را آن­گونه که می­خواهد بسازد، اندیشه­ای که با روح کاتولیکیِ سنت­گرا و محافظه­کار دوبنالدی در ستیز بود. در نگاه کندیلاک، تاریخ بایستی براساس خرد و خواست آدمیانی ساخته شود که در هر زمانی به چنین وظیفه­ای تاریخی عمل می­کند، و نباید کلیسای کاتولیک در این کار مزاحمتی ایجاد کند. هر تغییر اجتماعی از نظر دوبنالد هراس­انگیز است. بونالد با شرح و هواداری از چنین رویکردی به عنوان یکی از هواداران جدی نظریه­ی سلطه­ی حاکمیت شناخته می­شود. - محافظه­کاران سال­های نخستین دوران مدرنیته­ی میانی بر چند نکته­ی اصلی تاکید کردند: 1- جامعه اندام­واره­ای با قانون­های از پیش نوشته شده است، و نه محیطی برای ابراز عقاید به اصطلاح خردورزانه. 2- انسان وجودی خارج از گروه اجتماعی ندارد و تنها به مشارکت در جامعه می­پردازد. 3- جامعه از روابط و نهادها و افرادی تشکیل شده است که تنها نقش­هایی را در جامعه انجام می­دهند، به عنوان اجزای یک سیستم اجتماعی. 4- تغییر در هر بخشی از جامعه در دیگر بخش­ها نیز تاثیرگزار است، و بنابراین خطر تغییر همه جاگیر می­شود. 5- ثبات و نظم اجتماعی در تمامیت جامعه یا در زندگی هر فرد، شرط کارکرد درست هر نظامی است و خلاف آن موجب بی­نظمی و پریشانی اجتماعی است. 6- نهادهای گوناگون جامعه پاسخ­گوی فرهنگ­های مختلف خواهند بود و درستی اجرای این فرآیند موجب پیدایش امنیت خواهد شد. 7- نگاهداری و حمایت از گروه­های کوچک مانند خانواده، همسایه، گروه­های مذهبی از وظایف ضروری جامعه است. 8- بازگشت ارزش­ها و سلطه­ی نظم کاتولیکی برای برپاسازی وحدت معنوی اروپا از لوازم اصلاح جامعه است. 9- اجرای مناسک و تشریفات دینی از لوازم بقای جامعه و دارای کارکردهای مثبتی برای سلطه­ی روح جمعی است. 10- برقراری سلسله مراتب قدرت در هر نظام خرد یا کلانی از لوازم برقراری نظم و ثبات اجتماعی است. - هگل، فیلسوفی با نگرش ایده­آلیسم عینی و باورداشت­هایی در زمینه­ی فلسفیِ وحدت­وجودانگاریِ­مسیحی، با گرایش تند عرفان از همان دوران جوانی، که به تدریج صورتی فلسفی و عقلانی یافت، به تدوین شاخه­ای مهم در فلسفه، یعنی فلسفه­ی تاریخ، پرداخت، که می­توانست بر اندیشمندان جوان زمان وی، و بر هر دو دسته از رهروان چپ و راست یا تضادگرا و انسجام­گرا، تاثیرگزار باشد. روش مطالعه­ی مارکس در فلسفه­ی اجتماعی و تاریخ براساس نکات هستی­شناختی و روش­شناختیِ دیالکتیک تک­اسلوبی هگلی آغاز شد. هگل، و به تعبیری مارکس نیز، به وحدت دیالکتیکیِ ماده و ذهن باور داشته، و در قالبی وحدت­وجودانگارانه، به هستی می­نگریسته­اند. - هگل کوشش نمود تا با ترکیب رمانتیسم و محافظه­کاری و تاکید بر روشنگری عقل، که بر فکر دیالکتیکی استوار شده بود، دستگاه فلسفی خود را بسازد. هگل باور داشت که هر آن­چه عقلانی است، واقعی است، و درست برعکس آن، هرآن­چه واقعی است نیز، عقلانی است. همانند متفکران دوران روشنگری، هگل نیز باور داشت که عقل تنها انتزاعی از واقعیت نیست، بلکه نیروی درونی است که ساختار و رشد جهان را تعیین می­کند. هگل به این شکل عقل را تبدیل به یک نیروی کیهانی عظیم می­کند که به اشکال مختلف آن­را ایده، روح، مطلق، مثال و یا خدا می­نامد. - برداشتی از دستگاه فلسفی هگل که هر چه هست عقلانی است و تجسم عقلانیت را در ملت و نماینده آن، یعنی دولت حاکم دیدن، به نگرشی تبدیل شد که لیبرالیسم فلسفی را به محافظه­کاری کشانید و اندیشه­ی انسجام­گرایی را در تبیین­های کارکردگرایانه نثبیت و تقویت کرد. اگرچه از پیش و به روشنی معلوم است که این فکر جلوه ناقصی از تحلیل دیالکتیکی هگل بود، زیرا اندیشه نفی و نفیِ­نفی را نادیده انگاشته بود. بنابراین دریافت دستگاه فلسفی هگل بدون دریافت دیالکتیک وی ممکن نیست. توجه به قانون نفیِ­نفی، که یکی از مهم­ترین اصول دیالکتیک است، یعنی توجه به تغییراتی که آرام­آرام از انباشت گسترش کمی برمی­خیزد و تا نفیِ کامل وضع موجود پیش می­رود، و سپس به تغییر کیفی می­رسد. هر چیز یا هر حالتی، نفی خودش را در بردارد. هرگاه چیزی نفی شود نیروی جدیدی جایگزین آن می­شود و این نیرو به رشد و گسترش می­پردازد تا زمانی که آن نیز نفی خودش را پدید آورد. بنابراین رشد یا گسترش یعنی تغییر کردن براساس الگوی درونی هرچیز معین. پس نفی و نفیِ­نفی به معنای گسترش و سازندگی است و نه نابودی. - به نظر هگل گسترش تاریخی ذهن و عقل مشروط به هشیاری و اراده است . تاریخ کیهانی، رشد هشیاری آزادی از سوی روح و نمایش تاریخیِ آن است، فرآیندی تدریجی به معنای دیالکتیکیِ آن، و دیالکتیکی تک­اسلوبی. - هگل در پژوهش خود از هستی، و برای پیروز شدن بر مشکل شک ایده­آلیستی پیش­آمده توسط برکلی، به دنبال پیدا کردن پایه­ای بلاشک بود. او با نقد امر ناشناختنی کانت نیز بر آن شد که هر چیزی که موضوع اشاره­ی آدمی قرار گیرد، به هر روی و به هر میزانی، شناخته شده است، و آن­چه در گفت­وگو درآید، پس به همان میزان که در گفت­وگو درآمده است، شناختنی است. - هگل هستی را مقوله نخستی نام می­نهد، نخستی از این جهت که منطقا نخستی­ترین نکته­ی پژوهش است، که هستی هست، زیرا اگر نمی­بود، شک و گفت­وگویی هم نمی­بود. وی این هستی را تز یا برنهاد نام می­نهد و دست­کم به معنای روش­شناسی عناصر تحلیل، به نظر می­آید، که این برنهاد از سه خصیصه برخوردار باشد: 1- برنهاد همیشه نخستی است، زیرا این هستی، نخستی­ترین هستیِ منطقی است. 2- برنهاد ثابت است، زیرا حرکت و تغییر با هستیِ هست، که خالی از هرگونه صفتی است، سازگار نیست. 3- برنهاد ناگزیر از ثابت بودن است، و به تعبیر انسانیِ آن میل به ثبات دارد، زیرا حرکت و تغییر، موجب تغییر در هستی می­شود، و تغییر به معنای تبدیل شدن به نیستی است، و این ناممکن است. - هستی در خود، نمایشگر هستیِ دیگری است: نیستی. به دیگر سخن، به همان میزانی که هستی هست، و از همان زمانی که هستی هست، نیستی هم به ضرورت هست. این مقوله دومی، آنتی­تز یا برابرنهاد نامیده می­شود. برابرنهاد نیز از سه خصیصه­ی متقابل با برنهاد برخوردار است: 1- برابرنهاد همیشه دومی است، اما نه به معنای زمانی، بلکه به معنای معرفت­شناختی، و همیشه از درون مقوله­ی نخستی، یعنی برنهاد، بر می­آید. 2- برابرنهاد در تغییر و حرکت است، زیرا گوهر نیستی وابسته به تغییریابیِ هستی است، و نیز و بالضروره در حرکت پایدار می­شود. 3- برابرنهاد ناگزیر از تغییریابی و حرکت است. - هستی هست، اما نیستی نیز هست. هستیِ نیستی هستیِ هستی را، منطقا، نفی می­کند، چون نیستی است. هستیِ هست نیز، بنابر آن­که هست، به ناگزیر بر هستی خود اصرار دارد. این تقابل، که در معنای دیالکتیک هگلی به تناقض میان این دو عنصر می­انجامد، تحول یا شدن را ممکن می­کند، شدنی که نه برنهاد است و نه برابرنهاد، اما برخاسته از همان برنهاد و برابرنهاد است. این سومین مقوله، سنتز یا هم­نهاد یا برآیند نام می­گیرد. هم­نهاد نه یک واقعیت ماندگار، بلکه فرآیندی درگذار است. این هم­نهاد زمینه­ی برابرنهاد بعدی را فراهم می­آورد تا چرخه­ی بعدی حرکت برابرنهاد از درون برنهاد برآید. - پنج اصل دیالکتیک: 1- جهان (عناصر دیالکتیک) در حرکت و تغییر همیشگی است. 2- تمامی اجزاء جهان (عناصر برنهاد و برابرنهاد)، همیشه در رابطه و کنش متقابل قرار دارند. بنابراین، تصور هرگونه رابطه­ی یک­سویه میان عناصر دیالکتیکی خطا است. 3- کنش متقابل تمامی اجزاء (برنهاد و برابرنهاد)، نشانگر درجات رشدیابنده­ی کمی به تغییر نهایی در اصلاحات کیفی، در اصل چهارم است. 4- کنش متقابل عناصر برنهاد و برابرنهاد، بنابر قانون نفیِ­نفی و تناقض گوهری اجزاء از خلال نفیِ­نفی، یعنی نفیِ برابرنهاد از برنهاد، انجام می­پذیرد. 5- نتیجه­ی نفیِ­نفی، نفیِ برنهاد، و هم­زمان و به ناگزیر، نفیِ تمامی برابرنهاد است. بنابراین، تحول به معنای ویرانی حالت پیشین و پیدایش حالتی تازه است. - سن­سیمون، از یک سوی با سنت محافظه­کاری پیشین مخالف بود، و از دیگر سوی، با سنت اندیشمندان چپ. او خوش­بینانه معتقد بود که حرکت تاریخی جامعه­ی اروپایی به سوی پیشرفت سازمانی مطلوبی در حرکت است، به شرط آن­که نخبگان فکری، صنعتی و علمی کنترل جامعه را بر عهده بگیرند، اندیشه­ای که قبل از او افلاتون و کنفُسیوس و پس از وی کنت بر آن تاکید می­ورزیدند. بنابراین سن­سیمون به نوعی از پوزیتیویسم جامعه­گرای باور داشت. سیمون معتقد بود فرآیند پیشرفت علم و جای­گزینی روشنفکران و متخصصین به جای روحانیون می­تواند نظام اجتماعی را به گونه­ای متحول سازد که برای همه مطلوب باشد. سن­سیموند برخلاف مارکس باورداشت که، نه کارگران، بلکه این مدیران، بانکداران، روشنفکران و دانشمندان هستند که می­توانند جامعه را به سوی رفاه عمومی هدایت کند. - سیمون برخلاف بونالد، راه اصلاح جامعه را بازگشت به نظم پیشین آن نمی­دانست. با دانش، که از سه مرحله تکنولوژی، متافیزیک و علوم می­گذرد، بایستی نظم نوین را پدیدار کرد. با پیروی از علوم طبیعی علوم اجتماعی را نیز می­توان به علمی اثبات­گرا تبدیل نمود. با چنین رویکردی حاکمیت علمی جانشین تاریخی حاکمیت دینی شده و دانشمندان و صنعتگرانی ظهور خواهند کرد تا جای­گزین رهبران پیشین شوند. کسانی که مایل به درک واقعیت­های علمی نیستند، به وسیله فرآیندهای عرفانی و آئین مذهبی به علم و دانش دست می­یابند، اما نخبگان علمی، نظریات خود را همانند اصول و قواعد علمی خواهند آموخت. نخبگان بر دو دسته هستند: یکی نخبگان روحانی، یعنی دانشمندان، و دو، دیگر نخبگان غیرروحانی، یا صنعت­گران و سرمایه­داران، که توامان بر جامعه حکومت می­کنند. این تصویری از ساختار جامعه مورد نظر سیمون است. - به نظر زایتلن، سیمون در پیش­بینی خود درباره جامعه­ی جدید ساختار طبقه را نادیده می­گیرد و از این روی، موضوع دارایی خصوصی را به حال خود رها می­کند: تنها تغییری که او از آن حمایت می­کند پرداخت غرامت به مستاجر برای توسعه زمینی است که در آن کار کرده­اند. سیمون، در اثر خود «سازمان تشکیلات»، برنامه­ای برای پارلمان صنعتی، یا هیئت برنامه­ریزی، شرح می­دهد که شامل سه پدیده است: اختراع، بررسی و اجرا. اولین مورد شامل دانشمندان، هنرمندان و مهندسانی است که پروژه­های عمومی مختلفی طرح­ریزی می­کنند، دومین مورد شامل دانشمندانی است که بر پروژه­ها نظارت می­کنند و آموزش و پرورش را کنترل می­کنند و سومین مورد شامل صنعت­گران می­شود. - هم­زمان با هگل، اما مستقل از وی، سیمون یک مفهوم مشابه و برجسته از توسعه­ی تاریخی را مطرح کرده است. هر دو گسترش تاریخی را فرآیندی منطقی تعبیر کرده­اند. هر نظام اجتماعی زمانی که روی به تکامل می­گذارد و به بلوغ تاریخی خود می­رسد، رویکردی به سوی زوال پیدا می­کند و مقدمات پدیدآمدن دوران جدیدی را فراهم می­کند. یک نظام جدید اجتماعی همیشه در آغوش نظام قدیم در حال ظهور است و همیشه هر دو نسبت به هم متضاد هستند. فصل دوم: آگُست کنت - آگست کنت بر آن شد تا نظام فلسفی­ای بنیان کند تا تمامیت اندام­واره­ی از دست رفته­ی جامعه­ی آدمی را بدو باز گرداند. عشق شدید به نظم و تاکید بر لزوم آن برای تداوم جامعه­ بر تمام کارهای او سایه افکنده بود. نظم نوینی که نه در طریق بازگشت به نظام پیش از انقلاب فرانسه، بلکه در آینده و به رهبری پیروان دین اثباتی باید آن­را جست­وجو کرد. - زایتلن: کنت از پذیرش این مسئله که انسان تنها یک عین یا ابژه­ی موضوع تاثیر نیست، بلکه چون عاملی فعال و تعیین­گر است، و نه تعیین شده، و کسی است که می­تواند جامعه را به سوی اهداف او دگرگون کند، روی برتافت. او نظریه­ای که بر مبنای آن انسان می­تواند واقعیت اجتماعی را درک نموده و آن­را سازمان بخشیده و بنابراین خویش را از به اصطلاح تعیّن نیروها و شرایط غیرقابل انعطاف رها سازد را، چون نظری خطرناک رد نمود. - کنت بر این باور تکیه داشت که عاطفه­ی بشری مهمترین میراث آدمی است که با آمیزه­ای از فتیشیسم شاعرانه بایستی خرد بشری را تنظیم کند، فرآیندی که دوران نهایی پوزیتیویسم نیز جز آن­را دنبال نمی­کند. - هستی کیهانی و اجتماعی، از دیدگاه کنت به منظومه­ای می­ماند که از اجزاء متفاوت، ولی در چمبره­ی یک نظام مسلط قرار داشته و همین جاذبه­ی عمومی، اجزاء متفاوت و با گرایشات مختلف را، در یک سوی جهت می­بخشد. نظم و هماهنگی حاکم بر جهان هستی نشانی از همین کلیت مسلط و چیره را برملا می­کند. - کنت می­نویسد که فرآیند تحول تاریخی را بایستی بر پایه­های عاطفه بشری و عشق قرار داد تا تغییرات و تحولات تاریخی بر محور مصالح آدمی گردش کند. - کنت به قدری شیفته و پیرو سرسخت علوم طبیعی می­شودکه معتقد بود علوم انسانی هم باید همان راهی را دنبال کند که علوم طبیعی آن را سپری کرده­اند. به همین دلیل نیز بود که مسئله­ی این همانیِ علوم طبیعی و علوم اجتماعی به تدریج به نکته­ای بنیانی در این پارادایم تبدیل شد. کنت با استفاده از اصطلاح اثبات­گرایی به جای علم­گرایی یا تجربه­گرایی معتقد بود که تمام معارف و علوم بشری به تدریج رشد کرده و کامل شده­اند و به نقطه­ی اوج تکاملی خودشان، یعنی اثبات­گرایی، رسیده­اند. بنابراین تجربه­گرایی چیزی جدای از پوزیتیویسم نیست، بلکه بخشی از آن به شمار می­آید. علم اثباتی هم­نهادی از سایر علوم و علمی پیچیده و ترکیبی می­باشد، زیرا درباره­ی صورت تکامل یافته­تر آگاهی تاریخی بشر، یعنی زندگی اجتماعی آدمی، به بحث می­نشیند. بنابراین دو شاخص برای رشد تکاملی جوامع و همین­طور علوم معرفی می­کند: یکی پیچیده بودن و دیگری نزدیک بودن آنها به عوامل پیچیده­ی حیات. به اعتقاد کنت هرچه علم از پیچیدگی کمتری برخوردار باشد از قوانین انسانی دورتر و در مراتب پایین­تر طبقه­بندی جای می­گیرد و برعکس، هرچه به قواعد حیات آدمی نزدیکتر باشد از پیچیدگی و کامل بودن آن حکایت دارد. بدین ترتیب در طبقه­بندی تکاملی علم در منظر کنت، ریاضیات اولین علم و زیست­شناسی و جامعه­شناسی در آخرین و بالاترین دوره­ی تکاملی علوم به وجود می­آیند، جامعه­شناسی آخرین علم بشری و صورتی خاص از پوزیتیویسم است. از این روی جامعه­شناسی کنت به مکتب پوزیتیویسم یا اثباتی نیز معروف است. - روش­شناسی کنت، با ویژگی پوزیتیویسم، یا اثبات­گرایی شناخته شده است. به نظر می­رسد پوزیتیویسم کنت، رویکردی عقلی یا ایده­آلیستی در تحلیل واقعیت تاریخی باشد، تا رویکردی عینی یا طبیعت­گرایانه، آن­گونه که دورکهیم می­دید. روش­شناسی کنت، از زمینه­های ایده­آلیسم آلمانی و جنبش پدیدارشناسی نیز تاثیر پذیرفته بود. کنت به نسبی­گرایی فهم علمی باور داشت و معتقد بود تنها حقیقت مطلق، فهم نسبی واقعیت است. از دیگر ویژگی­های نظریه­شناسی کنت ویژگی ترکیبی بودن آن بود که در روش­شناسی وی نیز نمود پیدا می­کند. او اگرچه با توجه به تسلیم به شاخص­های علوم طبیعی بر منطق استقراء تاکید می­کرد، اما آن­را تنها ابزار مشکل­گشا نمی­دانست. استفاده از منطق قیاس، پهلو به پهلوی استقراء، بایستی یاری­رسان پژوهنده باشد. - مطالعه­ی علمی از نظر کنت بر چند شاخص مهم استوار است: 1- مشاهده­ی واقعیت، 2- تخیل ابعاد واقعیت، 3- کاربری شیوه­ی استقرایی و قیاسی در بازبینی واقعیت، 4- کاربست نظریه برای تبیین چگونگی روابط داده­ها. - مراحل علمی و تحقیقاتی جامعه­شناسی از نظر کنت: 1- مشاهده، 2- آزمایش یا آزمودن، 3- تطابق یا هم­سنجی، 4- هم­سنجی تاریخی. - کنت به دو نوع تحلیل اشاره کرده است: یکی تحلیلی که تا سه گام نخست پیش می­رود و دیگری تحلیلی که مستلزم انجام گام چهارم است. تحلیلی که در گام سوم به نتیجه­ی نهایی رسیده، به قول وی و دیگر جامعه­شناسان، تحلیلی از نوع تحلیل سیستمی یا تحلیل مجموعه­ای است، یعنی هرچه که مورد بررسی است در یک مجموعه، سیستم یا نظام قرار می­گیرد. این مجموعه، در حال سکون و آرامش، مورد مطالعه و بررسی قرار می­گیرد. در تحلیل سیستمی رابطه­ی اجزاء جامعه با یکدیگر و با کل مورد بررسی قرار می­گیرد، برای مثال، ممکن است رابطه یک جانبه و یا دوجانبه باشد. در عین حال، جهان اجتماعی در حال رشد و تغییر و تحول است. جامعه ایستا و ساکن نیست. بنابراین گه­گاه ممکن است لازم آید حرکاتی از این جهان رو به رشد و تحول مورد بررسی و تحول قرار گیرد. در این صورت باید مرحله­ی چهارم را طی نمود، در این مرحله تحلیل ما تحلیلی تاریخی خواهد بود. در تحلیل تاریخی تحولات، تغییرات و تطورات مورد توجه قرار می­گیرند. بنابراین جامعه­شناسی کنت به دو بخش متفاوت تقسیم می­شود: یکی ایستایی­شناسی اجتماعی و دیگری پویایی­شناسی اجتماعی. - کنت فلسفه­ی اثباتی خویش را یک هم­نهاد کلی از مجموعه­ی معارف بشری، و نه صرف تجربه­گرایی می­دانست. جامعه­شناسی، یا مطالعه­ی گل سرسبد حیات: یعنی انسان، بایستی به عنوان هم­نهادی از تمام علوم تلقی شود. - ایستایی­شناسی اجتماعی، یعنی بررسی جامعه، یا سیستم اجتماعیِ در حال سکون و آرامش. در چنین مطالعه­ای، بدون انکار واقعیت تغییر و تحول اجتماعی، تنها بررسی وضع موجود واقعیت و حالت­های به­هنجار و طبیعی جامعه انجام می­شود. - نظریه­ای در جامعه­شناسی انحرافات و قوم­شناسی به نام نظریه­ی ظرف یگانگی در سده بیستم توسط گوردن پدید آمد، که می­تواند توضیح دهنده­ی گرایش کنت به موضوع نظم باشد. منظور از ظرف یگانگی این بود که جامعه همچون ظرف بزرگ و جوشانی است که افراد و گروه­ها با انواع اعتقادات، فرهنگ­ها و زبان­های گوناگون عضو آن بایستی یکسان شوند. جامعه باید بتواند این تفاوت­ها را در خود یگانه کند و میان گروه­های مختلف پیوند و یکپارچگی برقرار سازد. کنت مانند تمام انسجام­گراها بر این باور بود که این گروه­ها باید به شکلی در یکدیگر یگانه و یکسان شوند تا هویت و گوهر خویش را از دست بدهند. تئوری دیگری به نام پلورالیسم یا جمع­گرایی وجود دارد که برعکس این نظریه معتقد است گروه­های مختلف نباید در هم هضم شوند، بلکه ضمن حفظ تمامیت جامعه، هر یک باید هویت و گوهر ملی و فرهنگی خویش را حفظ کنند. - عواملی که موجب یک­پارچگی یا اجماع و اتحاد راه­ها و اهداف مختلف فرهنگی می­شود:1-دین،2-زبان،3- تقسیم­کار. - کنت دین را عبارت از راه و روشی می­داند که مردم براساس و مبنای آن زندگی­یشان را می­فهمند. بنابراین، دین از نظر کنت، مفهومی کاملا طبیعی و این جهانی دارد و به آن نام دین مدنی یا شهری و اجتماعی می­دهد. - نظام تقسیم کار به آن معنا است که براساس قراردادهای توافق شده، به دنبال دستیابی به اهدافی یگانه و برای رسیدن به این اهداف پیروی از راه­های مشترک می­تواند اجزا و عناصر یک سیستم و کارها و وظایفی را که در رابطه­ی با یکدیگر و هم­چنین در ارتباط با کل باید انجام دهند را تعریف و مشخص می­کند. - از آن­جا که انسان موجودی شرور و به دنبال منافع فردی خویش است ناگزیر منافع شخصی را بر نفع عموم رجحان داده و آشوب­ها و نواسانات اجتماعی را سبب می­شود. پس می­توان یکی از کارکردهای پنهان تخصص­گرایی را نفی اجماع و پدیدآورنده­ی نابسامانی و اغتشاش دانست. - جامعه­ی مورد تعریف کنت از دیدگاه روان­کاوی اجتماعی جامعه­ای آزارطلب است. افراد در چنین جامعه­ای می­خواهند وابسته به قدرتی فراتر از خود باشند، نه متکی به خود. عناصر چنین جامعه­ای نمی­توانند در فرآیند تاریخی خود، به تنهایی و به استقلال عمل نمایند، بلکه باید همواره متکی بر عوامل برتر باشند. این تحلیل روان­کاوانه به روشنی می­تواند چشم­انداز عوامل­گرایی کنت را برملا کند. شالوده­ی بینش کنت از تفکرات توماس هابس، گرفته شده است. هابس معتقد بود که اگرچه طبع انسان شرور است ولی در برابر قانون اجتماعی تسلیم می­شود، یعنی، چون انسان دارای طبیعتی شرور می­باشد و به شرارت طرف مقابلش واقف است و احتمال می­دهد که توان مقابله با او را نداشته باشد، به زیر چتر قراردادهای اجتماعی می­رود. بنابراین موضوع اعمال زور به یکی از مهم­ترین مسائل نظری در فلسفه­ی پوزیتیویسم تبدیل می­شود. - کنت براساس تعریفی که از طبیعت انسان ارائه می­دهد و نیز با اتکا بر ویژگی­های روان­شناسانه و روان­کاوانه آدمی جامعه را به دو طبقه متقابل تقسیم می­کند. طبقه­ی اول گروهی هستند که در جهت فرمان دادن عمل می­کنند و طبقه دوم گروهی هستند که فرمان­بری طبقه­ی اول را بر عهده دارند. - کنت ضمن تاکید بر اهمیت وجود دولت و قدرت حاکمیت یک جانبه­ی آن، در کنار عوامل اجماع به عامل دیگری اشاره می­کند که فلسفه­ی اجتماعی او را قطعا به انسجام و جامعیت لازم می­کشاند. او «اصل زور» را چون حربه­ای در دست دولت می­داند که به وسیله­ی آن مجاز است تا در حفظ نظم اجتماعی و برقراری آرامش مردم را به هر کار لازمی مجبور کند. کنت در کنار اصل زور وجود یک قدرت معنوی را نیز لازم می­داند تا وظیفه مهار کردن و تعدیل سلطه زور را به انجام رساند. این قدرت معنوی در مرحله­ی آخر تکامل اجتماعی در دست علمای جامعه­شناسی و رهبران علمی جامعه قرار خواهد گرفت. نظری که پیش از وی سن­سیمون مطرح نموده بود. - ایده­آلیسم کنت بیشتر تحت تاثیر ایده­آلیسم عینی قرار گرفته و بر این پایه استوار می­گردد که موضوع مورد مطالعه جامعه­شناسی اعم از پدیده­های ثابت یا متغیر، مانند انسان یا جوامع و یا قوانین جامعه، همه را براساس قواعد ذهن قابل مطالعه می­داند، یعنی ابتدا باید ذهن را شناخت تا بتوان این مسائل را که جنبه­ی ثانویه دارند تشخیص داد. - کنت بنابر تاثیری که از مردم­نگاری عصر خویش و روان­شناسی آن زمان می­گیرد، بلافاصله به این نتیجه می­رسد که ذهن دارای مراحل رشدی است. بدین صورت که ابتدا شکل ساده­ای دارد و به تدریج تبدیل به اشکال پیچیده­تری می­گردد. وی نتیجه می­گیرد که مراحل رشد تاریخی بشر را باید با مراحل رشد ذهن او مطابقت داد. این فرآیند انطباق، جامعه­شناسی تاریخی یا پویایی­شناسی اجتماعی کنت را برای ما تفسیر می­کند. - کنت، ذهن را علت اساسی حرکت و رشد تاریخ بشر می­دانست. مراد از ذهن، شناخت انسان از قانون­مندی روابط پدیده­هایی است که مورد مطالعه­ی وی قرار می­گیرند. ذهن به معنای میزان شناخت انسان نسبت به روابط پدیده­های مورد مطالعه­ی اوست. معیار پیشرفت ذهن چیزی نیست مگر پایه­ی تجربی اندیشه­ی انسان. هر چقدر انسان بتواند تجربی­تر بیندیشد از هوش و ذهن متعالی­تری برخوردار است و هر چند در این را ناتوان­تر باشد به رده­های ابتدایی­تر تمدن نزدیکتر می­باشد. - تاریخ انسان و جامعه­ی بشری زیر نفوذ چگونگی­های تاریخی تکامل ذهن بشری و سپس جلوه­های آن در مراحل گوناگون از جهان و نظام عینی اجتماعی قرار دارد. مفهوم تکامل به ناگزیر، مفاهیم دیگری را نیز مطرح می­سازد، بدین معنی که گذار تکاملی شکل­ها و گونه­ها و به معنی دقیق­تر گذار از مراحل متفاوت و گونه­گون و رسیدن به مراحل نوین است – زیرا که اندیشه­ی تکامل خود، متضمن مفهوم مرحله و راه­گذار از درجات گونگون و پی­درپی است. بدین لحاظ پویایی­شناسی اجتماعی، آن بخش از جامعه­شناسی کنت را که در پی بیان چگونگی تغییرات، دگرگونی­ها و جنبش­های اجتماعی برآمده و مفهوم گسترش و برآمدن تاریخی را در جوامع بیان می­کند، تشکیل می­دهد. - جامعه از دیدگاه کنت برخوردار از نظم و قانون است، ولی به دلیل سرشت تکاملی حاکم بر طبیعت در حال گسترش می­باشد. بنابراین جامعه در حال نظم و آرامش در عین حال درگیر دگرگونی و جنبش است. به دیگر سخن، تبیین دیالکتیک کنتی گاه یادآور رویکرد دیالکتیکی فیخته و هگل است که جامعه را در هم­فراخوانی دو وجه متقابل تعبیر می­کند: هم­فراخوانی دو وجه دیالکتیک واقعیتی که هم در نظم و آرامش و هم در دگرگونی­ها و جنبش­ها هدفی جزء رسیدن به آرامش آخرین ندارد، کنت نیز بر آن است که این همه دگرگونی سرانجام به مرحله­ی اثبات­گرایی (پایدارگرایی) یا علمی رسیده و جامعه به آرامش آخرین دست می­یابد، مرحله­ای که اگر چه براساس قوانین مجرد سه­گانه پدیدار شده است، و از طریق گردآوری دقیق داده­ها قابل آزمون است. - بنابر اصل تکامل دانش کنت، جامعه­شناسی به عنوان یک علم و دانش اثباتی ناگزیر می­بایست در مرحله تکاملی والاتری نسبت به دیگر دانش­ها یا علوم قرار گیرد، زیرا انسان یا پیچیده­ترین موجود که موضوع مطالعه این دانش است در آخرین مرحله از تکامل به وجود می­آید و بنابراین ویژگی دانش جامعه­شناسی بایستی شناختی ترکیبی و یا هم­نهادی از قوانین پدیده­های اجتماعی باشد، به بیان مارکوزه نظر کنت این بود که: «تمام مفاهیم علمی باید تابع واقعیات باشند». - کنت نیز همانند مارکس، در تحلیل­های جامعه­شناسی خود به تبیین­های دیالکتیکی روی می­کند. کنت بیش از هر جامعه­شناس کلاسیکی، زیر نفوذ روش دیالکتیکی سه­پاره­ای قرار می­گیرد، حتی به گونه­ای که بخش­بندی­های سه­گانه­ی مکرری را در تمام طول نظریه­ی خویش می­پراکند. - پیاژه در طرح تکوین­شناختی ذهن آدمی به چهار مرحله اشاره می­کند، که به نظر می­آید نظریه­ی کنت را به گونه­ای نسبی پشتیبانی می­کند. این چهار دوران شناخت­شناسی عبارتند از: 1- دوران شناخت من­مدارانه: شناخت به نسبت شاخص­های ذهنی و فردی، 2- دوران شناخت ماده­مدارانه: شناخت به نسبت شاخص­های ملموس و عینی ناب،  3- دوران شناخت ذهن­گرایانه: شناخت به نسبت فهم عینیت در معنای ذهنی آن، 4- دوران شناخت تجریدی: شناخت به نسبت فهم تجریدی و در صورت مقوله­های مفهومی. - در دوره­ی فلسفه شکل مسلط رفتار بر مبنای احترام است. اما برخلاف دوره­ی ربانی، خانواده شکل مسلط جامعه و تنها نظام موجود در جامعه نمی­باشد. کسی که قانون را طرح و وضع می­کند، خودش نیز ضامن اجرای آن می­شود. بنابراین نهاد دولت به ظهور می­رسد. به عبارت دیگر، کارکرد مرحله نخست، تکامل سازمان اجتماعی خانواده و فراهم آوردن مقدمات پیدایش دولت می­باشد. کارکرد دیگر خانواده این است که اجماع، توافق و هماهنگی لازمی که دولت برای رشد خود بدان نیاز دارد را از پیش در افراد بیافریند. - دوره­ی اثباتی، سال­های پس از 1800 میلادی، یعنی دوران مدرنیته­ی میانی را می­پوشاند. در این دوران، تغییر در رشد ذهن یا شناخت انسان، او را به مشاهده و تجربه­ی رخدادها متمایل می­کند. در این دوره چگونگی نگرش انسان به مسائل دگرگون می­شود. اخلاق دوره­ی علمی، به معنی، مشاهده کردن و تجربه نمودن است، یعنی، کنده شدن انسان از زمین و حرکت کردن و رفتن. - برای تحلیل کارکردی، باید عناصر تحلیلی ایستایی­شناسی و پویایی­شناسی نظریه­ی کنت را با هم در نظر گرفت. در واقع هر دوی این مجموعه­ی عناصر در رابطه­ای متقابل و هم­فراخوان قرار دارند. تاثیراتی که کنت از تورگو می­گیرد در نظریه­ی پویایی­شناسی وی به منصه­ی ظهور می­رسند. کنت این نکته که جهان از ذهن شروع می­شود را از هگل و اساس روش­شناختی دیالکتیکی را نیز بخشی از هگل و قسمتی را نیز از کانت بر می­گیرد. دیالکتیک­گرایان معتقد بودند هر دوره­ای تا حادث شدن دوره­ی بعدی باقی خواهد ماند و زمانی که دوره­ی بعدی ظاهر شود از بین خواهد رفت. چنین نیست که دو دوره با هم در یک­جا و یک زمان وجود داشته باشند. وقتی هم که دوره­ی بعدی به وجود می­آید دوره­ی قبلی به صورت ویرانه­ای باقی نمی­ماند، بلکه کاملا ویران می­شود و در دوره­ی بعد ناپدید می­گردد. مسلما این ناپیدایی یا ویران شدن به معنای ویرانی مثلا خانواده به شکل واقعی آن نیست، بلکه ویرانی تسلط تاریخی نهاد خانواده یا ویرانی صورت ابتدایی سازمان خانواده موردنظر است. کنت به روال دیالکتیک­گرایان، تصریح می­کند که سه مرحله­ی تکامل به طور متوالی اتفاق می­افتد و چنین نیست که یکی زودتر روی به ویرانی نهد و یا دیگری زودتر به وجود آید. - بنابر باور کنت، فرآیند تکاملی تاریخ فرآیندی تک­خطی، و غیرراست­گونه است. یعنی ممکن است حرکت­های تاریخی توقف و یا کجی داشته باشد و یا به بیراهه رود، ولی در هر صورت مسیر در سمت و سوی بالا و به سوی پیچیدگی و پیشرفت است. از طرفی این حرکت، جبری نیز می­باشد، زیرا به نسبت رشد شناخت ذهنی جوامع انسانی هم رشد و تکامل می­یابند. - مراحل سه­گانه­ی پیشرفت ذهنی، مراحل سه­گانه­ی دیگری را به موازات خود در دیگر بخش­های جامعه سبب می­شود و بدین­سان مراحل سه­گانه­ای در پیشرفت مادی نهاد یا واحدهای اجتماعی و احساسات عاطفی و اخلاقی مردم نیز دیده می­شود. نکته در این است که تمام این پویش­ها همه از سر ضرورت است. - کنت هوادار گذار تک­خطی، و نه خطی راست­گونه، است و آن­چه که از جهش و انتقال مدنظر است آشوب­ها و نابسامانی­هایی است که معمولا در روند تکامل رخ می­دهد، همان­گونه که در دوران خود او رخ داد. بنابراین، نظریه ناراست­گونه­ی او در گذار تکاملی به مراحلی در تاریخ اشاره دارد که جامعه دچار کشاکش، تضاد و هرج و مرج گردیده و به نقطه­ای بحرانی خود می­رسد. - گزینش خانواده به عنوان اولین و کوچک­ترین نهاد اجتماعی دلیل دیگری است که کنت را از جمله نظریه­پردازان کلاسیک جامعه­شناسی می­سازد، زیرا بدین روال است که کار ویژه­ی جامعه­شناسی، به مثابه مطالعه­ی گروه­های اجتماعی و نه افراد انسانی، تلقی می­شود. به همین دلیل اولین گردهمایی اجتماعی به نظر کنت گردآمدن ضروری و طبیعی میان زن و مرد است که خود نهایتا به تشکیل خانواده منجر می­شود. بنابراین خانواده نشان­دهنده­ی عینی شمول اصل اول جامعه­شناختی، یعنی راه­ها و اهداف مشترک است. خانواده نیز با طرحی سه­گانه به تکامل می­گراید تا سرانجام به دومین مرحله­ی اصلی تکامل یعنی دولت برسد. سرانجام دولت نیز که خود نشانه­ی اجماع سیاسی و فرهنگی نظام اجتماعی است با دیگر دول موجود در کنش و واکنش بوده و در نهایت اجماع کلی آن­ها، نظام جهان انسانی و یا نوع بشر را می­سازد، نظریه­ای طلیعه­دار نظریه­ی جهانی­شدن. - آن­چه کنت در نظر دارد اجماع و هماهنگی به معنای ذوب و هضم شدن انسان در کلی برتر از افراد جامعه است، روشن است که از این رهگذر در برابر کل اجماع شده، به معنای تسلیم شدن، یا حقیقی­ترین مفهوم کنتی است. این به معنای به کارگیری کارکردهای خانواده، مذهب، زبان و همه و همه در برقراری اجماع کلی جامعه در راستای حاکمیت سیاسی است. - کنت در برابر ایام پرتلاطم دوره­ی سیاسی غرب و تضادهای بورژوازانه­ی زمان خود، و نیز در برابر تضاد فرد و جامعه، راه­کاری جز به اجماع کشانیدن اجزای نظام اجتماعی ندید، اجماعی به قیمت هر چیزی، با واسطه­ی یگانگی زبان و مذهب، با مشروعیت تقسیم اجتماعی کار، با تلفیق و تعلیم و تربیت و در نهایت با زور. به همین دلیل می­توان گفت که در هنگام ارائه­ی راه­کارهای جامعه­شناختی هرچه بیشتر از مفاهیم تحلیلی به جانب تحلیل مفاهیم مکتبی ایستانگرانه و انسجام­گرایانه گرایش پیدا می­کرد. - کنت با توجه به مفهوم تحلیلی تضاد بر آن شد که نابه­هنجاری­ها از ضروریات هستند. پس در برابر چنین ضروریاتی، مسئله­ی اجماع و همگن نمودن جامعه را مطرح می­نمود. بدین روال جامعه­شناسی کنتی بایستی می­توانست در مراحل و مقاطع لازم دست به عمل زده، چرخ تاریخ را روغن­کاری کند. این دخالت انسان اگرچه دخالتی سطحی است، ولی به هر روی، عملی اختیاری توسط فرد یا افراد است و به­ناگزیر لزوم ارائه راه­کار را گوشزد می­کند. می­بینیم که این ناگزیری نیز خود یک واقعیت اجتناب­ناپذیر است. از مفهوم اجتناب­ناپذیر بودن این عمل و مفهوم ضرورت عامه در نظام کنت، اسپنسرگرایان بهره گرفتند، و از عمل اختیاری آن، کنت­گرایان بهره بردند و در نهایت دو روال عمده در تاریخ جامعه­شناسی آمریکا ممکن شد. یکی سنت اسپنسری، که سامنر آن را دنبال نمود و دیگری سنت کنتی که وارد به دنبال آن شتافت. - کنت و هر محافظه­کار دیگری از انقلاب و دگرگونی وحشت دارد و نتیجتا به سوی اصلاح­طلبی­های غیراساسی کشیده می­شوند. بنابراین اصلاح­طلبی آنان نه به خاطر اصلاح جامعه، بلکه عمدتا به خاطر پیشگیری از به­هم­خوردن نظم و اجماع کلی است. این درسی است از تاریخ، که هرگاه سیاست­مداران جامعه در برابر بحران­های روز درماندند، برای گریز از انقلاب معمولا دست به اصلاحات اجتماعی خاصی می­زنند. این اصلاحات آرام البته فلسفه بنیانی آن­ها را دگرگون نمی­کند، بلکه آن­را در پوششی از تعابیر صوری می­پوشاند و در حقیقت برای جلوگیری از بروز تغییرات اساسی در ساخت اجتماعی تعبیه می­شوند. - جامعه­ی علمی و صنعتی دوران اثبات­گرایی از دیدگاه کنت دارای شش وجه مشخص است. به بیانی دیگر جامعه صنعتی پدیدآورنده­ی: 1- سازمان­دهی علمی، 2- گسترش معجزه­آسای منابع کار توده­های کارکردی، 3- تضاد کارگران و کارفرمایان، 4- فقر در میان فراوانی، 5- آزادی مبادلات، 6- سودجویی کارفرمایان و بازرگانان. - انسان از چشم­انداز جامعه­شناختی که قرار است براساس نظام کنتی برنامه­ریزی شود یک راه بیشتر در جلو چشم نمی­بیند: شناخت مراحل رشد ذهن، وارسی این که جامعه­ی وی در کدام مرحله است و در نهایت این که چه کند تا جامعه­اش با خصلت­های خطوط تکاملیِ از پیش تعیین شده هرچه بیشتر تطبیق کند، این معنای پوزیتیویستی اختیار و حوزه­ی عمل­کرد شخصیت در تاریخ است. - مفهوم تضاد در نظام جامعه­شناختی کنت دو نقش اصلی در تبیین وقایع را بر عهده دارد: یکی تبیین مفاهیم و آسیب­شناسی اجتماعی در چرخش دوران­های جامعه و نیز دیگر آسیب­هایی که به ناگزیر و به وجهی مبهم به همین دوران چرخش برمی­گردد. دوم بیان این موضوع که حرکت پویایی جامعه و تحول آن جز از طریق گذار از میان پدیده­های متضاد ممکن نمی­شود. به دیگر سخن، تحول تاریخ و رشد مراحل جامعه تنها در میان کشاکش نفی­آمیز خصلت­های متضاد با معنی می­شود و شناخت و توصیف تاریخ بشر از دیدگاه کنت نیز نمی­توانسته راهی غیردیالکتیکی را بپیماید.     