X
تبلیغات
نظریه های جامعه شناسی - نظریه های تلفیقی و متاخر
شبکه علمی پژوهشی بررسی نظریه های جامعه شناسی در طول تاریخ و دوران معاصر

جامعه‌شناسی احساسات (جامعه شناسی احساس) یا Sociology of Emotions رشته‌ای است که تلاش می‌کند با استفاده از نظریات و تکنیک‌های جامعه‌شناسی، احساسات انسان را مطالعه کند. از یک منظر و در یک نگاه کلی جامعه‌شناسی به عنوان پاسخی برای تاثیرات منفی مدرنیزاسیون به وجود آمد و حتی می‌شود گفت که بسیاری از نظریات کلاسیک این رشته بدون اینکه ادعای این کار را داشته باشند، با احساسات انسانی سر و کار داشته‌اند. کارل مارکس، سرمایه‌داری را باعث جدایی انسان از وجود خودش می‌دانست، زیمل در مورد تاثیرات کلان‌شهر بر انسان می‌نوشت و ماکس وبر  بر خاصیت عقلانی کننده مدرنیته بر انسان‌ها تاکید داشت.

احساسات از طرفی چیزی است که ساختارهای اجتماعی و نظامهای نمادین فرهنگی پایدار را شکل می دهد. و از طرف دیگر احساسات چیزی است که توانایی این را دارد که مردم را مستقلا تحریک کند و آنها را در رابطه ساختارهای اجتماعی بصورت تعیین کننده ، قرار دهد و سنتهای فرهنگی را به چالش بکشد. 

 احساسات واسطه ارتباط و اتصال و همبستگی مردم با یکدیگر است و تعهداتی را در مقیاس های کلان تر در ساختارهای فرهنگی و اجتماعی تولید می کند . به عبارت دیگر کاربرد احساسات برای انسان ها موجب شکل بندی ضمانت های اجتماعی و تولید ساختارهای اجتماعی و فرهنگی در هم تنیده و پیچیده می گردد.

 جامعه شناسی احساسات به طور خاص و تحت همین نام  در اواخر دهه ۱۹۷۰ و اوايل دهه ۱۹۸۰ ميلادی به عنوان يکی از حوزه های جامعه شناسی در آمريکامورد توجه قرار گرفت . در خلال مقطع زمانی مذکور شمار قابل توجهی مقاله و کتاب در اين حوزه به چاپ رسيد که در آنها با احساسات به عنوان مقوله ای که قابل بررسی و تحليل جامعه شناختی است برخورد شد .

جامعه شناسی احساسات  تا قبل از آن تبیین احساسات بیشتر در حوزه روانشناسی‌ اجتماعی، انجام می‌‌پذیرفت تا زمانی‌ که Massey در سال ۲۰۰۲ در انجمن جامعه‌شناسی‌ آمریکا عنوان می‌کند که جامعه‌شناسی‌ باید طرح‌هایی‌ از چگونگی‌ فکر و احساس انسان‌ها به وجود آورد و احساسات نباید در حیطه موضوعات روانشناسی‌ و عصب‌شناسی‌ متوقف شود بلکه جامعه‌شناسی‌ هم باید به تبیین احساسات اقدام کند. احساسات در فلسفه و روانشناسی‌ هم مطرح بوده است. اما چرا جامعه‌شناسی‌ به احساسات توجه می‌‌کند؟. زیرا ظهور و بروز آن در همه جوامع یکسان نیست پس نمی‌‌تواند امری غریزی و فردی باشد.

از آن پس، فعالیت‌های عمده‌ای در جامعه‌شناسی‌ احساسات نسبت به موضوع احساسات انجام شده ا‌ست که آنها را می‌‌توان به چهار دسته اصلی‌ تقسیم کرد:

الف - ارائه طبقه بندی احساسات از دید جامعه شناختی‌

ب - ارائه نظریه‌های جامعه‌شناختی‌ از احساسات، چون نظریه "قدرت – وضعیت" که توسط افرادی چون تئودور کمپر مطرح گردید، که به مسائلی‌ چون قدرت و وضعیت افراد نسبت به هم، انتظارات افراد از جایگاه قدرتشان و پیشرفت یا شکست قدرت در وضعیت کنش متقابل در تبیین احساسات می‌پردازند. انسانها، احساساتی‌ چون عدم عدالت و غبطه را در تفاوت عمودی قدرت و احساساتی‌ مانند همدلی و همدردی را در روابط افقی (جایگاه و وضعیت) تجربه می‌‌کنند. "نظریه فرهنگی‌" توسط گرتچر پیترسون طرح گردید که به اثرات فرهنگ در ظهور و بروز احساسات، احساس و ظهور قوانین و همچنین ایدئولوژی‌های احساسات در فرهنگ یک جامعه، قدرت فرهنگ برای محدود کردن تجربیات احساسی‌ اغلب افراد و فشاری که افراد در تضاد انتظارات فرهنگی‌ و احساسات واقعی‌ تجربه می‌‌کنند، نظر می‌‌کند.

رندال کالینز "نظریه مناسک" را تحت تاثیر کتاب صور بنیانی حیات دینی از امیل دورکیم و آثار اروین گافمن عنوان می‌‌کند. نظریه مناسک تکیه بر شرایطی می‌‌کند که احساسات در طی‌ دوره  کنش متقابل بر انگیخته می‌‌شود به عبارتی زمانی‌ که افراد با هم حاضر هستند یک تمرکز حواس مشترک از توجه و حالت روحی‌ آشکار می‌‌شود که ایجاد انرژی مثبت و احساس شور و شوق می‌‌کند. نظریه کنش متقابل و احساسات توسط افرادی چون مید، بلومر، گافمن، روزنبرگ و نظریه پردازان کنش متقابل نمادین مطرح شد که به جایگاه خویشتن و هویت می‌‌پردازد. وقتی‌ خویشتن و هویت در شرایط و وضعیت تایید می‌‌شود، افراد احساسات مثبت را تجربه می‌‌کنند.

ج- تلاش دیگر در مطالعه جامعه‌شناختی‌ احساسات خاص صورت گرفته است. احساساتی‌ چون غم، شادی، عشق، خشم، حسادت، همدلی و همدردی، و ...

د - فعالیت‌های بین رشته‌ای در حوزه احساسات نیز انجام شده است. تلاشی در ایجاد رابطه احساس و اخلاق، تحت عنوان احساسات اخلاقی‌ که توسط قوانین فرهنگی‌ تنظیم می‌‌شوند و بیان می‌‌کنند چه چیز خوب و چه چیز بد، یا مناسب یا نامناسب است. احساسات اخلاقی‌ به چهار دسته قابل تقسیم است: ۱- خود هدایت شده(شرمساری و گناه)؛ ۲- دیگری هدایت شده(تحقیر،عصبانیت و تنفر)؛ ۳- همدلی و همدردی؛ ۴- احساسات پیرامون تحسین و ترقی‌ دیگران برای رفتارهای اخلاقی‌. همچنین تلاش‌هایی‌ در جهت ربط احساسات به فرایند‌های زندگی‌ مثل کار، خانواده، بهداشت، جنبش‌های اجتماعی، کنترل اجتماعی و ... صورت گرفته است.

برای فهم بهتر از جامعه‌شناسی‌ احساسات اول باید تعریف و مشخصاتی که برای احساسات برشمرده شده است را مورد توجه قرار دهیم. احساسات به طور کلی‌ مربوط به روشی‌ می‌‌شود که بدن به شرایط محیطی‌ واکنش نشان می‌‌دهد. برای درک بهتر می‌‌توان مشخصات احساسات را در روانشناسی‌ و جامعه‌شناسی‌ با هم مقایسه کرد. احساسات در روانشناسی‌ با چهار مشخصه معرفی‌ می‌‌شوند: ۱- حالت ذهنی‌ قابل مقایسه در فرایند هوشیارانه؛ ۲- برداشت حسی در مورد احساس‌هایی‌ مثل گرما، درد و غیره؛ ۳- حالات عاطفی مثل احساس راحتی‌، افسردگی، شادی و غیره و ۴- باورها واحساس‌های مبهم نسبت به کسی‌ یا چیزی که با مستندات واضح نمی‌‌توان آن را تایید کرد. جامعه‌شناسی‌ برای تعریف احساس چهار عنصر را مدنظر قرار می‌‌دهد: ۱- ارزیابی از یک محرک یا بافت موقعیتی؛ ۲- تغییرات در حواس بدنی یا فیزیولوژیک و حالات ظاهری؛ ۳- نمایش آزادانه یا منع شده حرکت‌های مشاهده پذیر؛ ۴- یک برچسب فرهنگی‌ برای اشاره به مجموعه‌های خاصی‌ از یک یا بیشتر از سه عنصر قبلی‌.

از آنجا که جامعه‌شناسی‌ احساسات در صدد ارائه طبقه بندی از احساسات بر اساس عوامل جامعه‌شناختی‌ است سه عامل ارزیابی، فرهنگ و در نهایت ساختار را مطرح می‌‌کند. از آنجا که ارزیابی را ذهن انجام می‌‌دهد و ذهن نیز تنوع بسیار زیادی دارد، تکیه بر ارزیابی در اولویت طبقه بندی قرار نمی‌‌گیرد. فرهنگ نیز عاملی متغییر در زمان و مکان است لذا توجه به یک سری مقولات ساختاری مثل قدرت و وضعیت، انتظارات و ... مورد توجه جامعه‌شناسان احساسات قرار می‌‌گیرد. پس عوامل محتوای اجتماعی (فرهنگ) و ساختار اجتماعی بیشتر مورد توجه جامعه‌شناسان احساسات در جهت طبقه بندی احساسات قرار می‌‌گیرد.