فصل سوم: هربرت اسپنسر   - هستی­شناسی اسپنسر از سه سرچشمه­ی روشن ریشه می­گیرد: مفاهیم بقا یا ماندگاری انرژی، ماندگاری ماده و لزوم حرکت از فیزیک قرن نوزدهم، نظریه­های تفکیک­یافتگی و لزوم تبدیل واقعیت­های همگن و ناپیوسته به واقعیت­های ناهمگن و پیوسته، نظریه­ی انتخاب طبیعی و برآمدن­گرایی (تکامل­گرایی) از زیست­شناسی و جنگ برای بودن یا تنازع بقا در نظریه­های جمعیت­شناسی، به ویژه نظریه مالتوس، که به ناهماهنگی نرخ رشد تصاعد هندسی جمعیت و نرخ رشد تصاعد حسابی منابع غذایی مربوط می­شد و به ناگزیر و سرانجام به نظریه­ی ماندگاری سازگارترین یا بقای انسب یا مناسب­ترین هم می­رسد. - قضایای پایه­ای اسپنسر: قضیه اول، یا بقای نیرو، که براساس آن شالوده­ی جهان طبیعت، براساس نیرو گذارده شده و این نیرو همیشه باقی و ماندگار است. قضیه دوم، یا بقای ماده، یعنی فناناپذیری ماده است، زیرا که ماده نیز ریشه در نیرویی ماندگار و فناناپذیر دارد. قضیه سوم، یا استمرار و پیوستگی حرکت، در تبدیل نیرو به ماده بروز می­کند. - چهار اصل بنیادی اسپنسر: 1- ماندگاری روابط میان اجزاء و عناصر، 2- دگرگونی و تعادل، 3- مقاومت کم­ترین و جذب بیش­ترین، 4- وضع و جای­گزینی حرکت. - تغییر شکل یافتن، وقتی در طبیعت اتفاق می­افتد، در واقع, عبارت از بیش­ترین جذب به سوی نظام­های مجموعه­ای یا سیستمی و حیاتی است. در این فرآیند، مقاومت برای مجزا بودن به کمترین درجه، و جذب برای پیوسته بودن به بیش­ترین سطح می­رسد. این روند به صورت فرآیند پیش­رونده­ی تفکیک­پذیری در ساخت و کارکرد مجموعه­ها درمی­آید که به شکل مفهوم تفکیک ساختی و تفکیک کارکردی به مهم­ترین اصل تکامل­شناختی در تبیین ساختی – کارکردی تبدیل می­شود. - تکامل، یعنی گذار طبیعت در مراحل چهارگانه، که در خلال آن زندگی یا حیات طبیعی از ساده­ترین صورت به پیچیده­ترین آن تحول می­یابد. نظریه­ی تکامل یا برآمدن یعنی گذاری از همگنی و ناپیوستگی به ناهمگنی و پیوستگی، همراه با دریافت­های تاریخی و داده­های بدست آمده از مطالعات اسپنسر در جامعه­شناسی تطبیقی، او را به فرمول­بندی کلی قانون تکامل رهنمون می­سازد. تکامل از نظر اسپنسر از سادگی به پیچیدگی و در همان حال حرکتی از نقص به کمال می­باشد. - با تعمیم قوانین طبیعی بر جوامع انسانی، بنیان مکتب دارونیسم اجتماعی در نظریه­اسپنسر پی­ریزی شد. - مفهوم جبرگرایی علمی از جمله مطالبی است که سایه­ی آن در جای­جای نظریه­ی اسپنسر دیده می­شود و به نظر می­رسد یادآور تاثیر اسمیت بر اسپنسر باشد. حاصل این جبرگرایی، بنیان­گذاری مکتبی جدید در جامعه­شناسی به نام جامعه­شناسی آزاد شد، که به دنبال الگوی اقتصاد آزاد اسمیت پدید آمد. اسمیت بر آن بود که دخالت در امور بازار، بازار را به ویرانی می­کشد. بر همین اساس، دیدگاه اسپنسری، با تمام برنامه­های اجتماعی دولت­هایی که موافق مبارزه­ی با فقر بودند و در جهت توسعه­ی بهداشت و رفاه توده­ی مردم عمل می­کردند، مخالف بود. در جامعه­شناسی عملی آزاد، جامعه­شناسان در پی اصلاح جامعه نیستند، بلکه به دنبال شناخت، توضیح و تفسیر امور و پدیده­های اجتماعی به گونه­ای هستند که راه­های سازگاری با شرایط، و نه تغییر آن­ها، شناخته و توصیه شود. - اسپنسر کار جامعه­شناسی را عبارت از بازرسی مقایسه­ای و تطبیقیِ داده­های تاریخی دانست. او بنابر تاثیری که از قلمرو علوم­تجربی  و اندیشمندان قبلی چون منتسکیو داشت، به خوبی دریافته بود که هر اندازه جامعه­شناسی بخواهد بیشتر به عینیت و حقیقت واقعیت نزدیک شود، بایستی هر چه بیشتر گرایش­ها و ذهنیات خویش را از بررسی واقعیات نزدیک شود، بایستی هرچه بیشتر گرایش­ها و ذهنیات خویش را از بررسی واقعیات دور نگه داشته و واقعیت را چون وجودی خارجی، و نه برداشتی ذهنی و وابسته به تعابیر و مفاهیم مکتبی جامعه­شناختی، به بررسی بگیرد، و این به نظر وی البته کاری بس دشوار است. - اسپنسر، مانند ارستو، با بهره­گیری از مفاهیم زیست­شناختی در توضیح حرکت تکاملی، مفهوم حرکت از ساده به پیچیده را، از مفهوم انباشتگی ناب جدا می­کند. تکامل، نه انباشتن افراد و اعداد، بلکه تجمع و گردهمایی گونه­های گوناگون با درجات متفاوتی از تفکیک­یافتگی نقش­ها و کارکرد اجتماعی است. - اسپنسر در شرح مبانی روش­شناختی مهم­ترین تاکید را بر هم­سنجیدن، یا به اصطلاح، مقایسه و تطبیق فرآورده­های طبیعی یا عینی قرار داد. براین روال او خود را در برابر کنت ذهن­گرا قرار داده و مهم­ترین تفاوت میان خود و او را انگاره­ی عینی می­داند. - روش­شناسی اسپنسر را می­توان در چند اصل روشن خلاصه کرد: 1- عین یا واقعیت بیرونی، که مستقل از ذهن و تفاسیر ذهنی است را باید مبنای تشخیص و تمیز فرآیندها، فرآورده­ها و عناصر مورد مطالعه دانست، زیرا آن­چه موجب هستی و حرکت می­شود، نیرو یا هستی طبیعی فناناپذیر است که همه چیز از آن سرچشمه می­گیرد. 2- فرآیندها، عناصر و واقعیت­های جامعه­شناختی را بایستی به همان سیاق روش­های کنتی، مشاهده و از نزدیک مورد مطالعه قرارداد و داده­های مورد نیاز را به روش علوم طبیعی آن هنگام، مانند روش استقرایی، جمع­آوری و زیر نظر گرفت. 3- آزمایش تجربی و یا تجربه آزمایشگاهی و میدانی، به همان شیوه­ای که در علوم طبیعی رایج است، می­بایستی یافته­های ما را محک زده و درست را از نادرست جدا کند. 4- آن­گاه باید در نظر گرفت که افرادانسانی با اجزاء طبیعی، اگرچه هر دو تحت یک قانون هستند، اما در شیوه­ی پاسخگویی به نیازها و روبه­رویی با جهان، از اجزاء و عناصر طبیعی، کیفیتا متفاوت­اند. به همین دلیل هم در برابر جامعه­ی حیوانی که آن­را جامعه­ای اندام­واره می­خواند، جامعه­ی انسانی را جامعه­ای والااندام­واره خطاب می­کند. البته این مفهوم به معنی استقلال رای فردی، یا اصلت فردی، و یا فردگرایی نیست. 5- هم­سنجیدن یا مقایسه کردن جوامع انسانی و حیوانی (و یا طبیعی)، و هم­سنجیدن جوامع انسانی با یکدیگر، از لوازم درک و دریافت قوانین طبیعی است که بایستی همیشه بر پایه­های مجموعه­ی اصول چهارگانه متکی باشد.   - اسپنسر زیر نفوذ نظریه­های زیست­شناختی عصر خود، جامعه را موجود زنده­ای معرفی می­کند که چون سایر موجودات مراحلی را از تولد به سوی بلوغ و سپس افول و مرگ می­پیماید. او لفظ جامعه را به جامعه یا گروهی از انسان­ها اطلاق می­کند که ارتباط اجزاء و عناصر آن از دوام و قوام ویژه­ای برخوردار بوده و زندگی آنان در یک مکانی خاص تثبیت شده باشد. تنها در این صورت است که می­توان به جامعه به عنوان یک چیز، یا یک امر واقعی، اشاره نمود. چیزی که با هر چیز دیگری که پیرامون­مان می­بینیم بی­شباهت است، مگر از یک جهت: یعنی توازن اصولی در تثبیت اجزاء و عناصر ترکیب شده. - از نظر اسپنسر، جامعه مانند هر ارگانیسم زنده از رشد و نمویی برخوردار است که طی آن علاوه بر افزایش در حجم از نظر ساخت، ترکیب­های پیچیده­تر و تنوع بیشتری را در خود جای می­دهد. این پیچیدگی و تنوع از یک طرف سبب تخصصی­تر شدن کارکردها شده و از طرف دیگر بر میزان همبستگی و قوام اجتماعی می­افزاید. این فرآیند نشانه عملکرد دخالت اصل سوم فیزیکی یعنی مقاومت کم­ترین و جذب بیش­ترین در اصل چهارم، یعنی جای­گزینی حرکت یا تشکیل صورت­های گوناگون زندگی است. - اسپنسر در شرح تفاوت میان جامعه یا اندام­واره و والااندام­واره به استقلال رای و تفاوت­های افراد بر حسب ادراک حسی و عاطفی آنان در جامعه­ی انسانی اشاره می­کند. روشن است که این تفاوت باعث می­شود افراد برخلاف اجزاء در نظام طبیعی، بتوانند تغییرات نسبتا قابل­توجهی را در زندگی خویش به وجود آورند. ولی باید توجه داشت که این تاثیرات و تشخصات روان­شناختی نشان­گر تاثیر نظام روان­شناختی در جوامع بشری است، و نه تایید کننده­ی تاثیرات فرد در جامعه. - پیچیدگی در نقش­ها و افزایش تفکیک کارکردی از دید اسپنسر می­تواند یکی از مهم­ترین ملاک­های سنجش پیشرفت جوامع در نظر گرفته شود، ملاکی که پیش از او، ارستو با بهره­گیری از مفاهیم زیست­شناختی، در توضیح روند تکاملی جوامع از آن یاد کرده بود. - جامعه از نظر اسپنسر براساس کارکردهایی که قوانین طبیعی ایجاب می­کند شکل یافته است، زیرا ساخت اجتماعی بدون کارکرد اجتماعی نمی­تواند از نظر اسپنسر معنی داشته باشد. هیچ ساختاری بدون مفهوم درستی از کارکرد آن، فهمیده نمی­شود. - یک سازواره­ی اجتماعی چون سازواره­ی فردی تا جایی دگرگونی به خود می­گیرد که با شرایط محیطی، سازگاریِ آرامی را برقرار سازد. به دیگر سخن، تکامل تاریخ انسان از ساده­ترین مراحل آغاز می­گردد و بنابر سرشت ستیزه­گر روابط انسانی به پیشرفت گرویده و با گذار از روابط تضادآمیز به آخرین مراحل تکاملی رسیده و در آن­جا در سکون و آرامش، ساخت برترین جامعه به ثبوت می­رسد. - مفهوم دوگانگی و سه­گانگی که در اصطلاحات اسپنسری با تاکید کمّی ذکر شده­اند اشاره­ای روشن به ارتباط تنگاتنگ مراحل تکاملی و ساختار دولت دارد. به سخن دیگر، در جوامع ترکیبی دوگانه جامعه از نظام قشربندی دوتایی، یا حاکم و محکوم، یا فرادست و فرودست برخوردار است، در صورتی که در جوامع ساده ساختار بدون طبقه­ی ثابت رهبری، درست به این دلیل ساده خطاب می­شد که بی­رهبر و بی­سر بودند و تمام مردم به عنوان پیکره اصلی یک جامعه­ی کلی به شمار می­رفتند. اما در جوامع ترکیبی سه­گانه، ساختار قشربندی در سه طبقه­ی فرادست (پادشاه)، اشراف و روشنفکران و طبقه­ی فرودست ظاهر می­شود. - اسپنسر بر آن است که تنها دو شکل ناب از دولت وجود دارد. یکی شاهانه و آن دیگری دولت برگزیدگان یا مردم­سالاری است. دیگر شکل­های دولت، دولت­های در گذار هستند. مردم­سالاری از دید اسپنسر بهترین شکل دولت به شمار می­رود. ولی تنها هنگامی که شهروندان به سطحی کافی از رشد هوشی و اخلاقی رسیده باشند. - اسپنسر ترس از مرگ را عامل کارکردی به وجود آمدن و گسترش ادیان می­داند. به این معنا، نهاد دین کارکرد افزایش مقاومت آدمی در برابر ترس از مرگ را به انجام می­رساند. ترس از زنده­ها نیز سبب تاسیس دولت می­گردد. بدین وسیله، یکی از کارکردهای دولت را می­توان کاستن تضاد درون گروهی، منظم نمودن ترس اجتماعی و افزایش امنیت اجتماعی و روحیه­ی همکاری در جامعه دانست. - اسپنسر در طلیعه­ی نظام نوپای سرمایه­داری، به شیوه­ی آدام اسمیت در اقتصاد، مدافع نظریه­ی جامعه­شناسی آزاد گشته و معتقد می­شود که دولت تنها خدمت­گذار قوانین طبیعی است. نادرست دانستن کمک دولت به فقیران، البته در نظریه­ی وی به اصل ماندگاری سازگارترین در داروینیسم اجتماعی برمی­گردد. ولی دخالت نکردن در حاکمیت فرآیند سرمایه­داری و خدمت­گذاری دولت برای فرآیند جبری و خودبه­خودی نشان­گر اصل تابعیت اجزاء به کل حاکم و همان اصل پایبندی در نظام انسجام­گرایان و ایستانگران است. حاصل این­که نه اعضاء جامعه، نه دولت و نه هیچ­یک از سازمان­های اجتماعی، حق قانون­گزاری، اصلاح یا دگرگونی در قوانین را ندارند. به عبارت دیگر، فعالیت دولت تنها در حدود تامین امنیت فردی در برابر هجوم سایر افراد و نیز تجاوز بیگانگان و وضع قوانین مثبت و منفی خلاصه می­شود. - دو سنخ جامعه از نظر اسپنسر: 1- جامعه جنگجوی: وقتی جامعه­ای را جنگجوی می­گویند که روابط تضادی میان آن و جوامع همجوار مبتنی بر تضاد برون­گروهی تنظیم شده باشد. ارثی بودن طبقات و مشاغل، برقراری پایگاه به دست آمده، اطاعت کورکورانه و تبعیت محض از قدرت رهبری، داشتن تعصب ملی و عدم تحرک اجتماعی عمودی را می­توان از جمله ویژگی­های این جوامع برشمرد. 2- جامعه­ی صنعتی: این نوع جامعه تضاد برون­گروهی خود را به شکل مسالمت­آمیز و توام با رفتاری صلح­جویانه مهار می­کند. تحول و تحرک طبقاتی، انعطاف­پذیری در برابر تغییرات شغلی و ارتقاء درجه و موقعیت افراد، امکان تجارت آزاد و ارج نهادن به ابتکارات فردی و استقلال عمل را می­توان از ویژگی­های جوامع صنعتی دانست. - اسپنسر با طرح رابطه­ی متقابل میان ساخت جامعه و روان­جمعی مردم که در الگوی رفتاری و اخلاقی خاص و مسلطی متبلور می­شود، در حقیقت به مفهومی شبیه منش اجتماعی که در روانکاوی جدید مطرح است، می­رسد. در شرح طرح دوگانه­ی جوامع، اسپنسر اگرچه از نگرش برآمدن تاریخی این دو جامعه از هم دوری می­جوید ولی به کرات گرایش خود را به تفکیک پیشرفتگی، یا تفکیک­یافتگی بیشتر جوامع صنعتی به نسبت جوامع سنتی یا نظامی، نشان می­دهد. - روند جبری تاریخی بنابر قانون برآمدنِ تاریخی، به نظر اسپنسر از حالت­های نامشخص و ابتداییِ ناپیوسته و همگن به تدریج به حالت­های مشخص، پیچیده، پیوسته و ناهمگن رشد و گسترش می­یابند. پس در آغاز بایستی جوامعی با ساخت اجتماعی همگن موجود باشند و به تدریج  رشد یافته و گونه­گونی­های ساختی کارکردی در آن زیاد شده و بدین­سان همگنی به ناهمگنی و یگانگی به گونه­گونی تبدیل گردد. - اسپنسر هوادار تکامل چندخطی است. یکی از ویژگی­های تکامل چندخطی آن است که روند تکامل تاریخ جوامع همیشه به نسبت با بوم­های مختلف و ویژگی­های عینی جوامع تغییر می­پذیرد. در این مسیر توسعه نیز پیگیرانه به پیش نمی­رود. گاه برگشت­ها و واگشت­هایی را نیز در تاریخ یک جامعه می­توان دید. - فرآیند برآمدن تاریخی انسانی، به نظر اسپنسر، از چهار مرحله­ی گوناگون می­گذرد. این روند از حالت ساده شروع شده و به حالت ترکیبی می­رسد و از آن­جا به جوامع ترکیبی دوگانه و سرانجام به جوامع ترکیبی سه­گانه ختم می­شود. این بخش­بندی تکاملی چهارگونه براساس ساخت سیاسی جوامع انجام گرفته است، همان­گونه که بخش­بندی تکاملی سه­گانه­ی دیگر اسپنسر یعنی جوامع کوچرو، نیمه یکجانشین و یکجانشین براساس چگونگی وضع و ساخت رابطه و وابستگی جوامع به بوم زیستی و یا شهری آن می­باشد. - تضاد اگرچه عامل دگرگونی جوامع بوده ولی چگونگی واکنش به تضادهای درونی از طرف جوامع همجوار و یا متقابل، خود، نوع ساخت­مندی جوامع را مشخص می­کند. پس جامعه تا آن­جا که با شرایط محیطی سازگار می­باشد، هماهنگی لازم برای رشد یک جامعه سالم را از نظر اسپنسر دارا است و زمانی که این هماهنگی ویران شود دگرگونی­ای که حاصل حرکت جامعه به سوی برقراری هم­آهنگی جدید است، به وجود می­آید. - جامعه­شناسی تاریخی اسپنسر اگرچه با قانون تکامل، گوهر خودبودی خود را به دست می­آورد، ولی بر نظام دریافت سیاسی او بنا نهاده شده است. آن­چه اسپنسر در یک نظام سیاسی مهم تشخیص می­دهد وجود چگونگیِ خودبودی و کارکردیِ نقش رهبری است. - رهبری گه­گاه یا موقعیتی، نشانه­ی بارز ساخت سیاسی جوامع ترکیبی است. - می­توان جامعه را با تضاد درون گروهی حفظ کرد و شاهد جامعه­ای جنگجوی بود و هم می­توان تضاد را به همیاری و همکاری تبدیل نمود و جامعه­ای صنعتی پدید آورد. واقعیت گوهرینِ برآمدنِ تاریخیِ هر جامعه­ای تنها با میزان تفکیک­یافتگی تغییر می­یابد، و در صورت تفکیک­یافتگی ساده یا کم، نمی­توان آن جامعه را پیشرفته دانست، زیرا هیئت حاکمه­ای هست که فرمان می­راند و ملتی که از آن فرمان می­برد. - جامعه­شناسی شهری اسپنسر، شیوه­ی رابطه مردم را با رهبرشان بررسی می­نماید و به تحلیل بوم­شناختی جامعه می­پردازد، این­که چگونه مردم با ویژگی­های بوم و محیط زندگی­شان با یکدیگر رابطه برقرار می­کنند. - طبیعت­گرایی اسپنسر پویش اجتماعی را در روندی خودبخودی، جبری، حتمی و فراتر از اراده­ی انسان می­داند. در نتیجه نه اعضای جامعه و نه دولت و نه هیچ­یک از نهادهای اجتماعی، حق قانون­گزاری، اصلاح یا دگرگونی که به هر شکلی در پی دخالت در پویش تکاملی باشند را نخواهند داشت. - دخالت در تاریخ تکامل در نظریه­ی اسپنسر تنها از راه دگرگونی و یا اصلاح کارکردها شدنی است. بنابراین، در صورتی انسان می­تواند در روند اجتماعی دخالت نماید که کارکردها را بازشناخته، آنها را اصلاح نموده و در نتیجه­ی اصلاحات کارکردی، ساخت جامعه دگرگون شده و بدین­سان جامعه در نتیجه­ی دخالت انسان دگرگون شود. اسپنسر در بیان طرح اصلاحی نظریه­اش بر آن بود که روند تکاملی یا برآمدن تاریخی به ویژه در جوامع پیشرفته امروزی می­تواند زیر نفوذ دخالت انسان قرار بگیرد و بدین­سان توانایی تاریخ­سازی نیز می­تواند داشته باشد، ولی توانی مشروط. میزان دخالت در دیدگاه اسپنسر، بستگی مستقیم با توانایی او در اصلاح کارکرد دارد. اگر این تجدیدنظر در دستگاه نظری اسپنسر جدی تلقی شود می­توان وی را در طرح نظریه­ی کنش در معنای اروپاییِ آن از پیشقراولان نظریه­ی کنش پارسنز دانست. - به نظر می­رسد اسپنسر روشن­تر از دورکهیم توانسته است طلیعه­ی نظریه­ی کنش و واقعیت تاریخی فردگرایی دوران مدرنیته­ی در گذار را تشخیص داده و بهتر از وی توانسته است به نظام کلانی که، پس از آن­ها پارسنز به ساخت آن دست زد و، شامل چند خرده­نظام روان­شناختی، بوم­شناختی، اجتماعی و فرهنگی است، برسد. فصل چهارم: چارلز هُرتن کولی - لستر وارد با استفاده از سنت و دودمان نظری کنت، که با تقلیدی از روی­کرد کلان و تحلیل ساخت و سیستم به سبک جامعه­شناسی اروپایی، به نظریه­ی اصلاح اجتماعی و دفاع از دولت رفاه روی کرد. در برابر، گراهام سامنر با پیروی از سنت نظری اسپنسر به نظریه­ی روی­ساختی و فرهنگی روی نمود، ولی با همان گرایش مقلدانه، تحلیل ساخت و سیستم را با روی­کردی کلان دنبال نمود و نظریه معروف راه­های قومی را به وجود آورد، و بدین­سان، هر دو میراث اروپایی یعنی روی­کرد کلان در تحلیل سیستم را دنبال کردند. گیدینگز با عزیمت از این روی­کرد اروپایی، روی­کرد نظری کنش متقابل اجتماعی را آغاز نمود و راس سنت جامعه­شناسی انتقادی و ریشه­ای را بنیان­گذاری کرد، و هر دو روی­کرد کلان و خرد را تجربه نمودند. - نظریه­ی کولی به دلیل طرح مقدماتی نظریه خود در نظریه معروف «خود آینه­ای»، و شرح و تحلیل کنش آدمی در موقعیت­هایی که در آن مردم با توجه به معنایی که دیگران از پدیداری خود کنش­گر ارائه می­کنند، در پارادایم نظری پدیدارشناسی هم بسیار قابل اهمیت و در خور توجه است. علاوه بر آن، شرح دیالکتیکی کولی از دو قلوهای توامان و نظریه­ی حاصل از آن در طرح گروه­های مایی و آن­هایی در فهم نظریه­ی دیالکتیکی خود در نظریه­های جامعه­شناسی تاثیر شایسته­ای داشته است. - کولی زیر تاثیر نظرات ویلیام جیمز، با تبیین دوگرایانه­ی متداولی که فرد و جامعه، یا به زبان جامعه­شناسی امروزی، کنش و ساخت، را دو پدیده­ی جدای از هم تعبیر می­کرد به مخالفت پرداخته، برآن شد که جامعه و فرد دو مفهوم مجزا و مستقل از یکدیگر نیستند، بلکه هر دو ویژگی­های گوناگون یک پدیده­ی جامع را نشان می­دهند. جامعه اشاره به ویژگی عام از مردم دارد و فرد نشانه­ی خاص همان جامعه است. نخستین کسی که به اهمیت تفکیک کولی از مفاهیم ساخت و کنش توجه نمود گورویچ بود که اسلوب دیالکتیکی هم­فراخوان خود را بر همین نظر، یعنی دوقلوهای توامان، پرداخت. او از این دو پاره­ی طبیعی و تاریخی، یا ذهن و جامعه، به صورت دوقلوهای توامان یاد می­کند، که وجود و فهم هر کدام در گرو وجود و فهم آن دیگری است. - گونه­ی آدمی از طبیعتی یگانه، اما اجتماعی، برخوردار است، و همین واقعیت، اولین گروه­های گردهمایی انسانی، و یا به تعبیر کولی، گروه­های نخستی را ممکن می­کند. طبیعت انسانی فرآیندی است که تنها در حال پیوستگی و تقابل با دیگر انسان­ها و به مدد دیالکتیکی که با دیگران برقرار می­کند رشدیافته و شکل می­گیرد. مولی این فرآیند تقابل یا هم­فراخوانی دیالکتیکی فطرت یا طبیعت و جامعه را تجربه­ی اجتماعی می­نامد. - به اعتقاد کولی «خود» به صورت فرآیندی دیالکتیکی میان فرد و جامعه پدیدار می­شود. به عبارت دیگر، معرفت یک شخص از خودش، چیزی نیست مگر بازتاب افکار دیگران درباره­ی خود او و احساس و آگاهی برآمده در وجود آدمی، اما از منظر دیگران. بنابراین خود از سه ویژگی برخوردار است: 1- خود پدیده­ای اجتماعی است، و تنها در تجربه­ی اجتماعی جامعه شکل و ساختار می­گیرد. (ویژگی متعارف یکم در کتب آمریکایی) 2- شکل­گیری خود، آرام و پیوسته، به صورت فرآیندی همیشگی است. (ویژگی متعارف دوم در کتب آمریکایی) 3- خود، برآیندی از هم­فراخوانی دیالکتیکی منِ زیستی و دیگرِ اجتماعی است. - کولی، هم­چون وبر و البته مستقل از او، بر آن بود که بررسی کنش­های آدمی باید شناخت معانی­ای را در بر گیرد که کنش­گران در موقعیت­های اجتماعی خویش به آن­ها دست پیدا کرده­اند. از این روی، جامعه­شناسی نباید تنها به مطالعه­ی ظاهر و سطح رفتار انسانی و توصیف ساده آن بپردازد، بلکه بایستی در پی جست­وجوی قوانین رفتاری انسان از طریق فهم معانی ذهنی افراد کنش­گر در موقعیت­های روزمره و چهره­به­چهره باشد، و این درست نقطه عزیمت کولی از تحلیل کلان به تحلیل موقعیت، به­ویژه موقعیت خُرد است. - تفاوت آگاهی از یک حیوان و یک انسان در این نکته است که ما می­توانیم با استفاده از سازوکار تخیل، انگیزه­ها، نیات و کنش انسانی را، از دید پژوهش شونده، یا مخاطب، و نه از دید خودمان، بفهمیم، و سپس با دید خودمان بسنجیم. پس درون­نگری، یعنی درک دنیای درونی پژوهش­شونده به طریق ورود به دنیای او. کولی چنین فرآیند روش­شناختی را نوعی بصیرت هنرمندانه خطاب می­کند، بدیهی است که وجه هنرمندانه­ی این بصیرت و تخیل که روزگاری بعد، میلز نیز به آن اشاره می­کند، به معنای رجوع به واقعیت خارجی دنیای درونی شخص پژوهش­شونده و ادراک آن به طریق تجربی و گزارش آن به شکل قوانین علمی و جامعه­شناختی است. - کولی همانند دیگر تفسیرگرایان، برآن است که بررسی جهان اجتماعی، باید مبتنی بر کنکاش معانی­ای باشد که کنش­گران به کنش­های خودشان و دیگران نسبت می­دهند. روش فهم معانی که قواعد دیالکتیک اندام­واره­ای فرد و جامعه را نشان می­دهد، به­ویژه، در مطالعه و شناخت خود و مراحل تکوینی آن نمودار می­شود. او تفسیر مردم از یک­دیگر را بارزترین واقعیت جامعه دانسته و جامعه را عبارت از رابطه­ای قلمداد می­کند که مبتنی بر روابط میان ذهنی افراد روی­درروی یا چهره­به­چهره است. به اعتقاد وی جامعه تمامیتی است به هم تنیده از تاثیرات متقابل خودهای ذهنی. چشم­اندازهای گوناگون بر اثر تبادلات چندگانه و مداوم برداشت­ها و ارزیابی­های میان ما و ذهن دیگران هماهنگی یافته و ساختار تقسیم اجتماعی کار از خلال همین بازی نقش­ها دنیای هر فرد را با دنیای دیگری هماهنگ می­کند. سپس از طریق کنش متقابلی که افراد در یک کل اندامی پدید می­آورند، «خود» فرد ساخته می­شود. جدا نبودن فرد و جامعه و تجلی این تقابل هم­فراخوان در مفهوم و یا پدیده­ای واحد چون خود، بنیانی است که بعدها گورویچ در ساخت مبنای برخی از اسلوب­های دیالکتیکی خویش، مثل تضمن متبادل یا هم­فراخوانی و تقابل مناظر از آن سخت تاثیر گرفت. - فهم کولی از جامعه، که سخت متاثر از آراء اسپنسر و سامنر، که وی نیز شیفته­ی اسپنسر بود، نشان­دهنده­ی پذیرش جامعه به مانند نظام اندامی است که هر یک از اجزاء در مجموعه­ی آن بر اثر عمل متقابل با دیگر افراد امکان حیات پیدا می­کند، درک و تصور سیمایی از جامعه به صورت یک کل تمام و اندام­واره­ای پویا که فهم آن­را، از سویی نیز، به داروین وام­دار است. هر تحولی که در یکی از اجزاء رخ دهد بر بقیه اجزاء نیز اثر می­گذارد. بنابراین جامعه را می­توان بافت گسترده و متحولی از فعالیت­های متقابل اجزایی دانست که همیشه روی به سوی پیشرفتی اندام­واره­ای دارد. اما کولی، در یک نقطه­ی عزیمت از نظریه­پردازان کلاسیک، یعنی با آفرینش مفهوم «خود»، معنای تازه­ای به این مفهوم اندامی می­دهد، مفهومی که در آراء معاصرین وی غایب بود. «خود» در نتیجه­ی درگیر شدن در فرآیند تجربه­ی اجتماعی حاصل می­شود. - پیش از تشکیل خود، آدمی خودمرکز یا خودمحور، یا خودمدار و به تعبیری خودسالار است. یعنی در آگاهی او همه چیز بر معیار وجود او تعریف می­شود. خود زمانی ساخته می­شود که کودک در تجربه اجتماعی میان خود و تعلقات خویش با اشیاء بیرون تفاوت قائل شود. او ابتدا میان خود و بیرون، تمایز قائل شده و سپس در بیرون نیز میان ماها و آن­ها فرق می­گذارد. او مفهوم تملک را با استفاده از ضمائر دریافته و می­فهمد که این کتاب به پدرش و این توپ به خواهرش تعلق دارد. بنابراین کودک به تدریج میان گروه مایی و گروه آن­هایی تمیز گذارده و در می­یابد که گروهی وجود دارد که او در آن قرار دارد، یعنی گروه ما. این تفکیک نشانگر رشد و تشکیل خود است. کولی این تجربه­ی اجتماعی با ضمائر را حاوی هم­فراخوانی بخش فردی و اجتماعی، که در آغاز زندگی اجتماعی به صورت دوقلوهای توامان موجود بوده­اند، می­داند. - کولی ساختاربندی خود را به نسبت رابطه­ی متقابلی که فرد و جامعه در تجربه­ی اجتماعی دارند تبیین می­کند. سازوکار این عمل عبارت از نگاه کردن خود در آینه­ی دیگران، و در یک موقعیت چهره­به­چهره، است. به عبارت دیگر، انسان در این روند به ناگزیر خود را از دید دیگران ارزیابی می­کند. مردم آیینه­ی یکدیگر هستند و در این نگریستن­های به یک­دیگر است که مردم به قضاوت یک­دیگر می­نشینند. تکوین فرآیند خود آینه­ای، در همین فرآیند ارزیابی ما در منظر دیگران، موقعیتی را به وجود می­آورد که از سه مرحله­ی متمایز می­گذرد: 1- پدیدار شدن خود ما در برابر چشم دیگران یا در برابر آیینه­ی خود دیگران، 2- چگونگی داوری و قضاوت دیگران درباره­ی پدیدار شدن خود ما، 3- پیدایش احساسی که در نتیجه­ی قضاوت و ارزیابی دیگران پدید آمده است، و می­تواند به غرور یا سرشکستگی منجر شود. - ترنر: دریافت کولی از «خود آئینه­ای»، برای مثال، که در آن خود ارزش­گذاری و خوداحساسیِ فرد از فهم و دریافتی برمی­خیزد که چگونه دیگران آنها را درک و ارزیابی می­کنند، گسترش دهنده­ی اندیشه­ی جیمز از خود اجتماعی است. این اندیشه­ی «خود-­راهبردی» که در نظریه­ی خودِ آئینه­ای کولی عنصری مرکزی به شمار می­آید، در نظریه­ی نقش­گیریِ مید، که در خلال آن، خود تواناییِ عاملیتی اجتماعی برای پیش­بینی نیات دیگران دارد، پرداخته و پروریده شد. اما تفاوتی در میان کولی و مید هست، جایی که کولی آشکارا نماهای عاطفی این فرآیند را می­پروراند، مید آن­ها را نادیده می­گیرد – و به راستی آن­ها را رد می­کند- و در برابر، بر نماهای شناختیِ خود تاکید می­ورزد. - نظریه خودآیینه­ای کولی با نظریه­ی پایگاه اجتماعی وبر مشابهت­ها و گوناگونی­های قابل­توجهی دارد. فرآیند قضاوت دیگران از پدیدار شدن خود مردم، به همان معنایی فهمیده می­شود که وبر آن­را در مفهوم پایگاه اجتماعی بیان نمود. دومین شباهت نظریه­ی کولی و وبر در گوهر دیالکتیکی خود است که برآمده از مفهوم دوقلوهای توامان کولی است. دیلیتی به تعبیر دیگری وبر را بر کولی تاثیرگزار دیده است، تعبیری هستی­شناختی که همانند وبر، کولی نیز موضوع مطالعه­ی علم جامعه و تاریخ را فهم(Verstehen) کنش اجتماعی می­داند. کولی با تاکید بر روابط خودمانی و چهره­به­چهره در موقعیت­های خاص، عملا بر تاثیر صحنه­پردازی موقعیت توسط کنش­گران تاکید می­کند، و ساختار سازمانی کلان را در فرآیند تحلیل موقعیت خود آئینه­ای، از پس قضاوت کنش­گران می­بیند. نقش معانی در چنین موقعیت­هایی، از طریق کنش متقابل کنش­گران به انجام می­رسد، در صورتی که در دستگاه نظری وبر، معانی­ای که میان کنش­گران و واقعیت سه­گانه اقتصادی، پایگاهی و احزاب رخ می­دهد، همه از پس صحنه­گردانی سازمانی به انجام می­رسد، و نقش کنش­گران، در روابط سازمان کلان اقتدار سامان می­گیرد. - منظور کولی از گروه نخستی، گردهمایی­های اجتماعی است که پیوستگی، همکاری­های روی­درروی و خودمانی از ویژگی­های بارز آن به شمار می­رود. چنین نهادهایی از این جهت نیز گروه نخستی هستند که در شکل دادن و به وجود آوردن گوهر اجتماعی فرد نقشی بنیادین ایفا می­کند. ما، برآمده از فرآیند خود است، گونه­ای از هویت پایدار روابط اجتماعی است که می­توان آن­را مفهومی معادل با ساخت، یا ساخت سازمانی، دانست. اگرچه همکاری و همدلی اصلی­ترین صفت گروه­های نخستی است، ولی این وحدت معمولا یک واحد رقابت­آمیز را می­سازد که در آن ابراز تفاوت­های میان افراد را، به شرط آن­که تحت انضباط روح مشترک گروه قرار داشته باشد، روا می­دارد.گروه­هایی که در آن­ها همبستگی­های نزدیکی از نوع گروه­های نخستی وجود دارد مانند خانواده، گروه کودکان هم­بازی و همسایگان و هم­پالکی­ها سرچشمه­ی واقعیت­های بعدی زندگی را می­سازند. گروه­های نخستی هم ابتدایی­ترین و کامل­ترین تجربه­ی یگانگی اجتماعی را به فرد می­آموزند و هم به اندازه­ی دیگر مناسبات و نهادهای گسترده­تر، گونه­ای قالب­های پایدار به وجود می­آورند، و مناسبات اجتماعی در جامعه­ی کلان همواره از آنان سرچشمه و بهره می­گیرند. گروه­های نخستی سرچشمه­ی فرد و نهادهای اجتماعی به شمار می­روند. در برابر همبستگی گروه­های نخستی، صورت­های دیگری از همبستگی را نیز می­توان دید که در آن انسان به دلیل قرار گرفتن در روابط متقابل اجتماعی مبتنی بر تفاوت و تمایزات اجتماعی، تجربه­های جدیدی را مرور می­کند. کولی مهم­ترین گونه از این همبستگی را با اصطلاح طبقه­ی اجتماعی مورد بحث قرار گرفته است. کولی طبقه­ی اجتماعی را عبارت از هر گروه اجتماعی پایداری می­دانست که پس از گروه نخستی، و نهاد خانواده تشکیل می­شود. به عبارتی اگر در جامعه کلان تنها به دو گروه روبه­رویی برخورد کنیم یکی را می­توان گروه نخستی یا خانواده و دیگری را گروه دومی یا طبقه­ی اجتماعی دانست، که هر کدام نیز در معنای نهادی بودن آن برای کولی فهم­پذیر هستند. - کولی با نظر داروینیسم اجتماعی که معتقد بود فقیر نامناسب است به مخالفت برخاسته و معتقد بود فقر یک مسئله­ی اجتماعی است. بدین معنا، نامناسب بودن و عقب ماندن فقیر در رقابت ماندگاری مناسب­ترین یا سازگارترین افراد، امری اجتماعی و نه زیست­شناختی است. ریشه­ی مساله فقر و عوارض آن به جامعه و نه طبیعت بر می­گردد. کولی در برابر عوامل­گرایان معتقد است که درک افراد از وضع طبقاتی آنان نیز تاثیر عمده­ای در شیوه یا سبک زندگی آن­ها خواهد داشت. کولی بسیار صریح اعلام می­کند که در جوامع جدید، پول مهم­ترین وسیله و معیاری است که در تعیین وضع پایگاهی طبقات نقشی قاطع دارد. وی سه طبقه­ی اقتصادی را از هم تفکیک نمود: 1- طبقه­ی موفق و یا طبقه­ی بالا، 2- طبقه­ی میانی، 3- طبقه­­ی فقیر یا طبقه­ی پایینی. - کولی در تفکیک طبقات اجتماعی، چهار عامل اساسی را متذکر می­شود: 1- تفاوت درآمد اقتصادی، 2- وراثت: شامل دو بخش وراثت زیست­شناختی و وراثت اجتماعی، 3- رقابت، 4- بخت. - کولی در شرح مفهوم رقابت به ساخت و سازمان اجتماعی جوامع و تقابل جوامع سنتی و صنعتی به شیوه­ی خود نیز اشاره کرده و به رقابت در جوامع جدید که به وجود آورنده­ی طبقات اجتماعی تفکیک­یافته هستند نیز توجه دارد. - دو سنخ آرمانی طبقه از نظر کولی: 1- طبقه­ی بسته، 2- طبقه­ی باز. - تکوین روح طبقاتی بسته به طبقه­ی باز از سه مرحله می­گذرد: 1- تقابل همگنی و یا ناهمگنی جمعیت طبقه، 2- آهنگ تغییرات اجتماعی، 3- ارتباطات و روشنگری­های اجتماعی. - قالب شناخت کولی از جامعه به صورت قالبی فرآیندی، که جامعه را به شکل تاریخی آن و در حال گذاری تکوینی که به سوی تکامل راه می­بَرد، ساخته شده است. به نظر صریح کولی تاریخ عبارت از تغییراتی اجتماعی است که به طرف رشدی جاودانی، جلورونده و بارونده گسترش می­یابد. - جامعه طبقاتی بسته عبارت از جامعه­ای است که تفکیک ساختی آن بر مبنای امتیازات و امکانات وراثتی تنظیم شده است و به همین دلیل احساسات درون­گروهی به صورت­های سخت و متعصبانه، و یا قوالب روح کاستی، متجلی می­شود. شانس در این جامعه نقشی به سزا در تعیین سرنوشت افراد دارد. - جامعه­ی طبقاتی باز، که ویژگی­های جوامع مدرن را یادآور می­شود، در نتیجه­ی شکسته شدن احساسات گروهی، سست شدن سنن و آداب، رشد آزادی و سعه­ی صدر و جای­گزین شدن عامل رقابت در میان مردم به جای عامل وراثت، که تعیین­کننده­ی وضع اجتماعی و فرصت­های زندگی در جامعه­ی پیشین بوده است، به وجود می­آید. - تشخیص معرفت و شناخت ابعاد همگن و ناهمگن هر ساخت طبقاتی نه تنها موجب شناخت ساخت طبقاتی، و بنابراین گسترش آگاهی طبقاتی می­شود، بلکه چگونگی حرکت در یک نوع می­تواند ساخت نوع دیگر را نیز نمایان کند. - تغییرات سازمان­های اجتماعی چه در گروه­ها، قشرها و طبقات، و چه در جامعه­ی کلان، تاثیرات متقابلی بر جای می­گذارد. - در فرآیند ارتباطی، تضادها رو به آرام شدن می­گذارند، چرا که ارتباطات می­تواند کانال­هایی روانی را در بین افراد ایجاد کند تا در خلال آن احساس و روح کاستی ضعیف شده و موانع رشد روابط میان گروهی به تدریج زایل شده و ساخت کاست­ها فروریخته و تضادها به تدریج حل شوند. - کولی معتقد است دولت وظیفه دارد در جهت تغییرات اجتماعی و کشاندن به ایجاد روابط عاطفی بین طبقات متفاوت و کاهش تضادها کمک کند، ولی نه به آن معنا که طبقات حاکم و طبقات محکوم به طور ثابت باقی بمانند، بلکه به شیوه­ای که تضادها و فشارها کم شوند و دموکراسی و آزادی برای همه یک­نواخت عمل کند. - فلسفه­ی اجتماعی کولی، همانند کندرسه، بر این اندیشه خوش­بینامه استوار بود که پیشرفت بشری به گسترش، هرچه بیشتر به احساس هم­دلی و هم­دردی انسانی بستگی دارد، و تنها لازم است که آرمان­های گروه­های نخستی از قلمرو این گروه­ها به اجتماعی محلی و از آن­جا به ملت و جامعه­ی جهانی گسترش یابند تا جامعه­ی باز فرصت تحقق پیدا کند.

منبع : وبلاگ مجید زمانی دهاقانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/08/24ساعت   توسط مدیریت موقت وبلاگ : احسان رسولی نژاد  | 

توضیح : مطلب زیر را آقای حسام کسبکار ، برای ما ارسال کرده اند که پس از اندکی ویرایش، در وبلاگ قرار گرفته است . ایشان موضوع داغ ننگ گافمن را به وسیله یک کیس استادی، مورد بررسی و بازبینی قرار داده اند. که هم می تواند خواننده را با نظریات گافمن آشناتر سازد و هم زوایای پنهان تر داغ ننگ را نمایش دهد . با تشکر از ایشان .


خلاصه

کتاب استیگما ( داغ ننگ ) که توسط اروینگ گافمن نوشته شده , کتابی است در شاخه روانشناسی اجتماعی ، که در آن موضوع " انحراف اجتماعی و برچسب زنی" به طور ویژه توضیح داده شده است . در این کتاب برای افردی که هویت اجتماعیشان به دلیل یک داغ ننگ از قبیل زخم جسمی , رفتاری یا اخلاقی تخریب شده چاره اندیشی می شود و موقعیت این افراد در جامعه مشخص و با مبانی جامعه شناختی معرفی می شود .

در کنار برخی از زخم ها ( " داغ ننگ ها " ) , داغ هایی هستند که کمتر در اجتماع به چشم می آیند و اگر هم به افراد جامعه معرفی شوند جز بیماری روانی چیز دیگری را دلیل این داغ نمی دانند . اما همیشه این داغ ها در نتیجه ی یک مشکل روانی نیستند بلکه دلایل عمیق تری را در خود جای داده اند .

فردی که این نوع داغ ننگ را بر پیشانی دارد , گاه رفتار هایی از خود به نمایش می گذارد که معمولا همراه با خشونت است که پیوسته این رفتار ها درپاسخ به یک رفتاری انجام می گردد که نیازی به چنین عکس العملی نداشته است . ما این رفتار ها را رفتاری طبق عادت به فرض می آوریم و داغ ننگ را دلیل  یک بیماری روانی نمی دانیم .

مفاهیم کتاب  " داغ ننگ " و انسان داغ خورده 

کتاب داغ ننگ, در موضوع روانشناسی اجتماعی در قرن بیستم توسط اروینگ گافمن جامعه شناس آمریکایی تنظیم شده است. تیتر اصلی این کتاب "چاره اندیشی  برای هویت ضایع شده" می باشد. در این کتاب از اصطلاح داغ ننگ برای اشاره به ویژگی یا صفتی استفاده شده است که شدیدا بدنام کننده یا ننگ آور است. حتی ممکن است ما این اصطلاح را بار ها در زندگی روزمره خویش شنیده باشیم یا حتی به کار برده باشیم که ,  فلانی داغ ننگی بر روی پیشانی اش دارد. یک داغ ننگ بر روابط اجتماعی فرد داغ خورده نیز تاثیر دارد .

اروینگ گافمن در بخش اول کتاب خود توضیح داده است : داغ ننگ می تواند فرق هایی بین افراد ایجاد کند . اما در مقابل توضیح می دهد که گاهی اوقات این داغ ننگ به سود فرد داغ خورده هم می تواند  تمام شود . مثالی که در کتاب می توان اشاره کرد این است که , فردی که دوست دارد برای کشورش بجنگد ممکن است یک عیب جسمانی را کتمان کند تا مبادا آن عیب برایش ننگ آور شود و در ورود به ارتش او را ناکام گذارد. اما بعد ها همان شخص , وقتی با متحمل شدن رنجها و جراحات زیاد برای خروج از ارتش تلاش می کند , شاید بتواند به وسیله ی همان عیب جسمانی در گرفتن پذیرش از بیمارستان ارتش موفق شود .

در این کتاب ذکر می شود که : اصطلاح داغ ننگ و مترادف های آن رویکرد دوگانه ای را در خود جای می دهند : " آیا فرد داغ خورده تصور می کند که تفاوتش پیش از مواجه شدن  با دیگران آشکار بوده یا  هنگام مواجهه با راحتی آشکار می شود , یا اینکه تصور می کند دیگران نه از وجود چنین تفاوتی با خبرند و نه بلا فاصله می توانند به وجود آن پی ببرند ؟ " در مورد اول فرد با داغ ننگی که قطعا بد نام کننده است دست و پنجه نرم می کند و در مورد دوم با داغ ننگی که احتمال دارد بدنام کننده باشد.

 

در این کتاب گافمن توضیح می دهد که سه نوع کمابیش متفاوت داغ ننگ را می توان نام برد : " اولین نوع زشتی ها و معایب مربوط به بدن هستند – انواع بد شکلی های جسمانی . نوع دوم , نواقص و کمبود های مربوط به شخصیت فرد را شامل می شود , مثل متقلب , ضعیف النفس و سلطه پذیر بودن یا احساسات غیر طبیعی  , عقاید انعطاف پذیر و غیر قابل اعتماد داشتن : این صفات با توجه به شواهد موجود به کسانی مربوط می شوند که برای مثال دچار اختلالات روانی , زندان , اعتیاد به مواد مخدر , اعتیاد به الکل , همجنس خواهی , بیکاری , اقدام به خود کشی و رفتار های افراطی سیاسی هستند . و بالاخره نوع سوم , داغ ننگ قومی و قبیله ای ( یا خانوادگی ) است که منظور از آن , داغ ننگ های مربوط به نژاد , ملیت , و مذهب است ".

نمونه های زیادی از داغ ننگ وجود دارند که می توان نام برد: یک انسان معلول یک داغ ننگ را به همراه دارد و هرچقدر هم از نظر هوش و استعداد با یک انسان معمولی برابر باشد, آن انسان "نرمال" با دیدی متفاوت تر نسبت به دیگری که این داغ را بر پیشانی ندارد با انسان داغ خورده برخورد می کند. برای مثال با چهره و رفتاری کاملا مصنوعی سعی می کند که هنگام برقرار کردن ارتباط با فرد معلول , معلولیت او را نا دیده بگیرد. اروینگ گافمن در قسمتی از کتابش اشاره می کند که , زمانی که افراد داغ خورده در واقعیت به شکلی بی واسطه در حضور یکدیگر قرار می گیرند , بویژه وقتی که سعی می کنند یک برخورد و گفت و گوی مشترکی را دامه دهند , یکی از صحنه های اساسی جامعه شناسی خلق می شود . زیرا در موارد زیادی این لحظه ها لحظه هایی هستند که علت و معلول های داغ ننگ می بایست از جانب هر دو طرف مستقیما در مقابل هم عرضه شوند . گفته می شود که فرد داغ خورده نیز بهتر از فرد نرمال می تواند شرایط را برای خود مساعد سازد , به این دلیل که تجربه ی بیشتری از قرار گرفتن در این شرایط نسبت به دیگری دارد و در عادی جلوه دادن شرایط حرفه ای تر می باشد. معمولا خیلی کم اتفاق می افتد که یک فرد داغ خورده در کنار یک فرد نرمال قرار گیرد, و هریک سعی می کنند که در کنار هم نوع های خود نیز قرار گیرند.

وقتی چند فرد داغ خورده در کنار هم قرار می گیرند و با یک دیگر در ارتباطند در یک نکته باهم , همنظرند و آن این است که هیچ تفاوتی بین آنها و یک فرد نرمال که داغ ننگ بر پیشانی ندارد, نیست . مطابق تعریفی که تا اینجا از اصطلاح داغ ننگ ارائه شده ما تصور می کنیم که یک فرد داغ خورده انسان کاملی نیست و بر اساس همین تصور  انواع تبعیض های مختلف  را علیه وی اعمال می کنیم , و به شکلی کار آمد , شاید هم اغلب از روی بی فکری , فرصت های زیستی اش را کاهش می دهیم . "  در واقع به نوعی یک نظریه ی  داغ ننگ می سازیم, یک ایدئولوژی که پست بودن وی را تبیین و دلیلی برای خطرناک تلقی کردنش در اختیار ما بگذارد" . به همین خاطراست که این افراد داغ خورده , انجمن هایی را تشکیل می دهند و تلاش می کنند تا به انسان های عادی نشان دهند که هیچ تفاوتی با آنها ندارد . در این انجمن ها افرادی که معمولا از تحصیلات بیشتر بر خوردار هستند با نوشتن مطالب و یا رمان ها با افراد دیگر (عادی) ارتباط بر قرار می کنند و خود را معرفی می کنند. این انجمن ها معمولا فردی را به عنوان رئیس انجمن انتخاب می کنند که به عنوان رئیس دسته هم شهرت دارد .

راه های مختلفی وجود دارد تا باعث شود افراد داغ خورده به خود افتخار کنند و به افراد عادی نشان دهند که حتی در برخی مواقع از همین افراد عادی هم می توانند موفق تر باشند. نمونه ای از آن را در قبل معرفی کردیم که از طریق نوشتن نیز می باشد که بیشتر مربوط به معرفی دسته های داغ خورده است , اما موارد دیگر می تواند همان مثال قهرمان شدن یک معلول با رکوردی بالا در مسابقات المپیک باشد و یا اگر بخواهیم با یک معلول که از مریضی فلج اطفال رنج می برد صحبت کنیم , او برای برابر نشان دادن خود با افراد داغ نخورده , فرانکل روزولت یکی از رئیس جمهور های ایالات متحده را مثال بزند که فلج اطفال داشت و تا کاخ سفید پیش رفت .

داغ ننگ پنهان

داغ ننگی که من می خواهم از آن صحبت کنم که مثالش کمتر در کتاب داغ ننگ دیده شده , زخمی است که نه خود فرد از آن اطلاع دارد و نه دیگران و حتی اطرافیان فرد داغ خورده هم به مرور زمان از آن مطلع می شوند . این داغ ننگ را نمی توان یک بیماری روانی نامید زیرا می تواند توسط خود فرد کنترل شود و همچنین توسط اطرافیان قابل تحمل باشد . این نوع داغ ننگ بیشتر توسط نزدیکان فرد داغ خورده احساس می شود و به تدریج باعث می شود , تا نزدیکان خود را از فرد داغ خورده دور کنند تا از رفتار های او رنج بیجا نبرند . هنگامی که فرد داغ خورده که حتی از داغ ننگ خود مطلع نیست از نزدیک ترین کسانش مانند اعضای خانواده اش طرد می شود , به شرایط انزواء روی می آورد که این امر عموما به دنبال این مسئله می باشد که فرد داغ خورده , دچار بیماری های روانی ای نظیر افسردگی گشته است. اما این نتیجه نهایی و همچنین آنچیزی نیست که اروینگ گافمن در رابطه با نزدیکان فرد داغ خورده می گوید .

یکی از مسائل مهمی که چاره اندیشی در این نوع داغ ننگ را مشکل کرده است آن است که خود فرد داغ خورده تحت هیچ شرایطی داغی که بر روی پیشانی دارد را نمی پذیرد و همه چیز راعادی و طرز تفکر خود را منطقی تلقی می کند .

ممکن است این سوال برایتان پیش بیاید که از جزئیات این نوع داغ ننگ چگونه آگاه می شویم ؟ تنها راه آشنایی با این نوع داغ ننگ در ابتدا از روی مشاهداتی است که از رفتار های ناگهانی فرد داغ خورده به چشم می آید , و سپس به دنبال آن، از طریق انجام چند مصاحبه با افرادی که پی در پی با فرد داغ خورده در ارتباط بوده اند , می توان اطلاعات کافی را از این نوع داغ که هویت بالفعل و بالقوه ی فرد را تحت الشعاع قرار می دهد ، بدست آورد .    

حال می پردازیم به معرفی این نوع داغ ننگ و رفتار هایی که باعث می شود که فردی را داغ خورده معرفی نماید. همانطور که گفته شد رفتار غیر عادی فرد داغ خورده مورد نظر , در اولین , دومین یا حتی سومین مرتبه از ارتباطات  مشخص نمی شود . اما افرادی مانند هم خانه , همسر و حتی فرزندان با این  رفتار های غیر عادی آشنایی کامل دارند و از آنها رنج می برند . نمونه ای از رفتار های ننگ آوری که چهره ی داغ خورده ی فرد را در مقابل افرادی که فرد غیر عادی را نمی شناسند , عکس العمل تند و نابجای فرد داغ خورده در برابر یک حرکت کوچک یا ابراز احساسات نابجا در برابر یک اتفاق نا چیز , می باشد. همین مسائل باعث می شود فردی که تا لحظاتی قبل بسیار عادی به نظر می رسید در مقابل چشم اطرافیان به زیر ذره بین برود . در اینجا می توان به مثالی که خانم ستاره ( یکی از دوستان فرد داغ خورده ) گفته اند ,  اشاره کرد :

-          ما رفت و آمد زیادی با این فرد داریم , او خانه ما می آید گاهی هم ما هستیم که بازدید او را پس می دهیم و برای ناهار یا شام پیش او و خانواده اش  می رفتیم . چند دفعه از ایشان رفتار هایی را دیدم که برایم عادی نبود و خلاصه به صورت های مختلف پیش خودم تجزیه و تحلیل می کردم ...  نمونه هایی از رفتار هایی که برایم زیاد جالب نبود و جمع پر ذوق و شوق را اندکی به سکوت می کشید ,  رفتار بسیار تند ایشان با یکی از اعضای خانواده اش بود . از این نظر عجیب بود که  حرف یا حرکتی  که توسط یکی از اعضای خانواده اش گفته و انجام شود , نیاز به یک عکس العمل به این تندی را نداشت ! تازه باعث شد که افرادی  هم که در آن جمع از آن موضوع اطلاعی نداشتند , از جریان با خبر شود .

 

دقیقا می تواند بعد از اینگونه رفتار ها باشد که فردی زیر ذره بین رود و نگاه ها بر رویش شکل متفاوت تری به خود بگیرند . پس همانطور که قبل به آن اشاره کردیم , بر اساس تعاریفی که از اصطلاح داغ ننگ در کتاب " داغ ننگ " آمده است , فردی که دارای ویژگی ها و رفتار های ذکر شده است , دارای یک داغ ننگ نیز می باشد و اولین و قطعی ترین دلیلی که می توان برای آن آورد , این است که فرد داغ خورده از جمع افراد نرمال جدا شده است .

در اینجا است که , در این مورد داغ ننگ , افرادی که از رفتار های غیر عادی آن فرد غیر نرمال با خبرند , در مقابل وی  " نظریه داغ ننگ " که یک " ایدئولوژی"  است که پست بودن وی را تبیین می کند را می سازند.

حال افرادی که به تازگی از این داغ ننگ مطلع شده اند , چگونه با فرد داغ خورده رفتار می کنند و نگاه های تغییر کرده چه تاثیری بر روی روابط دارد ؟! پاسخی که خانم ستاره به این  سوال دادند نیز جالب می باشد :

 

-          من باید حتما اشاره کنم که فردی که از او صحبت می کنیم پشت سر هم رفتار غیر عادی از خود نشان نمی دهد , فقط عکس العمل های غیر عادی اش که همه اش همراه با خشونت است کاملا بی جا و بی ارزش است و در آن شرایطی که ایشان رفتار خشونت بار از خود نشان می دهد  , اگر من خودم بودم سکوت می کردم . زمانی که من دو یا سه بار همچین رفتار هایی از ایشان می بینم , کمتر با این فرد ارتباط بر قرار می کنم یا بعضی وقت ها که در یک جمع هستیم و با هم شوخی و خنده می کنیم به راحتی می توان احساس کرد افرادی که با هم در یک گروه هستیم روی کمتری به فرد اشاره شده نشان می دهند و شاید با او و حتی نزدیکانش کمتر شوخی می کنند  .

 

اینکه رفتار غیر عادی فرد داغ خورده اثر متقابل هم داشته باشد نیز غیر قابل انکار  می باشد و مطمئنا فرد داغ خورده این نوع کم محلی ها  و رفتار های مصنوعی ای که  نسبت به او می شود را احساس می کند . ( این همچنان در موقعی می باشد که فردی که ما , او را داغ خورده معرفی می کنیم , نه از دغ ننگی که بر پیشانی دارد مطلع است و نه آن را خواهد پذیرفت ) .

در مثال هایی که در کتاب " داغ ننگ " اشاره شده فرد داغ خورد زمانی که شرایط را غیر عادی احساس می کند , دلیل غیر نرمال بودن شرایط را داغی می دانند که بر پیشانیش مهر شده است .  بنابراین در مثالی که ستاره به آن اشاره کرد , آیا فرد داغ خورده به رفتار غیر عادی خود پی برده است و یا متوجه داغ ننگی که دارد می شود و یا اینکه شرایط را کاملا عادی تصور می کند یا در شرط آخر رفتار اطرافیانش را غیر عادی معرفی می کند ؟! اصولا فرد باید به رفتاری که کرده فکر کند و خود درباره ی آن قضاوت کند. احتمال اینکه این قضاوت در درون فرد داغ خورده شکل بگیرد زیاد است اما او به چه نتیجه ای می رسد و غیر از خودش کس دیگری از آن با خبر نیست . اما اگر به این نتیجه برسد که رفتارش درست نبوده آیا همچنان داغ ننگ بر روی او وجود دارد یا خیر؟! چون معمولا بین رفتاری که فرد داغ خورده انجام داده تا زمانی که رفتار  های مصنوعی  دوستان نسبت به انسان داغ خورده , فاصله وجود دارد , ممکن است فرد داغ خورده رفتار های غیر معمول دوستانش را در نتیجه رفتار بدش نداند ( حتی اگر به آن پی برده باشد ) و رفتار اطرافیانش را غیر عادی و عجیب بخواند .  این تصوری که رفتار دیگران را عجیب و علیه خود بدانیم , باعث می شود که به تدریج از آن جمع خارج شویم و به همین شکل گوشه نشینی عاقبت فرد، داغ خورده شود .

"خودی ها و آگاهان " در کنار داغ خورده

فرد داغ خورده ی مورد نظر  به طور طبیعی بیشتر با خانواده اش مانند همسر و فرزندانش در ارتباط است و چون روابط بین این افراد راحت تر می باشد فرد داغ خورده رفتار های غیر عادی بیشتری از خود نشان می دهد  , و حتی گاهی اوقات این رفتار هایی که با لفظ غیر عادی آنها را معرفی می کنیم با خشونت بیشتری اعمال شوند . درباره همین موضوع  , همسر شخص داغ خورده توضیح می دهد :

 

-           مشخص نیست چه وضعیتی دارد , نمی دانم چه زمانی خوشحال است چه زمانی ناراحت , چه  زمانی می شود با او شوخی کرد و چه زمانی باید جدی بود . خود او هر وقت هر طوری که خودش بخواهد و اراده کند می تواند رفتار دلخواهش چه از روی شادی باشد چه از روی خشونت , ابراز کند . همسر من از صبح تا معمولا شش الی هفت شب سر کار می رود . تا زمانی که نیست همه چیز عادی است و هر کسی رفتاری را از خود نشان می دهد  , که البته مطمئنا همه آن رفتار ها را نمی توان در خارج از خانه یا در هر جمعی  انجام داد ... تا زمانی که او از سر کار بر می گردد . هنگام ورودش گاهی اوقات خوش رو ظاهر می شود سپس تغییر می کند . گاهی اوقات با رفتار های زننده اش در آخرین لحظات روز , آن روز آدم را خراب می کند ... . رفتار هایی که به سختی می توان خود را با آنها مطابقت داد.

 

از نمونه رفتار هایی که می توانم برایتان مثال بزنم این است که : یک بار سر سفره با هم می گفتیم و می خندیدم و طبق معمول شوهرم  در صحبت ها و خنده ها ما را همراهی نمی کرد .  در برابر یک حرکت کوچکی که او انجام داد , من یک لحظه به او نگاه کردم و خنده ای کوچک زدم , بلافاصله بعد از این خنده کوچک  گرد و خاکی به پا کرد که همه ی ما را متعجب کرد و نه تنها خنده را از روی لب هایمان برداشت بلکه تا زمانی من بغض نکردم بس نکرد ... من واقعا نمی دانم دلیل این رفتار چه بود و چرا او به خنده من همچین عکس العملی نشان داد

همیشه این رفتار هایش در خانه اتفاق نمی افتد گاهی هم در جمع های دوستانه است که همش با چهره ی جمع شده زیر لب همش به من تذکر می دهد و واقعا من اذیت می شوم .

 

اروینگ گافمن افراد نزدیک به فرد داغ خورده ( که در مثال ما خانواده فرد داغ خورده است ) را " آگاهان " می نامد : " کسانی که داغ ننگش را با او سهیمند  و به همین دلیل  خود را به عنوان افراد همدرد وی تعریف کرده و می کنند. یعنی افرادی که خودشان آدمهای عادی هستند اما موقعیت خاصشان باعث شده است  که از راز زندگی فرد داغ خورده بدون واسطه مطلع شوند و با او اظهار همدلی کنند, و توانسته اندخود را با معیار پذیرش و در نتیجه عضویت افتخاری در یک جمع داغ خورده , منطبق سازد " . افراد آگاه انسان های حاشیه نشینی هستند که فرد داغ خورده در مقابلشان نه نیاز به خجالت کشیدن دارد , نه اعمال کنترل روی خودش , زیرا بر این نکته واقف است که علی رغم داشتن یک داغ ننگ , با او به عنوان یک دیگری عادی بر خورد خواهد شد .

 

در مثال ما , این افراد آگاه از نوع آگاهانی هستند که از طریق ساختار اجتماعی با یک فرد داغ خورده در ارتباط قرار می گیرند . – ارتباطی که گاهی اوقات منجر  می شود جامعه وسیعتر در بعضی زمینه ها با هر دوی آنها بر خوردی یکسان داشته باشد .  "  بنابراین همسر وفادار یک بیمار روانی , دختر یک مجرم سابقه دار, والدین یک فلج , دوست یک نا بینا , خانواده یک مامور اعدام , همگی مجبورند در برخی از بدنامی های فرد داغ خورده ای که با او در ارتباطند شریک  شوند ".

در شرایط ذکر شده خانواده فرد داغ خورده هستند که پی در پی با داغ ننگ یکی از اعضای خانواده شان دست و پنجه نرم می کنند . رفتار های ناشی گرایانه ای که در اکثر اوقات به شکل خشونت ظاهر می شوند نیز می تواند تاثیر های سوء مانند اختلالات روانی برای دیگر اعضای خانواده را به همراه داشته باشد .

آگاهانی که با فرد داغ خورده در ارتباطند ناخواسته به این احساس دست می یابند که در داغ ننگ فرد داغ خورده شریکند و به همین ترتیب رفتار های مصنوعی و تبعیض آمیز نسبت به فرد داغ خورده را که معمولا در جمع های دوستانه شکل می گرفت را بیشتر حس می کنند و ناچار به کناره گیری از چنین جمع هایی شوند . همسر فرد داغ خورده می گوید :

 

-          زمانی که در جمع یک رفتاری از خودش نشان می دهد که خودش و خانواده اش را به طور نا خواسته مورد توجه جمع قرار می دهد , من خودم به شخصه بسیار ناراحت می شوم و به هیچ عنوان احساس راحتی و یکسانی با دیگر خانم هایی که در آن جمع حضور دارند را نمی کنم و به همین شکل ترجیح می دهم که اگر به همچین جمع هایی دعوت شدیم با بهانه های مختلف از حضور خودم و خانواده ام جلو گیری کنم .

 

با توجه به تاکیدی که شد , در کنار فرد داغ خورده  آگاهان او هم به طور غیر ارادی به گوشه نشینی سوق داده می شوند . در اینجا همچنان فرد داغ خورده گوشه نشینی را دلیل رفتار های زشت خود نمی داند و همیشه مقصر را اطرافیان خود یعنی آگاهان می داند . هیچ گاه مشکلات و اشتباهات خود را نمی پذیرد و برای رد آنها پیوسته ,  مثال های نقضی را ردیف می کند .

هنگامی که آگاهان همراه فرد داغ خورده به گوشه نشینی متوسل می شوند به مرور زمان احسا س می کند که در دایره داغ خورده ها قرار دارند و حتی گاهی رفتار های فرد داغ خورده به اطرافیان ( آگاهان ) سرایت می کند :

 

-          من که به عنوان مادر این خانواده هستم و با رفتار های همسرم آشنایی پیدا کرده ام , گاه می بینم که فرزندانم هم مشابه کنایه ها و رفتارهای زشت پدرشان را تکرار می کنند و من واقعا برای آینده ی آنها نگرانم که مبادا زندگی آنها هم همین شود که ما در آن گرفتاریم !

در کتاب داغ ننگ همین مسئله  به این گونه مطرح شده است که : آگاهانی که با فرد داغ خورده در ارتباطند , به مرور زمان خود را جزئی از دسته های داغ خوردگان تصور می کنند . ما در مثالی که اشاره کردیم , مسئله انتقال رفتار های غیر عادی فرد داغ خورده را به نزدیکان او  , متذکر شدیم . در بخش اول کتاب داغ ننگ  , روی این مطلب کمتر تاکید  شده است . اما معادل آن در کتاب خودکشی امیل دورکیم , یکی از کلاسیک های جامعه شناسی به صراحت بیان شده است . امیل دورکیم به این نکته اشاره دارد که : اگر کسی با  فرد دیگری که سابقه خود کشی داشته , ارتباط بر قرار کند , به تدریج روحیات و تفکرات او بر روی فردی که به خودشی فکر نمی کرده تاثیر می گذارد و این فرد را  از مرحله فکر کردن درباره خودکشی تا خود عمل خود کشی نیز پیش می برد . این تئوری نیز در نمونه های مختلفی مانند مسئله همجنس گرایان و گرایش تدریجی یک دگرباش در نتیجه ارتباط با همجنس گرایان و ... همچنین صادق می باشد  .

هویت ضایع شده و درس آموزی

هویت فردی که از او صحبت می کنیم در برابر نزدیکانش  و دوستانی که با او در ارتباطند , به مرور زمان ضایع شده است و خود او تقریبا به طور کامل از این موضوع بی خبر است . دیگران به او نگاهی تبعیض آمیز دارند و او را همچون انسانی طرد شده در نظر می گیرند .

مبدا چنین داغ ننگی را نمی توان مشخص کرد , نمی توانیم بگوییم که از بدو تولد این داغ ننگ وجود داشته یا اینکه در پی یک اتفاق این داغ ننگ بر پیشانی فرد مهر شده . حدسی که می توان در رابطه با مبدا این نوع داغ ننگ زد آن است که , شروع چنین زخمی که به عقیده ی ما برای فرد به شکل عادت در آمده است , در طول زمانی بسیار دراز شکل گرفته است . مثالی هم که می توان برای عادت تبدیل شدن چنین رفتار هایی زد , یکی از طریق ذات فرد و دوم که درصد بیشتری را به خود تعلق می دهد ,  تربیت در خانواده ای که در آن بزرگ شده  می باشد و این داغ هم از میراثی است که از خانواده اش برایش به جا مانده است .

درس آموزی : 

ما باید بتوانیم فرد داغ خورده را قانع کنیم که ابتدا بپذیرد داغ ننگی را بر پیشانی دارد , سپس در مراحل و الگوهایی که در کتاب داغ ننگ خیلی عالی توضیح داده شده است , هویت ضایع شده فرد را ترمیم می بخشیم .

یکی از مراحل این فرایند جامعه پذیری , مرحله ای است که طی آن شخص داغ خورده دیدگاه آدم های عادی را آموخته و درونی می کند , او بدین طریق اعتقادات  هویتی  جامعه وسیعتر و تصور کلی از این را که داشتن یک داغ ننگ بر پیشانی چه معنایی دارد بدست می آورد . مرحله بعدی مرحله ای است که طی آن , او می فهمد که خودش صاحب یک داغ ننگ خاص است , و اینبار به تفصیل , از پیامدهای داشتن آن آگاه می شود . ترتیب و اثر متقابل این دو مرحله اولیه درس آموزی الگو های مهمی را شکل می دهند  , پایه پیشرفت بعدی را تثبیت می کنند  , و ابزاری برای فرق گذاشتن میان انواع شیوه های  درس آموزی در دسترس فرد داغ خورده قرار می دهند . چهار نوع از این الگو ها نیز در کتاب داغ ننگ به خوبی توضیح داده شده است .

در کنار چهار نوع الگویی که در کتاب معرفی شده است ,  الگوی سوم است که با شرایط فرد داغ خورده ای که ما تا به اینجا معرفی کرده ایم مطابقت دارد : " سومین الگوی جامعه پذیری در وجود فردی یافت می شود که یا با گذشت زمان و در طول تاریخ داغ ننگ می خورد , یا در می یابد که همیشه احتمال بد نام شدن از بابت یک داغ ننگ  برایش وجود داشته – اولی دیدگاهش در مورد گذشته را تغییر اساسی نمی دهد , در حالی که دومی  به این کار مبادرت می ورزد .  چنین فردی به طور کامل و از مدت ها قبل از این که خودش را در قالب فردی ناقص ببیند , در مورد آدم های عادی و داغ خورده آشنایی لازم را کسب کرده است . ظاهرا مشکل خاص او در تعیین هویت مجدد خود , و احتمالا عدم توانایی در پذیرش این خود جدید خواهد بود .

در فرایند جامعه پذیری برخی نکاتی هستند که فرد باید از آنها مطلع شود , مانند تصور و نگاهی که افراد  جامعه بر روی او داشتند و در آینده در چه جامعه ای قرار می گیرد و چه رفتار های مطلوبی را باید از خود نشان دهد که پرداختن به این مسائل از حرفه های پزشکی ( روانپزشکان ) نیز می باشد .

 " عادت واره "

تا به اینجا یکی از اصلی ترین مباحثی که ما بر روی آن تاکید بسیار داشته ایم , مبانی مربوط به مسئله " عادت واره " نیز بود . برای به اثبات رساندن مثالی که ما تا به اینجا دنبال کرده ایم , لازم است مبحث عادت واره که یکی از درب ها برای ورود به یکی دیگر از موضوعات گسترده در دنیای بی کران علم جامعه شناسی می باشد , وارد شویم و آن را به طور کامل توضیح دهیم  . 

آنچیزی که ما در این مقاله به عنوان عادت از آن یاد می کنیم , رفتار هایی است که شخص داغ خورده , از دوران کودکی در ادراکش نهادینه شده است . یکی از دلایلی که این داغ ننگ برای شخص مورد نظر به وجود آمده همان مسئله عادت می باشد . قبلا به این موضوع هم اشاره کرده ایم که فرد , از داغی که بر پیشانی دارد مطلع نیست و نمی تواند به یاد بیاورد که اگر داغ ننگی وجود دارد منبع و مبداش چه چیزی و کجا بوده است ؟!  از نظر ما , تنها دلیل این معضل , که در جایگاه خود بسیار مهم است , عادت شدن رفتارهای غیر عادی  این شخص  می باشد  .  این عادت شدن عاملی شده که شاید فرد داغ خورده فراموش کرده باشد که زمانی پدرش یا شاید یکی از اعضای خانواده اش  در دوران کودکی یا نوجوانی  ( قبل از تشکیل خانواده ) از داغ ننگ مشابهی که همان رفتار های غیر عادی نیز می باشد بر خوردار بوده است  و از این طریق بوده است که او هم دچار چنین زخم پنهانی شده است .

حال می پردازیم به معرفی مبانی عادت واره از زبان جامعه شناس فرانسوی قرن بیستم , پیر بوردیو :

عادت واره، منش یا هابیتوس (Habitus) این واژة قدیمی لاتین که به معنی ”شیوه بودن“ است، ریشه در تعالیم ارسطو و یونانیان باستان دارد و در دوران جدید نیز به وسیلة امیل دورکیم برای اطلاق به رفتارهای متمایز کنندة اجتماعی در جماعت های انسانی کمابیش بستة سنتی یا مدرن به کار گرفته شده است.