یک مثال : جامعه شناسی "احساس عشق" چگونه می تواند مطالعه شود ؟

به عنوان مثال در تبیین جامعه‌شناختی‌ احساس عشق، چهار فعالیت اصلی‌ انجام پذیرفته است. تبیین ساختاری از عشق، از دو دسته ساختار اجتماعی کلان و خرد سخن می‌‌گوید. در ساختار اجتماعی کلان به نقش عشق در کنترل اجتماعی و اینکه عشق توسط ساختار اجتماعی کنترل می‌‌شود پرداخته می‌شود. در سطح ساختار اجتماعی خرد به عشق هم به عنوان یک تجربه عاطفی و همزمان با آن تمایل به تناسب وضعیت دوست داشتن یک شخص نگاه می‌‌شود. نظر دیگر، دیدی تاریخی‌ به عشق دارد و دگرگونی‌هایی‌ که در نوع عشق بر اساس دوره تاریخی‌ مطرح می‌‌شود را مورد توجه قرار می‌‌دهد. در این رابطه گیدنز حرکت از عشق رمانتیک به عشق مطلق را مطرح می‌‌کند.عشق سازه‌ای فرهنگی‌ است، تلاشی دیگر در تبیین جامعه شناختی از عشق است. عشق و نابرابری اجتماعی به بی‌ عدالتی با دوام و ذاتی در تجارب عشق اشاره دارد.

 توصیه می شود برای درک بهتر موضوع جامعه شناسی احساسات مقاله جامعه شناسی احساسات ، خوراسگانی و کیانپور در بخش " لینک های مرتبط" در آخر همین پست را دانلود کرده و مطالعه نمایید . پس از ورود به صفحه مورد نظر بر روی "متن کامل" کلیک کرده و مقاله را دانلود و سپس مطالعه نمایید .

مآخذ :

Turner,jonathan h. & Jan E Stets(2005), The Sociology of Emotions , cambridge university press ,new York  : مجید خالقی فر

جامعه شناسی احساسات ، علی ربانی خوراسگانی ، مسعود کيانپور ، نشریه جامعه شناسی کاربردی ، دانشگاه اصفهان ، اصفهان ، جلد 20 شماره 2 صفحات 35-64

http://kavirebidar.blogfa.com

سیستم نشریات دانشگاه اصفهان : http://uijs.ui.ac.ir/

 

لینک های مرتبط :

کتاب احساسات بشر : جاناتان ترنر 

مقاله جامعه شناسی احساسات ، خوراسگانی ، کیانپور
 


برچسب‌ها: جامعه شناسی احساسات, Sociology of Emotions
+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/08/27ساعت   توسط مدیریت موقت وبلاگ : احسان رسولی نژاد 

مقدمه ای بر جامعه شناسی بدن

مقدمه

تا پیش از جریان مدرن در جهان ، بدن انسان به عنوان عنصری منفی با قابلیت گناه و کجروی و مانع تعالی روحی انسان دانسته می‌شد. همچنین تقابل‌های مرد/ زن، بدن مردانه/بدن زنانه، لذت متعالی/ لذت پست و ... زمینه بروز شاخه جدیدی در جامعه شناسی را تحت عنوان جامعه شناسی بدن فراهم آورد . شاید بخش اعظمی از پر و بال های این شاخه از جامعه شناسی ، مرهون ادبیات و جامعه شناسی فمنیستی باشد . در متن پیش رو سعی می شود زوایای مختلفی از این نظریه را کنکاش کرد.

متن

 رويكرد جامعه شناختي به بدن رويكردي نسبتا جديد در حوزه علوم اجتماعي است.  بحث هاي مختلف در مورد بدن، بدن مصرفي، بدن سالخوردهٍ، بدن كودكي، بدن به عنوان يك ابژه يا سابژه و ... در سال هاي اخیر بوده است که باب شده اند.

مذهب و بدن:

موضوع اولیه درباب بدن مالكيت بر بدن است . هر از چند گاهي در روزنامه ها و اخبار حوادث، مي خوانيم كه پزشكي به جرم كمك به خودكشي يا مرگ زود رس بيماران سرطاني مجرم شناخته شده است.  اينطور به نظر مي رسد كه علارغم  تقدس زدايي از امر مذهب هنوز هم بر سر مسايلي چون خودكشي بيماران دردمند(اتانازی)، و بيماران لاعلاجي كه سال ها روي تخت بيمارستان و آسايشگاه تحمل درد مي كنند،هنوز در بسياري از كشورها از جمله ايران،غير قانوني و جرم شناخته مي شود.

مثال دیگری که در باب مالکیت بدن مطرح است سقط جنين و جرم بودن يا نبودن آن است. اين كه هنوز قانوني كلي در اين مورد مطرح نشده كه در چه هنگام مي توان از اين امر استفاده كرد. مذاهب عموما مالکیت بدن را از آن خدا می دانند و افراد حق دخل و تصرف در آن را ندارند .

در كشورهاي توسعه يافته، به واسطه شناخت هاي فرهنگي و تحقيقاتي كه در حوزه فرهنگي انجام شده و آموزش هاي به هنگام، جوانان در مسئله روابط جنسي، آگاهي هايي كسب مي كنند كه مي توانند از بروز مشكلات اينچنيني پيشگيري نمايند. با اين همه در صورت رخداد اين گونه مسايل نيز این  جامعه است که حق زيست را به افراد متولد شده مي دهد نه منبع دیگر.

می توان گفت امروزه در بسياري از كشورهاي دنيا مالكيت خصوصی بر بدن وجود نداشته و فرد از جهت قانوني و مذهبي حتما بايد پروسه زندگي طبيعي خود را طي كرده و به مرگ طبيعي بميرد.

جامعه شناسی بدن در باره چه چیزی بحث می کند ؟ (بدن به عنوان واقعيت فرد)

همه ما مي دانيم كه در روزگار سابق... قبل از آغاز مدرنيته نگاه به بدن به عنوان هويت سنتي فرد بسيار متفاوت از چيزي كه امروز مي شناسيم بود. تا همين سال هاي پيش از انقلاب در ايران، فربه گي نشانه دارا بودن يا ثروتمند بودن بود. زيبايي شناسي بدن آنقدر متفاوت بود كه مي توان گفت بدن زيبا در دوره سابق با  چيزي كه ما به عنوان زيبا در اين سsociology of bodyال ها مي شناسيم، فاصله زيادي داشت. مورد ديدگري كه مطرح است ديده نشدن بدن در سال هاي پيشامدرن مي باشد. در طي سال هاي پس از جنگ جهاني دوم كه مصرف گرايي در كشورهاي سرمايه داري توسعه يافت و رقابت بر سر به دست آوردن بازار، مد را پديد آورد، بدن هاي افراد روز به روز بيشتر ديده شد و آن جنبه از هويت فرد كه در نور كم لباس ها ديده مي شد، اكنون در برق بدن هاي به تماشا گذاشته شده ديده شد.

خود بدن به عنوان چيزي كه بايد ديد نشانه اي بر طبقه افراد شناخته شد. مي دانيم كه امروز بدن هاي ما خواه و نا خواه تاثير بسياري در روابط اجتماعي ما دارند.  حتي براي اينكه شما برگه استخدامي يك شركت تجاري يا خدماتي را با موفقيت پركنيد، بايد شرايط فيزيكي مطلوبي داشته باشيد. بر خلاف سابق چاق بودن امري بسيار زشت تلقي شده و اين مورد تاثير شگرفي بر هويت افراد و لاجرم روحيه آنها مي گذارد. اين روزها كم نيستند افرادي كه به خاطر نداشتن ظاهر زيبا موفقيتي در پيدا كردن يك زوج مناسب ندارند. اين گونه است كه بدن به عنوان يك ابژه زيبايي شناختي مطرح شده و همه چيز را تحت شعاع قرار مي دهد.

از طرفي ميل به نشان دادن خود هر چه زيباتر باعث بيماري هاي عصبي مختلفي از جمله افسردگي هاي ناشي از سوء تغذيه و بي اشتهايي يا پر اشتهايي عصبي و ... شده است. مطب روان پزشكان پر شده از افرادي كه رابطه مطلوبي با هويت نازيباي خود ندارند. و از طرفي مصرف قرص هاي ضد چاقي و ... باعث بوجود آمدن زن هايي شده است كه ديگر قابليت دارا بودن فرزند را به عنوان يه مادر نداشته و آنقدر رنجور شده اند كه بدن طبيعي قابليت توليد مثل را از دست داده است. مسئله ديگر در اين حوزه سرد مزاجي هاي ناشي از عدم تناسب اندام به ويژه در جمعيت زنان است. اين گونه است كه بدن  نشانه طبقه اجتماعي و هويت ما محسوب شده و از نامطلوب بودن آن در رنج هستيم.

مد نيز به عنوان يكي از نشانه هاي طبقه اجتماعي دايما در حال عوض كردن رنگ شهروندان مي باشد. و اين خود به خود باعث تغييرات عمده در بازار پوشاك و ... شده و سرمايه داري از تبليغ براي پوشش استفاده بسياري مي برد. مي توان گفت يكي از دلايل عمده نيل به لاغري افراطي، تبليغات رسانه هايي است كه به شدت بر فساد فكر افراد جامعه تاثيرگذارند. رسانه هايي كه از منابع قدرت و نفوذ و سرمايه سود زيادي مي برند.

چيزي كه جامعه شناسان معاصر در مورد آن بحث مي كنند رابطه بين بدن، اجتماع، و سك س است. فوكو قدرت را در تظاهرات سك س، تحليل مي كند. بحث هاي زيادي در مورد 4 گانه تاريخ جنسيت وجود دارد. اين كه چگونه از طريق رسانه ها و... سرمايه داري وارد حوزه خصوصي افراد شده و شكل بدن ها را تغيير داده است. در اين مورد مي توان جداگانه به بحث پرداخت. اما چيزي كه مد نظر من* است خود مبحث سك س به عنوان ابژه اي است كه هنوز هم در برخي از كشوها، چون ايران در راس  موضوعيت قرار دارد. خود نوشتار سك س، در وبلاگ ها و مقاله هايي از اين دست، گوياي موضوعيت بي اندازه اين ابژه است. مباحثي كه فوكو در مورد قدرت و مقاومت مطرح مي كند، تحليل خوبي براي شرايط جوامعي از اين دست است. وقتي كه قدرت در حوزه خصوصي دست برده، و قوانين در تعارض جدي با شرايط اجتماعي كشوري قرار مي گيرند، اين ابژه هر روز موضوعيت بيشتري مي يابد. و تاثيرات بسياري در روابط خرد و كلان اجتماعي مي گذارد.... 

مباحث ديگري در حوزه جامعه شناسي بدن مطرح مي شوند، مباحثي چون بدن هاي سالخوره، بدن كودكي، پورنوگرافي و امر تصويري، اخلاق و جنسيت، محصولات باي تكنولوژي، ورزش و فراغت بدن و بدن در طراحی های جدید روی بدن! و  ...

همچنین می توانید نگاه کنید به مقاله جامعه شناسی بدن و بدن زن نوشته خانم دکتر شیرین احمدنیا

مآخذ :

*کمالی ، شقایق ، وبلاگ مشق نظریه

اباذری ، یوسف و حمیدی ، نفیسه ، جامعه شناسی بدن و پاره ای مناقشات ، فصلنامه پژوهش زنان، شماره 23 از دوره 6 (زمستان 1387)


برچسب‌ها: sociology of body, جامعه شناسی بدن, جامعه شناسی بدن زن, جامعه شناسی فمنیستی
+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/06/25ساعت   توسط مدیریت موقت وبلاگ : احسان رسولی نژاد  | 

سه پارادایم غالب در جامعه شناسی

تاليف واقتباس : احمد صادقی

چکیده:این مقاله بحثی است در متدولوژی معرفت شناسی در سطح کلان، و در سطح خاص مبحثی در مورد دو رویکرد یا پارادایم در جامعه شناسی که دارای دو باور متناقض در بکارگیری دو روش متفاوت در مطالعه و تحقیق در باب پدیده های اجتماعی دارند، و رهیافت دیگری که در انتقاد به به این دو رهیافت در بررسی پدیده های اجتماعی پدید آمد. از دیدگاه رهیافت یا پارادایم(پوزیتیویستی)، تفاوتی در روش تحقیق پدیده های طبیعی و پدیده های اجتماعی وجود ندارد. به عبارتی، در جهان یک نوع از پدیده ها وجود دارد وآن هم پدیده های طبیعی است، لذا یک روش تحقیق برای رسیدن به دانش علمی در مورد این پدیده ها وجود دارد و آن روش علمی است. از طرفی پارادایم دیگر(تفسیرگرایی) معتقد است پدیده های فرهنگی و اجتماعی مقوله ای کاملا متفاوت با پدیده های طبیعی است، لذا این تفاوت بنیادی موضوع، مستلزم بکارگیری روش یا روش های متفاوت برای تحقیق است. از تمایزات اساسی ای پدیده ها سیال بودن آن، خلاقیت، آزادی عمل(اختیار) و آگاهی موجودات انسانی است. بنابراین نمی توان انسان ها را مانند پدیده های فیزیکی یا مواد شیمیایی مورد بررسی و تحقیق قرار داد. این گفتار در صدد مقایسه خطوط کلی این دو رهیافت بوده، و در نهایت نشان می دهد امروزه علیرغم دو دیگاه بظاهر متناقض این دو رهیافت، مرز قاطعی میان پارادایم اثبات گرایی و تفسیری، تحقیق کمی و کیفی و جامعه شناسی محض و کاربردی وجود نداشته، و اکنون محققان اجتماعی در تحقیقات خود از روشها و تکنیک های هر دو رهیافت بهره جسته و حتی  در این که انفکاک و تمایز میان این روش ها تنها در سطح انتزاعی امکانپذیر است، تردید ندارند. 

برای مشاهده بقیه متن به ادامه مطلب بروید ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/08/24ساعت   توسط مدیریت موقت وبلاگ : احسان رسولی نژاد  | 

مفاهيم اساسي جامعه شناسي پي ير بورديو

ميدان (زمينه)ازنظربورديو:

بنا به تعريف بورديو يك ميدان ،عرصه اي اجتماعي است كه مبارزه ها يا تكاپو ها بر سر منابع و منافع معين و دسترسي به آنها در آن صورت مي پذيرد . ميدان ها با اقلامي تعيين و تعريف مي شوند كه محل منازعه و مبارزه هستند . كالاهاي فرهنگي ( سبك زندگي ،مسكن ، تمايز و تشخص فرهنگي ( تحصيل ) اشتغال ،زمين ،قدرت ( سياست ) ،طبقه اجتماعي ،منزلت يا هر چيز ديگري و ممكن است به درجات متفاوتي خاص و انضما مي باشند . هرميدان ،به دليل محتواي تعريف كننده ي خود ،منطق متفاوتي و ساختار ضرورت و مناسبت  بديهي انگاشته ي متفاوتي دارد كه هم محصول و هم توليد كننده ريختاري است كه مختص و در خور آن ميدان است .

ميدان نظام ساخت يا فته ي موقعيت هايي است - كه توسط افراد يا نهاد ها اشغال مي شود – كه ماهيت آن تعريف كننده ي وضعيت براي دارندگان اين موقعيت هاست . ميدان هم چنين نظام نيروهايي است كه بين اين موقعيت ها وجود دارد . يك ميدان از درون بر اساس روابط قدرت ساخت مي يابد . ( ريچارد ،جنكينز ،پي ير بورديو 1385  صص 135-136 )

يك عرصه نوعي قلمرو زندگي اجتماعي است كه داراي قواعد سازماندهي خاص خود است ،مجموعه اي از موقعيت ها را فراهم مي كند و حامي كنش هاي مرتبط با آن موقعيت هاست و مشاركت كنندگان عرصه هاي اجتماعي درست همانند بازيگران يك بازي ،در موقعيت هاي متفاوتي قرار دارند . مثلاً وكيلي در يك شهر كوچك و قاضي ديوان عالي هر دو در عرصه ي حقوقي مشاركت دارند ،اما موقعيت هاي متفاوت آنان فرصت هاي متفاوتي در اختيارشان قرار مي دهد و باعث مي شود استراتژي متفاوتي برگزينند . از نظر بورديو كنش موجود در يك عرصه صرفاً بازتاب مكانيكي موقعيت هاي تثبيت شده نيست ، بلكه محصول انواع طرح هاي متضاد موضع گيري است . ( جلايي پور و محمدي ،نظريه هاي متأخر جامعه شناسي 1387ص 320 )

سرمايه :

سرمايه عبارت است از كار انباشته (در شكل ماديت يافته يا شكل متجسّد و پيكريت يافته آن ) كه وقتي بر مبنايي خصوصي ،يعني انحصاري ،به تصرف عاملان يا گروه هايي از عاملان در مي آيد آنان را قادر مي سازد تا نيروي اجتماعي را در شكل كار عينيت يافته يا جان دار به تصرف در آورند . سرمايه نيرويي است كه كتيبه وار در ساختار عيني و ذهني نوشته شده ،ولي در عين حال اصل با طني است كه در زمينه اتكاي قاعده مندي هاي فطري جهان اجتماعي است . ( خاكباز و حسن پويان ،سرمايه اجتماعي 1385 ص 133 )

بورديو سرمايه را منبعي مي داند كه قدرت به بار مي آورد و آن را به 4 نوع تقسيم ميكند:

1-سرمايه اقتصادي كه شامل دارايي مالي و مادي است.

2-سرمايه فرهنگي كه مجموعه اي از كيفيات فكري است و به سه شكل ديده ميشود:الف)امكانات پردوام مثل توانايي سخن گفتن در برابر جمع. ب)به صورت عيني همچون كالاي فرهنگي مثل داشتن تابلو و آثار هنري. ج)به صورت نهادي يعني آنچه كه توسط نهادها ضمانت اجرايي بيابد مثل عناوين و مدارك تحصيلي.(زنجاني زاده،مقاله مقدمه اي بر جامعه شناسي پي ير بورديو،مجله علوم اجتماعي دانشگاه فردوسي مشهد1383 ص36)

3- سرمايه اجتماعي عبارت است از شبكه اي از روابط فردي و جمعي كه هر فرد يا جمعي در اختيار دارد. اين تعريف باعث مي شود تا اولا‍‍ً فضاي مفهومي سرمايه اجتماعي محدودترشودوثانياًآنرا از ساير انواع سرمايه ها به ويژه سرمايه هاي فرهنگي و نمادين جدا نمايد .( پي ير بورديو ،نظريه كنش ،1380

از نظر بورديو سرمايه اجتماعي به عنوان شبكه اي از روابط وديعه اي طبيعي يا اجتماعي نيست بلكه در طول زمان براي كسب آن بايد تلاش كرد . به تعبير او سرمايه اجتماعي محصول نوعي سرمايه گذاري فردي يا جمعي ،آگاهانه يا نا آگاهانه است كه به دنبال باز توليد آن گونه روابط اجتماعي است كه مستقيماً در كوتاه مدت يا بلند مدت قابل استفاده هستند .( شارع پور ،محمود ،فرسايش سرمايه اجتماعي و پيامد هاي آن 1384 ،ص11)

4- سرمايه نمادين كه  مجموعه آداب وابسته به افتخار يا حق شناسي است كه به يك فرد يا گروه تعلق مي گيرد . ( زنجاني زاده ،مقاله مقدمه اي بر جامعه شناسي پي ير بورديو ،مجله علوم اجتماعي دانشگاه فردوسي مشهد 1383 ص 36 )

بورديو تأكيد مي كند كه سرمايه فرهنگي وسرمايه اجتماعي را نمي توان كاملاًبه سرمايه اقتصادي تقليل داد . سرمايه اقتصادي ،به عنوان مثال سرمايه گذاري در املاك يا اوراق بهادار ،مستقيماً مي تواند به پول تبديل شود و سرمايه فرهنگي و اجتماعي تنها در شرايط خاصي مي توانند به سرمايه اقتصادي تبديل شوند . براي نمونه ،سود اقتصادي حاصل از مدرك تحصيلي ،وابسته است به اين كه يك نفر چقدر از سرمايه اجتماعي براي گرفتن مشاغل مهم تر و مورد توجه تر برخوردار است .