اما بوردیو از این واژه تعبیر جدیدی ارائه می دهد و آن را مجموعه‌ای از قابلیت‌ها تعریف می کند که فرد در طول حیات خود آنها را درونی کرده و در حقیقت بدل به طبیعتی ثانویه برای خویش می کند، به گونه‌ای که فرد بدون آنکه لزوما آگاه باشد بر اساس آنها عمل می کند. منش ترکیبی پیچیده ای از ابژکتیویته (جهان عینی) و سوبژکتیویته (جهان ذهنی) اجتماعی برای ساختن شخصیت افراد نیز هست که هر شخصی را از دیگری متفاوت می کند. ناگفته نباید بماند که این بوردیو نبوده که این واژه را ابداع کرده بلکه او این اصطلاح را از فلسفه قرض کرده است .

" بوردیو در متون خود توضیح می دهد که , عادت واره یک سیستم درونی شده است که باعث تشکیل شدن تمام تفکرات , ادراک و ویژگی های یک فرهنگ برای فرد می باشد .  یا به طور ساده تر می توان گفت که : عادت واره  کلیه ی روش های تفکر , عکس العمل ها و احساسات و تمام تجربیاتی که در گذشته , در یک میدان اجتماعی کسب شده است  می باشد "  .

عادت واره  : یک مفهوم  واسطه ای

" عادت دارای طبیعت دوگانه فعال و غیر فعال نیز می باشد . آن در ابتدا یک فرایندی پیوسته ,  جهت فرایند جامعه پذیری می باشد که بیشتر در دوران کودکی  و همچنین در تمام طول زندگی شکل می گیرد. افراد با استفاده از آن تمام محدودیت ها بین ممکن ها و نا ممکن ها , قابل دسترس ها و دست نیافتنی ها , مناسب و نا مناسب را می آزمایند . عادت همچنین سازنده ی رفتار های فردی و اجتماعی افراد نیز می باشد .  به طور خلاصه فرانسوآ اران می گوید : در کل , از طریق وابستگی های عادت وار , تجربیات گذشته جای خود را به استعداد ها و تمایلات , برای آینده نیز  می دهند. " (1)

در انتها دیدیم که نظر بوردیو در رابطه با " عادت واره " , با مثالی که ما آن را داغ ننگ پنهانی یا زخم پنهانی می نامیم مطابقت دارد , و همچنین یکی دیگر از دلایلی که شرایط این نمونه داغ ننگ را برای چاره اندیشی هویت ضایع شده و جامعه پذیری فرد  داغ خورده دشوار کرده است , نمایان شود .

 نتیجه گیری

در این متن با نوعی از داغ ننگ که گاه ممکن است در اطرافمان با آن مواجه شویم آشنا شدیم . یکی از نکاتی که برای اولین بار, با در نظر گرفتن کتاب اروینگ گافمن , می توان اشاره کرد , تفاوتی است که بین این نوع از داغ ننگ – که به ظاهر قابل رویت نیست – با داغ ننگ های دیگر , مانند کوری , سوختگی و ... می باشد .

یکی از عمده ترین تفاوت های آن این نکته است که , افرادی که از این داغ ننگ رنج می برند , از داغ ننگ خود مطلع نیستند و برخی از پرخاشگری های خود را به مسائلی همچون خستگی , عصبانیت و ... که انسانهای عادی هم دچار آن می شوند , ربط می دهند . این افراد داغ خورده , چون از این موضوع مطلع نیستند نمی توانند مانند دیگر افرادی که داغ ننگ دارند , دسته تشکیل دهند تا با معرفی خود به جامعه  شرایط اجتماعیشان را مساعد تر سازند .

یکی دیگر از تفاوت ها میان این داغ ننگ و دیگر داغ ها این است که , برای مثال , فردی که از چاقی زیاد رنج می برد یا جای سوخته گی ای بر روی صورت دارد می تواند با مصرفی برخی دارو ها چاقی خود و با یک عمل جراحی پلاستیک سوختگی خود را از بین ببرند اما چنین شرایطی برای داغ ننگ معرفی شده وجود ندارد و هویت بالقوه و بالفعل فرد را در اجتماع تخریب می کند .

 همانطور که گفتیم , در این متن فرد داغ خورده را یک بیمار روانی معرفی نمی کنیم و حتی اگر از بیماری روانی رنج می برد , داغ ننگی که فرد داغ خورده از آن رنج می برد به علت بیماری روانی نبوده ,  بلکه این داغ ننگ برآمده از رفتار هایی است که فرد بدون تفکر و تامل بر روی آنها , در هر جمعی از خود  بروز می دهد . این رفتار ها را می توان در نتیجه ی تربیت نادرست در دوران کودکی یا تکرار رفتار ها دیده شده توسط والدین در دوران کودکی و عادت شدن آنها و انتقال آن به خانواده ی خود بعد از ازدواج دانست .  به این منظور که در دوران کودکی , فرد داغ خورده ,  در خانواده ای زندگی می کرده که دست کم یکی از اعضای آن از این داغ ننگ رنج می برده و چون او هم از آگاهان فرد داغ خورده بوده، به تدریج و از طریق روش های تربیتی و رفتار های روزمره , رفتار های غیر عادی جزء رفتار هایی قرار گرفته که به شکل عادت در آمده و  تا زمانی که از آن جلو گیری شود ادامه پیدا خواهد کرد . یکی دیگر از عواملی که باعث می شود ما این رفتار ها را در نتیجه ی یک داغ ننگ بدانیم آن است که فرد, رفتار یکسانی را ندارد و بطور غیر ثابت رفتارش تغیر می کند .

 

چشم انداز

 

ما در این متن سعی کردیم با استفاده از مبانی کتاب استیگما ( داغ ننگ ) یکی از داغ ننگ هایی که کمتر به آن اشاره شده و یا به طور جزئی و ریزبینانه ای توضیح داده نشده بود را با دنبال کردن یک مورد مثال , تا اندازه ای معرفی کنیم .

 

 

پی نوشت :

[1] Céline Béraud , Baptiste Coulmont , Les courants contemporains de la sociologie , Edition PUF , Paris 2008

مطالب و تعاریف مربوط به عادت در جامعه شناسی بوردیو از این  منبع ترجمه شده است .

کتابشناسی :

Emile Durkheim, Le suicide, Première édition : 1930 Paris , PUF, Paris

 

Céline Béraud , Baptiste Coulmont , Les courants contemporains de la sociologie , Edition PUF , Paris 2008

 

Erving Goffman, Stigmate , 1975 , Edition de Minuit

 

حسام ک.ح.آ

2011-08-15

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/05/30ساعت   توسط مدیریت موقت وبلاگ : احسان رسولی نژاد  | 

چارلز تیلی جامعه شناس امریکایی در سال 1929 بدنیا آمده و در طول دوران حیات خود آثار زیادی بویژه درباره جنبش های اجتماعی و رابطه سیاست و جامعه به رشته تحریر درآورد. نام او در تاریخ جامعه شناسی هرگز از یاد نخواهد رفت. او اخرین بار در فهرست بلندی همراه بسیاری از همقطاران خود طوماری را به امضای اکبر گنجی به دبیرکل سازمان ملل متحد برای ایجاد صلح در منطقه نوشت. دراینجا مطلبی از وی درباره کنش جمعی میخوانیم.

مروری بر نظريه چارلز تيلي درباره کنش جمعي
چارلز تيلي، از جمله نظريه پردازان تاثيرگذار در زمينه مطالعات جنبش هاي اجتماعي به شمار مي آيد. مجموعه آراء وي در قالب نظريه هايي که تحت عنوان «بسيج منابع» شهرت يافته است، قابل دسته بندي هستند. همانگونه که خود در مقدمه کتاب از بسيج تا انقلاب اذعان مي دارد، تلاش وي در جهت تدوين نظريه اي براي تبيين و توصيف «کنش هاي جمعي[1]» هدف گيري شده است (تيلي، 1385: 17). به عقيده وي، پديده هايي همچون انقلاب ها، شورش ها، جنبش هاي اجتماعي، توطئه هاي سياسي، و حتي بسياري از کودتاها، انواع مختلفي از کنش هاي جمعي هستند که با هدف ايجاد تغيير يا ممانعت از تغييري در جامعه اتفاق مي افتند. بدين منظور نظريه پردازي درباره کنش هاي اجتماعي براي نيل به شناخت درباره اين پديده ها بسيار ضروري است. مجموعه نظريه هاي نظام يافته تيلي در زمينه کنش جمعي را مي توان در کتاب مشهور وي، «از بسيج تا انقلاب» جستجو کرد. وي در اين کتاب نخست به ضرورت مطالعه جنبش هاي اجتماعي مي پردازد و پس از آن مروري مفصل و نقادانه بر نظريه ها کلاسيک و متاخر ماقبل خود انجام مي دهد. پس از آن اصول کلي نظريه کنش جمعي خود را مطرح مي سازد و در ادامه کتاب به تشريح جزئيات آن مي پردازد.

همانگونه که اشاره شد، تيلي پيش از طرح چارچوب نظري خود، مروري منتقدانه بر نظريه هاي کلاسيک و متاخر پيش از خود دارد. در مورد نظريه پردازان کلاسيک، آراء مارکس، دورکهايم، وبر و ميل را مورد بررسي قرار مي دهد. تيلي منشاء کنش هاي جمعي را متاثر از مارکس، کشمکشي مي داند که حول يک تضاد اجتماعي شکل مي گيرد. در واقع، در سطح تبييني، تيلي ريشه هاي ظهور کنش جمعي را از مارکس اقتباس کرده است. اما نقدي که بر مارکس وارد مي داند، در مورد تشريح فرايند هاي دروني کنش هاي جمعي است که در چارچوب نظري مارکس کمتر مورد توجه قرار گرفته است. به بيان ديگر، نظريه مارکس بيشتر کلان نگر است و از اين جهت مورد نقد تيلي قرار دارد. مسئله اي که در آراء ميل و وبر بيشتر مورد توجه قرار گرفته است. وبر، به تعاريف کنشگران دخيل در يک کنش جمعي توجه ويژه اي دارد و نظام باورهاي درون يک جماعت را مسئله محوري کنش هاي جمعي آنان مي داند. ميل نيز به فرايندهاي جزئي کنش هاي جمعي مي پردازد؛ از نظر وي، کنش جمعي نتيجه پيگيري حسابگرانه منافع فردي است. اما در مورد دورکهايم، تفکيک کارکردگرايانه وضع عادي (نظم) از وضع غير عادي (کشمکش و تضاد)، از نظر تيلي صحيح نيست، چراکه به نظر وي، کنش جمعي پديده اي طبيعي است و در جريان زندگي روزمره اجتماعي جريان دارد.

در مورد متاخرين، نظريه پردازاني همچون هانتينگتون، چالمرز جانسون، و رابرت تد گار (که آنها را متاثر از دورکهايم هستند)؛ مانکور اولسون، آنتوني اوبرشال، ماير زالد و جان مک کارتي (که ادامه دهندگان سنت ميل قلمداد مي شوند)؛ گاسفيلد (که تحت تاثير وبر قرار دارد)، و مارکسيست ها (که تعبيراتي جديد از درون آراء مارکس وضع کرده اند)؛ ديگر نظريه پردازاني هستند که مورد نقد و بررسي تيلي قرار گرفته اند. در مجموع، مي توان اذعان داشت به غير از افرادي که تحت تاثير دورکهايم قرار دارند، تيلي تلاش کرده است که از ساير نظريه پردازان متاخر براي تدوين چارچوب نظري خود بهره گيرد. بويژه بايد به آراء مانکور اولسون و آنتوني اوبرشال در اين خصوص اشاره کرد. مباحثي همچون «انتخاب عقلاني»، «نظريه بازي» و «کالاي جمعي»، از جمله موضوعاتي هستند که تيلي در تدوين نظريه خود از آنها بهره جسته است. بايد اذعان داشت که نظريه تيلي زماني که مطرح شد توانست بسياري از نظريه هاي ماقبل خود را تضعيف کند و تاثير بسزايي در غلبه رويکرد بسيج منابع براي تحليل کنش هاي جمعي و جنبش هاي اجتماعي بر جاي گذارد.

نظريه کنش جمعي
الگوي سياسي

 

پيش از پرداختن به نظريه اصلي تيلي در خصوص کنش جمعي ابتدا لازم است الگوي مبنايي وي در تحليل جامعه سياسي توضيح داده شود. وي اين الگو را، «الگوي سياسي[2]» نام مي نهد که ماهيتي ايستا دارد. پس از آن، وي «الگوي بسيج[3]» را مطرح مي کند که در واقع توضيح دهنده چگونگي کنش جمعي و تغيير در جامعه سياسي است. عناصر تشکيل دهنده الگوي سياسي عبارتند از: جمعيت، حکومت، يک يا چند مدعي، يک جامعه سياسي، و يک يا چند ائتلاف. مدعيان قدرت سياسي را مي توان به دو گروه تقسيم کرد، نخست اعضاي حکومت، و سپس چالشگران حکومت. در واقع، رقابت اصلي و منشاء پويايي در الگوي سياسي ناشي از رقابتي است که ميان مدعيان (اعضاء و چالشگران) جريان دارد تا سهم بيشتري از قدرت حکومتي را در اختيار داشته باشند. از نظر تيلي، حکومت سازماني است که ابزار متمرکز و اساسي را در درون جمعيت در اختيار دارد. روابط و چالش هاي ميان حکومت، اعضاء و چالشگران، شکل دهنده فضاي جامعه سياسي است. گاهي اوقات ائتلاف هايي ميان اعضاء و چالشگران نيز بوجود مي آيد که هدف آنها هماهنگ سازي کنش جمعي با اهدافي مشترک است (تيلي، 1385: 80).

 

الگوي بسيج
پويايي رقابت ميان مدعيان قدرت سياسي ايجاب مي کند که براي توضيح دادن تغييرات جامعه سياسي، بويژه توضيح کنش جمعي هر يک از مدعيان، از الگوي ديگري استفاده شود. تيلي، براي توضيح کنش جمعي از الگوي بسيج استفاده مي کند. عناصر اين الگو عبارتند از: منافع، سازمان، بسيج، فرصت، و کنش جمعي. منافع، مجموعه امتيازات و محروميت هاي مشترکي است که ممکن است در اثر تعاملات مختلف با ديگر جمعيت ها بر جمعيت مورد بحث وارد آيد. سازمان، ميزان هويت مشترک و ساختار وحدت بخش افراد در درون يک جمعيت است. بسيج، ميزان منابعي است که تحت کنترل جمعي يک مدعي قرار دارد. کنش جمعي، ميزان اقدامات جمعي يک مدعي در جهت نيل به هدف مشخصي است. و فرصت، رابطه ميان منافع جمعيت و وضعيت جهان اطراف است (تيلي، 1385: 84). از نظر تيلي، عناصر شکل دهنده فرصت را مي توان به سه بخش تقسيم کرد: الف. فرصت/تهديد (رابطه منابع و منافع با وضعيت محيطي)، ب. سرکوب/تسهيل (هزينه و منابع مصرفي عمل جمعي)، و ج. قدرت (بازده عمل جمعي).

 

فرضيه اصلي در کار تيلي، رابطه ميان «بسيج» و «کنش جمعي» است. بدين معني که هرچه ميزان بسيج در يک جمعيت يا سازمان مطبوع يک مدعي بيشتر باشد، ميزان کنش جمعي آن بيشتر مي شود. به عبارت ديگر، قدرت آن افزايش يافته، منابعي که هزينه مي کند، کمتر شده، و در نهايت منافعي که به دست مي آورد بيشتر مي گردد. اما، در اين ميان متغيرها و عوامل ديگري نيز هستند که بر ميزان بسيج و کنش جمعي تاثير دارند، که تيلي سعي دارد، در قالب نظريه جامعي، تمامي فرايندي را که به کنش جمعي منتهي مي شود را توضيح دهد. به عقيده وي، «عناصر عمده تعيين کننده بسيج يک گروه، سازمان آن، منافع آن در تعاملات ممکن با ديگر مدعيان، فرصت / تهديد کنوني آن تعاملات و در معرض سرکوب بودن گروه هستند» (تيلي، 1385: 85). در واقع، الگوي بسيج تيلي، ميزان کنش جمعي يک مدعي را برآيندي از قدرت، بسيج و فرصت هاي کنوني و تهديدات متوجه منافع آن گروه مي داند. در ادامه، تعاريف مشخص تري در خصوص هر يک از عناصر اصلي مدل بسيج ارائه مي شود.

منافع: تيلي پيش از ارائه تعريف خود درباره «منافع» يک گروه به بررسي دو نظر رايج در اين خصوص مي پردازد. نخست تحليلي بر اساس الگوي رايج مارکسيستي که اذعان مي دارد که منافع يک گروه برآمده از موقعيت ساختاري آن گروه در جامعه است، و در واقع، منشاء آن عيني است. در مقابل، تحليلي وبري قرار دارد که منافع يک گروه را برآينده تفاسير و نگرشهاي ذهني کنشگران يک گروه نسبت به مطالباتشان مي داند. يعني استدلال مي کند که باورهاي مشترک در يک گروه به خودي خود به تعريفي از منافع جمعي منجر مي شود. در نتيجه، از منظر نخست منافع يک گروه را مي توان از تحليل کلي ارتباطات ميان منافع و موقعيت هاي اجتماعي استنباط کرد؛ و از منظر دوم منافع يک گروه از اظهارات و کنش هاي کنشگران آن گروه قابل استنتاج است (تيلي، 1385: 92). نقد نگاه کل گراي مارکسيستي آن است که بسياري از منافع جزئي در حين عمل را نمي تواند تشخيص دهد، و ايراد نگاه تفسيرگراي وبري در آن است که کنشگران لزوماً به منافع واقعي خود آگاهي کامل ندارد. در نتيجه تيلي پيشنهاد مي کند که مي توان براي تشخيص منافع يک گروه از ترکيب اين دو نگاه استفاده کرد. بدين ترتيب که «روابط توليد به عنوان پيش بيني کننده منافعي که مردم بطور متوسط و در بلندمدت پيگيري خواهند کرد» در نظر گرفته شود، و «براي تبيين رفتار مردم در کوتاه مدت حتي الامکان بر مفصل بندي [ذهني] خود مردم از منافعشان» تکيه شود (تيلي، 1385: 93).
سازمان: تيلي در تعريف از سازمان، بر دو محور عمده اشاره مي کند: ميزان هويت مشترک و ساختار وحدت بخش. براي توضيح اين دو مفهوم از بحث روابط دسته اي[4]و روابط شبکه اي[5]بهره مي گيرد. روابط دسته اي، روابط ميان افراد حول ويژگي هاي مشترک است، همانند هويت جنسيتي، نژادي، ملي، سني، مذهبي و …؛ و روابط شبکه اي به ارتباط و پيوندهاي مستقيم و غير مستقيم به واسطه نوع خاصي از علقه هاي بين الاشخاصي اشاره دارد. ترکيب روابط دسته اي و شبکه اي منجر به پيدايش گروه مي شود. در نتيجه، به اعتقاد تيلي، «هر قدر که يک گروه از هويت مشترک و شبکه هاي داخلي وسيع تري برخوردار باشد، سازمان يافته تر است» (تيلي، 1385: 95). به بيان ديگر، سازمان برآيند روابط دسته اي و شبکه اي مداوم در يک جمعيت است.
بسيج: تيلي معتقد است که واژه بسيج به شکل متعارف معرفي کننده فرايندي است که بواسطه آن گروهي از حالت مجموعه منفعلي از افراد به مشارکت کننده فعال در زندگي عمومي تبديل مي شود. به بيان ديگر، بسيج يعني گردآوري منابع (انساني و مادي) براي استفاده و عمل جمعي. تيلي از سه شکل بسيج نام مي برد: يکم، بسيج تدافعي، دوم، بسيج تهاجمي، و سوم، بسيج تدارکي. در بسيج تدافعي تهديدي از خارج، اعضاء يک گروه را وامي دارد که منابع خود را براي جنگ با دشمن گرد هم آورند. در بسيج تهاجمي، يک گروه در عکس العمل نسبت به «فرصت» هاي فراهم آمده براي تحقق منافع خود به گردآوردن منابع مي پردازد. و در بسيج تدارکي، گروه با پيش بيني فرصت ها و تهديدهاي آينده به انباشت و ذخيره سازي منابع مي پردازد. هر قدر از بسيج تدافعي به سمت تهاجمي و تدارکي حرکت مي شود، بر ميزان دورانديشي و نگاه استراتژيک سازماني افزوده مي شود (تيلي، 1385: 104-113).
هزينه و فايده در کنش جمعي
تيلي، متاثر از سنت ميلي به مسئله هزينه هاي کنش جمعي توجه دارد. بر اين اساس، وي نتيجه کنش جمعي را توليد «کالايي جمعي[6]» مي داند که در فرايند توليد اين کالا (که همان فايده کنش است)، گروه ناگزير از پرداخت هزينه (صرف منابع) است (تيلي، 1385: 129). بر اساس منطق انتخاب عقلاني که منطبق بر سنت ميل است، عمل عقلاني آن است که با پرداخت کمترين هزينه، بيشترين فايده حاصل شود، اما اين فرمول ساده رياضي در عمل با مشکلاتي مواجهه مي شود. تيلي، دو عامل اصلي را تعيين ميزان هزينه/فايده کنش جمعي در نظر دارد: يکم، بسيج؛ و دوم، فرصت ها. گروههاي مختلف بر اساس تفاسير، ارزش ها و باورهاي مشترکشان، در کنش جمعي براي توليد کالاي عمومي متحمل هزينه هاي متفاوتي مي شوند. تيلي، گروه ها را بر اساس نحوه و ميزان پرداخت هزينه ها به چهار دسته تقسيم مي کند:

1. پر غيرت ها: در مقايسه با ديگر گروه ها، ارزش بسيار بالايي براي برخي از کالاهاي جمعي از حيث صرف کردن منابع مورد نياز براي به دست آوردن آن کالا، قائلند. اين دسته عموماً دست به بسيج تهاجمي مي زنند.

2. خسيسان: چنان ارزش بالايي براي منابع خود قائلند که به ندرت اتفاق مي افتد که کالاي جمعي قابل دسترسي آنها را وادارد که منابع بسيج يافته خود را صرف کنش جمعي نمايند. اين دسته عموماً بسيج هاي تدافعي انجام مي دهند.

3. فرصت طلبان: صرف نظر از اينکه چه کالايي به دست مي آورند، در پي به حداکثر رساندن بازده خالص خود هستند.

4. مدعيان عادي: در پي دستيابي به مجموعه محدودي از کالاهاي جمعي هستند، حداقل منابع را صرف دستيابي به اين کالاها مي کنند.

فرصت هاي کنش جمعي
مجموعه عناصري که پيشتر توضيح داده شد، عوامل «دروني» تاثيرگذار بر کنش جمعي يک مدعي هستند؛ پيکربندي فرصت ها (يعني فرصت/تهديد، سرکوب/تسهيل، و قدرت) نيز مجموعه عوامل «بيروني» تاثيرگذار بر کنش جمعي به شمار مي آيند که در ادامه توضيح داده مي شوند. لازم به ذکر است که منشاء اين عناصر بيروني را مي توان در «مدل سياسي» جستجو کرد. يعني، پيکربندي فرصت ها بر اساس برآيند راوبط ميان مدعيان و حکومت مشخص مي شود.
فرصت / تهديد: ميزان تغيير منابع و منافع با وضعيت محيطي را مي توان فرصت/تهديد دانست. به اين معني که، هر قدر معادلات محيطي بگونه اي باشد که با منابع کمتري بتوان به منافع بيشتري دسترسي داشت، آنگاه فرصت فراهم شده است، و در حالت عکس اين وضعيت، تهديد ايجاد مي گردد. به عبارت ديگر، فرصت/تهديد دو روي يک سکه هستند، «در سوي فرصت، اين وضعيت را داريم که هر قدر ديگر گروهها، شامل حکومت ها، در مقابل ادعاهاي جديد آسيب پذير باشند، امکان تحقق منافع مدعي افزايش مي يابد. در سوي تهديد، به ميزاني که ديگر گروه ها تهديد به ارائه ادعاهايي کنند، در صورت موفقيت آميز بودن، امکان تحقق منافع مدعي را کاهش مي دهد» (تيلي، 1385: 196). در ادامه، تيلي استدلال مي کند که پاسخگويي و واکنش گروه ها در قبال تهديد ها بسيار موثرتر است تا نسبت به فرصت ها. در واقع، تهديد به بسيجي تدافعي مي انجامد، درحاليکه بهره گيري از فرصت نيازمند بسيجي تهاجمي يا تدارکي است. عموماً، ايجاد تهديد عليه يک مدعي باعث تقويت بسيج براي کنش مي شود، تا جايي که ممکن است اين بسيج از بسيج در حالت کنش عادي نيز بيشتر باشد. در مقابل، در مواقعي که فرصتي براي کسب منافع فراهم مي شود، اکثر گروه ها احتياج دارند که تاحدودي الگوي سازمان و بسيج خود را تغيير دهند (تدارک ببينند) تا بتوانند از فرصت استفاده کنند، و عموماً اين انعطاف پذيري با مقاومت هايي دروني همراه است (تيلي، 1385: 198).
سرکوب / تسهيل: به بيان تيلي، «ستيز براي کسب قدرت هميشه دربردارنده حداقل دو طرف است، رفتار طرف دوم دامنه اي را از سرکوب تا تسهيل در بر مي گيرد. … سرکوب، هرگونه کنشي توسط گروه ديگر است که هزينه کنش جمعي مدعي را افزايش مي دهد. کنشي که هزينه کنش جمعي يک گروه را کاهش دهد، شکلي از تسهيل است» (تيلي، 1385: 149). سرکوب/تسهيل مي تواند در دو سطح انجام شود، يا در سطح بسيج (يعني تاثير گذاري بر بسيج منابع توسط يک گروه)، و/يا در سطح کنش جمعي (لحظه انجام کنش توسط گروه). تيلي معتقد است که سرکوب/تسهيلي در مرحله بسيج انجام مي شود، تاثيرات بلندمدت دارد و کارايي بيشتري دارد، در حالي که سرکوب/تسهيلي که در لحظه کنش روي مي دهد، کوتاه مدت است. تيلي، سرکوب سياسي را عمدتاً منتسب به دولت ها مي داند. «از ديدگاه يک دولت، افزايش هزينه هاي بسيج نسبت به افزايش هزينه هاي کنش جمعي به تنهايي، راهبرد سرکوبگرانه اطمينان بخش تري است. راهبرد ضد بسيج هم کنشگر و هم کنش را خنثي مي سازد، و اين احتمال را کاهش مي دهد که به هنگام آسيب پذير شدن سريع حکومت، ظهور شريک ائتلافي جديد، يا چيز ديگري که باعث جابجايي هزينه ها و سودهاي محتمل کنش جمعي شوند، کنشگر بتواند به اقدام سريع مبادرت ورزد» (تيلي، 1385: 150). تسهيل نيز عموماً بخشي از سياست متعارف است که در بين مدعيان مختلف مي تواند به ايجاد «ائتلاف» هاي مختلف کمک کند. تيلي در ادامه بحث درباره سرکوب/تسهيل با وارد کردن دو مفهوم ديگر يعني «تساهل» و «اجبار»، به دسته بندي چهارگانه اي از انواع حکومت ها بر اساس نحوه برخورد با مدعيان مي رسد. وي، حکومت هاي «سرکوبگر»، «توتاليتر»، «متساهل»، و «ضعيف» را شناسايي مي کند.
قدرت: ميزان قدرت با ميزان سرکوب رابطه اي عکس دارد، يعني هر قدر که ميزان قدرت يک گروه بيشتر باشد، ميزان سرکوب آن کمتر است. اما تيلي در تعريف مفهوم قدرت اذعان مي دارد که اين مفهوم بسيار نسبي است. وي، قدرت يک مدعي را بر اساس «طرف ها»، «منافع»، و «تعاملات» متغير مي داند. شايد بتوان گفت که قدرت از نظر تيلي بازده داد و ستدهاي ميان مدعيان و حکومت است. وي بيان مي دارد که «اعضاء جامعه سياسي نسبت به چالشگران از قدرت بيشتري برخوردارند و کمتر مورد سرکوب قرار مي گيرند. چالشگران از طريق کنش جمعي به عضويت جامعه سياسي در مي آيند و اعضاء نيز با استفاده از کنش جمعي در مقابل از دست دادن قدرت به دفاع از خود مي پردازند» (تيلي، 1385: 196).

 

· نقدهای وارد بر نظريه تيلي

مبناي انتقاداتي که بر نظريه تيلي وارد است، مشابه مجادلاتي است که حول رويکرد بسيج منابع وجود دارد. نخستين دسته از انتقادات بيشتر از سوي متاخرين رويکرد بسيج منابع و برخي نظريه پردازاني که تحت عنوان «فرايند سياسي» نظريه پردازي مي کنند همچون «سيدني تارو» و «ديويد اسنو» انجام شده است. با وجود اينکه تيلي سازمان ها را يکي از عناصر اصلي مدل بسيج مي داند، اما در کار نظري کمتر به آن پرداخته است و سازمان را تنها به شکل و چارچوب فعاليت کنشگران تقليل داده است. بعلاوه، از آنجايي که مفاهيمي همگن با مفهوم «هويت» را نيز در ذيل سازمان قرار داده است، لذا کمتر به خصوصيات تصميم سازي، روابط افقي يا عمودي و نحوه تحولات درون سازمان پرداخته است. اين نقطه ضعف در کار تيلي سبب شده است که نظريه پردازاني همچون «ماير زالد و جان مک کارتي» بيشتر به بحث سازمان ها در چارچوب رويکرد بسيج منابع بپردازند (نش، 1380).

دسته ديگر از انتقادات از جانب نظريه پردازاني است که تحت عنوان «جنبش هاي نوين اجتماعي» نظريه پردازي مي کنند. چارچوب نظري جنبش هاي نوين، که بيشتر بر جنبه «اجتماعي» جنبش ها تاکيد دارند، سياسي بودن بيش از حد نظريه تيلي را مورد انتقاد قرار مي دهند. مفهوم مبارزه «فرا سياسي[7]» که توسط «آلبرتو ملوچي» مي شود، در واقع نشان دهنده چنين تمايزي نزد نظريه پردازان جديد جنبش هاي اجتماعي است (مشيرزاده، 1381: 201). بر اساس چنين نگاهي، منشاء ظهور و اثرگذاري جنبش هاي اجتماعي، جامعه مدني است؛ اگرچه تعاملات و فعاليت هايي نيز از سوي جنبش هاي اجتماعي در فضاي جامعه سياسي مشاهده مي شود، اما مسئله اينجا است که جنبش هاي اجتماعي صرفاً هدفي سياسي (کسب قدرت سياسي) را تعقيب نمي کنند. درحاليکه تيلي همه کنش هاي جمعي را به کنشي سياسي تقليل مي دهد، و حتي از نظريه هايي که «تمايز ميان سياست / غير سياست را به حداقل مي رساند» استقبال مي کند (تيلي، 1385: 87). در واقع، چنين انتقادي بيان مي دارد که به دليل سياسي بودن بيش از حد نظريه تيلي، نمي توان برخي کنش هاي جمعي و جنبش هاي اجتماعي که خارج از چارچوب سياست رخ مي دهند را به خوبي تبيين نمود. در مجموع، نظريه تيلي براي توصيف (چگونگي) بسياري از کنش هاي جمعي و جنبش هاي اجتماعي، نظريه اي کارآمد است؛ اما وقتي بحث بر سر تبيين (چيستي و چرايي) است، در مواردي دچار نقصان مي شود.


· نمودارها

چارلز تیلی

--------------------------------------------------------------------------------
· منابع
- تيلي، چارلز. (1385) «از بسيج تا انقلاب»، ترجمه علي مرشدي زاد، تهران: پژوهشکده انقلاب اسلامی.
- مشيرزاده، حميرا. (1381) «درآمدي نظري بر جنبش هاي اجتماعي»، تهران: پژوهشکده انقلاب اسلامی.
- نش، کيت. (1380) «جامعه شناسي سياسي معاصر»، ترجمه محمدتقي دلفروز، تهران: نشر کوير.

منبع مقاله : وب سایت آینده نگری

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/03/23ساعت   توسط مدیریت موقت وبلاگ : احسان رسولی نژاد  | 

 نوشته : جاناتان اچ  ترنر         ترجمه: جعفر زلفعلي فام

اروينگ گافمن احتمالاً خلاق‌ترين نظريه‌پرداز فرآيند كنش متقابل در نيمة قرن بيستم بود. در یکی از آخرین اظهارات خود پیش از مرگش ‌در سال 1982‌، او تحليل كنش متقابل چهره به چهره ‌را به عنوان‌» ‌نظم كنش متقابل » تعریف مي‌كند. اما بر خلاف بسیاری از نظریه پردازان و محققان در سطح خرد‌، گافمن علناً اظهار نداشت كه نظم كنش متقابل تمام آن چيزي ست كه واقعی است. بلكه، او بسادگي استدلال مي‌كند كه نظم كنش متقابل تشکیل می‌دهد يك عرصه مشخصي از ‌واقعیت كه پویایی منحصر به فرد خود را معلوم مي‌كند‌.« صحبت از شكل‌هاي خود مختار نسبی زندگی در نظم كنش متقابل ... مطرح كردن اين شكل‌ها به عنوان نوعی پیشين‌، بنيادي و یا ترکیبي از پدیده‌های كلان نيست » گافمن به رسمیت شناخت که‌، در بهترین حالت‌، يك« پيوند سست » از عرصه‌هاي كلان و خرد وجود دارد. پدیده‌های کلان از جمله، بازار کالا‌ها، زمین شهری‌، ارزش مورد استفاده‌، رشد اقتصادی و عرصه قشر‌بندی اجتماعي‌، بوسيله تحلیل سطح خرد نمی‌تواند توضیح داده شود. البته كسي می‌تواند تبيين سطح کلان را به عنوان مكملي براي ثبت چگونگي كنش متقابل افراد در انواع گوناگوني ار موقعيت‌ها و رويارويي‌ها به كار برد، اما اين تحليل‌ها نخواهد توانست تبيين‌هاي سطح کلان را جابه جا كند. برعكس، آن رويدادها كه در نظم كنش متقابل است به تنهايي نمي‌توانند توسط فرآیندهای کلان توضیح داده شوند‌. بلكه‌، پدیده‌ها در سطح کلان همواره به روش‌های منحصر به فرد افراد درگیر در كنش متقابل‌،تغيير شكل مي‌يابند.

بطور قطع، پدیده‌های کلان محدود و مشخص مي‌كنند كنش متقابل را و گاه‌گاهي شكل عمومي كنش متقابل را هدايت مي‌كنند‌، اما پویایی ذاتی كنش متقابل یک مانع جلو راه ایجاد ارتباط تك به تك با اين عوامل ساختاری است. در واقع‌، شکل كنش متقابل اغلب مي‌‌تواند با ساختارهاي كلان مغاير باشد‌، كه به آرامي فعاليت مي‌كند در راههاي كه انكار مي‌كند اين ساختارها را بدون تغييرات نمايشي آنها. بنابراین‌، این تصور خام که كنش متقابل بوسيله ساختارهاي كلان تحت فشار است در مسيري كه ساختار اجتماعی« بازتولید » مي‌شود خود مختاري نظم كنش متقابل را به رسمیت نمی‌شناسد. براي كنش متقابل‌»‌بيان ترتیبات ساختاري يك ‌حس ساده نيست» ‌در بهترین حالت آن يك بیاني پیشرفته در توجه به اين ‌ترتیبات ساختاري است. ساختارهاي اجتماعي بوسيله نمايش‌هاي فرهنگی استاندارد تعيين نمي‌شوند ‌(‌‌‌رسوم كنش متقابل‌) آنها صرفاً به انتخاب از بين مجموعه موجود‌ي از آنها كمك مي‌كنند. بنابراین‌، يك« پيوند سست » ‌از عمل‌هاي كنش متقابلي و ساختارهاي اجتماعي وجود دارد. يك سقوط از لایه‌های و ساختارها به سمت مقوله‌های گسترده‌تر وجود دارد‌، مقوله‌ها خودشان به يكايك هر چیزي در جهان ساختاری مربوط نمي‌شوند‌، پس‌» ‌مجموعه‌ای از قواعد دگرگون يافته، يا پرده‌اي كه انتخاب مي‌كند چگونه تمايزهاي اجتماعي مربوطه در درون كنش متقابل اداره شوند ‌« وجود دارد.

این دگرگوني‌ها‌، با این حال‌، به دور از پدیده‌ها بي‌معني هستند. بسیاری از آنچه را كه دنیا اجتماعی از ادراك‌» واقعی بودن » ‌می‌دهد، از اعمال ‌افراد به عنوان كنش متقابل آنها با یکدیگر در موقعيت‌هاي مختلف ناشي مي‌شود.« ‌ما مجبوريم بر پايه قواعد تماس ميان فردی » ‌به درك از واقعیت ايمان داشته باشيم. علاوه بر این‌، اگر چه جمع‌آوری يك واحد و فقره از كنش اجتماعی ممکن است از لحاظ معناي اجتماعي اهمیت زیادی نداشته باشد‌،‌» از طرفي هم نظر بسیاری از ما این است که زندگی اجتماعی سازمان یافته است» بنابراین نظم كنش متقابل یک موضوع مرکزی نظریه جامعه شناختی است.

رهيافت گافمن با اين قلمرو منحصر به فرد است. اگر چه ما باید‌‌»‌به حفظ روح علوم تجربي وفادار بمانيم‌، و موازي با اين نوسان‌‌، به طور جدی دست انداختن خودمان است که باور كنيم كه اين روش ما را به جلو هدایت کرده است»‌،‌ ما نباید بيش از حد شيفته علوم رشديافته‌(علوم تجربي) باشيم. زندگی اجتماعی‌»‌‌ مال ما است‌ كه به صورت طبيعي مطالعه كنيم»‌ اما مطالعه ما نباید يك مطالعه سفت و سخت باشد. در مقابل‌، فاقد مشاهده قاعده‌مند‌، ترويجي از حکایات‌، تفکر خلاق‌،‌تصویر‌سازی‌ از ادبیات آزموني در مورد كتاب‌هاي آداب معاشرت، تجارب شخصی‌و بسیاری از منابع دیگري از داده‌ها ‌نامتقارن كه در كاوش نظم خرد باید هدايت كند». در واقع‌ زندگی بشر تنها اثر زخم‌های کوچک نامنظم در رويارويي با طبیعت است‌، كه به طور اختصاصي قابل تجزیه و تحلیل عمیق نظام مند نيست». هنوز زندگی بشر مي‌تواند در روح تحقیق علمی مورد كاوش قرار گيرد.