ساختمان ذهني ( منش )

 ساختمان ذهني به ساختار ذهني يا شناختي اطلاق مي شود كه از طريق آنها با جهان اجتماعي برخورد مي كنند . انسانها داراي يك رشته از طرح هاي ملكه ذهني شده اند كه با آنها جهان اجتماعي شان را درك و فهم و ارزشيابي مي كنند و از طريق همين طرح ها ي ذهني آدمها عملكردهايشان را توليد كرده و آنها را درك و ارزش گذاري مي كنند . ساختمان ذهني محصول ملكه ذهن شدن ساختارهاي جهان اجتماعي و همان ساختارهاي اجتماعي تجسم يافته وملكه ذهن شده است . ساختمان ذهني در نتيجه اشغال بلند مدت يك جايگاه اجتماعي در داخل جهان اجتماعي شكل مي گيرد و متناسب با ماهيت جايگاه افراد در جهان اجتماعي تغيير مي پذيرد . براي همين افراد گوناگون ساختمان ذهني واحدي در جامعه ندارند ،بنابراين افراد با جايگاه يكسان ساختمان ذهني مشابهي نيز دارند . بورديو ساختمان ذهني را ديالتيك ملكه ذهن شدن عوامل خارجي و خارجي شدن عوامل دروني توصيف مي كند .(ريترز ،جورج ،نظريه هاي جامعه شناسي ص 713 )

مفهوم ساختمان ذهني آنچه را كه انسانها بايد بينديشند و بايد بكنند تنها پيشنهاد مي كند ،انسان ها راههاي خاص را آگاهانه برمي گزينند ،گرچه اين فراگرد تصميم گيري عملكرد ساختمان ذهني را منعكس مي سازد ،ساختمان ذهني اصولي را فراهم مي سازد كه آدمها بر پايه آنها گزينش مي كنند و تمهيداتي را كه در جهان اجتماعي به كار مي برند انتخاب مي كنند ،به گفته بورديو انسانها خرفت نيستند با اين همه آدمها كاملاً هم عقلاني نيستند . بلكه به گونه اي خرد مندانه اي عمل مي كنند و ادراكي عملي دارند . انسانها منطقي براي عمل كردن دارند كه اين منطق همان منطق عملكرد است . (همان ص 723)

روش شناسي بورديو :

 به لحاظ روش شناسي تحقيقات بورديو نوعاً روش هاي آماري را با مشاهده مستقيم و تفسير تعاملي ،گفتماني و اسنادي تركيب مي كند وي در مرحله تدوين و ساخت موضوع معتقد به چند گانه انگاره گي روش شناختي است . يعني به كار گيري روشي كه با موضوع مطالعه بهتر سازگاري داشته باشد و مقابله مستمر و پيوسته نتايجي كه به واسطه روش هاي متفاوت به دست مي آيد . بورديو در كتاب هنر جامعه شناسي كه كتابي پايه در معرفت شناسي محسوب مي شود فرض را بر اين مي گيرد كه رخداد و امر جامعه شناختي مانند هر موضوع علمي ديگري در واقعيت خود اجتماعي است و به صورت معلوم و از پيش آماده شده موجود نيست  بلكه بايد به اين امور دست يافت ،آنها را ساخته و محقق ساخت .وي اندازه گيري آماري ،سنجشگري و نقد منطقي و تبار شناسي برداشت ها را سه ابزار لازم براي گسستن محقق از پيش داوري ها مي داند . مطابق اين اصول علت پديده اجتماعي را بايد نه در آگاهي و هشياري افراد بلكه در نظام روابط عيني كه افراد درآن قرار گرفته اند جستجو كرد . بر اين اساس بورديو برخي روش ها مثل پيمايش را طرد مي كند زيرا معتقد است گزارش افراد عيني نيست و واقعيت اجتماعي را از طريق احساسات و تبيين يا واكنش شخص نمي توان فهميد . (استوتر ،متفكران بزرگ جامعه شناسي 1379 صص 330 – 333 )

در هر صورت آثار بورديو را به لحاظ روش شناختي بايد مار پيچي بين نظريه و تحقيق تجربي و برگشت به تدوين نظريه اما در سطحي ديگر دانست .( همان ص 328 )

به طور كلي در روش شناسي بورديو سه اصل حاكم است :

1- چند گانه انگاري روش شناختي

اين اصل عبارت است از به كار گرفتن هر گونه روند مشاهده و حقيقت پژوهي و اثبات گري كه با موضوع مورد مطالعه سازگاري بيشتري داشته باشد و مقابله مستمر و پيوسته نتايجي كه به واسطه روش هاي متفاوت به دست مي آيد . مثلاً بورديو در اشرافيت دولتي ،نتايجي را به واسطه سازه كاوي و تحليل مبتني بر جدول و فهرست مربوط به داده هاي پيمايشي به دست آمده بود با گزارش هاي آرشيوي مربوط به روند تاريخي ،بيماري نگاري ،گفتار كاوي و تحليل هاي اسنادي ،مصاحبه هاي ميداني و تصوير گري قوم نگارانه تركيب كرد ه است .

2- توجه شناختي يكسان به تمام كارها و عملكرد ها :

اين توجه شناختي با گرد آوري منابع و طراحي پرسشنامه شروع شده و تا تعريف جمعيت ،نمونه ها و متغير ها تا كد گذاري ،انجام مصاحبه ،مشاهده ،رونويسي و تنظيم متن ادامه مي يابد . چنين شرحي از تحقيق ،بيانگر وجود رابطه اي اندام واره و يك هم آميزي كامل بين نظريه و روش است .

3- باز تابندگي روش شناختي :

اين اصل عبارت است از نياز به بازگشت مستمر بر ابزار هاي علم اجتماعي كه مورد استفاده جامعه شناس است . اين بازگشت تلاشي است براي كنترل بهتر نادرستي هايي كه در ساخت موضوع به واسطه سه عامل عرضه مي گردد . اولين عامل ،هويت فردي محقق است . يعني جنسيت ،طبقه ،مليت ،قوميت . آموزش . دومين عامل موقعيت وي در ميدان روشنفكري است كه متمايز از موقعيت وي در فضاي اجتماعي به معناي گسترده آن است . اين عامل ما را به تجزيه و تحليل انتقادي مفاهيم ،روش ها و مسائلي كه وي وارث آن است و نيز هوشياري نسبت به سانسوري كه به واسطه تعلق خاطر رشته اي يا علائق سازماني ايجاد مي شود فرا مي خواند . سومين عامل نيز مكتب گرايي است . بدترين منشأپيش داوري اين است كه جامعه شناس ،براي مطالعه جامعه بايد الزاماًموضع و برخوردي مكتب گرايانه به خود بگيرد . اين باعث مي شود كه حيطه اجتماعي را نه مجموعه يا شبكه اي از كارهاي علمي كه بايد درزمان و مكان واقعي به انجام رساند تعبير كند . بلكه حيطه اجتماعي را به مثابه معمايي تأويلي كه بايد راه حلي براي آن يافت ،سوءتعبير كند .

خشونت نمادين :

بورديو سرمايه نمادين (مثل پرستيژ ،احترام ،حق مورد توجه واقع شدن ) را به عنوان يك منبع مهم قدرت در نظر مي گيرد . سرمايه نمادين هر نوع سرمايه اي است كه از طريق طرح هاي طبقه بندي از نظر اجتماعي القا شده دريافت مي گردد . هنگامي كه كسي دارنده سرمايه نمادين است بر عليه عاملي كه سرمايه كمتري دارد آن را به كار مي برد و در نتيجه آن به دنبال تغيير كنش هايشان هستند ،خشونت نمادين را تجربه مي كنند .

خشونت نمادين اساساًتحليل مقوله هاي تفكر و تفهم بر عاملان اجتماعي مورد سلطه است كه بايد نظم اجتماعي را بپذيرند خشونت نمادين مشاركت ساختارهاي نيانديشيده اي است كه مي خواهند ساختارهاي كنش سلطه آميز را آماده سازند . بنابراين ساختار سلطه موقعيت را حقيقي جلوه مي دهند . خشونت نمادين به يك معنا هنگامي كه در شيوه هايي از كنش ها و ساختارهاي شناختي افراد دروني مي شود و تصور مشروعيت نظم اجتماعي را تحميل مي كند از خشونت فيزيكي كار آمد تر است . خشونت نمادين مي تواند در برخي موقعيت ها و با صرف برخي هزينه ها بسيار بهتر از خشونت سياسي – پليسي عمل كند . يكي از ضعف هاي سنت ماركسيستي آن بوده است كه جايي براي اين نوع از خشونت هاي نرم اما مؤثر حتي در عرصه اقتصادي در نظر نمي گيرد . ( درسي درباره درس بورديو ،ترجمه ناصر فكوهي ،مرتضي كتبي ص 67 )

قدرت :

از نظر بورديو سرمايه همزمان هم مربوط به علم اقتصاد است و هم مجموعه اي از روابط مبتني بر قدرت كه قلمروها و تعاملات اجتماعي مختلفي را به وجود مي آورد . سرمايه فرآيندي است كه ذاتاً با قدرت پيوند  دارد . در واقع استنباط بورديو از سرمايه به گونه اي است كه او تقريباًسرمايه و قدرت را مترادف هم مي داند او بين شبكه هاي اجتماعي كه يك فرد در آن جاي گرفته، و از دل اين شبكه ها است كه سرمايه اجتماعي پديدار مي شود و پيامد هاي روابط اجتماعي تفاوت قائل مي شود .هر سرمايه اي مي تواند به شكل كالبدي يعني نوعي قابليت ذهني داشته باشد و يا شكل عيني شده يعني ماديت يافته و به شكل يك كالاي واقعي . افراد يا گروه ها بايد براي به دست آوردن موقعيت برتر يعني ايجاد چهار نوع سرمايه با يكديگر بر سر آن استيلا مبارزه كنند .در يك جامعه طبقاتي يك ميدان عمومي مبارزه طبقاتي وجود دارد كه در آن ساختار حاكميت طبقه برتر بر ساير طبقات بايد خود را از طريق منش ها به افراد ديگر منتقل كند . اين امر از خلال تبديل ساختار هاي  حاكميت به باز نمودهاي نمادين انجام مي گيرد ،به صورتي كه منشأاختلاف ميان بازيگران و به وجود آمدن حاكميت پوشانده شود و اين حاكميت به امري بديهي يا طبيعي تبديل شود . (فكوهي ،ناصر ،تاريخ انديشه هاي انسان شناسي ص 300)

به دليل وجود چنين رابطه اي ميان قدرت از يك سو و يك مفهوم نسبي مانند سرمايه از سوي ديگر ،بحث درباره منظر و ديدگاه هاي بورديو به موضوع قدرت ،نمي تواند از بحث هاي او درباره انباشت ،باز توليد و تبديل سرمايه در رابطه با عرصه هاي ديگر اجتماعي جدا باشد .