رهيافت نمايشي

گافمن در هر دو آثار اولین و آخرین عمده خود به ترتیب‌‌نمود خود در زندگی روزانه و تحلیل چارچوب‌‌-‌از استعاره‌هاي صحنه و نمايش استفاده مي‌كند. بنابراین كار او به عنوان‌»‌‌رهيافت نمايشي » معرفي و تبديل به امر همه جايي شده است. این ویژگی‌، با این حال، تا حدودی گمراه کننده است زیرا ایجاد كننده تصوري است که‌، نمايش، مرحله‌، حضار‌، وسايل صحنه و بازیگران ایفای نقش وجود دارد. چنین تصوراتي بیشتر هماهنگ با نظریه ساختاری نقش است‌(مورد بحث در فصل 29). رويكرد نمايشي در كار گافمن به معناي درك دیگری استفاده می‌شود‌: افراد بازیگرانیند که‌» وانمود كننده » يك اجرا‌ي، اغلب گول زننده و بدبینانه برای نيت‌هايشان هستند: این ديدگاه بدبينانه گافمن در رويكرد نمایشي شاید بیشتر به نقطه نظر نزدیک‌تر است‌، اما آن تا‌حدودی گمراه کننده است. مفسران اغلب گافمن را به عنوان نوعي از يك‌» مرد حيله‌گر‌« از نظر كنش متقابل اجتماعی انساني معرفي مي‌كنند- استعاره‌اي كه مثال‌ها و موضوعات رهيافت او را در بر مي‌گيرد اما بیشتر فرآیندهای بنیادي نظريه‌پردازي استفاده شده توسط گافمن را مبهم مي‌كند. ما می‌توانیم استعاره نمایش‌نگاری را در معنای گسترده استفاده کنیم. در آثار گافمن به زمینه‌ی فرهنگی و قواعد هنجار بخش پرداخته شده است، و تأکید اساسی وجود دارد بر این که چگونه افراد مدیریت می‌کنند احساسشان را و نقش بازی می‌کنند، جایی که به صحنه‌ها و وسایل صحنه (فضای فیزیکی اشیاء) مربوط می‌شود، و تاکیدی بر نمایش دادن‌(صحنه‌گردانی) در کاربرد اداها و ایماها، وسایل صحنه و جوانب فیزیکی دیگر محیط، تصویری از خود به عنوان موقعیتی بیشتر تثبیت شده‌تر توسط زمینه فرهنگی، صحنه و حضار، موقعیت دیرپایی از خود فهمی و احساس شخصی وجود دارد؛ و تاکید ویژه‌ای بر این كه چگونه نمایش‌ها یک فضای تئاتر – حالت، تعریف و احساسی از واقعیت ایجاد می کنند، وجود دارد.

این استعاره تنها جهت‌گیری روشن گافمن را فراهم می‌آورد. ما نیاز داریم که این جهت‌گیری را با جزئیات بیشتر تکمیل کنیم. برای این کار، ما باید آثار مهم گافمن را مرور کنیم و تلاش کنیم که واژه‌گان متعدد و گوناگون را بیرون به کشیم و به آنها معنی دهیم به صورت یک چشم انداز نظري منسجم- نمایش نگارانه در محيط مرئي عمومی ولی بیشتر بصورت يك استعاره زیرکانه.

نمود خود

اولین اثر بزرگ و اساسی گافمن کتاب « نمود خود در زندگی روزانه » بود و به صورت وسیعی باعث شهرت گرفتن گافمن به عنوان یک نظريه‌پرداز نمایش نگارانه بود. بحث اساسی این است که افراد به طور آگاهانه نشانه‌هایی می‌دهند و به طور غیر آگاهانه منتشر می‌کنند نشانه‌هایی را، که اطلاعاتی را فراهم می‌کند در مورد این که دیگران چگونه پاسخ گویند. افراد به وسیله‌ی استفاده‌ی دوسویه از « نظام‌های نشانه»یک تعریفی از موقعیت را ایجاد مي‌کنند که یک «طرح برای فعالیت‌های گروهی‌است» ولی همزمان، چیزی که «توافق خيلي واقعي به چيزي كه وجود دارد نيست مورد توجه و احترام كساني واقع مي‌شود كه كه بطور موقتي خواهان آن موضوع‌ها هستند». در تعبیر کلی تعریف واقعیت، افراد متعهد می‌شوند در نمایش‌هایی که در آنها هر کدام حرکاتی و اداهایی برای « نمود خود » به صورت ویژه هماهنگ می‌کنند. به عنوان یک شخصی که شخصیت قابل تشخیصی دارد و مستحق یک رفتار به صورت مشخصی است. این نمایش‌ها، پيرامون چندین پویایی به هم پیوسته می‌گردد.

اول، یک نمایش مستلزم ایجاد یک جلوی صحنه است. جلوی صحنه شامل « ‌‌مجموعه چيزهاي » فیزیکی و استفاده کردن از طرح فیزیکی، و وسايل ثابت مانند مبلمان و دیگر «‌اثاثيه صحنه»‌برای ایجاد تاثیر مشخص است. همچنین جلوی صحنه شامل (a) « اقلامي از وسايل بياني (احساسات، انرژی و دیگر ظرفیت‌های بیانی)‌(b) « ظاهر» یا دیگر نشانه‌هایی که به دیگران از موقعیت اجتماعی افراد و طبقه‌ی آنها می‌گوید و همچنین «حالت مرسوم» افراد در احترام به کارهای اجتماعی و یا فعالیت‌های تفریحی‌ (c) « روش » یا آن نشانه‌هایی که دیگران را در مورد نقشی را که انتظار می‌رود افراد اجرا کنند، آگاه می‌سازد، به عنوان یك قاعده‌ی کلی، مردم انتظار ثباتی در این عناصر جلوی صحنه شان دارند- استفاده از محیط و‌اثاثيه، تحرك تجهيزات بياني، پايگاه اجتماعی، بیان شعائر و آمادگی برای انواع مختلف از فعالیت‌ها و تلاش برای عهده‌دار شدن نقش‌های معين. تعداد نسبتاً کوچکی از جلوی صحنه‌ها وجود دارد و مردم همه آنها را می‌شناسند. علاوه بر این، جلوی صحنه‌ها تمایل دارند پايدارشوند، نهادینه شوند، و كليشه شوند در انواع موقعیت‌های مختلف، که منجر به این می‌شود که « وقتی بازیگر نقش آغازینی بر عهده می‌گیرد، معمولاً او می‌فهمد که یک جلوی صحنه به طور خاصی برای آن آماده شده است.

دوم، علاوه بر ارائه جلوی صحنه، افراد از حرکات و اشارات استفاده می‌کنند که گافمن آن را « تحقق نمايشي» می‌نامد، یا القایی به کار نشانه‌هایی که تعهد به تعریف داده شده از موقعیت را برجسته می‌کنند. گافمن استدلال می‌کند که هر چه موقعیت‌ها، مشکلات زیادی در نمایش جلوی صحنه ایجاد کنند، تلاش زیادتری برای تحقق نمايشي صورت خواهد گرفت.

سوم، همچنین نمایش‌ها شامل آرمان‌ها، یا تلاش‌هایی است برای نمود خود به صورت‌«‌تلفیق کردن و نشان دادن نمونه ارزش‌های معتبر و رسمی جامعه ». وقتی افراد جابجا می‌شوند و به محیط جدید می‌روند تلاش‌ها برای آرمانی کردن، بیشتر بیان خواهند شد. آرمان‌ها برای افراد مشکلات ایجاد می‌کنند، بنابراین، اگر آرمان‌ها خیلی مؤثر شده باشند، افراد باید سرکوب و متوقف کنند و نقش خود را بازی نکنند با آن عناصري که ممکن است با ارزش‌هاي عمومی تناقض بیشتری داشته باشد.

چهارم، چنین تلاشي در اختفا، بخشی از فرآیند کلی‌تری از « حفظ کنترل بياني » هست. از آنجا که نشانه‌ها و علائم جزئی توسط دیگران تعبير می‌شود و به تعریف موقعیت کمک می‌کنند، بازیگران باید فعالیت‌های جسماني شان، نشانه‌های دخالتی‌شان، هماهنگی جلوی صحنه‌شان و توانایی‌شان را برای هماهنگ شدن كنش متفابل تنظيم كنند. جزيي‌ترين اختلاف ميان رفتار و تعريف موقعيت مي‌تواند كنش متقابل را بر هم بزند، زیرا «تصور از واقعیت پرورانده شده است توسط نمایشی که توانايي است، و یک چیز شکننده‌ای که می‌تواند توسط رویدادهای بسیار کوچک شکسته شود».

پنجم، افراد همچنین می‌توانند به جعل واقعیت‌(بد نمایش دادن) هم بپردازند. اشتیاق حضار برای تعبير اداها و ایماها و تعیین کردن حرکات جلوی صحنه‌شان باعث می‌شود که حضار برای دستكاری و تقلب آسیب پذیر باشند.

ششم، افراد اغلب برای گیج‌کردن، یا نگهداری و کنترل از راه دور از دیگران به عنوان راهی برای نگه داشت آنها در ترس و تحدید و در انطباق با تعریف موقعیت از یک وضعیت، تلاش می‌کنند. بنابراین، چنین پیچیده‌سازی و گیج کردنی به صورت اولیه برای آنهایی که در مقام و موقعیت بالاتری هستند، محدود می‌شود.

هفتم، افراد به دنبال این هستند که نمایش خود را واقعی جلوه دهند و از انتقال یک حس تمهیدی و تدبیری اجتناب می‌کنند. از اين رو افراد، باید ارتباط برقرار کنند یا حداقل برای دیگران صمیمی و طبیعی و خود به خودی به نظر آیند.

این روش‌ها برای به نتیجه رساندن یک نمایش موفق و به موجب آن ایجاد یک تعریف کلی از موفقیت برای جامعه‌شناسی گافمن مركزي هستند. آنها در آثار بعدی شرح و بسط داده می‌شوند. اما گافمن هرگز ایده اساسی تنظیم کنش متقابل را، که تلاش افرادی است که نمایش‌شان را هماهنگ می‌کنند، حتی به صورت دستکاری شده یا فریفته شده به خاطر حفظ تعریف خاص از موقعیت، ترک نکرده است.

با وجود این که این موضوع‌ها، در جدول 1-30 فقط فصل آغازين در « نمود خود » را ‌تشکیل می‌دهند، آنها به مراتب بخش‌های پایدار این کتاب بزرگ هستند. بقیه کتاب در مورد نمایش‌هایی است که توسط بیش از یک فرد اجرا می‌شوند. گافمن مفهوم «گروهه» را برای مشخص کردن نمایش‌هایی که توسط افرادی که باید همکاری کنند برای تاثیر‌گذاری بر یک تعریف خاصی از موقعیت، ارائه می‌دهد. اغلب دو گروهه باید نمایش‌ها را برای همدیگر ارائه دهند، اما به صورت خیلی معمولی یکی گروهه ایفا کننده نمایش را تشکیل می‌دهد و گروه دیگر حضار را تشکیل می‌دهد، گروهه ایفا کننده نقش، معمولاً بین دو منطقه در حرکت است، منطقه‌ی جلوی صحنه، یا جلوی نمایش، جایی که آنها نمایش‌هایشان را قبل از حضار هماهنگ می‌کنند، و دیگری پشت صحنه یا پشت‌پرده است جایی که افراد گروهه می‌توانند در آرامش باشند. همچنین گافمن مفهوم «خارج از صحنه» یا منطقه باقی مانده‌(بیرون)‌که فراسوی جلوی صحنه و پشت صحنه است معروفي مي‌كند. رفتارهای جلوی صحنه مؤدبانه است، حفظ ادب مناسب براي نمایش گروهه (برای مثال: فروش ماشین، صرف غذا، ملاقات دانش آموزان، و غیره‌... ) در حالی که رفتارهای پشت صحنه خیلی غیر رسمی است و به نحوی آمده‌سازی گروهه برای حفظ همبستگی و روحیه اجرایی گروهه است. وقتی بیرونی‌ها یا اعضای حضار سرزده وارده بین افراد پشت صحنه شوند، تنش، پدیدار می‌شود چون اعضا گروه در نقش‌های غیر نمایشی خود هستند.

مشکل اساسی تمام نمایش گروهه، حفظ تعریف خاص از موقعیت در مقابل حضار است. این مشکل هنگامی که تفاوت‌های پايگاهي یا مرتبه‌ای زیاد در بین اعضاء گروهه وجود دارد، یا هنگامی که گروهه اعضاي زیادی داشته باشد، یا هنگامی که جلو صحنه و پشت صحنه به صورت مشخصی تفکیک نشده باشد، و هنگامی که گروهه باید برخلاف اطلاعات به خودی خود، تصویر خود را پنهان کند، برجسته می‌شود. برای مقابله کردن با این مشکلات، کنترل اجتماعی در بین اعضاي گروهه لازم است. چنین کنترلی هنگامي به دست مي‌آيد كه اعضا در پشت صحنه‌اند و مشغول فعاليت‌هاي افزايش روحيه‌اي هستند مثل‌: بدنام كردن حضار، شوخی با یکدیگر، مخاطب قرار دادن غیر رسمی، و درگیر شدن در بحث صحنه (بحث در مورد نمایش در روی صحنه). این کنترل وقتی که آنها روی صحنه‌اند توسط رفتارهای منطقه‌ای که شامل ارتباط ظريفي بین اعضاء گروهه هست که امید وارند حضار متوجه نشوند، حاصل می‌شود.

نقض اجرای نمایش زمانی رخ می‌دهد که اعضاء گروهه طوری رفتار کنند که تعریف موقعیتی را که توسط اجراء گروهه ایجاد شده بود را به چالش بکشند. تلاش برای جلوگیری از چنین اتفاق‌هایی شامل تلاش‌های بیشتری می‌شود در کنترل اجتماعی، مخصوصاً تاکید بر پشت صحنه:

 

a)      نشان دادن وفاداری به گروهه و نه به حضار

b)     تمرین کردن دور اندیشی و پیش بینی مشکلات درونی با گروهه یا با حضار.

اعضای گروهه در کنترل اجتماعی توسط حضار کمک می‌شوند، حضار یعنی کسانی که:

a)      تمایل دارند که از پشت صحنه دور بمانند.

b)     بی طرف عمل کنند وقتی که در معرض رفتارهای پشت صحنه قرار می‌گیرند.

c)      به طور استادانه‌ای آداب معاشرت را به کار گیرند‌(نمایش دادن توجه کامل و علاقه‌مندی‌شان، جلوگیری از نمایش نقش‌های پنهانی شان، اجتناب کردن از آبروريزي) برای اجتناب از یک صحنه با گروهه.

گافمن می‌گوید: آنچه که در مورد گروهه و حضار درست است در مورد افراد نیز صادق است. كنش متقابل در بر گیرنده‌ی نمایشی برای دیگران یعنی کسانی که حضار را تشکیل می‌دهند، است. فرد به دنبال این است که نقش بازی کند در جلوی صحنه و در آرامش باشد هنگامی که در پشت صحنه است. مردم تلاش سختی می‌کنند برای اجتناب از اشتباه یا آبروريزي که می‌تواند تعریف موقعیت را نقض کند؛ و به آنها در این تلاش توسط دیگران در حضور حضارشان یعنی کسانی که درایت و معاشرت را تمرین می‌کنند برای اجتناب از صحنه، کمک می شود.

این‌ها موضوع‌ها « نمود خود» هستند، و بیشتر آثار گافمن نشانگر ظرافت مفهومی آنهاست. مفهوم « گروهه » كم رنگ می‌شود، ولی مدل عمومي این موضوع‌ها را در نظریه كنش متقابل بین افراد شرح می‌دهد.

جدول‌30- 1: پيشنهادهاي گافمن در كنش متقابل و نمايش

1-     همانطور كه افراد ارتباط ديداري و بياني ايجاد مي‌كنند، آنها بيشتر متمايل مي‌شوند كه از حركت‌ها براي هماهنگ كردن نمايش استفاده كنند، موفقيت اين نمايش بستگي دارد به:

A: نمايش جلوي صحنه هماهنگ، در عوض‌، كاركرد مثبت و جمعي

1-     كنترل فضاي فيزيكي، وسايل صحنه و وسايل محيط

2-     كنترل ابزارات رسا در محيط

3-     كنترل علائمي كه نشان دهنده رغبت براي انواع فعاليت‌هاي رسومي است

4-     كنترل علائمي كه برجسته مي‌كند موقعيت را در بيرون و درون كنش متقابل

5-     كنترل علائمي كه فراهم مي‌كند نقش‌هاي قابل شناسايي را

B: تلفيق و تمثيل ارزش‌هاي عمومي فرهنگي

C: آميختن يك موقعيت با جنبه باطني فردي

D: پيام‌دهي صادقانه

2-     چنانكه افراد در محيط، نمايش‌هايشان را هماهنگ مي‌كنند و همزمان نمايش‌هاي ديگران را هم قبول مي‌كنند، تقريباً يك تعريف از موقعيت مشترك و عمومي ايجاد مي‌كنند

3-      چنانكه يك تعريف از موقعيت مشترك پديدار مي‌شود سهولت كنش متقايل افزايش مي‌يابد.

كنش متقابل متمرکز

معمولاً گافمن اصطلاح متمرکز و غیر متمرکز را برای تفکیک دو نوع اساسی از كنش متقابل به کار می‌برد. كنش متقابل غیر متمرکز « ارتباطات فردی را شامل می‌شود و صرفاً موجب برتری افراد در حضور يکدیگر می‌شود مثلاً هنگامي که دو فرد غریبه در اتاق‌اند و به نحوه‌ي پوشش یکدیگر، نحوه‌ی استقرار يكديگر، حالت عمومی یکدیگر رسیدگی می‌کنند، تا وقتی که یکی وضعش را تغییر بدهد چون او خودش هم زیر مشاهده‌ی دیگری است». همان طور که بعداً بسط داده خواهد شد. گافمن استدلال می‌کند که چنین عامل غیر متمرکزی قسمت مهمی از نظم کنش متقابل است، برای بسیاری از چیزهایی که مردم انجام می‌دهند، نگاه‌هاي اجمالي مبادله مي‌شود و يكديگر را در مكان‌هاي عمومي بازنگري مي‌كنند. در مقابل، كنش متقابل متمرکز زمانی پدید می‌آید که مردم به صورت مؤثری موافق تحمل کردن توجه متمرکز و جستجوگرانه برای مدتی هستند. مثلاً در یک گفتگو، در بازی روی تخته، يا یك کار مشترک که كنش متقابل چهره به چهره نزدیک، همکاران تحمل می‌شود.
رویارویی‌ها

كنش متقابل متمرکز در جایی روی می‌دهد که گافمن آن را رویارویی‌ها نامیده است. چیزی که یکی از واحدهای ساختاری مرکزی نظم کنش متقابل را تشکیل می‌دهد. گافمن رویارویی‌ها را در اثر اول خود یعنی « نمود خود در زندگی روزمره » مورد توجه قرار داده. ولی ابعاد کامل‌تری را در کتاب دوم خود به نام « رویارویی‌ها » گسترش داد و در آنجا رویارویی‌ها را به عنوان كنش متقابل متمرکز تعریف شدند که داری مشخصه‌های زیراند:

1-     توجه شناختی و دید فردی

2-     بودن فضار باز به ارتباط لفظی متقابل و ترجیحی

3-     ارتباط متقابل به اوج اعمال

4-     ازدحام درک و توافق بوم شناختی منجر به افزایش درک متقابل و نظارت می‌شود.

5-     احساس برآمده «ما» از همبستگی و جریان احساس

6-     تاکید آئینی و رسمي از آغازها، خاتمه‌ها، ورودها و خروج ها.

7-     مجموعه‌ای از روش‌ها برای باسازي اصلاحی برای رفتارهای اشتباه.

رویارویی‌ها، برای حفظ کردن خود پرده‌اي تشکیل می‌دهند یا یک سد قابل نفوذ به جهان اجتماعی بزرگ که كنش‌هاي متقابل در آن اتفاق می‌افتند. گافمن مجموعه رويدادها را به عنوان گردآوری، یا تجمع در فضای (Co-present )افراد تصور کرد، به نوبه خود، گردآوری‌ها در درون یک واحد گسترده، موقعیت اجتماعی، یا تعهد پایدار بزرگ‌تر توسط تجهيزات ثابت، منش مشخص، ساختار عاطفی، ایجاد برنامه دستور کار، قوانین مناسب و نامناسب رفتارها، توالی فعالیت‌های پیش آغازی (شروع، مراحل، اوج و پایان) قرار می‌گیرند. پس رویارویی‌ها از حادثه ضمنی كنش متقابل متمرکز در درون گردآوری‌هایی که در موقعیت‌ها اجتماعی قرار گرفته‌اند، پدید می‌آیند.

پرده‌ي رویارویی‌ها، توسط شاخصه‌‌هايی که قبلاً گفته شده به خوبی، توسط مجموعه قوانینی حفظ می‌شوند. در کتاب « رویارویی‌ها» گافمن از آنها لیستی ارائه می‌دهد، بعداً در کتابی که شاید مهمترین اثر اوست « رسوم کنش متقابل » او چندین قوانین دیگر هم ذکر می‌کند. اجازه بدهید دو بحث را که توسط لیستی از قوانین که كنش متقابل متمرکز را در رویارویی‌ها راهنمایی می‌کند را ترکیب کنیم:

1-     قوانین نامربوطی که یک موقعیت را طوری چهارچوب بندي مي‌كنند که برخی از مواد را شامل نمی‌شود مانند (صفات شرکت کننده‌ها، حالات روانی، هنجارها و ارزش‌های فرهنگی).

2-     قواعد انتقال، آنهایی که مشخص می‌کنند مواد چگونه در طی پرده‌اي که توسط قوانین نامربوط ساخته شده است جابه جا شوند تا طوری تغییر یابند که مناسب یک كنش متقابل گردند.

3-     قوانین «تحقق منابع» که طرح‌های کنش و واکنش عمومی و چهارچوبی را برای بیان و تفسیر فعالیت بین شرکت کننده‌ها، فراهم می‌آورند.

4-     قواعد صحبت کردن، که روش‌اند، عرف‌اند، و شیوه‌ی هدایت جریان بیان کلامی‌اند باتوجه به:

a) حفظ توجه متمرکز انفرادی

b) آغاز«سخنان اختیاری» برای زمانی که یکی از سخنرانان به پایان رسیده و دیگری می‌تواند آغاز شود.

c) تعیین مدت و این که هر فردی غالباً چگونه می‌تواند پايه (كف) خود را نگه دارند.

d) تنظیم آرامش و مزاحمت در گفتگوها

e) قانونی دانستن شرکت کنندگان، کسانی که توجه آنها در موضوع‌هاي مربوط به بیرون از گفتگو می‌گذرد.

f) اطمینان از این که مردم اطراف در گفتگو دخالت نمی‌کنند.

g) هدایت استفاده از ادب و نزاکت، حتی در مواجهه با اختلافات.

5- قوانین احترام به خود، که شرکت کنندگان را به احترام به نزاکت و ادب و به تلاش قابل احترام آنها به حفظ خود در سبک خاص تشویق می‌کند‌.

بنابراین كنش متقابل توسط تنظیمات پیچیده‌ای از قوانینی هدایت می‌شود طوری که افراد می‌آموزند که چگونه آنها را در انواع رویارویی‌های متفاوت استفاده کنند و در انواع مختلف گردآوری‌ها و موقعیت‌های اجتماعی تثبیت کنند. واقعیت این جهان تا حد بسیار زیادی حفظ می‌شود توسط توانایی مردم به طلب کردن و استفاده از این قوانین، وقتی این قوانین به طور مؤثری انجام می‌شوند، افراد « حالت رضایت‌مندی» را فراهم می‌کنند چیزی که « رندال کالینز » به طور پیشرفته آن را « انرژی عاطفی» ناميده است. بنابراین روياروي‌ها به «غمگینی» یا تنش هنگامی که این قوانین مواد بیرونی رنج آور را یا شکست در کنترل جریان كنش متقابل را مستثني نمي‌كنند، آسیب پذیر مي‌شوند. این گونه شکست‌ها توسط گافمن به عنوان حادثه ذاتی یا نقض شناخته می‌شوند هنگامی که می‌توانند به طور مؤثری توسط درایت و معاشرت به کار گرفته شوند، پس آنها به طور یکپارچه دیده می‌شوند چون به رویارویی‌های مداوم آمیخته می‌شوند. فنون کلیدی برای اجتناب از «غمگینی» و حفظ «یکپارچگی» در رویارویی‌ها استفاده از «رسوم» است.

رسوم

در کتاب « رسوم کنش متقابل» سهم بزرگ گافمن تشخیص رسوم جزئی و کوچک روزمره است- مثل «سلام، حالت چطور است؟» «صبح بخیر» «لطفا شما بفرمائید» و غیره ... که برای حفظ نظم اجتماعی ضروری‌اند. به گفته‌ی، او « روانشناس اجتماعی امیل دورکیم را به صورت طرح جدید دوباره سازی کرده است» با تشخیص این که وقتی افراد جمع می‌شوند و شروع به كنش متقابل می‌کنند رفتارشان بسیار تشریفاتی (آئینی) شده باشد. به عبارت دیگر، بازیگران بر هر مرحله‌ای از روابط درون فردی‌شان تاکید می‌کنند با توالی کلیشه‌ای رفتاری که قوانین رویارویی را می‌طلبد و به طور همزمان، به واسطه یا حاملی تبدیل می‌شود که توسط آن قوانین دنبال می‌شوند. پس رسوم‌ ضروری‌اند برای:

a)      تحريك افراد برای شرکت در كنش متقابل 

b)     آگاه سازی آنها به قوانین مربوط از نامربوط، دگرگونی، استفاده از منابع، گفتگو

c)      هدایت آنها در طی دوره‌ی كنش متقابل 

d)     کمک به آنها به جبران نقض‌ها و حوادث ذاتی‌.

در میان آنها، مهم‌ترین‌شان، آن رسم‌هايي‌اند که بر پيرامون تفاوت و رفتار می‌گردند. تفاوت به رسوم درون فردی مربوط است که افراد را در احترام گذاشتن به دیگران، میل آنها به‌ كنش متقابل، عاطفه و دیگر احساساتشان و مشغولیت‌شان به رویارویی بیان می‌کنند. به اصطلاح گافمن تفاوت « علائم صمیمیت را آغاز می‌کند که به وسیله‌ی آن یک بازیگر « رابطه‌اش را با گیرنده ( وصول کننده) تجلیل می‌کند و ثبات می‌بخشد ». در نتيجه تفاوت يك نوعي از تعهد بيان شده به شكل مختصر، به صورت‌« اظهار بازيگر و تعهد به رفتار با گیرنده به صورت خاص در فعالیت‌های پیش آمده » را شامل می‌شود. بنابراین در اداها و ایماهای ظاهراً بی‌ضرر مثل «خوشحالم از ملاقات دوباره‌ی شما» و « اوضاع چطوره؟» «چی کار می‌کنید؟» « خداحافظ» « بعداً می بینمت» و بسیاری دیگر از عبارات قالبي، و همچنین حرکات بدنی- مناسکی است که مهيا می‌کند رفتاري را كه قوانین مربوط را طلب کند و به صورت آغاز – ادامه- و پایان هدایت کند.

گافمن استدلال کرد که تفاوت رسومات دو نوع می‌تواند باشد:

1)     رسوم اجتنابی

2)     رسوم نمایشی

رسوم اجتنابی آنهایی‌اند که افراد از آنها برای حفظ فاصله از یکدیگر و اجتناب از بی‌حرمتی به حوزه آرمانی استفاده می‌کنند که پيرامون دیگری واقع شده است. این رسوم در بین نابرابري‌ها خيلي مثالي‌اند. رسوم نمایشی «‌رفتارهایی را که در طی آنها افراد نشانه‌های خاصي را كه به گیرندگان می‌دهند را در بر می‌گیرد طوری که آنها را متوجه می‌کند که او چگونه به آنها احترام مي‌گذارد و چگونه در كنش متقابل پیش آمده رفتار خواهد کرد‌». گافمن كنش متقابل را به طور دائمی شامل یک گفتگو بین رسوم نمایشی و اجتنابی می‌بیند طوری که افراد احترام می‌گذارند به همدیگر و فاصله شان را حفظ می‌کنند هنگامی که سعی می‌کنند رابطه‌ای داشته باشند و کاری انجام دهند.

در مقابل، منش(  demeanor)‌«یک عنصري از رفتار مرسوم است که در طی وضع، لباس، و ... رسانده می‌شود و مربوط می‌شود به حضور او که ديگران را آگاه می‌کند که او شخصی است با کیفیت مطلوب، یا نامطلوب ویژه. در طی رسوم منشي افراد تصویرهایی از خودشان به دیگران ارائه می‌دهند و در همان زمان نیز، ارتباط برقرار می‌کنند که آنها واقعی و قابل اعتماد و با نزاکت‌اند.

پس، در طی رسوم منشي و تفاوتی افراد خود را به رویارویی توسط قوانین اجتنابی مربوط وصل می‌کنند و ظرفیت خود را برای دنبال کردن آن اثبات می‌کنند، در حالی که احترام‌شان را به دیگران نشان می‌دهند و خودشان را به انواع مختلفی از افراد ارائه می‌کنند. تصویب این قبیل تفاوت‌ها و رسوم منشي در گردآوريهاي به هم پیوسته، و مخصوصاً در رویارویی‌ها است، اما همچنین، شامل موقعیت‌های نامتمرکز هم می‌شود، پایه‌ای برای یکپارچه‌سازی جامعه ایجاد می‌کنند. به طور کلی‌« التزام تشریفات و انتظارات، یک جریان افراطی پخش شده در جامعه است، با کسانی که به طور مداومی به یاد افراد می‌آورند که باید همیشه خود را به صورت یک انسان با منش و رفتار خوب حفظ کند و صفت حرمتي خاص دیگران را نیز تصديق کند».

نقش‌ها

افراد همچنین در نمود خود با دیگران دنبال نقش‌های خاصی هستند. پس همان طور که افراد در جلوی صحنه، قوانین مربوط اجتنابی، و حذف قوانین را ارائه می‌دهند، آنها همچنین سعی می‌کنند که نقش خود را هماهنگ کنند. پس برای گافمن « نقش یک مجموعه از فعالیت‌های آشکار است که قبل از ديگران ایجاد می‌شود و به طور آشکاری با فعالیت‌هایی که دیگران انجام می‌دهند در هم بافته شده است». در اصطلاح تحلیلی رالف ترنر‌(در فصل 29) افراد تلاش می‌کنند که برای خودشان نقش ایفا کنند، اگر موفق بودند، این تلاش‌ها به کل تعریف آنها از موقعیت منجر می‌شود.

در تلاش برای ایجاد یک نقش، فرد « باید توجه کند که برداشت او آن چیزی است که در موقعیتی که با ویژگی‌های شخصی مناسب همساز هست، نقشی را می‌رساند که به طور مؤثری به او نسبت داده شده است‌. پس انتظار می‌رود که افراد در موقعیت‌ها نقشی را برای خودشان بازی می‌کنند که با رفتارشان مطابقت کند، خودشان را قبل از دیگران، و جلوی صحنه‌شان را (اثاثيه صحنه، ابزارهاي بياني، نمایش) نمایش بدهند. و اگر ناپایداری بین نقش تلاش شده برای نمایش و جنبه‌هاي اضافی از نمایش ثابت شود، به موجب آن ديگران در آن موقعیت به تائید افراد از طريق اشارات ظریف و حرکات و ادادها مایلند. این دیگران هستند که هدایت می‌شوند که چنین عمل کنند زیرا اختلاف بین نقش دیگران و اشارات نمایش‌شان، تعریف موقعیت و احساس اساسی از واقعیت را كه این تعریف ایجاد می‌کند را بر هم می‌زند. پس نقش مشروط است به پاسخ‌ها و عکس العمل‌های دیگران، زیرا آنها احساس خود از واقعیت را تا حدی بر موفقیت و مناسب بودن فرض نقش وابسته می‌دانند، فرد در تغییر نقش در یک موقعیت به محض آغاز آن مشکل خواهد داشت. بنابراین، اغلب افراد يك نقش نامناسب را به واسطه تصور خودشان در يك موقعيت درك مي‌كنند‌، در آن موقعيت آنها چيزي را که گافمن «فاصله نقش» نامیده است اجرا می‌کنند. جایی که به «جدایی» فرد از نقش مربوط شده است. گافمن استدلال می‌کند که چنین فاصله‌ای به افراد اجازه می‌دهد که:

a)      نقش‌هایشان را که در ارتباط با نقشی است که مود توجه قرار گرفته تا آن‌ها « در پس آن »‌باشند را بروز دهند.

b)     جنبه‌هاي اضافی از خود را که فراتر از نقش گسترش می‌یابد را ارائه كنند.

c)      حذف بار مسؤليت«تطابق کامل با نقش» را در جایی که سرپیچی‌های کوچکی می‌کنند و کمتر نمایش می‌دهند و برای ديگران مشکل زا می‌شود

پس « فاصله نقش» یک پاسخ دامنه‌دار به فرآیند کلی « احاطه نقش» است. برای هر نقشی افراد باید درجات متفاوتی از دلبستگی و مداخله در نقش را نشان دهند. یک دامنه «‌فاصله نقش» است، جایی که دامنه دیگر چیزی است که گافمن آن را پذيراي (Engrossment) کامل نقش ناميده است. به طور کلی گافمن استدلال می‌کند که، آن نقش‌هایی كه در آن‌ها افراد مي‌تواننند هدایت کنند که چه بگذرد، آنها به طور نسبی درجات زیادی از‌ پذيراي نقش را نشان می‌دهند، در جایی که فرد وابسته می‌شود که آن نقش‌ها را با فاصله نقش قابل توجهی بازی کند.

پس، همان طور که آشکار است، تصور نقش به تصویر خود که بازیگران در نمایش‌شان طرح ریزی می‌کنند مربوط می‌شود. با وجود این، خودی که شخص در يك موقعيت از خود نشان می‌دهد به عکس العمل‌های دیگران، یعنی کسانی که آن شخص را در آن موقعیت تایید یا رد می‌کنند بستگی دارد. هنوز هم سازمان دهی بازی نقش روی صحنه قبل از دیگران به طور زیادی توسط خود شخص مشخص و محدود می‌شود.

خود

دیدگاه گافمن از خود خیلی موقعیتی و مشروط به پاسخ دیگران هست. با وجود اينكه یکی از فعالیت‌های اصلی بازیگران در یک موقعیت این است که خود را به شیوه‌ای خاص نشان دهند. گافمن در مورد خود انگاره « دروني » یا « انتقالي » که قسمتی از « شخصیت » افراد است، خیلی نامطمئن بود. او تقریباً در تمام آثارش، به عدم تأکیدی که افراد بر « شخصیت زیر ساختی» یا هویتی که از یک موقعیت به موقعیت دیگر برده می‌شود دارند، توجه کرده است. در آخرین کتاب بزرگش«تحلیل چهارچوب» او استدلال کرده است که مردم اغلب در كنش متقابل فرض می‌کنند که خود وانمودي آنها، یک نگاه اجمالی به صورت منسجم‌تر و درون فردی‌تر فراهم کرده است، ولی در واقعیت، این به طور ساده تصور مردم است زیرا « هیچ دلیلی برای فکر به این که تمام اين يافته‌ها كه فرد در مورد خودش فراهم مي‌كند‌، با تمام ويژگي‌هاي موقعیت کنونی او و شيو‌ه‌هاي که او در موقعیت‌های دیگرش هست اشتراک زیادی ندارد»

با این حال، حتی اگر هیچ خود دروني يا انتقالي وجود نداشته باشد، تلاش‌های مردم براي ارائه تصویری از خودشان در موقعیت‌های خاص و پاسخ دیگران به این نمایش در تمام رویارویی‌ها به صورت پويايي دروني است. افراد همواره نشانه‌های رفتاری را که تصويرهایی از خودشان را به عنوان افراد خاص، یا به عبارتی‌« نمود خود»‌ طرح‌ریزی می‌کنند را حذف می‌کنند، آنها به «‌‌‌اجراي نمایش‌ها » مایل ترند. در کتاب سوم « رسوم کنش متقابل » گافمن دوباره این بحث را تا حدودی تعبیر می‌کند، و دیدگاهش را در مورد «خود» تصحیح می‌کند. در رویارویی‌ها، یک فرد بیرون از خطی که هست عمل می‌کند، چنانكه، به الگوی اعمال شفاهی و غیرشفاهی که به وسیله‌ی آن ديدش را از موقعیت بيان مي‌كند و به این سبب، ارزشيابی‌اش از حضار را، و مخصوصاً از خودش را توضیح می‌دهد. در گسترش یک خط، فرد يك چهره‌اي که « ارزش مثبت اجتماعی را به طور مؤثری برای خودش، توسط خطی که دیگران فرض کرده‌اند را می‌خواهد که او آن را در طی یک ارتباط خاص معرفي مي‌كند ». افراد تلاش می‌کنند که در یک چهره‌اي بمانند یا آن را حفظ کنند توسط ارائه تصویری از خودشان در تمام خطوط‌شان که توسط پاسخ‌های دیگران حمایت می‌شود. و اگر ممکن باشد توسط مؤسسه‌های غیر شخصی در یک موقعیت حفظ شود. بر عکس، وقتی یک شخص در یک چهره غلط یا خارج از چهره است، حذف خط نامناسب و غیر قابل قبول برای دیگران است. بنابراین، اگر چهره اجتماعی افراد « می‌تواند دارایي بیشتر‌، امنيت متمركز و رضایت‌مندي‌ بيشتر باشد، ولی آن فقط به او از طرف جامعه امانت داده شده است و می‌تواند پس گرفته شود تا زمانی که او خودش را طوری نشان دهد که می‌تواند لیاقت آن را داشته باشد.

همان طور که قبلا ًگفته شد، گافمن استدلال کرد که یک هنجار کلیدی در هر رویارویی هست « قانون احترام به خود» که می‌خواهد افراد چهره‌شان را حفظ کنند از طریق درایت و آداب معاشرت در هنگام مواجهه با دیگران. بنابراین به موجب خاصیت درایت يا « زبان اشاره – کنایه، ابهام – عبارت خوب، لطيف‌هاي مؤثر و کارکردی و غیره ...)، افراد چهره هم را نگه می‌دارند، آنها با این کارها تعریف موقعیت و احساس عمومی از واقعیت را حفظ می‌کنند. به اين دلیل است که تغييردادن چهره و خط داده شده در رویارویی‌ها سخت است، پس از آغاز، برای تغییر چهره و (خط طوری که ارائه داده شده است)، باز تعریف از موقعیت و دوباره سازی احساس از واقعیت را مطالبه خواهد کرد. زیرا برای تغییر چهره و خط «قرض داده شده» از پاسخ‌های دیگران، افراد باید هزینه زیادی مثل خجالت یا نقض وضعیت، را متحمل شوند.

درگيري‌هاي چهره به چهره معمولاً با آغاز تماس چشمی ایجاد می‌شوند، و پس از آغاز، آن‌ها در مراسمی که آغاز مناسبی براي موقعیت است درگیر می‌شوند، (همان طور که مشخص شده طي درگیری گذشته، مقدار زمان درگیری قبلی، سطح نابرابري و غیره ...). در طي درگیری چهره به چهره، هر فردی از رویه‌ای برای حفظ چهره همدیگر استفاده می‌کنند و در صورت لزوم خط مناسب همدیگر را تایید می‌کنند. به طور خاص، حضار به دنبال اجتناب از «صحنه» يا نقض در مسئولیت‌، از رویة و آیین معاشرتی استفاده می‌کنند که بتوانند چهره خود و دیگران را نجات دهند. علاوه بر این، همان طور که به صورت مناسب برای انواع رویارویی‌ها‌(‌به خوبی گردآوری‌های بزرگ، و موقعیت‌های اجتماعی پهن دامنة) پنداشته شد، افراد به حفظ آنچه گافمن گاهی آن را اصطلاح « قلمرو خود » داده است، پيرامون موضوع به عنوان وسايل فيزيكي‌، فضای زیست محیطی، حفظ شخصی (قلمرو اطرف بدون شخص) و چیزی که برای مردم لازم است براي نمایش دادن خط‌شان در رویارویی‌ها بیشتر است. برای تجاوز کردن به چنین قلمروهایی در هم گسیختن يا نقض موقعیت، حضار مجبور به اقدام جبرانی بواسطه بازسازی و حفظ خطوط، چهره، تعریف‌های موقعیت و احساس واقعیت می‌شوند.