گروههايي كه به بيشترين ميزان سرمايه دسترسي دارند ،در مفهومي قرار مي گيرند كه بورديو آن را "ميدان قدرت " مي نامد . ميدان قدرت از يك طبقه حاكم و متحد تشكيل نشده ،بلكه از قشرهاي ناهمگون نخبگاني تشكيل شده است كه جايگاه شان بر اساس شكل هاي مختلف سرمايه قرار دارد . آنها به طور تقريبي داراي منافع مشتركي هستند كه بر اساس آن قدرت شان را روي گروه هاي در سطوح پايين تر اجتماع اعمال مي كنند .

انسان از نظر بورديو :

 انسان همواره به لحاظ ساختاري در فضاي اجتماعي چند بعدي جاي گرفته است كه عمدتاً بر مبناي موقعيت طبقه اجتماعي اش تعريف مي شود . طبقه اجتماعي به دسترسي فرد به منابع گوناگون پيوند هاي اجتماعي و فرصت هاي اجتماعي مرتبط با شغل ،جنس و وضعيت تحصيلات اشاره دارد .( سيد من 1386 ص 197 ) انسانها عاملان فعالي هستند كه سرنوشت شان به تمامي در دست شان قرار ندارد

واقعيت اجتماعي از نظر بورديو :

واقعيت اجتماعي بورديو فرهنگ است كه جزيي از سازمان اجتماعي سلطه است . اگر انسانها بر سر كنترل و توليد و چرخش معاني با يكديگر مبارزه مي كنند به اين دليل است كه فرهنگ نقشي محوري براي پويش هاي نابرابري اجتماعي دارد .

فرهنگ عبارت است از نماد ها ،معاني ،كالاهاي فرهنگي نظير موسيقي و ادبيات روشنفكرانه ،غذا ،اسباب و وسايل منزل . همواره مهر طبقه اجتماعي را برروي  پيشاني دارد . فرهنگ سلطه طبقه اجتماعي را تا جايي باز توليد مي كند كه طبقات مسلط بتوانند ارزش هاي فرهنگي ،معيارها ،ذائقه هاي خود را بر كل جامعه تحميل كند يا دست كم ترجيحات فرهنگي شان را به منزله معيار برترين ،بهترين و مشروع ترين سبك زندگي در فرهنگ تثبيت كند . (سيدمن 1386،ص199)

 

از وبلاگ حسینعلی آخوندی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/08/24ساعت   توسط مدیریت موقت وبلاگ : احسان رسولی نژاد  | 

چارلز تیلی جامعه شناس امریکایی در سال 1929 بدنیا آمده و در طول دوران حیات خود آثار زیادی بویژه درباره جنبش های اجتماعی و رابطه سیاست و جامعه به رشته تحریر درآورد. نام او در تاریخ جامعه شناسی هرگز از یاد نخواهد رفت. او اخرین بار در فهرست بلندی همراه بسیاری از همقطاران خود طوماری را به امضای اکبر گنجی به دبیرکل سازمان ملل متحد برای ایجاد صلح در منطقه نوشت. دراینجا مطلبی از وی درباره کنش جمعی میخوانیم.

مروری بر نظريه چارلز تيلي درباره کنش جمعي
چارلز تيلي، از جمله نظريه پردازان تاثيرگذار در زمينه مطالعات جنبش هاي اجتماعي به شمار مي آيد. مجموعه آراء وي در قالب نظريه هايي که تحت عنوان «بسيج منابع» شهرت يافته است، قابل دسته بندي هستند. همانگونه که خود در مقدمه کتاب از بسيج تا انقلاب اذعان مي دارد، تلاش وي در جهت تدوين نظريه اي براي تبيين و توصيف «کنش هاي جمعي[1]» هدف گيري شده است (تيلي، 1385: 17). به عقيده وي، پديده هايي همچون انقلاب ها، شورش ها، جنبش هاي اجتماعي، توطئه هاي سياسي، و حتي بسياري از کودتاها، انواع مختلفي از کنش هاي جمعي هستند که با هدف ايجاد تغيير يا ممانعت از تغييري در جامعه اتفاق مي افتند. بدين منظور نظريه پردازي درباره کنش هاي اجتماعي براي نيل به شناخت درباره اين پديده ها بسيار ضروري است. مجموعه نظريه هاي نظام يافته تيلي در زمينه کنش جمعي را مي توان در کتاب مشهور وي، «از بسيج تا انقلاب» جستجو کرد. وي در اين کتاب نخست به ضرورت مطالعه جنبش هاي اجتماعي مي پردازد و پس از آن مروري مفصل و نقادانه بر نظريه ها کلاسيک و متاخر ماقبل خود انجام مي دهد. پس از آن اصول کلي نظريه کنش جمعي خود را مطرح مي سازد و در ادامه کتاب به تشريح جزئيات آن مي پردازد.

همانگونه که اشاره شد، تيلي پيش از طرح چارچوب نظري خود، مروري منتقدانه بر نظريه هاي کلاسيک و متاخر پيش از خود دارد. در مورد نظريه پردازان کلاسيک، آراء مارکس، دورکهايم، وبر و ميل را مورد بررسي قرار مي دهد. تيلي منشاء کنش هاي جمعي را متاثر از مارکس، کشمکشي مي داند که حول يک تضاد اجتماعي شکل مي گيرد. در واقع، در سطح تبييني، تيلي ريشه هاي ظهور کنش جمعي را از مارکس اقتباس کرده است. اما نقدي که بر مارکس وارد مي داند، در مورد تشريح فرايند هاي دروني کنش هاي جمعي است که در چارچوب نظري مارکس کمتر مورد توجه قرار گرفته است. به بيان ديگر، نظريه مارکس بيشتر کلان نگر است و از اين جهت مورد نقد تيلي قرار دارد. مسئله اي که در آراء ميل و وبر بيشتر مورد توجه قرار گرفته است. وبر، به تعاريف کنشگران دخيل در يک کنش جمعي توجه ويژه اي دارد و نظام باورهاي درون يک جماعت را مسئله محوري کنش هاي جمعي آنان مي داند. ميل نيز به فرايندهاي جزئي کنش هاي جمعي مي پردازد؛ از نظر وي، کنش جمعي نتيجه پيگيري حسابگرانه منافع فردي است. اما در مورد دورکهايم، تفکيک کارکردگرايانه وضع عادي (نظم) از وضع غير عادي (کشمکش و تضاد)، از نظر تيلي صحيح نيست، چراکه به نظر وي، کنش جمعي پديده اي طبيعي است و در جريان زندگي روزمره اجتماعي جريان دارد.

در مورد متاخرين، نظريه پردازاني همچون هانتينگتون، چالمرز جانسون، و رابرت تد گار (که آنها را متاثر از دورکهايم هستند)؛ مانکور اولسون، آنتوني اوبرشال، ماير زالد و جان مک کارتي (که ادامه دهندگان سنت ميل قلمداد مي شوند)؛ گاسفيلد (که تحت تاثير وبر قرار دارد)، و مارکسيست ها (که تعبيراتي جديد از درون آراء مارکس وضع کرده اند)؛ ديگر نظريه پردازاني هستند که مورد نقد و بررسي تيلي قرار گرفته اند. در مجموع، مي توان اذعان داشت به غير از افرادي که تحت تاثير دورکهايم قرار دارند، تيلي تلاش کرده است که از ساير نظريه پردازان متاخر براي تدوين چارچوب نظري خود بهره گيرد. بويژه بايد به آراء مانکور اولسون و آنتوني اوبرشال در اين خصوص اشاره کرد. مباحثي همچون «انتخاب عقلاني»، «نظريه بازي» و «کالاي جمعي»، از جمله موضوعاتي هستند که تيلي در تدوين نظريه خود از آنها بهره جسته است. بايد اذعان داشت که نظريه تيلي زماني که مطرح شد توانست بسياري از نظريه هاي ماقبل خود را تضعيف کند و تاثير بسزايي در غلبه رويکرد بسيج منابع براي تحليل کنش هاي جمعي و جنبش هاي اجتماعي بر جاي گذارد.

نظريه کنش جمعي
الگوي سياسي

 

پيش از پرداختن به نظريه اصلي تيلي در خصوص کنش جمعي ابتدا لازم است الگوي مبنايي وي در تحليل جامعه سياسي توضيح داده شود. وي اين الگو را، «الگوي سياسي[2]» نام مي نهد که ماهيتي ايستا دارد. پس از آن، وي «الگوي بسيج[3]» را مطرح مي کند که در واقع توضيح دهنده چگونگي کنش جمعي و تغيير در جامعه سياسي است. عناصر تشکيل دهنده الگوي سياسي عبارتند از: جمعيت، حکومت، يک يا چند مدعي، يک جامعه سياسي، و يک يا چند ائتلاف. مدعيان قدرت سياسي را مي توان به دو گروه تقسيم کرد، نخست اعضاي حکومت، و سپس چالشگران حکومت. در واقع، رقابت اصلي و منشاء پويايي در الگوي سياسي ناشي از رقابتي است که ميان مدعيان (اعضاء و چالشگران) جريان دارد تا سهم بيشتري از قدرت حکومتي را در اختيار داشته باشند. از نظر تيلي، حکومت سازماني است که ابزار متمرکز و اساسي را در درون جمعيت در اختيار دارد. روابط و چالش هاي ميان حکومت، اعضاء و چالشگران، شکل دهنده فضاي جامعه سياسي است. گاهي اوقات ائتلاف هايي ميان اعضاء و چالشگران نيز بوجود مي آيد که هدف آنها هماهنگ سازي کنش جمعي با اهدافي مشترک است (تيلي، 1385: 80).

 

الگوي بسيج
پويايي رقابت ميان مدعيان قدرت سياسي ايجاب مي کند که براي توضيح دادن تغييرات جامعه سياسي، بويژه توضيح کنش جمعي هر يک از مدعيان، از الگوي ديگري استفاده شود. تيلي، براي توضيح کنش جمعي از الگوي بسيج استفاده مي کند. عناصر اين الگو عبارتند از: منافع، سازمان، بسيج، فرصت، و کنش جمعي. منافع، مجموعه امتيازات و محروميت هاي مشترکي است که ممکن است در اثر تعاملات مختلف با ديگر جمعيت ها بر جمعيت مورد بحث وارد آيد. سازمان، ميزان هويت مشترک و ساختار وحدت بخش افراد در درون يک جمعيت است. بسيج، ميزان منابعي است که تحت کنترل جمعي يک مدعي قرار دارد. کنش جمعي، ميزان اقدامات جمعي يک مدعي در جهت نيل به هدف مشخصي است. و فرصت، رابطه ميان منافع جمعيت و وضعيت جهان اطراف است (تيلي، 1385: 84). از نظر تيلي، عناصر شکل دهنده فرصت را مي توان به سه بخش تقسيم کرد: الف. فرصت/تهديد (رابطه منابع و منافع با وضعيت محيطي)، ب. سرکوب/تسهيل (هزينه و منابع مصرفي عمل جمعي)، و ج. قدرت (بازده عمل جمعي).

 

فرضيه اصلي در کار تيلي، رابطه ميان «بسيج» و «کنش جمعي» است. بدين معني که هرچه ميزان بسيج در يک جمعيت يا سازمان مطبوع يک مدعي بيشتر باشد، ميزان کنش جمعي آن بيشتر مي شود. به عبارت ديگر، قدرت آن افزايش يافته، منابعي که هزينه مي کند، کمتر شده، و در نهايت منافعي که به دست مي آورد بيشتر مي گردد. اما، در اين ميان متغيرها و عوامل ديگري نيز هستند که بر ميزان بسيج و کنش جمعي تاثير دارند، که تيلي سعي دارد، در قالب نظريه جامعي، تمامي فرايندي را که به کنش جمعي منتهي مي شود را توضيح دهد. به عقيده وي، «عناصر عمده تعيين کننده بسيج يک گروه، سازمان آن، منافع آن در تعاملات ممکن با ديگر مدعيان، فرصت / تهديد کنوني آن تعاملات و در معرض سرکوب بودن گروه هستند» (تيلي، 1385: 85). در واقع، الگوي بسيج تيلي، ميزان کنش جمعي يک مدعي را برآيندي از قدرت، بسيج و فرصت هاي کنوني و تهديدات متوجه منافع آن گروه مي داند. در ادامه، تعاريف مشخص تري در خصوص هر يک از عناصر اصلي مدل بسيج ارائه مي شود.

منافع: تيلي پيش از ارائه تعريف خود درباره «منافع» يک گروه به بررسي دو نظر رايج در اين خصوص مي پردازد. نخست تحليلي بر اساس الگوي رايج مارکسيستي که اذعان مي دارد که منافع يک گروه برآمده از موقعيت ساختاري آن گروه در جامعه است، و در واقع، منشاء آن عيني است. در مقابل، تحليلي وبري قرار دارد که منافع يک گروه را برآينده تفاسير و نگرشهاي ذهني کنشگران يک گروه نسبت به مطالباتشان مي داند. يعني استدلال مي کند که باورهاي مشترک در يک گروه به خودي خود به تعريفي از منافع جمعي منجر مي شود. در نتيجه، از منظر نخست منافع يک گروه را مي توان از تحليل کلي ارتباطات ميان منافع و موقعيت هاي اجتماعي استنباط کرد؛ و از منظر دوم منافع يک گروه از اظهارات و کنش هاي کنشگران آن گروه قابل استنتاج است (تيلي، 1385: 92). نقد نگاه کل گراي مارکسيستي آن است که بسياري از منافع جزئي در حين عمل را نمي تواند تشخيص دهد، و ايراد نگاه تفسيرگراي وبري در آن است که کنشگران لزوماً به منافع واقعي خود آگاهي کامل ندارد. در نتيجه تيلي پيشنهاد مي کند که مي توان براي تشخيص منافع يک گروه از ترکيب اين دو نگاه استفاده کرد. بدين ترتيب که «روابط توليد به عنوان پيش بيني کننده منافعي که مردم بطور متوسط و در بلندمدت پيگيري خواهند کرد» در نظر گرفته شود، و «براي تبيين رفتار مردم در کوتاه مدت حتي الامکان بر مفصل بندي [ذهني] خود مردم از منافعشان» تکيه شود (تيلي، 1385: 93).
سازمان: تيلي در تعريف از سازمان، بر دو محور عمده اشاره مي کند: ميزان هويت مشترک و ساختار وحدت بخش. براي توضيح اين دو مفهوم از بحث روابط دسته اي[4]و روابط شبکه اي[5]بهره مي گيرد. روابط دسته اي، روابط ميان افراد حول ويژگي هاي مشترک است، همانند هويت جنسيتي، نژادي، ملي، سني، مذهبي و …؛ و روابط شبکه اي به ارتباط و پيوندهاي مستقيم و غير مستقيم به واسطه نوع خاصي از علقه هاي بين الاشخاصي اشاره دارد. ترکيب روابط دسته اي و شبکه اي منجر به پيدايش گروه مي شود. در نتيجه، به اعتقاد تيلي، «هر قدر که يک گروه از هويت مشترک و شبکه هاي داخلي وسيع تري برخوردار باشد، سازمان يافته تر است» (تيلي، 1385: 95). به بيان ديگر، سازمان برآيند روابط دسته اي و شبکه اي مداوم در يک جمعيت است.
بسيج: تيلي معتقد است که واژه بسيج به شکل متعارف معرفي کننده فرايندي است که بواسطه آن گروهي از حالت مجموعه منفعلي از افراد به مشارکت کننده فعال در زندگي عمومي تبديل مي شود. به بيان ديگر، بسيج يعني گردآوري منابع (انساني و مادي) براي استفاده و عمل جمعي. تيلي از سه شکل بسيج نام مي برد: يکم، بسيج تدافعي، دوم، بسيج تهاجمي، و سوم، بسيج تدارکي. در بسيج تدافعي تهديدي از خارج، اعضاء يک گروه را وامي دارد که منابع خود را براي جنگ با دشمن گرد هم آورند. در بسيج تهاجمي، يک گروه در عکس العمل نسبت به «فرصت» هاي فراهم آمده براي تحقق منافع خود به گردآوردن منابع مي پردازد. و در بسيج تدارکي، گروه با پيش بيني فرصت ها و تهديدهاي آينده به انباشت و ذخيره سازي منابع مي پردازد. هر قدر از بسيج تدافعي به سمت تهاجمي و تدارکي حرکت مي شود، بر ميزان دورانديشي و نگاه استراتژيک سازماني افزوده مي شود (تيلي، 1385: 104-113).
هزينه و فايده در کنش جمعي
تيلي، متاثر از سنت ميلي به مسئله هزينه هاي کنش جمعي توجه دارد. بر اين اساس، وي نتيجه کنش جمعي را توليد «کالايي جمعي[6]» مي داند که در فرايند توليد اين کالا (که همان فايده کنش است)، گروه ناگزير از پرداخت هزينه (صرف منابع) است (تيلي، 1385: 129). بر اساس منطق انتخاب عقلاني که منطبق بر سنت ميل است، عمل عقلاني آن است که با پرداخت کمترين هزينه، بيشترين فايده حاصل شود، اما اين فرمول ساده رياضي در عمل با مشکلاتي مواجهه مي شود. تيلي، دو عامل اصلي را تعيين ميزان هزينه/فايده کنش جمعي در نظر دارد: يکم، بسيج؛ و دوم، فرصت ها. گروههاي مختلف بر اساس تفاسير، ارزش ها و باورهاي مشترکشان، در کنش جمعي براي توليد کالاي عمومي متحمل هزينه هاي متفاوتي مي شوند. تيلي، گروه ها را بر اساس نحوه و ميزان پرداخت هزينه ها به چهار دسته تقسيم مي کند:

1. پر غيرت ها: در مقايسه با ديگر گروه ها، ارزش بسيار بالايي براي برخي از کالاهاي جمعي از حيث صرف کردن منابع مورد نياز براي به دست آوردن آن کالا، قائلند. اين دسته عموماً دست به بسيج تهاجمي مي زنند.

2. خسيسان: چنان ارزش بالايي براي منابع خود قائلند که به ندرت اتفاق مي افتد که کالاي جمعي قابل دسترسي آنها را وادارد که منابع بسيج يافته خود را صرف کنش جمعي نمايند. اين دسته عموماً بسيج هاي تدافعي انجام مي دهند.

3. فرصت طلبان: صرف نظر از اينکه چه کالايي به دست مي آورند، در پي به حداکثر رساندن بازده خالص خود هستند.

4. مدعيان عادي: در پي دستيابي به مجموعه محدودي از کالاهاي جمعي هستند، حداقل منابع را صرف دستيابي به اين کالاها مي کنند.