بحث

گافمن در تمام آثارش، ولی به طور تخصصی در کتاب‌های اخیرش مثل «تحلیل چهارچوب» و در مقالات متعدد(‌به آنهایی توجه كنيد كه در كتاب اشکال بحث جمع آوری شده است) او بر اهمیت بيان شفاهی برای متمرکز کردن توجه مردم تأکید کرده است. وقتی که «بحث» به صورت كنش متقابلي مشاهده شده « مثالی است از ترتیبی که به وسیله‌ی آن افراد جمع می‌شوند، و موضوع‌هايي را که تائید کرده‌اند، شریک شده‌اند، جاری و در خور توجه کرده‌اند را تداوم می‌بخشند، خواسته‌ای که انواع درون ذهني و جهان ذهني را كنار هم جاي دهد. بدين ترتيب، از ديدگاه گافمن هيچ منبعي مؤثرتر از بحث به عنوان پایه‌ای برای پیوند مداخله‌ها نیست. زیرا آن «‌گوینده و شنونده را به یک طرح تفسیری که خواستار مورد توجه قرار داده شدن است» مي‌كشد.

پس بحث یک فرايند مهمي برای کنار هم قرار دادن افراد، متمرکز کردن توجه آنها، و قضاوت تعریف کلی آنها از واقعیت است. چون بحث خیلی محوری برای متمرکز کردن كنش متقابل  است، به صورت هنجاری، مرتب و مرسوم شده است. ممانعت علیه « بحث با خود» یک هنجار مشخصی است زیرا وقتی افراد با خودشان صحبت می‌کنند، « این کار به دیگران هشدار می‌دهد که شاید در تصور اساس نگهداری شده از قابلیت فهم متقابل به طور مشترک‌، اشتباه کرده‌اند؛ علاوه بر این، همچنین انواع دیگر شبه بحث، ترتیب داده شده و مرسوم است، برای مثال: نشانه‌های واکنشی یا « صوت‌هاي تعجبی که کلمه کامل نیستند و (اُو) (واو) – (آه) (آخ) ترتیب داده شده برای زماني‌اند که بتوانند مورد استفاده قرار گیرند و ادا شوند. همچنین پرکننده‌های شفاهی مانند (آه- اِمم- اِ-» و شبیه آنها، مرسوم‌اند و برای آسان کردن « جریان پیشرفت گفتگو » استفاده می‌شوند. در واقع، آنها بیانگر این‌اند که گوینده لغت کامل مناسبی ندارد ولی هنوز روی موضوع کار می‌کند. و این که او هنوز مایل به گفتگو است، حتی نشانه‌های به ظاهر عاطفی و بیان کلمات تابو (ممنوعی) مانند تمام (کلمات چهار واژه‌ای) خیلی هم بیان عواطف نیستند مثل « هم ترازی خود- دیگری» و اثبات می‌کنند که « نگرانی‌های درونی ما باید مال آنها شوند.» این گونه طغيان‌ها، هنجاری و مرسوم‌اند زیرا این دعوت به فضای درونی ما تمایل دارد فقط زمانی به وجود آيد که برای اشخاص حاضر آسان باشد که ببينند این ماجرا آنها را به کجا می‌كشاند.

گافمن استدلال می‌کند که در ایجاد تعریفی از واقعیت، « بحث » به صورت پیچیده‌ای عمل می‌کند. وقتی افراد بحث می‌کنند، آنها ایجاد چیزی می‌کنند که گافمن آن را مبنا (footing) ناميده است، يا شالوده‌‌ای برای گفتگو و كنش متقابل فرض شده است. زیرا نمادهای لفظی به سادگی دستکاری می‌شوند، مردم می‌توانند به آسانی مبنا یا وضعیت‌های اساسی را که متضمن گفتگو است را تغییر دهند. بنابراین، این گونه تغییرها در مبنا به صورت زیادی مرسوم شده است و معمولاً نشانگرهای روشنی‌اند. برای مثال، وقتی فردی چیزی شبیه « بیائید در موردش صحبت نه کنیم» می‌گويد، مبناي گفتگو به طریق مرسوم شده تغییر داده مي‌شود. مشابه وقتی که کسی می‌گوید چیزی مثل « عالیه، اما چه چیز ...؟» این شخص نیز مبنا را طبق رسوم تغییر می‌دهد.

تغییر در مبنا، سؤالی را مطرح می‌کند که به طور فزاینده‌ای آثار بعدی گافمن را تحت سلطه می‌گیرد: « مسأله جاسازی». گافمن تشخیص داد که گفتگوها لايه لایه‌اند و از این رو در مبنا‌های متفاوتی جاسازی شده‌اند. اغلب مبناهای متعددی برای بحث وجود دارد تا هنگامی که کسی « چیزی می‌گوید ولی منظور دیگری دارد »، یا هنگامی که شخص « اشاره می‌کند» یا « غیر مستقیم مطلبی می‌گوید». اين « لایه‌بندی‌های بحث‌ها»‌‌، که ممکن است در زمینه‌های مختلف جاسازی شده‌اند، بیان کننده‌های معانی ظریف و پیچیده‌اند. برای مثال: طنز‌ها، لطیفه‌ها، جناس‌ها، شوخی‌ها، حر‌ف‌های دو پهلو، انعطاف‌ها، توصیف‌ها و دیگر دستگاه‌های صحبت که نشانگر ظرفیت‌های افراد به تغییر مبنا‌ها و جاسازی متنی بحث است (برای مثال، فکر کنید به یک گفتگو‌یی در محیط کاری که در بر‌گیرنده‌ی یک لاس زنی عاشقانه است‌؛ آن شامل حرکتی ثابت در مبنا و متن خواهد بود.) با این حال همواره این تغیيرات در مبنا برای ادامه رویارویی‌ها هستند، که تا‌حدی به صورت هنجاری مرتب و مرسوم شده‌اند که افراد را به حفظ احساس رایج از واقعیت قادر می‌سازند.

بنابراین بحث، ابعاد انتقادی كنش متقابل متمرکز است. بدون آن، حرکت‌هاي بدن، اداها و ایما‌ها و اشاره‌هایی که مردم می‌توانند حذف کنند، محدود می‌شود و باعث فقدان ظرافت و پیچیدگی‌های زباني می‌شود. و همان طور که گافمن شروع به بسط این پیچیدگي‌ها در آثار اخیرش کرده است، مفهوم‌های اولیه در مورد « تعريف موقعيت‌ها » خام به نظر مي‌رسيد، زيرا مردم مي‌تواند تعريف‌هاي پيچيده و با ظرافت لایه‌بندی شده در مورد موقعیت را ایجاد کنند، اين مسأله‌ای است که ما در آخر فصل بسط خواهیم داد. ولی در اینجا منظورمان این است که بحث، توجه را متمرکز می‌کند و بازیگران را به دور هم می‌کشد و آنها را به كنش متقابل چهره به چهره. مجبور می‌کند. ولی علیرغم پیچیدگی‌هایی که در تمرکز می‌تواند انجام شود، بحث هنوز به صورت هنجارمند و مرتب شده و مرسوم است طوري که یک حس مشترک از واقعیت برای افراد را ایجاد مي‌کند.

جدول‌2-30 خلاصه تحلیل رویارویی متمرکز گافمن است، این رویارویی زمانی اتفاق می‌افتد که موقعیت‌های اجتماعی مردم را در ارتباط چهره به چهره قرار بدهد، و این امکان رویارویی، به قوانین، رسوم و توانايي‌های افراد به ارائه نمایش قابل قبول بستگی داد. جمله‌های I و II زیر نشان دهنده‌ی بحث پایه‌ای در رهيافت گافمن است.

فروپاشي و باز ساري دركنش متقابل متمرکز

گافمن تأکید کرد که فروپاشي در رویارویی‌ها هرگز موضوع كم اهميتي نیست.

رویارویی‌های اجتماعی به مقدار زیادی در اهمیتی که مشاركت‌کنندگان به آنها می‌دهند، متفاوت هستند، ولی تمام رویارویی‌ها، چه با ارزش و چه بی‌ارزش، موقعیت‌ها را هنگامی که افراد می‌توانند به خودی خود در روند عمل‌ها مداخله كنند يا جدا شوند از یك احساس باثباتي از واقعيت، نشان می‌دهند. و این احساس، بی‌توجه به بسته‌ای که در آن می‌آید چیزی جزئي نیست، وقتی حادثه‌ای رخ می‌دهد، واقعیت تهدید می‌شود. تا زماني که عامل فروپاشي بررسی شود، و تا وقتی که كنش‌گران دوباره مداخله کامل‌شان را به دست بیاورند، تصویر واقعیت شکسته خواهد شد.

وقتی فردی حرکت‌های را که با قوانین هنجاری مخالف است حذف می‌کند، یک جلوی صحنه متناقض را نمایش می‌دهد، از عمل به مراسم‌های مناسب درمانده می‌شود، دنبال نقش نامناسب می‌گردد، تلاش می‌کند به صورت هنجاری یا رسومی خط نادرست یا چهره‌ اشتباهي را نمایش دهد که يك توانایی برای ايجاد يك صحنه هست.

از نقطه نظر شخص، امکان « خجالت » وجود دارد، برای استفاده کردن از اصطلاح محبوب گافمن، خجالت زده شدن، می‌تواند به پاسخ‌های فردی بيشتری برای انحطاط در چرخه افزایشی سطح‌های شرمندگی هر چه بیشتر منجر شود. از دیدگاه دیگران، صحنه تعریف موقعیت را دچار فروپاشي می‌کند و احساسي از واقعیت را که برای احساس آرامش لازم است را تهدید می‌کند. افراد تلویحاً فرض می‌کنند که مردم مورد اعتمادند و قابل اطمینانند و هر آنگونه که به نظر می‌رسند، آنگونه‌اند، و شایستگی دارند و می‌شود رویشان حساب کرد، از این رو، وقتی صحنه‌ای اتفاق می‌افتد، این فرضیات تلویحی تغییر می‌کنند و ساختار رویارویی را (گردآوريي‌هاي بزرگ و موقعیت اجتماعی را ) تهدید می‌کنند. به این علت افراد بازسازي صحنه را که توسط حرکت‌هاي نامناسب ایجاد می‌شوند را جستجو می‌کنند و برای حفظ افراد در چنین تلاش بازسازانه‌اي از درایت استفاده خواهند کرد. پس صحنه‌ی نظم موقعیت توسط پاسخ‌های صحیح مختلف توسط افراد و به وسیله‌ی تمایل دیگران به استفاده از درایت در انکار کردن اشتباهاي کوچک حفظ می‌شود، و اگر ممکن نباشد، درایت را برای تسهیل تخطی به تلاش‌های بازسازانه افراد به کار می‌گیرند. مردم به طور جدی به رفتارهای متناقض «توجه نمی‌کنند» و اگر انتخاب دیگری نباشد، آنها آماده‌اند تا عذر‌خواهی، حساب پس دادن‌ها، اطلاعات جدید، بهانه‌ها و دیگر تلاش‌های مناسب مرسوم هنجاری برای بازسازي را قبول کنند. البته این تمایل افراد به قبول مردم آنگونه كه هستند، فرض کردن شایستگی مردم و چشم پوشی کردن از اشتباه‌هاي درون فردی کوچک مردم، آنها را به دستکاری و حیله آسیب پذیر می‌کند.

جدول 30-2: طرح عمومي گافمن در كنش متقابل متمركز

1-      رويارويي‌ها زماني ايجاد مي‌شوند كه

A. موقعيت اجتماعي افراد را در نزديكي فيزيكي هم قرار مي‌دهند

B.گرد‌آوري‌ها به ارتباط چهره به چهره كه پيرامون بحث مي‌‌گردد اجازه مي‌دهند

2-     پايداراي يك رويارويي مثبت و كاركرد افزايند‌ه‌اي از:

A.    قابل دسترس بودن قوانين هنجارهاي مربوط براي هدايت شركت‌كنندگان به همراه احترام به مسائلي مانند:

1-     بي‌ربطي، يا موضوع‌هاي طرد شده

2-     تغيير شكل، يا اينكه چگونه موضوع‌هاي خارجي تلفيق مي‌شوند

3-     استفاده از منابع‌، يا اينكه منابع محلي از چه چيزي گرفته مي‌شوند.

4-     بحث، يا اينكه چگونه بيان شفاهي تنظيم مي‌شود.

5-     احترام به خود، يا حفظ چهره و خطوط.

B.     در دسترس بودن شيوه‌هاي رسومي كه مي‌تواند استفاده شود براي:

1- نظم دادن به بحث و گفتگو

2- بيان كردن تفاوت و منش demeanor)) مناسب

3- طلب كردن و تأكيد بر قوانين هنجاري

4- بازسازي نقض‌ها در كنش متقابل

C.    توانايي افراد براي ارائه نمايش قابل قبول با احترام به:

1- خطوط، يا جهت‌هاي رفتار

2- نقش‌ها، يا گروه‌هاي ويژه‌ي حقوقي و وظايفي

3- چهره‌ها، يا نمايش ويژه‌ي ويژگي‌هاي مشخص

4- خود، يا تصوير ويژه از يك شخص

كنش متقابل غیر متمرکز

گافمن یکی از معدود جامعه‌شناسانی بود که تشخیص داد که رفتار و كنش متقابل در مکان‌های عمومی، یا محيط‌هاي غیر متمرکز ویژگی‌های مهم نظم کنش متقابل، به وسیله‌ی بسط دادن سازمان اجتماعی عمومي هستند. اینچنین اعمال ساده مثل راه رفتند در خیابان، ایستادن در صف، نشستن در اتاق انتظار یا روی نیمکت پارک، ایستادن درآسانسور، رفتن یا آمدن از سرويس بهداشتی، و دیگر فعالیت‌های مختلف نشان‌گر قلمرو مشخص از سازمان اجتماعی‌اند. این موقعیت‌های غیر متمرکز که مردم در آن شريك‌اند ولی در بحث طولانی مداخله نمي‌كنند و «رویارویی چهره به چهره » نشانگر موضوع اساسی پژوهش جامعه شناختي هست- موضوعی که اغلب كم اهميت جلو مي‌كند ولی آن وقت و توجه خیلی از مردم را به خود جلب مي‌كند. در دو اثر « روابط در جمع» و « رفتار در مکان‌های عمومی» گافمن پویایی گردآوري‌های غیر متمرکز را کاوش کرده است.

گردآوري‌های غیر متمرکز شبیه كنش متقابل متمرکز در محيط عمومي‌شان هستند، آنها به صورت هنجاری مرتب شده‌اند؛ آنها شامل نمایش‌های افراد می‌شوند؛ آنها درگیر استفاده از رسوم مي‌شوند، آنها به صورت هنجاری و مرسوم جريان مناسبي برای بازسازي دارند؛ و آنها به مقدار قابل توجهی به آداب معاشرت، درایت، و توجه بستگی دارند. اجازه بدهید هر کدام از این خصوصیت‌ها را با جزئیاتشان بسط دهیم.

گرد‌آوري‌هاي غير متمركز، خیلی شبیه به كنش متقابل متمرکز با قوانین هنجاری سروکار دارند، در مورد فاصله، حرکت‌هاي موقعیت، گوش دادن، صحبت کردن و نمایش خود. ولی شبیه به كنش متقابل متمرکز در هنجارهایی که پرده واضحي را حفظ مي‌كند نیست. صورت‌بندي، توجه زیاد متمرکز، یا اجبار چهره به چهره در رویارویی‌های غیر متمرکز وجود ندارد. بلکه، قوانین مربوط هستند به این که چگونه افراد خودشان را بدون مرکز توجه‌شدن و مداخله چهره به چهره سازش می‌دهند. از این رو قوانین در مورد چگونگی حرکت، صحبت، نشستن، برخواستن، ارائه خود، عذر‌خواهی و اجرای اعمال ضرروی دیگر برای حفظ نظم عمومی هستند بدون ایجاد موقعیتی که خواهان «کار» درون شخصی اضافی دركنش متقابل متمرکز باشد.

هنگامی که در ملاء عام، هنوز افراد تمایل دارند به نمایش، ولی چون حضار درگیر مشارکت چهره به چهزه نیستند یا دنبال گفتگوی طولای نیستند، نمایش می‌تواند بسیار خاموش باشد و کمتر متحرك باشد. گافمن از اصطلاحات متفاوتی برای توضیح این نمایش‌ها استفاده کرده است، دو تا از اصطلاحات بيشتر تكرار شده شيوه « بدن» و « زبان بدن» هستند. هر دو اصطلاح مشخص می‌کند وضعیت کلی حرکت‌هاي، یا منشي، که افراد از خود نشان مي‌دهند و براي دیگران فراهم می‌کنند.‌( برعکس، دیگران به طور مستمر برای تشخیص دادن محتوای شيوه بدن و زبان بدن ديگران را بررسی می‌کنند). این چنین رفتاری جهت فرد، سرعت، استواری، هدف و دیگر جنبه‌های رفتاری را مشخص می‌کند. در کتاب « رابطه در مکان‌های عمومی»گافمن سه نوع زبان بدن را ترتيب‌بندی کرده است. 

1)     زبان جهت دهی یا حرکاتی که به دیگران ثابت می‌کند که شخص متمایل به فعالیت‌های قابل تشخیص و مناسب در زمان و مکان حاضر است.

2)     زبان احتیاط، یا حرکاتی که به دیگران نشان می‌دهد که شخص به فعالیت دیگران تهدید يا به آنها تخطی نخواهد كرد.

3)     زبان مبالغه یا حرکاتی که پیام می‌دهد که یک شخص مجبور نیست یا زیر فشار نیست، بنابراین او کاملاً مسئول است و رفتارهایش و حرکاتش را کنترل می‌کند. از این‌رو نمایش عمومی از شخص در كنش متقايل غیر متمرکز كه حول محور فراهم كردن اطلاعاتي که یک شخص « با شخصیت و با شایستگی معقول به نظر می‌رسد» مي‌گردد.

در ملاء عام و در طی كنش متقابل غیر متمرکز، قلمرو شخصی یک مسأله مهمي می‌شود. گافمن لیست کرد انواع توجه‌های قلمرویی را که می‌تواند برجسته شود در طی كنش متقابل غیر متمرکز، که شامل می‌شود:

a)      فضای جغرافیایی ثابت که متعلق است به شخص خاص

b)     حفظ خود مختاری غیر متجاوزانه‌ای که احاطه کرده افراد را وقتی که در محیط جابجا می‌شوند.

c)      فضاهای شخصی که دیگران تحت هیچ شرایطی نمی‌توانند به آنها تجاوز کنند

d)     جایگاه ویژه یا مکان‌های محدود که افراد می‌توانند به طور موقتی خواستار شوند.

e)      از فضاهایی استفاده کنند که می‌تواند طوري طلب شده باشد که افراد تمایل پیدا کنند به بعضی از فعالیت‌های سودمند.

f)       نوبت‌ها یا نظم طلب شده در انجام دادن یا دریافت چیزی مربوط به دیگران در یک موقعیت.

g)      قلمرو دارایی یا چیزهایی که مشخص می‌شود با خود و آراستگی‌ها دور بدن فردی.

h)     حفظ اطلاعات یا واقعیت در مورد یک شخص که آنها کنترل شده یا مرتب شده است

i)        حفظ مکالمه یا حق کنترل کسی که می‌تواند احضار شود و براي افراد صحبت کند.

براساس نوع كنش متقابل غیر متمرکز، همان طور به خوبی، تعداد، سن، جنس، درجه، موقعیت و دیگر خصوصیات شرکت کنندگان، قلمرو شخص تغییر خواهد کرد، ولی در تمام جوامع هنجارهای روشنی در مور چیزی که به وضعیت این قلمرو مربوط است و به میزان درجه‌ای که می‌تواند القا شود وجود دارد.

این قلمروهای شخصی دیده می‌شوند در طی چیزی که گافمن آن را « نشانگر»(markers) ناميده است. نشانگر‌ها، نشانه‌هایی هستند و چیزهایی‌اند که انواع درخواست قلمرویی‌را مشخص می‌کنند، آن گسترده، دامنه‌دار و مستمر است. تجاوز به این نشانگرها تخطی به خود شخص را در بر می‌گیرد و خواهان تائید است، و شاید قانون شکنی یا صحنه‌ای در نظم عمومی ایجاد کند. در واقع، رفتارهای به ظاهر ساده، مثل جای کسی را سهواً گرفتن، تنه زدن در صفی، قطع کردن حرف کسی و مشابه آنها می‌تواند یک تجاوز یا بی‌حرمتی به خود دیگران محسوب شود، در نتیجه عکس العمل بزرگی را مي‌طلبد. از این رو سازمان اجتماعی در كل به ظرفیت افراد برای درك كردن آن نشانگرهایی که قلمروی شخصی‌شان را در موقعیت‌های عمومی آغاز می‌کند بستگی دارد.

هتک هنجارها و قلمروها ایجاد شکاف و صحنه‌های بالقوه می‌کند، حتی وقتی افراد متمایل به كنش متقابل متمرکز نباشند. آنها معمولاً بازسازي می‌شودند در فعالیت‌های مرسوم مثل:

a)      شرح دادن‌ها، توضیح مي‌دهد که چرا ‌تخطی ‌صورت گرفته است مثل‌(‌انکار-‌‌پيشامدهاي غیر معمول- بی کفایتی موقتی، بی توجهی و غیره).

b)     عذرخواهی (ترکیبی از شرمندگی بیان شده‌، توضيحي که رابطه درست، شناخته ‌و فهمیده می‌شود، انکار و عدم پذیرش رفتار کسی، توبه، درخواست باسازي، و غیره‌...‌).

c)      خواهش، یا درخواست انحصاری برای اجازه انجام چیزی که ممکن است در غیر این صورت به عنوان تخطي به هنجار یا خود شخص مورد توجه قرار گیرد. استفاده از این نوع رسوم‌باسازي موقعیت، حرکت‌ها و یک جريان راحت از فعالیت‌ها در بین مردم در كنش متقابل غیر متمرکز را حفظ می‌کند؛ بدون این رسوم باسازي، خلق و خوها مستعد می‌شود و دیگر اعمال در حال فروپاشي در نظم عمومی پوشاننده می‌شود.

معناي پاسخ‌های مرسوم برای باسازي فقط بر اهمیت رسوم عمومي برای كنش متقابل غیر متمرکز سایه می‌اندازد. همان طوری که افراد اقدام می‌کنند در مورد، نشستن، برخاستن و تمایل به انجام رفتارهای عمومی دیگر، این فعالیت‌ها با رسوم مورد تأكيد قرار مي‌گيرند، مخصوصاً هنگامی که مردم نزدیک به برقراری رابطه با همدیگر می‌شوند. سرتکان دادن‌ها‌، ‌لبخندها، حرکت‌هاي دست و حرکت‌هاي بدن، و اگر ضروری باشد صحبت مختصر‌(مخصوصاً در طی باسازي) كه همه به طور زیادی مرسوم شده‌اند مورد تاکید قرار مي‌گيرند، كه شامل ترتیب كليشه‌اي رفتاری مي‌شوند كه هنجارها را تقویت می‌کند و به تمایل افراد برای کنار آمدن و همساز شدن با یکدیگر علامت می‌دهد.

علاوه بر رسوم، بسیاری از كنش متقابل غیر متمرکز درایت و توجه را در بر می‌گیرند. با انکار ساده یا تحمل کردن بی سرو صداي نقص کردن‌های کوچک هنجارها، خود و اعمال مرسوم، مردم می‌توانند بدون تنش‌های غیر ضروری و رنجش جمع شوند و ادامه دهند‌. در این زمینه، كنش‌هاي متقابل غیر متمرکر ایجاد می‌شوند تا يك نواخت به نظر برسند و افراد را به ترویج یک احساس انعطاف ناپذيري از واقعیت را در نگاه‌های دقیق، تائید‌ها، رابطه‌های چشمی آنی، تغییر جهت و دیگر رفتارهای زندگی عمومی قادر سازند‌.

در جدول‌-30 موضوع‌هاي کلیدی در بحث گافمن به طور ضمنی لیست بندی شده است. رابطه بین متغیرهای لیست شده در موضوع‌ها افزایند هستند در چیزی که هر کدام تاثیر دیگري را در حفظ نظم موقعیت‌های عمومی در گردآوري‌هاي غیر متمرکز را بيشتر مي‌كند. این تأثير كنش متقابلي به نظم عمومی اجازه مي‌دهد که بدون تکیه کردن به بحث متمرکز گفتگو حفظ شود.

جدول3-30 : طرح عمومي گافمن در كنش متقابل غير متمركز

1- ترتيب در كنش متقابل غير متمركز مثبت است و كاركرد فزاينده‌اي از:

A: وضوح قوانين هنجاري كه به رفتارها در جهتي نظم مي‌دهند كه رويا‌رويي چهره‌اي و بحث را محدود مي‌كند.

B. توانايي افراد براي ايجاد اشارات منشيdemeanor)) با احترام به:

1-تغيير جهت‌، يا تناسب فعاليت‌ها در زمان و مكان ارائه

2- احتياط، يا تمايل براي اجتناب از تخطي يا تهديد به ديگران

3- غلو كردن، يا توانايي پيام دادن به اينكه كسي مي‌تواند رابطه را بدون سختي و تحميل كنترل و مرتب كند.

C .توانايي افراد به پيام دادن با نشانگر‌هاي واضح، پيام‌هاي با شكل‌بندي قلمروي هنجاري مناسب خود و با احترام به :

1- فضاي جغرافيايي ثابت كه مي‌تواند طلب شود.

2- خود محوري حفظ مي‌كند عدم تخطي را كه مي‌تواند در طي جابجايي و حركت در فضا مطالبه شود.

3- فضاهاي شخصي كه مي‌تواند مطالبه شود.

4- جايگاه‌هاي قلمرويي كه مي‌تواند به طور موقت استفاده شود.

5- استفاده كردن از فضاهايي كه مي‌تواند براي اهداف سودمند تصرف شود.

6- نوبت‌هاي فراهم كردن يا دريافت كردن وسائلي كه مي‌تواند طلب شود.

7- قلمروي مالكيتي و موضوعاتي كه پيرامون خود مشخص و ارائه مي‌شود.

8- حفاظت اطلاعاتي كه مي‌تواند براي منظم كردن واقعيت‌ها در مورد افراد استفاده شود.

9- حفاظت گفتگويي كه مي‌تواند براي كنترل كردن بحث طلب شود.

D: در دسترس بودن پيكربندي مناسب هنجاري براي بازسازي رسومي كه پيرامون نكات زير مي‌گردد.

1-شرح‌ها، يا توضيحات براي تخطي‌ها.

2- عذر خواهي‌ها‌، يا بيان كردن‌هاي خجالت ،پشيماني و توبه براي خطا.

3- درخواست‌ها، يا خواهش براي بخشش در مورد خطا‌هاي بالقوه.

E: وضوح و دردسترس بودن رسوم براي تقويت كردن هنجارها و براي نظم بخشيدن به رابطه توسط محدود كردن در‌گيري چهره‌اي در افراد‌.

F: در دسترس بودن جريان‌هاي مرسوم شده براي انكار كردن خطاهاي كوچك هنجاري و قلمرويي شخصي(نزاكت و آداب معاشرت).

 

 

چهارچوب و سازمان تجریه

آخرین کار بزرگ گافمن «تحلیل چهارچوب» مقاله‌ای بر سازمان تجربه هست، به سختی یک « مقاله » ولی، نسبتاً یک مقاله 800 صفحه‌ای بر پدیده شناسی يا سازمان ذهنی تجربه در موقعیت‌ها اجتماعي. آن یک کار حجيم و پریشان است ولی، آن با این حال، برمی‌گردد به خصوصیات كنش متقابلي که آثار گافمن را از اول هدایت کرد: ساختار «تعريف از موقعیت‌ها». آن اين است كه چگونه مردم واقعيت موقعیت‌ها را تعریف می‌کنند؟

 

چارچوب چیست؟

مفهوم «چارچوب» براي اولین بار در اثر بزرگ گافمن. « نمود خود » و متناوباً بعد از آن پدید آمد. شگفت آنکه او هرگز تعریف دقیقی از این اصطلاح ندارد، ولی ایده اولیه این است که مردم «تفسیر می‌کنند» حوادث‌ها یا « محدوده‌های فعالیت‌ها را» در موقعیت‌هایی با « طرحی» که به طور آگاهانه احاطه می‌کند یا چارچوب‌بندی می‌کند چیزهایی را که اتفاق می‌افتد. این چارچوب بسیار شبیه چارچوب عکس است که آن مرز حوادث تصویر شده را محدود مي‌کند‌، در محفظه قرار می‌دهد و آنها را از محیط اطراف تشخيص می‌دهد. بحث اولیه گافمن از «قوانین نامربوط» در رویارویی‌ها- که ملاحظات، صفات، جوانب و حوادث در جهان بیرونی که شامل می‌شود در طي كنش متقابل متمرکز- كه راه اولیه‌ی بر قراری ارتباط با پویایی‌هاي چارچوبي را نشان می‌دهد. از این رو، هنگامی که مردم به جهان می نگرند، آنها تحمیل می‌کنند چارچوبی را که تعریف مي‌کند چه چیزی در دورن تصوير خواهد شد و چه چيزي در بیرون طرد خواهد شد توسط چیزی که گافمن آن را‌« حاشیه چارچوب » ناميده است. تجربه بشری سازماندهی می‌شود توسط چارچوب‌هاي كه، تفسیر « كار چارچوبي » یا « چهارچوب مرجع» برای تعیین حوادث یا «محدودهی فعالیت» را فراهم می‌کند.

چارچوب‌ها اولیه

گافمن استدلال مي‌كند كه، در نهايت، تفسير رويدادها به چارچوب اوليه متكي شده است كه چارچوبي است كه به چند چارچوب قبلي تفسير رويدادها بستگي ندارد. از اين رو چارچوب‌هاي اوليه حداقل از نقطه نظر سازمان تجربه فردي به جهان واقعي متكي‌اند‌. گافمن تأكيد كرده است كه افراد تمايل دارند كه بين چارچوب‌هاي طبيعي و اجتماعي تمايز قائل شوند. يك چارچوب طبيعي براي تفسير جهان متكي به وسايل فيزيكي محض– بدن، بوشناسي، زمين‌، اشياء رويدادهاي طبيعي و مشابه آنها است‌. يك چارچوب اجتماعي در جهاني واقع شده است كه توسط رفتارهاي هوشمند‌انه و زندگي اجتماعي ايجاد شده است. اين دو نوع چارچوب اوليه مي‌توانند در سازمان‌شان خيلي با هم متفاوت باشند؛ بعضي از آنها به روشني سازمانبندي شده‌اند مانند؛ «‌حقايق» « اصول مسلم » و « نقش‌ها» در جايي ديگر بعضي‌ها فقط معرفت فهميدن‌، يك رهيافت ‌و يك ديدگاه را، فراهم مي‌كنند‌. تمام چارچوب‌هاي اجتماعي شامل قواعدي مي‌شوند در مورد چيزي‌هاي كه در فراسوي حاشيه چارچوب طرد خواهند شد، و چه چيز تصوير خواهد شد در درون چارچوب و چه كاري انجام خواهد شد وقتي كه درون چارچوب كنش مي‌كنيم. تا زماني كه، انسانها درك مي‌كند و كنش مي‌كند‌، احتمالاً آنها چارچوب‌هاي ‌متعددي را به كار خواهند برد‌، كه به سازمان تجربه پيچيده‌گي مي‌دهند كه گافمن فقط در آثار اوليه اش به آنها اشاره كرده است.

با وجود اينكه گافمن تأكيد كرده است كه او ساختار اجتماعي را با مفهوم چارچوب‌هاي تحليل نكرده است‌، او به طور آشكاري يك بحث نئو دوركيمي را گسترش داد، دوركيم روانشناسي اجتماعي را دوباره طرح‌ريزي كرده است- مخصوصاً مفهوم وجدان جمعي، قواعد چگونگي اداره افراد را از درون- اصطلاح خيلي پيچيده و پويا‌، بنابراين، همانطوري كه بحث شد، چارچوب‌هاي اوليه يك گروه اجتماعي خاص تشكيل يك عنصر مركزي در فرهنگ آن گروه را مي‌دهد. مخصوصاً تا جايي كه فهم درباره ردة‌هاي اصلي طرح‌هاي كنش و واكنش پديدار شود‌، ارتباط اين ردة‌ها با يكديگر‌، مجموعه‌‌ كلي از فشارها و عواملي كه اين طرح‌هاي تفسيري سست بودن در جهان را تصديق مي‌كند.

هنوز، براي بيشترين قسمت‌، گافمن متمركز شده بر روي پويايي چارچوبي درون قلمرو تجربيات فردي و نظم كنش متقابل، كه نگراني‌هاي دوركيم را در مورد فرآيندهاي كلان فرهنگي به ديگران را رها مي‌كند. در واقع، همانطوري كه بارها براي گافمن مورد بود، او خيلي متحير شد با به كاربري درون شخصي چارچوب‌ها براي اهداف پر‌نيرنگ، سّيال و پيچيدگي چارچوب در شرايط احتمالي كه اغلب براي تشخيص دادن اينكه آيا تحليل همچنان جامعه شناختي است يا نه مشكل داشت.

راه‌حل‌ها و راه‌حل‌يابي

گافمن استدلال كرد چيزي كه چارچوب‌بندي را يك جريان پيچيده مي‌كند، آن چارچوب‌هاي هستند كه مي‌توانند تغيير شكل دهند. يك روش اساسي براي تغيير شكل چارچوب اوليه به كار گرفتن راه‌حل‌يابي است.«‌يكي از اصطلاحات پرمعني چارچوب اوليه، كه مجموعه‌اي از عرف‌هاي است كه توسط يك فعاليت معين، به چيزي تغيير شكل مي‌يابد كه الگو مي‌شود در اين فعاليت‌ها ولي توسط شركت كنندگان كاملاً در ديگري ديده مي‌شود. براي مثال، فرآوري تئاتري از وضع خانواده يك راه‌حل‌يابي خانواده‌هاي واقعي است، يا يك سرگرمي، مانند چوب الات نجاري راه‌حل‌يابي خيلي اوليه مجموعه فعاليت‌هاي شغلي است؛ يا خيالبافي در مورد عشق و عاشقي راه‌حل‌يابي عشق واقعي است؛ وقايع يا رويداها ورزشي راه‌حل‌يابي بعضي از فعاليت‌هاي خيلي اوليه‌(‌دويدن، فرار‌كردن، جنگيدن و غيره است)؛ يا تمرين كردن يا تكرار كردن راه‌حل‌يابي نمايش واقعي است‌؛ يا شوخي كردن در مورد زندگي عشقي فردي، راه‌حل‌يابي روابط عاشقانه است و غيره. چارچوب‌هاي اوليه از ديدگاه افراد واقعي هستند، در حقيقت راه‌حل‌يابي كمتر واقعي به نظر مي‌رسند و هر چه بيشتر كسي به راه‌حل‌يابي‌هاي مكرري در چارچوب اوليه دست بزند – مي‌گويد، اجرا مي‌كند يك راه‌حل‌يابي از يك راه‌حل‌يابي و يك راه‌حل‌يابي و غيره – چارچوب كمتر واقعي است. حاشيه چارچوب هنوز در نهايت يك چارچوب اوليه است، كه بر بعضي از واقعيت طبيعي و اجتماعي تكيه مي‌زند، ولي انسان به راه‌حل‌يابي پيوسته و لايه لايه و طبقه طبقه‌ي تجربياتش توانايي دارد. بنابراين اصطلاحاتي مانند تعريف موقعيت بطور مؤثري اين لايه‌بندي تجربه‌ها را در طي راه‌حل‌يابي تسخير نمي‌كند‌، و نه به كاربري اصطلا‌حاتي كه به طور مؤثري معني مي‌دهد به كثرت چارچوبي‌هايي كه مردم مي‌توانند بخاطر توانايي آنها براي تغيير چارچوبي‌هاي اوليه و دوباره راه‌حل‌يابي چارچوب‌هاي موجود القا كنند.

داستان سازي

دومين نوع تغيير شكل چارچوب علاوه بر راه‌حل‌يابي داستان سازي است كه تلاشي عمومي يك نفر يا تعدادي بيشتر از افراد براي اداره فعاليت‌ها به طوري كه طرف مقابل يك نفر يا تعداد بيشتري وادار خواهند شد كه عقيده اشتباهي در مورد چيزي كه هست و ادامه دارد داشته باشند. بدون شباهت به راه‌حل‌، داستان‌سازي تقليد( يا يك تقليد از يك تقليد)از بعضي چارچوب اوليه نيست، ولي تلاشي است كه ديگران را وادار مي‌كند فكر كنند چيز ديگري اتفاق مي‌افتد. دست انداختن، حقه بازي و دستكاري‌هاي استراتژيك همه در برگيرنده داستان‌سازي‌ها هستند – ديگران را وادار مي‌كنند تا چارچوب‌بندي كنند يك موقعيت را در يك روش، در حالي كه ديگران آنها را به عنوان چارچوب مخفي ديگر دستكاري مي‌كنند.

 

پيچيدگي تجربه

بنابراين، همانطوري كه مردم واكنش نشان مي‌دهند، آنها چارچوب‌بندي مي‌كنند موقعيت‌ها را به عنوان چارچوب‌هاي اوليه، اما آنها همچنين مي‌توانند راه حل‌يابي كنند اين چارچوب‌هاي اوليه را و داستان سازي كنند چارچوب‌هاي جديدي را به منظور نيرنگ و دستكاري. از نقطه نظر گافمن، كنش متقابل مي‌تواند مداخله كند در راه‌حل‌يابي و بسياري از راه حل‌يابي‌هاي مكرر‌( آنها لايه‌ها و طبقه‌هاي تفسيرند) به همان داستان سازي. زماني كه راه‌حل‌يابي و يا داستان‌سازي اتفاق مي‌افتد، راه حل‌يابي مجدد و داستان‌سازي واقعاً آسان مي‌شود، زيرا آنها حركت گسترشي از چارچوب‌هاي اوليه پايه‌گذاري مي‌كنند. گافمن هرگز بيان نكرد كه چقدر داستان‌سازي‌( ‌و داستان‌سازي روي داستان‌سازي) و راه‌حل‌يابي‌( يا راه‌حل‌يابي روي راه‌حل‌يابي) در كنش متقابل اتفاق بيفتد‌، ولي او قطعاً تاثير تئاتر نمايشي و سينما را به عنوان فراهم كننده رسانه‌اي براي شناخت عميق‌ترين لايه‌هاي كنش متقابل مشاهده كرد‌( زيرا هر كدام يك راه‌حل يا راه حل‌يابي ضروري چارچوب اوليه در جهان واقعي است، چيزي كه بعداً تقريباً امكان‌هاي بي‌نهايتي را براي راه‌حل‌يابي مجدد و داستان سازي بازي مي‌كند).

هنوز رويه‌هاي در كنش متقابل كه به طور مرسوم شده به صورت هنجارهاي مرتب شده براي برگردان تجربيات شركت كنندگان به چارچوب اوليه اصلي‌، براي زدودن لايه‌هاي، راه‌حل‌يابي‌ها و داستان سازي‌ها وجود دارد‌. براي مثال، وقتي مردم مي‌خواهند تمسخر كردن ملايم و جك گفتن در مورد چيزي را باسازي كنند، يك كسي مي‌گويد « حالا جداً »حتماً تلاش مي‌كند كه بزدايد راه‌حل‌يابي‌ها را ( و دوباره راه‌حل‌يابي كند) و برگردد به چارچوب اوليه قبلي كه در آن تمسخر و شوخي پايه‌ريزي شده بودند. اينگونه رسوم‌( با ضرورت هنجاري براي تلاش كردن براي جدي بودن براي يك لحظه) دوباره اتكا كردن در كنش متقابل در جهان واقعي را جستجو مي‌كند.