فرصت هاي کنش جمعي
مجموعه عناصري که پيشتر توضيح داده شد، عوامل «دروني» تاثيرگذار بر کنش جمعي يک مدعي هستند؛ پيکربندي فرصت ها (يعني فرصت/تهديد، سرکوب/تسهيل، و قدرت) نيز مجموعه عوامل «بيروني» تاثيرگذار بر کنش جمعي به شمار مي آيند که در ادامه توضيح داده مي شوند. لازم به ذکر است که منشاء اين عناصر بيروني را مي توان در «مدل سياسي» جستجو کرد. يعني، پيکربندي فرصت ها بر اساس برآيند راوبط ميان مدعيان و حکومت مشخص مي شود.
فرصت / تهديد: ميزان تغيير منابع و منافع با وضعيت محيطي را مي توان فرصت/تهديد دانست. به اين معني که، هر قدر معادلات محيطي بگونه اي باشد که با منابع کمتري بتوان به منافع بيشتري دسترسي داشت، آنگاه فرصت فراهم شده است، و در حالت عکس اين وضعيت، تهديد ايجاد مي گردد. به عبارت ديگر، فرصت/تهديد دو روي يک سکه هستند، «در سوي فرصت، اين وضعيت را داريم که هر قدر ديگر گروهها، شامل حکومت ها، در مقابل ادعاهاي جديد آسيب پذير باشند، امکان تحقق منافع مدعي افزايش مي يابد. در سوي تهديد، به ميزاني که ديگر گروه ها تهديد به ارائه ادعاهايي کنند، در صورت موفقيت آميز بودن، امکان تحقق منافع مدعي را کاهش مي دهد» (تيلي، 1385: 196). در ادامه، تيلي استدلال مي کند که پاسخگويي و واکنش گروه ها در قبال تهديد ها بسيار موثرتر است تا نسبت به فرصت ها. در واقع، تهديد به بسيجي تدافعي مي انجامد، درحاليکه بهره گيري از فرصت نيازمند بسيجي تهاجمي يا تدارکي است. عموماً، ايجاد تهديد عليه يک مدعي باعث تقويت بسيج براي کنش مي شود، تا جايي که ممکن است اين بسيج از بسيج در حالت کنش عادي نيز بيشتر باشد. در مقابل، در مواقعي که فرصتي براي کسب منافع فراهم مي شود، اکثر گروه ها احتياج دارند که تاحدودي الگوي سازمان و بسيج خود را تغيير دهند (تدارک ببينند) تا بتوانند از فرصت استفاده کنند، و عموماً اين انعطاف پذيري با مقاومت هايي دروني همراه است (تيلي، 1385: 198).
سرکوب / تسهيل: به بيان تيلي، «ستيز براي کسب قدرت هميشه دربردارنده حداقل دو طرف است، رفتار طرف دوم دامنه اي را از سرکوب تا تسهيل در بر مي گيرد. … سرکوب، هرگونه کنشي توسط گروه ديگر است که هزينه کنش جمعي مدعي را افزايش مي دهد. کنشي که هزينه کنش جمعي يک گروه را کاهش دهد، شکلي از تسهيل است» (تيلي، 1385: 149). سرکوب/تسهيل مي تواند در دو سطح انجام شود، يا در سطح بسيج (يعني تاثير گذاري بر بسيج منابع توسط يک گروه)، و/يا در سطح کنش جمعي (لحظه انجام کنش توسط گروه). تيلي معتقد است که سرکوب/تسهيلي در مرحله بسيج انجام مي شود، تاثيرات بلندمدت دارد و کارايي بيشتري دارد، در حالي که سرکوب/تسهيلي که در لحظه کنش روي مي دهد، کوتاه مدت است. تيلي، سرکوب سياسي را عمدتاً منتسب به دولت ها مي داند. «از ديدگاه يک دولت، افزايش هزينه هاي بسيج نسبت به افزايش هزينه هاي کنش جمعي به تنهايي، راهبرد سرکوبگرانه اطمينان بخش تري است. راهبرد ضد بسيج هم کنشگر و هم کنش را خنثي مي سازد، و اين احتمال را کاهش مي دهد که به هنگام آسيب پذير شدن سريع حکومت، ظهور شريک ائتلافي جديد، يا چيز ديگري که باعث جابجايي هزينه ها و سودهاي محتمل کنش جمعي شوند، کنشگر بتواند به اقدام سريع مبادرت ورزد» (تيلي، 1385: 150). تسهيل نيز عموماً بخشي از سياست متعارف است که در بين مدعيان مختلف مي تواند به ايجاد «ائتلاف» هاي مختلف کمک کند. تيلي در ادامه بحث درباره سرکوب/تسهيل با وارد کردن دو مفهوم ديگر يعني «تساهل» و «اجبار»، به دسته بندي چهارگانه اي از انواع حکومت ها بر اساس نحوه برخورد با مدعيان مي رسد. وي، حکومت هاي «سرکوبگر»، «توتاليتر»، «متساهل»، و «ضعيف» را شناسايي مي کند.
قدرت: ميزان قدرت با ميزان سرکوب رابطه اي عکس دارد، يعني هر قدر که ميزان قدرت يک گروه بيشتر باشد، ميزان سرکوب آن کمتر است. اما تيلي در تعريف مفهوم قدرت اذعان مي دارد که اين مفهوم بسيار نسبي است. وي، قدرت يک مدعي را بر اساس «طرف ها»، «منافع»، و «تعاملات» متغير مي داند. شايد بتوان گفت که قدرت از نظر تيلي بازده داد و ستدهاي ميان مدعيان و حکومت است. وي بيان مي دارد که «اعضاء جامعه سياسي نسبت به چالشگران از قدرت بيشتري برخوردارند و کمتر مورد سرکوب قرار مي گيرند. چالشگران از طريق کنش جمعي به عضويت جامعه سياسي در مي آيند و اعضاء نيز با استفاده از کنش جمعي در مقابل از دست دادن قدرت به دفاع از خود مي پردازند» (تيلي، 1385: 196).

 

· نقدهای وارد بر نظريه تيلي

مبناي انتقاداتي که بر نظريه تيلي وارد است، مشابه مجادلاتي است که حول رويکرد بسيج منابع وجود دارد. نخستين دسته از انتقادات بيشتر از سوي متاخرين رويکرد بسيج منابع و برخي نظريه پردازاني که تحت عنوان «فرايند سياسي» نظريه پردازي مي کنند همچون «سيدني تارو» و «ديويد اسنو» انجام شده است. با وجود اينکه تيلي سازمان ها را يکي از عناصر اصلي مدل بسيج مي داند، اما در کار نظري کمتر به آن پرداخته است و سازمان را تنها به شکل و چارچوب فعاليت کنشگران تقليل داده است. بعلاوه، از آنجايي که مفاهيمي همگن با مفهوم «هويت» را نيز در ذيل سازمان قرار داده است، لذا کمتر به خصوصيات تصميم سازي، روابط افقي يا عمودي و نحوه تحولات درون سازمان پرداخته است. اين نقطه ضعف در کار تيلي سبب شده است که نظريه پردازاني همچون «ماير زالد و جان مک کارتي» بيشتر به بحث سازمان ها در چارچوب رويکرد بسيج منابع بپردازند (نش، 1380).

دسته ديگر از انتقادات از جانب نظريه پردازاني است که تحت عنوان «جنبش هاي نوين اجتماعي» نظريه پردازي مي کنند. چارچوب نظري جنبش هاي نوين، که بيشتر بر جنبه «اجتماعي» جنبش ها تاکيد دارند، سياسي بودن بيش از حد نظريه تيلي را مورد انتقاد قرار مي دهند. مفهوم مبارزه «فرا سياسي[7]» که توسط «آلبرتو ملوچي» مي شود، در واقع نشان دهنده چنين تمايزي نزد نظريه پردازان جديد جنبش هاي اجتماعي است (مشيرزاده، 1381: 201). بر اساس چنين نگاهي، منشاء ظهور و اثرگذاري جنبش هاي اجتماعي، جامعه مدني است؛ اگرچه تعاملات و فعاليت هايي نيز از سوي جنبش هاي اجتماعي در فضاي جامعه سياسي مشاهده مي شود، اما مسئله اينجا است که جنبش هاي اجتماعي صرفاً هدفي سياسي (کسب قدرت سياسي) را تعقيب نمي کنند. درحاليکه تيلي همه کنش هاي جمعي را به کنشي سياسي تقليل مي دهد، و حتي از نظريه هايي که «تمايز ميان سياست / غير سياست را به حداقل مي رساند» استقبال مي کند (تيلي، 1385: 87). در واقع، چنين انتقادي بيان مي دارد که به دليل سياسي بودن بيش از حد نظريه تيلي، نمي توان برخي کنش هاي جمعي و جنبش هاي اجتماعي که خارج از چارچوب سياست رخ مي دهند را به خوبي تبيين نمود. در مجموع، نظريه تيلي براي توصيف (چگونگي) بسياري از کنش هاي جمعي و جنبش هاي اجتماعي، نظريه اي کارآمد است؛ اما وقتي بحث بر سر تبيين (چيستي و چرايي) است، در مواردي دچار نقصان مي شود.


· نمودارها

چارلز تیلی

--------------------------------------------------------------------------------
· منابع
- تيلي، چارلز. (1385) «از بسيج تا انقلاب»، ترجمه علي مرشدي زاد، تهران: پژوهشکده انقلاب اسلامی.
- مشيرزاده، حميرا. (1381) «درآمدي نظري بر جنبش هاي اجتماعي»، تهران: پژوهشکده انقلاب اسلامی.
- نش، کيت. (1380) «جامعه شناسي سياسي معاصر»، ترجمه محمدتقي دلفروز، تهران: نشر کوير.

منبع مقاله : وب سایت آینده نگری

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/03/23ساعت   توسط مدیریت موقت وبلاگ : احسان رسولی نژاد  | 

هانا آرنت و تناقض هایش
راسل جاکوبی 
علی محمد طباطبایی


گردهم آیی های پشت سر هم یاد او را گرامی می دارند. کتاب های جدید افکار او را مورد حمایت قرار می دهند. هانا آرنت که صد سال پیش از این به دنیا آمد، به جهان کوچک قهرمان های فلسفی پیوسته است. لیکن این اهمیت و توجه نسبت به او از زمان مرگش در ۱۹۷۵ ایجاد نشده است. در حالی که وی هنوز هم در قید حیات بود، درجه های افتخاری را از دانشگاه های پرینستون، اسمیت و سایر مراکز علمی نصیب خود کرد. دانمارک جایزه ی مشهور Sonning خود را به خاطر « آثار ستودنی و در خورد ستایشی که فرهنگ اروپایی را وسعت بخشیده است » به او اعطا نمود و او را در کنار شخصیت هایی مانند آلبرت شوایتسر و وینستون چرچیل نشاند. هنگامی که او در دانشگاه سخنرانی می کرد، ازدحام دانشجویان به حدی بود که راهروها و ورودی ها بند می آمدند.