علاوه بر راه‌حل‌يابي و داستان سازي عمدي‌، افراد مي‌توانند رويداها چارچوب اشتباه‌، خواه جهل‌، ابهام ، خطا يا اختلاف اساسي در چارچوب بندي بين شركت كنندگان. چنين چارچوب اشتباهي مي‌توان ايستادگي كند براي زماني ولي سرانجام افراد به دنبال زدودن چارچوب توسط ادراك اطلاعات صحيح مي‌گردند. بنابراين آنها مي‌توانند دوباره موقعيت را چارچوب بندي كنند‌، به هر حال هنگامي كه داستان سازي حداقل بخشي از علت براي چارچوب اشتباهي مي‌شود، اين چنين تلاش‌هايي براي زدون چارچوب سخت و مشكل زا مي‌شود.

از اين رو چارچوب‌بندي اوليه يك جريان پيچيده‌اي است- كه در آن گافمن ادعا كرده است كه جامعه شناسان مايل نيستند به طور جدي مورد مخاطب قرار گيرند. جهاني كه مردم در آن زندگي مي‌كنند يكپارچگي ندارد و خواه براي اهداف نيك‌انديشانه يا حيله‌گرانه در معرض دستكاري قابل توجهي است. بخاطر توانايي انسان براي استفاده نمادين‌(‌مخصوصاً بحث)‌ جريان‌هاي اصلي دوباره چارچوب بندي‌شده‌، و راه‌حل‌‌يابي و داستان‌سازي مي‌تواند به طور زيادي لايه‌بندي تجربيات پيچيده باشد. در طي كنش متقابل مردم به دنبال حفظ چارچوب عمومي‌اند (‌يك نيازي كه گافمن مايل بود به اظهار كردن آن كه آنها را آسيب‌پذير به دستكاري در طي داستان سازي مي‌كند) بدون چارچوب عمومي- حتي يكي كه راه حل‌يابي شده باشد يا داستان سازي شده باشد‌كنش متقابل نمي‌تواند بطور هموار جريان بيابد. متأسفانه، گافمن در طي كنش متقابل متمركز و غير متمركز بر روي چارچوب مبتني بر عنوان «‌سازمان بندي تجربه»‌ في نفسه به جاي چارچوب‌بندي « سازمان تجربه » متمركز مي‌شود. از اين رو تحليل چارچوب برانگيزنده و وسوسه آميز است ولي اغلب گفته مي‌شود از موضوع جامعه شناختي مربوط به نظم كنش متقابل منحرف شده است.

 

نتيجه

آثار اروينگ گافمن به حقيقت گام نخست اصلي در تحليل كنش متقابل اجتماعي بود. تأكيد بر نمايش خود، هنجارها، رسوم، و چارچوب‌هايي كه ارائه مي‌دهد نظريه جامعه شناختي را در اواسط قرن با مفاهيم مهم بسياري كه توسط سنت‌هاي نظري گوناگون پذيرفته شد. به هرحال، چند نكته تأكيدي قابل پرسشي وجود دارد كه در پايان بايد مورد توجه قرار گيرند‌. اول، ديدگاه تا حدي بدبينانه‌گافمن نسبت‌به‌درستي‌، نيكوكاري‌و دستكاري انسان و كنش متقابل – كه به طور مستمري در اين فصل بي‌ارزش نشان داده شده است – او اغلب به طور ضمني تحليل كرده است در جهتي كه براي سازمان بشري بنيادي نيست. دوم، ديدگاه موقعيتي و تا حدي گستردة گافمن به عنوان تنها تصوير طرح ريزي شده از خود و شايد يك سراب در تك تك و يا تمام موقعيت‌ها احتمالاً خيلي اغراق آميز باشد. انكار هسته خود يا هويت ثابت و دائمي ضروتا ًبر خلاف جريان اصلي نظريه‌پردازي كنش متقابلي‌ها و شايد خود واقعيت، تداوم يافته است. و سوم، آثار گافمن تمايل داشتند كه تا حدي منحرف شوند به ذهن‌گرايي مفرط و نيست‌انگاري درون فردي جايي كه تجربه خيلي بي‌ثبات و لايه ‌بندي شده است و جايي كه توسط جزئي‌ترين تغيير در چارچوب و رسوم كنش متقابل خيلي سيال و قابل تغيير است. هنوز‌، حتي با اين ديدگاه انتقادي‌، جامعه شناسي گافمن دست‌آورد شگفت انگيزي ارائه مي‌دهد مخصوصاً، در حد نظريه‌هاي جورج هربرت ميد، آلفرد شوتز و اميل دوركيم. در واقع همانطور كه قرن روبه پايان مي‌رود، اروينگ گافمن به عنوان يك نظريه‌پرداز برتر سطح خرد در شش دهة اخير مي‌تواند مورد توجه قرار گيرد.

---

دکتر علی میرزا محمدی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/12/17ساعت   توسط مدیریت موقت وبلاگ : احسان رسولی نژاد  | 

اروینگ گافمن - نظریه های جامعه شناسیاروینگ گافمن ازجمله دانشمندان مشهور و به نام مکتب شیکاگو است و ابداعات و تحقیقات وی در نظریه کنش متقابل نمادین این نظریه را برای سالها به نظریه مسلط در جامعه شناسی آمریکا تبدیل کرد. گافمن دردنیای انسان شناسی نیز به نوعی دارای ادعا و اعتبار علمی است. از مناقشات آکادمیک انسان شناسی و جامعه شناسی که بگذریم ،گافمن را هم به خاطر کارهای میدانی، هم به خاطر تحصیلات آکادمیک و هم به خاطر روش شناسی آثارش میتوان در زمره انسان شناسان جای داد. پایبندی گافمن به جامعه شناسی خرد ، بی اعتنایی به ساختارها ی بلنددامنه،  روش شناسی مردمی ، مشاهده مستقیم و ارتباط رودررواز مشخصه کارهای گافمن محسوب می شوند--!.
پیشینه فلسفی عملگرایی و رفتارگرایی مکتب شیکاگو به علاوه گذشته هنری گافمن باعث شدتا گافمن با نوآوری و ابداعاتی که خاصه شخصیت علمی وی بود،مفاهیم جدیدی در انسان شناسی و جامعه شناسی بنا نهد  مفاهیمی که گذشته از جدید بودن به نوعی انقلابی هم محسوب می شدند.
گافمن مفاهیم   کنشگر(بازیگر)مخاطبان(تماشاچیان)بازی،  اجرای تئاتری، مدیریت تاثیرگذاری،صحنه،پشت صحنه و....رادریک مفهوم استعاری ازصحنه تئاتر اخذ کرده است.گافمن با خلق این مفاهیم بیشتر ازهمه به مساله هویت می پردازد.هویت اجتماعی  بالقوه و بالفعل ودرگیری عقب نشنینی یامقاومت فرددربرابر جامعه  که گافمن بر تخالف  وتقابل آن تاکیددارد ، تئوری گافمن رابرای بسیاری از پژوهشگران و محققانی که به مساله هویت  های حاشیه ای می پردازند جالب کرده است. تئوری گافمن برای کسانی که به نوعی به مساله هویت حاشیه در برابر متن می پردازند،تئوری گویایی محسوب می شود.از این دسته  می توان از فمنیستها ویا،کسانی که به مساله هویت در فضاهای مجازی می پردازند نام برد.                                                                                        
گافمن در سالهای پایانی عمر خویش بر آن شد تابه انتقاداتی که از آثارش می شد. پاسخ دهد و به نحوی کار های گذشته اش را مورد بازبینی قراردهد.حاصل این بازبینی کتاب چارچوب گافمن است که به نحو آشکاری فاصله گرفتن از جامعه شناسی خرد  و به رسمیت شناختن ساختارهای  کلان است. اما حتی اگرگافمن چنین چرخش فکری راآغاز کرده باشدمرگ به وی فرصت نداد تا آن رادررشته ای مبسوط از آثار تشریح کند.وبه این ترتیب گافمن درحافظه  علوم اجتماعی به عنوان یک جامعه شناس خرد-مردم شناس اجتماعی ثبت شد

سخنی قبل از آغاز:
این سخن قرار نیست جای عنوان کلاسیک مشکلات تحقیق را در تحقیقیات مرسوم  بگیرد فقط برآنم که از وضعیت منابع مورد نیازم برای مطالعه در ایران تصویری به دست بدهم و بر این نکته تاکید کنم که چقدرعوامل غیر علمی و خارج از حیطه نظارت یک پژوهشگرمی تواند برکارعلمی تاثیرگذارباشند.          
 کل منابع فارسی درباره گافمن و نظریات وی همانی است که درماخذشناسی آمده است ومتجاوزاز4 منبع نیست . که تنها دو منبع مستقلا به گافمن پرد اخته اند. (این مساله شامل منابع اینترنتی فارسی نمی شودکه بیشتر گزارشهاویادداشتهای و بلاگ های شخصی است) در مورد منابع لاتین نیز اگراز منابع قدیمی که درباره گافمن در ایران موجود است بگذریم تقریبا هیچ منبع جدیدی وجود ندارد.
طی جست جوها ی اینترنتی  متوجه شدم که ا زمعتبرترین کتابها درباره گافمن کاربانز و کار ویلیامز است.گرچه نزدیک یک دهه از چاپ این کتابها میگذرداما.هنوز به ایران راه پیدا نکرده اند.واز آنجاکه ایران با شرکت معتبر آمازون که د رسراسردنیا به توزیع کتاب می پردازد طرف قرارداد نیست  تلاشهایم برای  به دست آوردن کتاب بی نتیجه ماند.ناچار به دانلود کردن بخشهای از کتاب که به صورت اینترنتی امکان پذیربوداکتفاکردم . وبا این توصیفات بخش اساسی منابع ام رامقاله ها،پایان نامه ها،تحقیقات و گزارش هایی تشکیل می داد که به صورت متن کامل یا ناکامل درسایتهای مختلف وجود داشتند. گرچه این مقاله ها در بسیاری موارد کارها ی درخشان  وقوی بودندو تنوع مطالب  و نگاهشان بسیارزیادبود اما تاکید زیاد براین منابع همیشه این اضطراب  علمی را به همراه  داردکه این منابع دسته اول نیستند.ومنبع دسته اول جای دیگری هستند.گرچه کوشیدم این نقیصه را باتطبیق کتابهایی که دراختیار داشتم .جبران کنم .اما نمیتوان از تاثیرمسائل غیرعلمی بریک کار علمی غافل شد،کاری که در صورت نبود این مشکلات می توانست در حد کارهای یباشدکه این  مقاله به آنهاارجاع دادهاست .                                                                               
فهرست مطالب:
زندگی نامه شخصی و حرفه ای گافمن
گافمن و انسان شناسی
روش شناسی گافمن
استعاره
مشاهدات نامنظم
مشاهده نا منظم:تحقیق مردم نگارانه
مفاهیم ابداع شده توسط گافمن
گروهه
خود
اجراهای تئاتری
هویت اجتماعی
هویت اجتماعی بالقوه ویالفعل
داغ
انحراف اجتماعی ،قانون شکنی ،بیمار روانی و نظریه برچسب زنی
بیمار روانی
نظریه بر چسب زنی و انحراف اجتماعی
ارتباط نظریات گافمن با سایر نظریه های  اجتماعی
جورچ هربرت مید
فلسفه عمل گرایی
رفتار گرای روان شناختی
بلومر
زیمل
وبر
دورکیم
گافمن :دانشمند یا هنرمند؟
کتاب شناسی گافمن
فهرست منابع

زندگی نامه شخصی و حرفه ای گافمن:
اروینگ گافمن در 11 ژوئن سال 1922 درشهر مانویل از ایالت آلبرتای کانادا از پدر و مادری یهودی، ماکس و آنه گافمن زاده شد. خانواده وی از یهودیان اوکراین بودند که دو  قرن پیش از روسیه به کانادا مهاجرت کرده بودند. گافمن خود عقیده دارد که یک یهودی روس بودن بر  بسیاری از جنبه های اندیشه وی موثر بوده است.
وی در سالهای 1935 تا 39 دریک دبیرستان فنی به تحصیل پرداخت. بین سالهای 1939تا43 در دانشگاه مانیتوبا به مطالعه شیمی پرداخت. اما این رشته را مطلوب خود نیافت. در سالهای1943و44به همکاری با موسسه ملی فیلم کانادا پرداخت و از همین رهگذر به جامعه شناسی علاقه مند شد.ودر رشته جامعه شناسی ثبت نام کرد.دو تن از استادانش به نام دبلیو ،ام ،هارت W.M.Hart ورای بیردویستلRay Bird wistell در تحکیم علاقه وی به جامعه شناسی بسیار موثربودند.وی مدرک لیسانس رابا درجه ممتاز  در سال 1945از دانشگاه تورنتو اخذ کردو  مدارج بالاتر را در سالهای 1949و1953در دانشگاه شیکاگو  گذراند. جایی که بعدا وی به بزرگترین دانشمند آن تبدیل شد.
مطالعات گافمن در شیکاگو هم صرف انسان شناسی اجتماعی می شد وهم جامعه شناسی .یکی از استادان راهنمای او در طول دوره تحصیلات عالیه اش للوید وارنر انسان شناس بود. دردانشگاه شیکاگو جامعه شناسی و انسان شناسی اجتماعی به شدت به هم نزدیک بودند .سخنرانی های رادکلیف براون دردهه 30 در این دانشگاه برگزار می شد.و باعث شده بودکه تاثیر زیادی بر سلطه و برتری مکتب کاردکرد گرایی در جامعه شناسی دهه 50  آمریکا داشته باشد .اما محصول کار براون چیز دیگری بود:باور به جامعه شناسی شهری. جو عمومی حاکم بر  دانشگاه شیکاگو ،تمایل به موضوعات جامعه شناسی شهری  وکار کردن درباره فضاهای شهری بود.وهیچ شکی نیست که حال و هوای شیکاگو بر شکل گیری شخصیت علمی گافمن تاثیر به سزایی داشته است.رد پای این تا ثیررا می توان در کارهای تحقیقی  گافمن در باره دروه گردها،کارگران پمپ بنزین ، عشرتکدها ی پاریس یا سایر محیط های شهری  تشخیص داد.
 گافمن درزندگی حرفه اش دست به کارهای میدانی چندی زد. وی یک سال در جزایر شتلند   Shetlandاسکاتلندزیر نظر دپارتمان انسان شناسی اجتماعی ادینبوروگ، به راهنمایی وارنر  به مطالعات میدانی انسانشناسی پرداخت ومواداولیه را برای نوشتن تزدکتری خود کنش های ارتباطی در یک جامعه جزیره ای و کتاب تاثیر گذارش،بازنمود خود در زندگی رزومره The presentation of Self in Everyday Lifeبه دست آورد.
وی بعد از چند دوره کار میدانی به طور پراکنده برا ی مطالعه عشرتکده های پاریس  به این شهر رهسپارشد.اولین شغل دانشگاهی وی تدریس به عنوان استاد مهمان در موسسه ملی بیماریهای روانی بتسا بود.وی در سالهای 1954 تا 57 که به فعالیت در موسسه ملی بیماریهای روانی بتسا مشغول بود .در سیمای یک نگهبان و یا دربان به مشاهده مشارکتی مشغول بود . یک سال نیز برای کار میدانی(مشاهده مشارکتی) در بیمارستان الیزابت خود را به عنوان بیمار روانی معرفی کردو بستری شد. حاصل این سالها دوکتاب( بیمارستان روانیAssylyum) و)داغStigma)
 است.وی درسال 1957 به استادش هربرت بلومر در دانشگاه شیکاگو پیوست .وی در 1962 به درجه استادی کامل رسید.در همین سالهاوی به  فعالیت های میدانی درکازینوهای لاس وگاس مشغول بود. گافمن هرگز فرصت آن را نیافت تانتایج این تحقیقات را منتشر کند.
.او تاسال 1968در برکلی ماند.و سپس به دانشگاه پنسیلوانیا رفت و کرسیهای بنجامین فرانکلین رادر انسان شناسی  و روان شناسی به عهده گرفت.
در سال 1977 گافمن از بیماری اش آگاه شد.و در 1982وقتی که به عنوان رئیس انجمن جامعه شناسی آمریکا برگزیده شده بود در اوج شهرت در گذشت(ریتزر،1380،294.)
گافمن  دوبار ازدواج کرد. بار اول در سال 1952 با یک روان شناس به نام آنجلیکا شویلر عقد زناشویی بست که حاصل این ازدواج فرزندی به نام توماس ادوارد گافمن بود. این ازدواج  با مرگ آنجلیکا در سال 1964 خاتمه یافت.ازدواج بعدی گافمن در سالهای پایانی عمر وی رخ داد.این بار وی با ژیلین اسکانوف ،زبانشناس ازدواج کرد. حاصل این ازدواج دختری به نام آلیس  است.
گافمن  به خاطر فعالیت های حرفه اش به کسب جوایزی نایل آمد.که عبارتند از:
-جایزه جورج اورول به خاطر مقاله ”تبلیغات جنسی”
-جایزه مک ایور به خاط کتاب ”نمود خود در زندگی روزمره”
-جایزه مید ـ کولی به خاطر مقاله  روان شناسی اجتماعی
گافمن و انسان شناسی:
گرچه گافمن در یک طبقه بندی آکادمیک در طبقه بندی جامعه شناسی جای می گیرد.اما محتوی آثاروی  و روش شناسی که به کار گرفت به ما این اجازه را می دهد تا از وی درحیطه انسان شناسی هم نام ببریم.روش کیفی و تک نگاری های گافمن چیزی بین روانشناسی اجتماعی و انسان شناسی قرار می گیرند.گافمن که در زندگی
 حرفه ای خود بیشتر با انسان شناسان در ارتباط بود تابا جامعه شناسان به شدت از روش های کمی و پیمایشی که درآن سالها بر جامعه شناسی  حاکم بود گریزان بودو به آن اعتراض داشت .روشی که گافمن در مطالعات خو به کار گرفت روشی نو آورانه و بی بدیل بود که بر خلاف انتقاداتی که به این روش وارد است برای مطالعه موضوعات مورد نظر گافمن بهترین روش به نظر می رسند. تاکنون کسی در مطالعه زندگی روزمره روشی بهتر از آنچه که گافمن ارائه داد،پیشنهاد نکرده است.گافمن این روش را با رویکردی انسان شناسانه برگزید.روشی که در تقابل آشکار با روشهای کمی به روشهای مردم شناسانه نزدیک می شوند. گافمن  به جز روش مشاهده نزدیک و رودررو به تک نگاری ها و کارهای میدانی نیز دست زد. 
          گافمن در سالهای 1949 تا 1953  در دانشگاه کالیفرنیا به طور هم زمان  به مطالعه جامعه شناسی  وانسان شناسی اجتماعی پرداخت.استادی که گافمن درسالهای دوره لیسانس با وی همکاری می کرد،دبلیو ،للوید وارنر انسانشناس بود.و گافمن کتاب”روابط در حوزه اجتماعی ”اش رابه رادکلیف بروان تقدیم کرده است.آثار گافمن نیز گرچه در طبقه بندی جامعه شناسی خرد و مکتب کنش متقابل قابل جایگیری هستند اما دارای ریشه ها و ارجاعات واضح انسان شناسانه هستند. طوری که کالینز درباره کارهای ابتدایی گافمن می گوید،این کارها  بیشتر  تحت تاثیر انسان شناسانی بودند تا جامعه شناسی کنش متقابل.وی بسیار کم به نظریه پردازان کنش متقابل ارجاع می داد و وقتی که این کار را می کرد .بیشتر برای انتقاد ازآنها بود (همان).
روش شناسی  گافمن:
گافمن را می توان صریحا در دسته جامعه شناسانی قرار داد که روش های کمی را نفی می کنند و آنها را فاقد اعتبار می دانند. وی روشهای رایج در مطالعات جامعه شناسی مثل روشهای پیمایشی را با این استدلال رد می کند که این   روشها با در نظر گرفتن یک هویت استعلایی برای جامعه و فرو کاستن انسان در حد یک عامل مکانیکی تحت سلطه نیروهای مختلف ،رفتار اجتماعی انسان را برای ما روشن نمی کنند.گافمن عقیده دارد اینکه بگویم  عامل اجتماعی الف  باعث رفتار ب می شودچیزی را درباره رفتار بشری برای ما روشن نمی کند. دانشمند علوم اجتماعی باید به این سوال جواب دهد که چرا عامل الف می تواند به رفتارب منتهی شود؟وی برای پاسخ به این سوال ،سراغ جایی می رودکه این فشارها عینی می شوند:کنش  اجتماعی ، درروشی که وی به کار می گیرد ، می کوشد توضیح دهد که چگونه کنشهای بشری رخ می دهدند، جهت میابندو هدفی که  این کنشها  دنبال می کنند چیست؟ وی برای درک این کنشها به ارتباط نزدیک و مستمر بین پژوهشگر و افراد مورد مطالعه اش اعتقاد دارد. همان طور که خود نزدیک یکسال در یک بیمارستان روانی اقامت کرد تا بتواند مطالبی راجع به شیوه های بر خورد بین دو گروه با موقعیت های نابرابر(اولیای بیمارستان و بیماران) ، تعریف هویت خود و مقاومت یا تن سپاری  به نظم موجود به رشته تحریر در آورد.                                                                              
روشی که گافمن در کار های خود به کارمی برد روش مردم نگارانه یا روش شناسی مردم نگارانه است . مردم نگارانه به این معنا که وی برای مطالعه موضوع موردنظر خود به مشاهده مشارکتی و ارتباط نزدیک با مردم مورد مطالعه خود دست می زد. روشی که در مکتب شیکاگو به ،روش شناسی مردمی معروف است(ethnomethodolgy). روش شناسی مردمی به قواعد و مناسبات حاکم بر رفتارهای روزمره و کنش های اجتماعی در سطح جامعه شناسی خرد می پردازد.قواعدی که مناسبات زندگی روزمره را جهت می دهد و قانونمندی آن را استخراج می کند.الگویی که گافمن برا ی این کاربه کار می گیرد،به گفته ویلیامز الگویی نو کانتی است(1988-1983) . که با درک پدیده اجتماعی به عنوان مساله ای متغیر و هردم دگرگون شونده ،با شباهت  به آنچه که وبر آن را نمونه آرمانی می نامد،به تاکید و بزرگ نمایی و ترکیب  جنبه هایی خاص  از واقعیت می پردازد.گافمن و زیمل هردو با تاکید بر امر تجربی به عنوان بیانگر پیچیدگی های زندگی اجتماعی ((از اینکه با امر تجربی به صورت  فقط ته نشستی از طرح های نظری برخورد نمایند ،خودداری می ورزند.آنان همچون وبر دوگانه نگاران تحلیلی هستند با این باور که دانش جامعه شناختی به طور گریزناپذیر عبارت از ساده سازی پیچیدگی کنترل ناپذیر دنیای اجتماعی است.))( .همان ).توجه گافمن به رسوم خرد زندگی روزمره ،سنتی است که اززیمل به ارث برده است.زیمل که وی رامی توان پدر مکتب کنش متقابل نامید(منینگ.1380.ص28). تا جایی بر اندیشه ها و روش کار گافمن  تاثیرگذار بوده است که به مطالعه بافتهای ا صلی ولی بی نام پیکره اجتماع(برخوردهای روزمره و کنش های خرد)می پردازد. گافمن بیش از این خود درا وامدار یا متعهد اندیشه های مکتب کنش متقابل نمی کند.                                                                                       
دیدگاه گافمن در باره قواعد و مناسبات اجتماعی که بررفتارهای بشری حاکم است را تحت تاثیر دورکیم و دیگاه ساختگرایانه وی دانسته اند.درک دورکیم از قواعد ومناسبات اجتماعی که بر زندگی اجتماعی بشر حاکم است و رفتار ها ، کنشها و واکنشهای بشری را تعیین می کند.اصل اولیه دیگاه ساخت گرایانه دورکیم است.در این دیدگاه جامعه است که ،وضعیتها و موقعیتها و قواعدی که در آن موقعیتها باید به کار گرفته شوند را تعیین  می کند. درک گافمن از قواعد و چارچوبهای حاکم بر کنش های بشری وام گرفته  و تحت تاثیر اندیشه دورکیم است. گافمن بر این عقیده است که چارچوبها یا قواعدی برکنش های بشری حاکم است و افراد اجتماع بشری در برخورد با این قواعد ،چاچوبها ،مناسبات و هویتهای اعمال شده به ابراز ،شکل دهی و معنا بخشی خود می پردازند.گافمن مسلم میداند که این قواعد و مناسبات وجوددارند و بر رفتاربشری حاکم هستند . اما فرق وی با دورکیم (یکی ازفرقهای وی با دروکیم)در این است که گافمن عقیده دارد که در کنشهای بشری ،فرصت برای تعدیل ،گریز و سرپیچی از این چارچوبها وجوددارد.گرچه خود این قواعد و چارچوبها هستند که راههای گریز  خودشان را هم  تعیین می کنند. اما قواعد حاکم بر زندگی اجتماعی با تعییین قواعدی  اجازه  یا فرصت سرپیچی از آنها را هم فراهم میکند.گافمن از این رهگذر به دیدگاه بر چسب زنی و مساله انحراف اجتماعی هم گریز میزند. گرچه مساله بر چسب زنی و انحراف اجتماعی هردو،در بحث هویت اجتماعی گافمن هم قابل پیگیر هستند.از این روبه این مساله در مبحث هویت اجتماعی می پردازم.این تبعبت از  دیدگاه دروکیم درباره نقش  قوانین و قواعد اجتماعی پاسخی است  به کسانی که  کارهای گافمن رابیشتر در حیطه روانشاسی اجتماعی و روابط فردی می دانند. گافمن خود درباره مساله کنشهای  اجتماعی می گوید:                                                                                                              گمان می کنم که بررسی  درست کنش متقابل ،فرد و روان شناسی آن نمی باشد.بلکه بیشتر به                         روابط   منظم در میان کنشهای افراد مختلفی  که به طور متقابل به یکدیگر عرضه می دارند،و                          نه به انسانها و  لحظه های آنها مربوط می شود.(گافمن 1967:2-3)          
آنچه که از این مباحث مستفاد می شود این است که گافمن نه تنها به چیزی به نام جامعه و قوانین حاکم اجتماعی اعتقاد  دارد،بلکه در آنجایی که به نظرمی رسدبیشتر فرد و کنشهای آن اجازه می یابند که بروز پیدا کنند،باز هم جامعه است که خود راباز تولیدمی کند.گافمن در مناقشه قدیمی کنشگر –جامعه ( جامعه کنشگران را می سازد یا بر عکس؟) کار خود را با پذیرش و بدیهی دانستن برتری جامعه  بر فرد آغازمی کند. گافمن شکی ندارد که  امراجتماعی ،امری است که از بالا و خارج از فرد بروی تحمیل می شود.وی درباره کار خود  می گوید:                                                                                           من اصلا ادعا نمی کنم که در باره موضوعات اصلی جامعه شناسی(سازمان و سا ختار اجتماعی و....) صحبت کنم.  .روی سخن من نه با ساختارزندگی اجتماعی بلکه با ساختار  تجربه  شخصی افراد  در هر لحظه زندگی اجتماعی شان می باشد.من در هر صورت به اولویت جامعه و ثانوی بودن  هرگونه مداخلات متداول افراد  معتقد هستم(.گافمن، 1974:13)
فیلیپ منینیگ(1380:114-115)  در روش کار گافمن سه مرحله یا شیوه را تشخیص می دهد:
1-استعاره                       2 -مشاهده نامنظم                      3 -مشاهده منظم

1-استعاره
به نظر مننینگ ،گافمن ،از آنجا که با نگاهی ادبی به نوشتن  می پردازد به خلق استعاره هایی دست می زند تا زندگی روزمره راتوصیف کند.(استعاره به معنای انتقال یک اصطلاح از یک نظام یا سطح معنایی به نظام یا سطح معنایی دیگر.مثل استعاره داغ ) این استعاره ها همانقدر که ادبی هستند در تو صیفات جامعه شناسانه نارسا هستند.همانطور که توصیفات مستند  جامعه شناسانه نمی تواند چندان از نظر ادبی و زیبایی شناسانه پر بارباشند. به عقیده مننیگ گافمن در فرایند رشد و تحول جامعه شناسانه خود توانسته است از استعارات صرفا ادبی و توصیفی به استخراج قواعد حاکم بر کنش های بشری برسد.   
                                                                      
2-مشاهدات نامنظم:
مشاهدات نامنظم یا آنطور که مننینگ آن را می نامد مشاهدات طبیعت گرا مشاهداتی هستند که در موقعیت های مختلف بر حسب تصادف انتخاب شده اند . روی بعضی از این جنبه ها تاکید شده و سایر جنبه ها نادیده گرفته میشوند.این شیوه مشاهده نامنظم،متنوع و نظم گریز است به طوری که که مثالهای متعدد از جاهای مختلف کنار یکدیگر قرار گرفته اند تا به نوعی نتیجه گیری خاص منتهی شوند.((گافمن چنین می پندارد که به جای توقف بر یکسری تعاریف ،طبقه بندیها ومثالها ،می تواند با استفاده ازمشاهده های نا همسان ،تحلیل خود را بهتر سازد،تا هم تعریف موجود رادگرگون سازد و هم بعد از آن تعاریف تازه ای ارائه دهد.)( منینگ 1380ص118).ویلیامز عقیده دارد که گافمن با استفاده از آن روشی که بالداموس(1972)شایستگی مضاعف می نامد و آنچه که منینگ(1380)حلقه گافمن می نامد،با انتخاب و طرد نمونه های تجربی ، تعاریف موجودرا تایید یا از تعاریف جدید حمایت کند.چرا که ترکیب عمل نظری ابداع و تولید چهارچوبهاب مفهومی با عمل تجربی فرضیه سازی ادغام خردمندانه نظریه و تحقیق را میسر می سازد.( Baldamus,1972,296-297) ویلیامز عقیده دارد که کار جامعه شناس ـ آنچه که گافمن انجام می دهدـ تنظیم مجدد واقعیت های آشناست:           
بنابراین کشفیات جامعه شناختی در باره کشف مورد انتظار یا ناخواسته واقعیت های پیشین
نمی باشد،بلکه بیشتر در باره نسبت دادن معناهای مختلف به شناخته های پیشین هستند.اگر
کشفیات  جامعه شناختی درباره تنظیم مجدد شناخته های پیشین باشند،پس روشها ی
جامعه شناسی باید روش هایی باشند که آن تنظیم مجدد رابه صورت هرچه کاراتر و
           مورد اعتمادتر  ممکن سازند.( Wilimams,1988.p73)
 به عقیده ویلیامز جامعه شناسی گافمن نسخه ای از رو شناسی وبر و زیمل است .وی گافمن را وارث  مفهوم نوکانتی علوم اجتماعی،به عنوان روند پیوسته تنظیم و نتظیم مجدد واقعیت از طریق ساخت ،انحلال و جایگزین سازی .مفاهیم می داند.( Wiliams1988.p87)                                                                                                        
ویلیامز الگوی کار گافمن را به درستی تشخیص می دهد.الگویی که بر مبنای مثالهای متعدد استوار است .مثالهایی که به شکل خاصی استوار شده اندتا ازمدل خاصی حمایت کنند. گافمن در کارهای بعدی خود کوشید تا مثالهای متناقضی  انتخاب کند و در نوشته هایش به این تناقضات پاسخ گوید. همین انگیزه بود که کارهای پایانی گافمن را روشمند تر و چارچوب آن را بیشتر  قابل تشخیص کرد.                                                                
3-مشاهده منظم:تحقیق مردم نگارانه
در این تحقیقات گافمن به صورت منظم و هدفدار بر روی موضوع معینی تمرکز می کند و به مشاهده و مطالعه مستمر و برنامه ریزی شده می پردازد.در این روش گافمن با تکنیک مردم نگاری یه تحقیق می پردازد .گافمن راه نفوذ در محیط را اقامت طولانی در محیط(حداقل یک سال )می داند.تا  محقق به درجه ای از نزدیکی و ا رتباط بامحیط برسدکه بتواند به برداشتهایش از محیط اعتماد کند.گافمن تنهادریک مقاله به اصول روش شناسی خود اشاره کرده است .وی در این مقاله که بعدازمرگش وبا اجازه همسرش چاپ ش درباره آزمون غیررسمی یافته های تحقیق چنین می گوید:                               
آزمون های کوچکی نیز وجوددارد که شما می توانید  به وسیله آنها متوجه شوید که    آیا وا قعا در جامعه موردبررسی نفوذ کرده اید یا نه؟مناظر و اصوات پیرامون شما باید   بهنجار باشند.شما باید احساس آرامش داشته باشید و فراموش کنید که جامعه شناس  هستید.اعضای  جنس مخالف برای شماجذاب می شوند.شمابایدبا فردی همسان از نظر فیزیکی ،میزان تحرک ،شوخی و چیزهایی نظیر این ،مثل افرادی که پیرامون شما هستند ، مشغول صحبت شوید.اینها آزمونهای واقعی برای وارد شدن به جمع است. (Goffman 1989.p129)         
گذشته از شیوه جمع آوری اطالاعات از سوی گافمن ،شیوهای که برای مدیریت اطلاعات انتخاب می کند،متفاوت با شیوه های مرسوم مردم نگاری است.مثلا گافمن وقتی که وارد محیطی می شود و به مطالعه آن می پردازد، کمتربه توصیفات فضایی و مکانی می پردازد. .((هدف کلی گافمن تبدیل کردن مردمنگاریهای مکانی به مردم نگاریهای مفهومی است.))( منینگ 1380 .ص121)وقت خواندن تک نگاری های گافمن،گرچه خواننده ممکن است که اطلاعات بسیار مفصلی راجع به جزئیات رفتاری ،پوششی ویا حتی تیک های عصبی افراد آنجا به دست آورد. اما بسیاری جنبه های فضایی یا معرفی کلی فضا یا محیط ممکن است کاملا ناگفته بمانند.از آنرو که گافمن اطلاعاتی را که در یک کارکلاسیک مردم نگارانه جزء ابتدایی ترین و بدیهی ترین کارهابه نظر می رسند برای تفهیم روابط یا جریانات موردنظرش ضروری نداند.مثلا کار گافمن در کتاب تیمارستان یک نمونه مثال زدنی محسوب می شود.در این تحقیق ((هیچ منبع اطلاع رسانی یا نقل قولی وجود ندارد.و فضای زیادی  به اطلاعات از سوی انواع گسترده منابع اختصاص می یابد.نتیجه آن نوعی مردم نگاری است که به طور آشکار به محل خاصی  مربوط نمی باشد.بلکه تعریف کتاب تیمارستان به عنوان یک مردم نگاری مفهومی (یعنی مربوط به سازمان جمعی)بسیاردرستتر است.))(همان  122) گافمن در کتاب تیمارستان خود مانند سایر کارهای خود دست به ابداع یکسری مفاهیم و استعارات   می ز ند و در کل کار با بازی با این مفاهیم  اهداف خود را روشن میکند و پیش می برد. مفاهیم جدیدی که گافمن برای تشریح نظریات خود خلق کرد ، عبارتند از:خود،جامعه،کنش  مشترک ، کنشگر ، صحنه ،اجراهای تئاتری، ،پشت صحنه ،جلوی صحنه،مدیریت تئاتری، مخاطب،گروهه،داغ،هویت اجتماعی بالقوه،هویت اجتماعی بالفعل .
                                  
مفاهیم ابداع شده توسط گافمن:
-گروهه:
ازآنجا که گافمن کنش اجتماعی را به عنوان موضوع مورد مطالعه خود بر می گزیند واحدمطالعه خود را نیز جایگاهی می داند که این کنش در آن رخ می دهد. این واحد گروهه است.گروهه جایی است که کنش اجتماعی بین کنشگر و مخاطب آن رخ میدهد.گروهه حداقل ازیک کنشگر و یک مخاطب تشکیل می شود .البته مخاطب می تواند فرضی باشد (کنشگر خودرا دربرابر  یک  مخاطب فرضی تصورکند ودست به کنش بزند.).در این موارد گروهه تنها از یک نفر تشکیل می  شود. البته در بیشتر موارد گروهه ازبیشر ازیک نفر تشکیل شده است و شامل دو دسته قابل تشخیص مخاطبان و بازیگر است.                                                                            
- خود:
درکی که گافمن از خوددارد،خودی که به عنوان فردی از جامعه به کنش اجتماعی دست می زند ،خودی نیست که  تحت تاثیرفشارها و نیروهای اجتماعی به یکباره ساخته و پرداخته شده باشد وبه صورت ثابت و متعین دست به کنش بزند.بلکه این خود،خودی است که هر لحظه درکنش های اجتماعی در شرایط خاص و معین شکل می گیرد و ابراز می شود. خودی که محصول و ساخته وپرداخته شرایطی است  که کنش در آن رخ می هد.   گافمن خود را یک هویت مستقل نمی داند(خودی که در تملک کنشگر باشد)( Goffman 1959.p252)بلکه خود را محصولی از کنش مشترک می داندکه از کنش متقابل نمایشی بین کنشگر و حضار ش بر می خیزد.  گافمن در این باره میگوید(.همان.نقل به مضمون ):                                                                         
هنگامی  که یک فرد از وضعیتی ،تعریفی به دست میدهدو به این وسیله به طور صریح و یا ضمنی  مدعی  می شود که شخص خاصی است،خود به خود بر دیگران فشار اخلاقی .وارد می کند که با  او چنان بر خورد کنند که از افراد همتای او انتظار دارند.علاوه بر این او به طور تلویحی از هر ادعای دیگری  مبتنی بر اینکه کسی است که از قرار معلوم نیست چشم می پوشد.و به این ترتیب خود را از رفتاری که مطابق  با شان چنین افرادی است محروم می سازد از این رو دیگران در میابند فرد آنها را از آنچه که او هست و آنچه که آنان باید در او ببینند آگاه کرده است.و این اتفاق در زمانی رخ می دهد که فرد در کنش اجتماعی به ایفای نقشهایی دست می زند.در هنگام ایفای هریک از این نقشهاست  که هویتی که  خود با آن تعریف می شود ایجاد،تحمیل ،تایید ،تثبیت یا رد می شود.  البته به این دیدگاه گافمن نسبت به خود ایراداتی  وارد شده است . بسیاری از این ایرادات مربوط به سهم   اندکی  است که گافمن برای یک شخصیت  ثابت و پایدار قائل است.  شخصیتی که محصول  ساختارهای بلنددامنه اجتماع است و به آسانی به وجود نیامده اند که به به سرعت  تغییر کند.  مکین تایر به این تعریف گافمن از خود انتقاد وارد می کند و عقیده دارد که خود ی که گافمن تعریف می کنددرحد یک چوب رختی که نقشهای مختلف به آن اویخته می شود  فرو کاسته  شده است.                                                                                  
گافمن..... خود رابه عمل نقش آفرینی فروکاسته است و استدلال می کند که خود چیزی  بیش از یک رخت آویز نیست که بر آن جامه های مربوط به نقش   آویخته است....به عقیده گافمن ،که از نظر او سپهر اجتماعی همه چیز است،خود هیچ چیز نیست و در فضای اجتمای جای نمی گیرد.( MacIntyre.1985.p117)                 

مراد مکین تایر از یک چوب رختی که نقشهای مختلف به آن آویخته می شود  .خودی است که منتزع ازنقشهای اجتماعی هویت مستقلی ندارد.وبا تغییر هر نقشی تغییر می کند.گویی  خود مورد نظر گافمن تنها جایگاهی ،چوب رختی ،برای آویختن نقشهای مختلف است.وبدون این جامه ها وجودندارد.                                                                                                    
 اجراهای تئاتری:
گافمن صحنه اجتماع را یک صحنه تئاتر می داند که در آن کنشگران و مخاطبان ایشان به اجراهای تئاتری و نمایشی می پردازند .هر برخورد اجتماعی یک اجراست. اجرا از نفشی که کنشگر ادعای آن را دارد، یا بنا بر تعریف باید آن را  بپذیرد.در یک اجرای تئاتری کنشگر در یک صحنه باید به ایفای نقش دربرابر مخاطبان بپردازد.مخاطبان وکنشگر هردو از نقشهای خودآگاهی دارندو سعی می کنند که به ایفای  مطلوب نقشهای  خود بپردازند. مخاطبان سعی  دارندکه با مساعدتهایی نظیر چشم پوشی ازخطاها و لغزشهای کنشگر و یا ابراز واکنش های مناسب در وقت مقتضی ،به اجرای هر چه بهتر  جریانی که موردنظر است  یاری رسانندو البته این مساله باعث نمی شود که همه اجرا هاموفقیت آمیز باشد وکنشگر قادر باشد که همیشه تصویرموردنظر خود  را در اذهان مخاطبان ایجاد کند.بنابه همین دلیل گافمن از چیزی به نام مدیریت تاثیرگذاری حرف می زند.                
-مدیریت تاثیر گذاری:
این مفهوم به شکنندگی بسیار کنش های بشری اشاره دارد. برای حفظ این کنشها از سوی کنشگران تمهیداتی اندیشیده میشود که به فنون تاثیر گذاری یا مدیریت تاثیر گذاری معروف هستند. کنشگر با استفاده از این فنون می خواهد که بهترین تاثیر را بر مخاطبان خود  داشته باشد . به کنشگران بقبولاند که نقشش را به خوبی می داند،این نقش برایش بسیار مهم است و بر آن مسلط است.در این فرایند حضار هم به کمک کنشگر می آیند تا به او دراجرای نقشش یاری رسانند. اشتباه های او را نادیده می گیرند و.با رفتار های تعریف شده به کنشگر در مقامی که نقش آن را بازی می کند مشروعیت می بخشند .مدیریت تاثیر گذاری از آن رو اهمیت می یابد که نتایج  اجراهای تئاتری قابل پیش بینی و  همیشه یکسان نیستند.                                                
هویت اجتماعی  :
هویت اجتماعی یکی از مسائلی است که در اندیشه های گافمن نقش کلیدی دارد.هویت اجتماعی که گافمن به آن عقیده دارد.هویتی است که درجریان کنش های اجتماعی زاده می شود وبه وجود می آید.گافمن در ضمن بحث در باره هویت اجتماعی به صورت خواسته یا ناخواسته به بحث فرد و جامعه نیز وارد می شود. گافمن هویت اجتماعی را هویتی ساخته شده  وآماده نمی داند که به صورت قالبی آماده و ساخته و پرداخته وجودداشته باشد.این هویتی است که در جریان کنش های اجتماعی  به وجود می آید،پذیرفته و یا رد می شود.جامعه از خلال نقش هایی که  افراد اجرا می کنند هویت ایشان  را رقم میزند و شکل می دهد. و افراد درتلاشهای خود برای اجرای هرچه بهتر نقش خودمی کوشندتا هویت مورد نظر خود راتثبیت کرده ودیگران را واداربه پذیرش آن کنند.این تلاش ها درزمینه قواعدی به وقوع می پیونددکه گافمن ازآن با نام چارچوب نام می برد.که معادل موقعیت های کم و بیش ساختار یافته هستند.جامعه برای افراد نقشهایی را درنظر گرفته است که باید در این نقشهاحاضر شده وبه ایفای آن بپردازند.                                                      
.نقش: مجموعه ای از بازی هایی است که کنشگران به صورت منظم و پیوسته به آن دست می زنند. شباهت ،پیوستگی و استمرار بازی های یا اجراهای تئاتری به آنها خصلت نقش می دهد. نقش پزشکی یا پدری چیزی جز  اجراهای منظم و پیوسته ای نیست که به عنوان نقش باز شناسایی  شوند.همانطور که رد بحث اجراهای تئاتری و مدیریت تاثیر گفته شد ،این اجراها و سرنوشت آنها به شدت تاثیر پذیرو شکننده است وباید از آن مراقبت کرد.یک اجرای بد تنها به یک اجرای بد منتهی نمی شود بلکه می تواند به یک بحران هویتی منجر شود. به رسمیت نشناختن  بازیگر ازسوی مخاطبان در نقش مورد نظر ،می تواندهویتی که فرد برای شناخته شدن به آن تلاش می کندرا زیر سوال ببرد.از اینرو افراد می کوشند تا با تلاش برای ایفای بهتر نقش خود از هویت خو ،هویتی که مایلند به آن شناخته شوند یا مایلند با آن شناخته نشوند دفاع کنند.جنکینز عقیده دارد که هویت دو بعد ،درونی و بیرونی دارد.در بعد درونی فرد می کوشد تا با بسیج مها رتهای درونی به ایفای هرچه بهتر نقش بپردازد ،یعنی تصویر مطلوبی از خود ارائه کند.ازسوی دیگر  این تصویرباید از سوی دیگران،مخاطبان یعنی عموم مردم به رسمیت شناخته شود.چرا که هویت افرادبرآیندی از این تعامل بین فرد و مخاطبان اش است:                                          
افراد در چارچوب نظم تعاملی درباره هویت های خود چک وچانه می زنند،و   بابسیج کردن مهارتها ی   تعاملی خود در درون روال های تعاملی خوددردرون روال  های موقعیتی تصویری از خود به دیگران ارائه می کنند تا مورد پذیرش آنها قرار بگیرد.در اصطلاح من (جنکینز)این عامل درونی دردیالکتیک شناسایی  از لحاظ تصویرعمومی است .عامل بیرونی،پذیرش آن  تصویر عمومی ازسوی دیگران است:آنان ممکن  است آن تصویر رابپذیرندیا نپذیرند.هویت فردی دررابطه میان خود انگاره و تصویر عمومی آفریده   می شود.( جنکینز 1381 ص120)               
 هویت اجتماعی بالقوه و بالفعل:
تلاش افراد در کنشها ی اجتماعی برای نیل به هویت مطلوب در چارچوبی صورت می گرد که جایگاه ،منزلت و موقعیت ایشان را از سوی جامعه تعیین می کند.هویتی که افرادخود ،خویشتن راباآن تعریف میکنند هویت اجتماعی بالقوه وهویتی که درتعاملات و کنشهای بشری بروز پیدا می کند ،هویت اجتماعی بالفعل نامیده میشود.این دو هویت همیشه با یکدیگر یکسان نیستند.زیرا آنچه که از سوی جامعه برای افراد در نظر گرفته می شود الزاما با آنچه که ایشان ،خودرا با آن تعریف می کنند همسانی ندارد.وقتی این اتفاق می افتد،فرد دچار بحران نقشی – هویتی می شود.فرد ویی مجبور است که به ایفای نقشهایی دست بزندکه آنرا نقش اصلی خود   نمی داند واز سوی دیگر من اصلی یا منی که خود را باآن تعریف می کند،در کنشهای اجتماعی اش دیده نمی شود. موقعیت زنان دریک جامعه مردسالار مثال خوبی از این دست است.در این جامعه تجربیات فردی زنان از خود وتوانایی ایشان با تصوری که جامعه برای ایشان به عنوان زن رقم میزند نا هماهنگی دارد.من فردی ایشان بزرگتر،تواناتر و برابرگرا تر از منی است که در جامعه باید به نمایش دربیاورند.دراین مورد فرد دچار فاصله نقشی و بحران هویتی می شود .یعنی هویتی که خود را با آن تعریف می کند ،هویتی نیست که جامعه وی را با آن تعریف می کند.این حالت به تنشها و بحرانهای فردی و اجتماعی منجر می شود.و هویت افراد را دچار بحران می کند.زیرا  خود رادر تعاملات روزمره نمی توانند بازشناسی کنند. هویتی که جامعه به افرادش تحمیل می کند.(نقشها ،بازیها و برخوردهایی که  جامعه ترتیب می دهدمعیارها و طبقه بندی هایش )هویت هایی برای افراد رقم می زند که بندرت می توانند خود درا از شر آن خلاص کنند.                             
داغ:
 داغ یاننگ که عنوان یکی از کارهای گافمن نیز هست(Stigma ). به مساله هویت های خدشه دارشده اشاره دارد.افراد از دو نوع داغ یا ننگ رنج میبرند.یکی داغ بی اعتبار ی و دیگری داغ احتمال بی اعتباری،داغ بی اعتباری به مساله ای اشارده داردکه افراد درآن از هویتی ننگ آلود درگذشته ،ظاهر یا شخصیت خود رنج می برند.در این نوع داغ  کنشگر می داند که مخاطبان از هویت ننگ آلود وی خبر دارند .وی می کوشد که درکنش هایش این مساله را مدیریت کند و از تنش های آن جلو گیری کند. اما داغ احتمال بی اعتباری ،وقتی است که دیگران از هویت ننگ آلود خبری ندارند واین احتمال وجود داردکه به این مساله پی ببرند.در این مورد کنشگر می کوشد که این مساله را پنهان کند.و کنشهای خود را طوری سامان دهد که این مساله همچنان پنهان بماند.در هر دو این موارد افراد برای تنظیم کنشهایشان طوری تلاش می کنند که کمترین تنش  و بهترین تصویر ارائه شود.گافمن عقیده دارد که همه ما از نوعی داغ رنج می بریم و می کوشیم که آن رادر کنشهایمان پنهان کنیم.از سابقه اعتیاد به مواد مخدر گرفته تا گرایشات نا مانوس جنسی تا تیکهای عصبی  و نقصهای جسمی .همه ما در زندگی روزمره میکوشیم که بر اضطراب این داغ فائق آمده و روابط خالی از تنش را ارائه دهیم.


بیمارروانی،نظریه برچسب زنی وانحراف اجتماعی در تمام این موارد افرادی به عنوان کجرو،منحرف،بیمارو... طبقه بندی می شوند.این افراد که در طبقه بندی های بسیار متنوعی قابل جایگیری هستنددر یک طبقه یندی اجتماعی تقریبا در یک طیف قرارا می گیرند به گفته گافمن همه ایشان به نوعی از قواعد وقوانین  مرسوم رفتاردر جامعه تخطی کرده اند.و رفتارشان مطابق با کنشهای مرسوم اجتماع نبوده است .

منبع :

وبلاگ دکتر علی میرزا محمدی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/12/17ساعت   توسط مدیریت موقت وبلاگ : احسان رسولی نژاد  | 

جامعه‌شناسی صوری به گونه‌ای از جامعه‌شناسی خرد گفته می‌شود که توسط جامعه‌شناس کلاسیک آلمانی، گئورگ زیمل ابداع شد.

جامعه‌شناسان کلاسیک قرن نوزده هر یک شیوه‌ای متمایز و رویکردی خاص به جامعه و علم جامعه‌شناسی داشته‌اند. نگرش پوزیتیویستی دورکیم، رویکرد تفهمی ماکس وبر، درک دیالکتیک مارکس و چشم‌انداز صورت گرای زیمل، هر یک منجر به پارادایم‌های خاصی در حوزهٔ جامعه‌شناسی می‌شوند که در مکاتب جامعه شناختی قرن بیست مشهود است.

زیمل از زمره جامعه‌شناسانی است که با اقبالی کمتر از دیگر جامعه‌شناسان معاصرش در اروپا مواجه شد؛ هر چند بیش از آنان در جامعه‌شناسی آمریکا به ویژه مکتب شیکاگو مورد توجه قرار گرفت؛ چنانچه پیشگامان جامعه‌شناسی آمریکایی نظیر پارک حامل میراث علمی زیمل به جامعه‌شناسی این کشور بوده‌اند (ریتزر، جورج، ۱۳۷۷: ۷۰). با این وجود تکثر و تنوع مطالب و موضوعات مورد علاقه زیمل باعث گردیده تا نسبت دادن سبک و شیوه‌ای معین در مطالعه جامعه‌شناسی به او دشوار باشد و حتی وی را سنت گریز تلقی کنند.

زیمل سه رویکرد به جامعه‌شناسی را معرفی می‌کند:

جامعه‌شناسی صوری که به سطح خرد تعلق دارد و به ترکیب متغیرهای روانی با صورتهای تعامل که با انواع(types) افراد درگیر در تعامل سر و کار دارد؛ نظیر فرمانبری، مبادله، تضاد، و رقابت، خست، ولخرجی، غریبه و....
جامعه‌شناسی عمومی که به سطح میانی تعلق دارد و به محصولات فرهنگی اجتماعی تاریخ انسان می‌پردازد. در این رویکرد توجه به امور وسیعتر نظیر گروه، ساختار، تاریخ جوامع و فرهنگها صورت می‌گیرد.
جامعه‌شناسی فلسفی که به سطح کلان تعلق دارد و موضوع آن سرشت و طبیعت نوع بشری است.(ریتزر، جورج، ۱۳۷۳: ۱۴۷)

ویکی پدیا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/10/09ساعت   توسط مدیریت موقت وبلاگ : احسان رسولی نژاد  | 

الیاس شرف پور :

نظریه كنش متقابل (Interaction theory) 1)این نظریه به جای متمركز شدن بر موقعیت اجتماعی علل رفتار افراد بر طبیعت كنش متقابل اجتماعی كه بین افراد اتفاق می‌افتد، متمركز است.یعنی این‌كه افراد در ارتباط با یكدیگر عمل می‌كنند و موجب ساختن عمل یكدیگر می‌گردند.

 2)كنش متقابل صرفاً به منزله تأثیر‌پذیری از دیگران نیست، بلكه تأثیر و تأثر متقابل در جریان زمان و موقعیت‌های گوناگون است. در این صورت یك عمل متحول در حال تغییر، مطرح است نه عمل ساده‌ای كه در شرایط محیطی خاصی تحقق پذیرد.

3)عمل انسان صرفاً به واسطه كنش متقابل ایجاد نمی‌شود، بلكه از كنش متقابل بین افراد نتیجه می‌شود كنش افراد ناشی از تفكر فرد و تعریف او از موقعیت است.

4)نظریه كنش متقابل بر كنش متقابل به جای شخصیت یا ساخت اجتماعی تأكید می‌كند.

5)این نظریه بر انسان فعال به جای انسان منفعل در ساخت اجتماع تأكید می‌كند.

6)انسان بخشی از طبیعت است و تغییرات موجود در طبیعت درباره انسان نیز صدق می‌كند. این دیدگاه ناشی از تأثیر كارهای داروین بر اندیشه كنش متقابل نمادین است.

7)انسان پاسخ دهنده و یا ساخته شده بر اثر پاسخ‌های جاری جامعه و دنیا نیست، بلكه انسان در این دیدگاه، درك و انتخاب و سپس تفسیر می‌كند و در نهایت، در این مسیر ساخته می‌شود.

 نقد دیدگاه كنش متقابل نمادین در معرض این انتقاد است كه بیش از حد در سطح فرآیندهای خُرد متمركز می‌گردد. طرفداران این نظریه در پرداختن به ساخت‌ها و فرآیند‌های بزرگ‌تر با دشواری روبرو بوده‌اند.

  طرفداران نظریه كنش متقابل نمادین استدلال می‌كنند كه عملاً همه كنش‌های متقابل میان افراد انسانی متضمن تبادل نمادهاست. هنگامی كه ما در كنش متقابل با دیگران قرار می‌گیریم دائماً در جستجوی «سرنخ‌هایی» هستیم برای این­‌كه چه نوع رفتاری در آن زمینه مناسب است و این‌كه چگونه آن‌چه را كه منظور دیگران است تعبیر كنیم.

  كنش متقابل نمادین توجه ما را به جزئیات كنش متقابل بین افراد جلب می‌كند و این‌كه چگونه از آن جزئیات برای فهمیدن آن‌چه دیگران می‌گویند و انجام می‌دهند استفاده می‌شود؛ برای مثال زن و مردی كه برای نخستین بار یكدیگر را ملاقات می‌كنند هر یك ممكن است وقت قابل ملاحظه‌ای را صرف برانداز كردن یكدیگر كنند و ارزیابی این كه اگر رابطه متقابل برقرار شود احتمالاً چگونه خواهد بود، هیچ یك نمی‌خواهد دیده شود كه این ارزیابی را خیلی آشكار انجام می‌دهد اگر چه هر دو می‌دانند كه این كار صورت می‌گیرد.

  یكی دیگر از كاربردهای نظریه كنش متقابل نمادین در تحلیل وضعیت‌های چهره به چهره است.این نظریه همچنین می‌تواند نشان دهد كه چگونه شیوه‌های مختلف كنش متقابل نمادین بر انتظارات مردم اثر می‌گذارد، برای مثال آمریكائی‌های 65 سال به بالا تمایل دارند كه خود  را قربانیان جنایت‌ها تصور كنند زیرا عوامل زیادی همچون وسایل ارتباط جمعی جنایت علیه سالمندان را به شكل مهیج نشان می‌دهد. به طور خلاصه، كنش متقابل نمادین بر اهمیت ارتباط نمادین یعنی انواع اداها، اطوارها، نمادها و مهم‌تر از همه زبان تأكید می‌كند. این ارتباطات نمادین در واقع در رشد فرد و جامعه نقش كلیدی دارند.

  بنابراین برای درك كنش متقابل نمادین، پژوهشگران هم فعالیت‌های قابل مشاهده و هم فعالیت‌های غیرقابل مشاهده (مثل افكار) مردم را مطالعه می‌كنند.

  كنش متقابل نمادین ریشه در افكار متفكران گذشته و كسانی همچون "جان دیوی"، "ویلیام جیمز"، "ویلیام توماس"، "چارلزپرس"، "چارلز كری"، "جورج زیمل" و "ماكس وبر" دارد پس از آن "مید"، "هربرت بلومر"، "گارفینگل استرایكر"، "فاین" و دیگران نیز تأثیرات عمده‌ای در شكل­دهی به نظریه كنش متقابل نمادین معاصر داشته‌اند.

 آن چه بیش از همه در نظریات بلومر، به چشم می آید نظریه کنش متقابل و واکاوی آن است. وی کنش متقابل را در مواجهه با دو نظریه رفتار گرایان  و کارکردگرایان بسط داد به این ترتیب که:

رفتار گرایان را متهم به تقلیل گرایی روانشناختی می کرد و معتقد بود آنان همه چیز را به رفتار فردی و واکنش فرد در برابر محرک خارجی تقلیل می دهند و استقلال عمل و تفکر خلاقانه برای فرد کنشگر قائل نیستند و در این اندیشه معنا و مفهوم محرکها برای انسان کنشگر یا نادیده انگاشته شده یا تحت الشعاع عوامل توجیهی است –

 فونکسیونالیست ها  و طرفداران نظریه کارکردگرایی را نیز متهم به عدم توجه به خلاقیت فرد می کند و بر توجه آنها به حاکمیت ساختارها و هنجارها و ارزشها بر فرد انسانی و کنش او می تازد

بر این اساس وی با اتکا به سه مهم: مکتب فلسفی عملگرایی، تفسیر جامعه شناختی بوم شناسی و روش های تکوین یافته بوم شناسی، نظام کنش متقابل را براساس نمادهای معنادار بنیان نهاد. در این اندیشه از تحلیل در سطح نظام ها پرهیز می شود، به نماد معنادار توجه می شود از این حیث که امکان کنش و واکنش یکسان در همگان پ دید می آورد و به جامعه انسانی به گونه ای توجه می شود که افراد همه در حال انجام کنش در آن دیده می شوند و بیشتر بر فرد و کنش او توجه می شود و نوعی کم توجهی نسبت به جنبه های گسترده تر نظام اجتماعی و ساختارهای آن مشهود است. بلومر  اصولی نیز برای نظام کنش متقابل نمادین انتزاع می کند که همگی دلیل بر اهمیت این نظام است،  از جمله این که از:
۱. انسان ها برخلاف جانوران پست تر، استعداد تفكر دارند.
۲. استعداد تفكر با كنش متقابل اجتماعی شكل می گیرد.
۳. در كنش متقابل اجتماعی، انسان ها معانی و نمادهایی را یاد می گیرند كه به آن ها اجازه می دهند تا استعداد متمایز انسانی شان را برای تفكر به كار اندازند.
۴. معانی و نمادها. انسان ها را قادر می سازند كه كنش متقابل و متمایز انسانی را انجام دهند.
۵. انسان ها می توانند معانی و نمادهایی را كه در كنش ها و كنش های متقابل شان به كار می برند، بر پایه تفسیری كه از موقعیت می كنند، تعدیل یا تغییر دهند.
۶. انسان ها تا اندازه ای برای آن می توانند معانی و نمادها را تعدیل و تغییر دهند كه توانایی كنش متقابل با خودشان را دارند; زیرا این توانایی به آن ها اجازه می دهد كه راه های امكان پذیر كنش را بیازمایند، مزایا و عدم مزایای نسبی آن ها را سبك و سنگین كنند و سپس یك راه را برگزینند.
۷. الگوهای درهم تنیده كنش و كنش متقابل، گروه ها و جامعه ها را می سازد.۱۱
دو نظریه مهم تعامل گرا كه در قلمرو جامعه شناسی آموزش و پرورش سودمندند عبارتند از: نظریه برچسب زدن و نظریه مبادله. اگر به كودكی به طور مكرر گفته شود كه كودن است و پیشرفتی نخواهد كرد، او ممكن است این برچسب را به عنوان وجهی از خودانگاری خویش پذیرفته و همان گونه كه برچسب القا می كند رفتار نماید. شواهدی حاكی از آن است كه دانش آموزان بسته به انتظارات معلم، خوب یا بدرفتار میكنند
نظریه مبادله بر این فرض استوار است كه كنش های متقابل ما، متضمن هزینه ها و پاداش هاست. كنش های متقابل، افراد گروه ها را به الزامات و تعهداتی مقیّد می سازد; مثلاً وقتی دانش آموز مطالبی یاد می گیرد و این یادگیری نوعی پاداش به معلم است، لذا این رفتار احتمالاً ادامه می یابد. استفاده از این نوع نظریه های تعامل گرا، فهم پویایی های محیط آموزشی را تسهیل می كند.نهادهای اجتماعی

هر جامعه ای از نهادهایی تشكیل شده است و مقصود از نهاد نظامی نسبتاً پایدار و سازمان یافته ای از الگوهای اجتماعی است كه برخی رفتارهای نظارت شده و یكسان را با هدف برآوردن نیازهای اساسی جامعه در برمی گیرد. به طور معمول، پنج نهاد بنیادی را در همه جامعه ها می توان باز شناخت كه عبارتند از: نهادهای خانوادگی، تعلیم و تربیت، دین، اقتصاد و سیاست.

 

ساختارهای اجتمایی کلان وپهن دامنه

بحث مهم در اندیشه های بلومر، عکس العمل وی در برابر ساختارهای اجتماعی کلان و پهن دامنه است که انتقادات زیادی را نیز از این حیث متوجه او کرده است. وی  صراحتا معتقد است ((جامعه بشری را باید مرکب از آدمهای عمل کننده دانست و حیات جامعه را باید متشکل از کنش انسانها در نظر گرفت)) و جامعه بشری را همان کنش دانسته و برای ساختارهای کلان اهمیت چندانی قائل نیست. او تنها بر آن است که مجموعه عملکردهای فردی و کنش مشترک، چارچوب هایی ایجاد می کنند که کنش متقابل در آن رخ می دهد و موقعیتی ایجاد می شود که افراد در آن عمل می کنند و بلومر این چارچوب های غیر جبری و غیر پیش ساخته  را ساختارهای پهن دامنه بر می شمرد که تنها محدودیت ها  و شرایط کنش را تعیین می کنند نه محتوای کنش متقابل را. بر همین اساس وی صراحتا می گوید: ((این فراگرد گروهی در زندگی اجتماعی است که قواعد را ایجاد و حفظ می کند نه آن که قواعد، زندگی گروهی را ایجاد و حفظ کند.)) باید تاکید کنیم که بلومر نگاه تقلیل گرایانه و سطحی به ساختارها ندارد و به طور کامل از آنها غافل نیست، او کلان را به خُرد تقلیل نمی دهد اما در عین حال قائل به اولویت و اهمیت خُرد است

روش تحقیق

بلومر در روش تحقیقی خود به تجربه اهمیت زیادی می دهد، چرا که او از مکتب شیکاگو و دانشگاه شیکاگو و تحلیل های تجربی آنان تاثیر زیادی گرفته است. او معتقد است جهان تجربی چیزی است که امکان مشاهده، مطالعه و تجلیل را در اختیار محقق قرار می دهد. اما این نکته نیز قابل ذکر است که وی به روش پیمایش و پرسشنامه علاقه چندانی ندارد، و ارزش چندانی برای روش های کمی قائل نیست. او حتی در این زمینه با جامعه شناس هم عصرش "کون" مناظراتی نیز داشته است و به تقلیل پیچیدگی زندگی اجتماعی به متغیرهای علمی ایراد داشت و بنابراین می گفت باید مفاهیم حساس و جستجوگر در روش تحقیق به جای مفاهیم سنتی قرار گیرد ولذا به روش های معتدل تری چون درون نگری همدلانه و مشاهده مشارکت آمیز معتقد بود. او می گفت محقق باید خودش را جای کنشگران مورد بررسی قرار دهد تا موقعیت را از دیدگاه آنان درک کند و جهان کنشگر را به همان سان ببیند که او می بیند

شناخت

بلومر سه شکل شناخت را انتزاع می کند و بر این اساس شناخت فیزیکی (هر پدیده ملموس) را از شناخت اجتماعی (مثل پدر و معلم) و شناخت انتزاعی (مثل افکار و اخلاق) تفکیک می کند. وی همچنین بر مبنای نظریه کنش متقابل خود،  معتقد است شناخت در فرآیندی اجتماعی ساخته می شود و در نظام معرفت شناسی وی این سه قضیه نمایان است: ۱ - جامعه و واقعیت مورد کنش انسانی، چیزی نیست مگر اعیان! از جهان طبیعی گرفته تا کوه و از اندیشه های هدایت کننده ای مثل امانت داری گرفته تا استقلال فردی، خاستگاه همه از منظر بلومر، نه رئالیسم و ایدئالیسم که در فلسفه پراگماتیسم و عملگرایی دنبال می شود و بلومر تمامی این شناخت ها را از کنش اجتماعی می داند.   ۲ - غیر از شناخت، معانی نیز محصول و مخلوق اجتماع هستند و البته در متن کنش متقابل شکل می گیرند    ۳ - این معانی، ثابت و ایستا نیستند  و در فرآیند تفسیرگرایانه ای که فرد در برخورد با دیگران دارد، کنترل شده و بازنگری می شود.

 کنش متقابل نمادین :

 ریشه های تاریخی :

1-   عمل گرایی

-         واقعیت از قبل آماده نیست بلکه ضمن عمل ما ساخته و پرداخته می شود.

-         دانش انسان ها استوار بر سود است و بنا بر سود نیز به یاد آورده می شود.

 پس شناخته های اجتماعی و فیزیکی بر اساس فایده ان ها تعریف می شود.

-         جان دیویی: ذهن ساختار نیست فرایندی است که طی مراحلی شکل می گیرد .

-         لوئیس و اسمیت  واقعیت گرایی فلسفی مید  را از عملگرایی تسمیه گرایانه بلومر تفکیک می کند.

-         بر خلاف واقعیت گرایان تسمیه گرایان  معتقد به  تاثیر پدیده های سطح کلان بر آگاهی و رفتار نیستند. پس عاملان آزاد اند.

 2-   رفتار گرایی

-         در مقابل رفتار گرایی بنیادی پیروان واتسن، علاقه اصلی  مید  رفتار گرایی اجتماعی است.

-         رفتار گرایی بنیادین با رفتار های مشاهده پذیر سرو کار دارد.

-         واحد بررسی مید عمل است که دارای جنبه های پنهان و آشکار است.

-         چارلز موریس: نقد مید بر واتسون  جدا کردن رفتار از زمینه اجتماعی و بی توجهی به فرایند های ذهنی بود.

 زیمل :

-         زیمل به صورت کنش و کنش متقابل علاقه داشت.

-         صورت های کنش و کنش متقابل در واقع بسط نظر مید  است.

تقلیل گرایی در برابر برداشت جامعه شناختی

-         از نظر بلومر روانشناسی ، رفتار گرایی و کارکرد گرایی ساختاری هر سه تقلیل گر هستند.

-         منظور از تقلیل گرایی تقلیل رفتار به عوامل و محرک های بیرونی یا روانی است.

جورج هربرت مید

-         ذهن ،خود و جامعه  اثر معرو ف مید است .

-         رفتار گرایی روانشناختی به ابعاد ذهنی داخلی و اجتماعی  خارجی رفتار نپرداخته است.

-         ما از ذهن موش  سر در نمی آوریم اما جامعه شناس فرایند های ذهن انسان را درک می کند.

  ذهن

-         ذهن انسان از حیوانات متفاوت است چون یک فرایند است.

-         فرایند های ذهن انسان در فاصله بین محرک و واکنش عمل می کند.

-         زبان خود نشانه ای از فرایند های ذهنی مبتنی بر نهاد ها است.

-         ذهن گفتگوی داخلی انسان با خودش از طریق نمادهای معنی دار است.

-         یعنی ما خود را به جای دیگری می گذاریم تا عمل یا گفته او  را درک کنیم.

-         معنی نه از ذهن بلکه از موقعیت اجتماعی برمی خیزد.

-         معنی حاصل تشخیص رفتار منتج از ادای یک کنشگر است.

-          تفکر توانایی پرهیز موقتی از کنش است.

-         هوش  یادآوری،پیش بینی و تاخیر اندازی سازماندهی و گزینش است.

-         درون نگری برای شناخت ذهن مناسب نیست.

-         ذهن را نمی توان بررسی علمی کرد.

   خود

-         تعریف خود:

فرایند آگاهانه ای شامل واکنش در برابر خود مانند واکنش در برابر دیگران یا در برابر دیگری تعمیم یافته ،توانایی گفتگو با دیگران،هوشیاری نسبت به گفته اشخاص و تعیین آنچه باید در مرحله بعد انجام داد.

-         لازمه فرایند خود زبان  به همراه مراحل نمایش و بازی است.

-         در مرحله نمایش کودک خود را در نقش های گوناگون درک می کند.

-         ادامه خود

-         در مرحله بازی پذیرش نقش دیگری تعمیم یافته را یاد می گیرند.

-         کودک در مرحله بازی چشم اندازی به کل جهان اجتماعی به دست می آورد.

-         من و در من  دو عنصر بنیادین خود هستند.

-         در من  همان ملکه ذهن شدن دیگری تعمیم یافته است.

   جامعه

-         جامعه را چیزی حز یک رشته کنش و واکنش متقابل سازمان یافته و الگودار نمی بیند.

-         برای مید جامعه مقدم بر فرد است.

   اصول بنیادین نظریه کنش و کنش متقابل از نظر مانیس ، ملتسر و رز

-         تفکر حاصل کنش و کنش متقابل اجتماعی است.

-         معانی و نماد اهی حاصل از کنش متقابل اجتماعی استعداد متمایز انسان ها را برای تفکر به کار می اندازد.

-         معانی و نماد ها به انسان ها امکان کنش و کنش متقابل متمایز انسانی می دهد.

-         معانی و نماد ها در کنش و کنش متقابل بر پایه تفسیر از موقعیت تبدیل یا تغییر می یابد.

-         تعدیل و تفسیر حاصل توان کنش متقابل با خود است که امکان سبک سنگین کردن می دهد.

-         جامعه و گروه حاصل از الگوهای در هم تنیده کنش و کنش متقابل است.

 استعداد تفکر

-         انسان ها واحد های بازاندیشنده و کنش متقابل کننده اند که موجودیت اجتماعی را می سازند.

-         توان اندیشه و تفکر ریشه در ذهن دارد.

-         ذهن فرایندی است که بخشی از فرایند بزرگتر محرک و واکنش محسوب می شود .

   تفکر و کنش متقابل

-         تفکر به وسیله اجتماعی شدن از آغاز کودکی پرورش می یابد.

-         اجتماعی شدن یک طرفه نیست بلکه فرد اطلاعات به دست آمده را با نیازهایش سازگار می کند.

-         بلومر و مید بین دو کنش متقابل نمادین و غیر نمادین تمایز قائل هستند.

-         تفکر راجع به شناخته ها (فیزیکی، اجتماعی و انتزاعی)است.

-         تعریف کنشگر از شناخته ها مهم است و سازنده ماهیت شناخته است.

 یادگیری معانی و نمادها

-         انسان ها طی کنش متقابل به گونه عام و اجتماعی شدن به گونه خاص معانی و نمادها را یاد می گیرند.

-         نمادها شناخته های اجتماعی اند اما نشانه ها قائم به ذات هستند.

-         شناخته های اجتماعی که جای یکدیگر بنشینند نماد هستند. معروف ترین نماد زبان است.

-         نمادها به انسان کمک می کند تا جها را فعالانه ایجاد و بازایجاد کند.

   خواص نمادهای زبانی

-         از طریق نامگذاری و طبقه بندی به جهان سروسامان می بخشد.

-         به انسان توان درک محیط و هوشیاری بیشتر در برابر برخی اجزا می دهد.

-         توانایی اندیشیدن انسان را بالا می برد.

-         بدون آزمایش و خطا به انسان توان حل مساله می دهد.

-         به انسان امکان فراتر رفتن از زمان و مکان می دهد.

-         به انسان امکان تخیل در مورد واقعیات مابعدالطبیعی می دهد.

 کنش و کنش متقابل

-         معانی و نمادها بر کنش و کنش متقابل تاثیر دارند.

-         رفتار دو نوع آشکار و پنهان (فرایند تفکر ) است.

-         رفتار پنهان برای نظریه پردازان کنش و کنش متقابل مهم تر است.

-         سبک سنگین کردن تاثیر کنش بر کنشگران درگیر به معنی درگیر شدن در کنش اجتماعی است .

-         نمادها در فرایند کنش و کنش متقابل معنادار و برپایه تفسیر آنها واکنش نشان داده می شود.

 گزینش کردن

-         انسان ها در کنش ها دست به گزینش می زنند و به نمادها معنای تازه می بخشند.

-         تامس: اگر انسان ها موقعیتی را واقعی تلقی کنند پیامد موقعیت واقعی خواهد شد.

-         انسان ها در نظریه کنش قدری خودمختارند و زندگی منحصر به فردی برای خود ترتیب می دهند.

   خود

-         راک: خود در کانون توجه اندیشمندان کنش متقابل قرار دارد.

-         کولی: خود آئینه سان یعنی انسان خود را به گونه ای می نگرد که هرپدیده اجتماعی دیگر را می بیند. خود آئینه سان  سه بخش است:

1-    تصور ما از چگونگی ظاهر شدنمان در ذهن دیگران

2-    تصور ما از قضاوت دیگران در باره ظاهر ما

3-    تصور ما از قضاوت دیگران در باره خودمان (سرافکندگی یا غرور)

 هربرت بلومر

-         رمز و رازی در کار نیست،  خود یعنی انسان موضوع کنش خود واقع شود

-         خود به انسان کمک می کند تا به جای واکنش در برابر محرک ها دست به کنش بزند.

 موریس رزنبرگ

-         خود هم شناخته و  هم شناسا است.

-         اما برداشت از خود مهمترین شناخته در جهان است.

-         برداشت از خود یعنی جامعیت اندیشه ها و احساساتی که فرد از خود به عنوان یک شناخته دارد.

-         محتوای برداشت از خود هویت اجتماعی و تمایلات فردی است.

-         ساختار برداشت از خود رابطه میان هویت ها و تمایلات اجتماعی فرد است.

-         مرزهای برداشت از خود خارج از کنشگر است مانند شرمساری از لباس از مد افتاده .

-         انواع خود:

1-   خود موجود (فکر می کنیم هستیم )

2-    خود دلخواه(دوست داریم باشیم)

3-    خود وانمودی (نشان می دهیم).

-         برداشت از خود شامل انگیزه احترام به خود و انگیزه تداوم خود است.

 اروین گافمن

-         با نظریه نمایش «نمود خود در زندگی روزانه » را طرح کرد.

-         «مدیریت تاثیر گذاری» یعنی کنشگر امیدوار است حضار او را وادارد تا داوطلبانه به دلخواه او عمل کند.

-         جلوی صحنه شامل محیط ، نمای شخصی (قیافه و منش) است.

-         جلوی صحنه هنگامی نهادمند می شود که بازنمودهای جمعی در صحنه پدیدار شود.

-         توجه به نهادمندی و بازنمود جمعی نظریه گافمن را ساختاری ساخته است.

  کنشگر خطاها ، سرزنش ها و کارهای کثیف را پنهان اما محصول نهایی را آشکار می سازد.

-         یک اجرای موفق بستگی به مشارکت همه طرف های نمایش دارد.

-         اگر اجرای نقش دروغ باشد حتی حضار خود را با این دروغ تطبیق می دهند.

-         کنشگر از طریق «هاله پوشی» تماس خود را با حضار کم می کند تا در چشم آنان حرمت کسب کند.

-         واحد بنیادین تحلیل گافمن گروهه  (ایفاگر نقش و حضار) است.

-         پشت صحنه کنش های غیر رسمی است که کنشگران از ورود حضار به آن جلوگیری می کنند.

  هیچ حوزه ای همزمان قلمرو جلو ، پشت و خارج صحنه نیست.

  فاصله نقش درجه کناره گیری از نقش های محول است.

  داغ شکاف میان هویت اجتماعی بالقوه و بالفعل است.

  کنشگر در پی پنهان نمودن بی اعتباری (حضار نمی دانند) و تخفیف بی اعتبار شدگی (حضار می دانند) است.

  در کتاب «چهارچوب» از موقعیت گرایی به ساختارگرایی میل می کند.

 نظر بلومر در باره ساختارهای پهن دامنه

-         کنش اجتماعی ساخته و پرداخته تفسیر آدم ها از موقعیت هایشان است.

-         قلمرو جامعه شناسی بررسی کنش مشترک است که فرهنگ و اجتماعی آن را هدایت می کند.

-         کنش ها در چارچوب ساختارها رخ می دهد اما تعیین کننده نهایی موقعیت ها است که کنشگر را مجهز به نمادهای ثابت می کند.

-         انسان ها معانی را می پذیرند اما در آن دخل و تصرف نیز دارند.

 نظر بلومر در مورد روش ها

-         جامعه شناسی متعارف پیچیدگی زندگی اجتماعی را به متغیرها تقلیل داده است.

-         به دلیل اهمیت نقش تفسی در زندگی اجتماعی باید از مفاهیم حساس و درون نگری همدلانه استفاده کرد.

-         کون در مقابل بلومر طرفدار وحدت روش علوم طبیعی و اجتماعی  به شناخت نشانه های رفتاری آشکار پرداخت.

   تفسیر هربرت بلومر از هربرت مید

-         مید با الهام از رفتارگرایی بیش از بلومر به  علم دقیق گرایش داشت.

-         روش طبیعت گرایانه نرم بلومر متفاوت از روش شناختی سخت مک فابل و روکس روت است.

-         به جای موضوع روش شناختی مید تفسیر بلومر از موضع مید بر نظریه کنش متقابل مسلط است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/10/09ساعت   توسط مدیریت موقت وبلاگ : احسان رسولی نژاد  | 

برای مطالعه نظریه نمایشی گافمن اینجا کلیک کنید
+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/24ساعت   توسط مدیریت موقت وبلاگ : احسان رسولی نژاد  | 

مطالب قدیمی‌تر