آرنت برای یک قهرمان فلسفی بودن چهره ی کاملا مناسبی بود. او یک پناهنده ی یهودی ـ آلمانی بود و کاملا آشنا با تعلیم و تربیت کلاسیک و تجربه ی دنیوی. از نوشتارهای او با ارجاعات مکرر به اصطلاحات یونانی و لاتینی، این ژرف اندیشی بود که ساطع می گشت. او از مطرح ساختن موضوعات بزرگ هراسی به خود راه نمی داد ـ موضوعاتی مانند عدالت، شر و تمامیت خواهی ـ و یا از وارد شدن به موضوعات سیاسی روز مانند جنگ ویتنام، حقوق مدنی و دادگاه آدولف آیشمن درنگ نمی کرد. وی شخصیتی متافیزیکی و در عین حال واقع بینانه بود، در یک زمان عمیق و سکسی. آلفرد کازین منتقد نشریه ی نیویورک او را به عنوان زنی با جذابیت زیاد و پر شور و نشاط به خاطر می آورد ـ شاید حتی یک شهرآشوب.
اما اگر ستاره ی آرنت تا این اندازه تابناک به نظر می رسد، علت این است که آسمان روشنفکری آمریکا بیش از اندازه تیره است. وانگهی سایر فیلسوفان سیاسی چه کسانی هستند یا کجا هستند؟ آخرین فیلسوف سیاسی آمریکا جان دیویی بود که در ۱۹۵۲ درگذشت. از آن زمان فلسفه ی آمریکایی ـ به استثنای ریچارد رورتی ـ با رفتن به درون موضوعات فنی بر باد رفته است. جان راولز بزرگترین چهره ی آن در میان حوزه های جانبی فلسفه ی سیاسی مجرد و کوته بینانه باقی مانده است. آثار او شاید نبض های ضعیف شده ی فیلسوفان دانشگاهی را شتابی بخشد، اما بقیه ی ما را از جای خود حرکت نخواهد داد.
آن اندیشمندانی که متعلق به نسل اروپایی آرنت هستند فاقد جاذبه و گیرایی اند. برای مثال دو مدعی را در نظر گیریم: ژان پل سارتر کسی که به خاطر افراط گرایی های مادام العمر و سیاست های ناپایدارش این روزها موجب علاقه ی روبه کاهشی است. و آیزا برلین که اعتدال راسخ و احتیاط مبالغه آمیزش منبع الهام اندکی خواهد بود. برلین بر خلاف آرنت هم از تعهد سیاسی پرهیز می کرد و هم از نوشتن کتاب هایی در باره ی موضوعات مهم (در واقع او اصلا هیچ کتابی ننوشت). در حالی که آرنت در کتاب هایی مانند « وضعیت انسانی » و با عنوان فرعی « مطالعه ی تنگناهای اصلی در برابر انسان معاصر » نوشت، برلین مقاله هایی از قبیل « نسبی گرایی ادعایی در اندیشه ی اروپایی قرن هژدهم » و « دو مفهوم در باره ی آزادی » را نوشت. در حالی که آرنت موضع گیری می کرد، برلین به روده درازی می پرداخت.  
این فقط وضعیت مایوس کننده ی عمومی نبود که ستاره ی آرنت را به تابش در می آورد. آثار او قادر به درخشیدن بودند، به ویژه مقاله های او. با این وجود به استثنای « آیشمن در اورشلیم » کتاب های اصلی او همگی از نوعی پوشیدگی و ابهام عمده در رنج است. از قضای روزگار آن که هرچقدر آرنت تلاش بیشتری در فلسفی بودن به خرج می داد، آنها به همان اندازه بیشتر کدر می شدند. حتی پس از مطالعه ی دقیق آنها به دشواری می توان فهمید که او سعی در گفتن چه چیزی دارد. این ادعا در باره ی وضعیت انسانی همانقدر صحیح است که در باره ی « خاستگاه های توتالیتاریسم »، کتابی که برای اولین بار توجه را به سوی او جلب نمود. لیکن او در این باور متداول ذی نفع است که تیرگی فلسفی نشانه ای از ژرفای اندیشه ی فلسفی است.
دوستداران او گاهی می پذیرند که « خاستگاه های توتالیتاریسم » کتابی آشفته و ناموفق است. تلاش او در این کتاب نشان دادن توتالیتاریسم و استالینیسم به عنوان نمایندگان دوقلوی حکومت خودکامه بود، اما وی تا بخش پایانی کتاب به موضوع استالینیسم نپرداخت. بخش های مربوط به امپریالیسم و نژادپرستی که منسجم و بخردانه هستند، هیچ گونه ارتباطی با تمامیت خواهی استالینیستی پیدا نمی کنند، موضوعی که ریشه در هیچ کدام از آن دو ندارد. در استدلال او نازیسم و استالینیسم با پرگویی های فلسفی در باره ی ایدئولوژی و تنهایی به یکدیگر مرتبط می شود. « تنهایی » توده ها یکجوری موجب به راه افتادن توتالیتاریسم می شود. و « در حالی که این صحت دارد که اشتغال ذهنی توده ها اشتیاق شدیدی برای فرار کردن از واقعیت نشان     می دهد، زیرا آنها در آوارگی ذاتی خود تحمل پذیرش ابعاد اتفاقی و دور از فهم زندگی را ندارند، این نیز صحیح است که آرزوی آنها برای خیال پردازی دارای بعضی ارتباط ها با آن توانایی های ذهن انسانی است که انسجام ساختاری آنها از اتفاق صرف برتر است ». عجب!
پوشیدگی و ابهام نوشته های او صادقانه است. او در واقع دانشجو و معشوقه ی مارتین هایدگر بود، آن اگزیستنسیالیست آلمانی که در نقل قول کنایه آمیز یک منتقد، واقعیت مرگ را به یک راز حرفه ای برای فیلسوفان تبدیل نمود. در حالی که رابطه ی عاشقانه ی او با هایدگر باعث ایجاد شایعات بسیاری می شد ـ در دانشگاه امروزی رابطه ی عاشقانه ی آقای دکتر هایدگر با یک دانشجوی هژده ساله ی جذاب می توانست حتی بسیار تکان دهنده تر باشد تا همدلی و همداستانی او با نازی ها ـ اما وفاداری روشنفکرانه ی آرنت به او مسئله ی مهم تر بود. او از نظر دریافت و اندیشه هرگز با هایدگر قطع رابطه نکرد. وحتی زمانی تصمیم گرفته بود که « وضعیت انسانی » را به او تقدیم کند، اما چنین نکرد و در نامه ای به هایدگر علت آن را توضیح داد، زیرا به گفته ی او « بین ما آنچه می بایست جور درآید ممکن نشد ». اما او می خواست هایدگر بداند که کتاب عملا از هر جهت و همه ی چیز خود را مدیون او است.
در واقع مجموع واژگان شبه دینی و هایدگری دلهره، تنهایی و آوارگی آثار آرنت را شکل بخشیده اند. توده هایی که هیتلر را حمایت می کردند (و استالین را) از عدم اشتغال و گرسنگی در رنج نبودند، بلکه درد اصلی آنها « تنهایی » بود. توتالیتاریسم « خود را بر مبنای تنهایی استوار می ساخت، بر تجربه ی عدم تعلق به جهان، آنچه در میان بیشتر تجربه های عنان گسیخته و رادیکال انسان قرار دارد ».
کتاب « آیشمن در اورشلیم » یعنی یقینا مشهور ترین و مناقشه برانگیز ترین اثر او البته کاملا از جنس دیگری است. صریح است و بی پرده. قابل توجه آن که در میان کتاب های او فقط همین کتاب است که با سفارش (نیویورکر) نوشته شده و ابتدا در ۱۹۶۳ به عنوان مجموعه ای از مقاله های جداگانه و تحت عنوان   « گزارشگر آزاد » منتشر گردید. شاید نوشتن برای سردبیر افسانه ای نیویورکر ویلیام شاون که برای خلاصه و حذف کردن بی رحمانه ی مقاله ها مشهور بود باعث شد که آرنت گزافه گویی های فلسفی خودش را کنار گذارد.
هرچند آنچه در باره ی آیشمن در اورشلیم در خور توجه است و آن اصطلاحی که متداول ساخت یعنی « ابتذال شر » گستره ای است که باعث تغییر عقیده ی کامل آرنت پس از نوشتن « خاستگاه ها » گردید. او در آن مجلد به این نتیجه رسیده بود که توتالیتاریسم جهان را با چیز کاملا جدیدی روبرو ساخته است. توتالیتاریسم در تلاش برای « دگرگونی طبیعت خود انسان » است. این یک « شر بنیادین » بود، پدیده ای خارج از« تمامی سنت فلسفی ما . . . در واقع ما چیزی برای اتکا کردن به آن جهت درک پدیده ای که . . . تمامی معیار هایی را که می شناسیم ویران می کند در اختیار نداریم ».            
هرچند هنگامی که او ۱۰ سال بعد دادگاه آیشمن در اسرائیل را پوشش خبری می داد به نتیجه ی کاملا معکوسی رسید. طبیعت بشر دیگر دگرگون نشده بود. شر توتالیتر چیزی اساسا جدید نبود، بلکه به کلی کسل کننده بود. او می نویسد: « انسان نمی تواند هیچ گونه عظمت اهریمنی یا شیطانی از آیشمن بیرون کشد ». همانگونه که فیلسوف و منتقد همیشه نیش زن ارنست گلنر می گوید: « پس از آن که آرنت به نوعی برداشت از توتالیتاریسم رسید که نیمی از آن « محاکمه » ی کافکا بود و نیم دیگرش واگنر، ابتذال و پیش پاافتادگی آیشمن دیگر می بایست او را تحت تاثیر قرار داده و متحیر می کرد ».
به این ترتیب آن دو مشهورترین کتاب های آرنت به نکته های متضادی رسیدند و او هرگز آنها را با هم سازگار نساخت. مقربان او پیرامون آن تناقض دست دست می کنند یا فضل فروشانه سعی دارند که مفهوم شر پیش پاافتاده و شر بنیادین را با هم همساز کنند. بعضی دیگر کمتر سربه راه بودند. گرشوم شولم محقق عرفان یهود در نامه ای به آرنت اعتراض می کند که کتاب توتالیتر او نظریه ای متناقض با گزارش خبری او از آیشمن عرضه کرده است: « در آن زمان ظاهرا شما هنوز به این کشف نائل نشده بودید که شر پیش پاافتاده است ». آرنت در موافقت با او پاسخ می دهد که: « کاملا حق با شما است. من تغییر عقیده دادم و دیگر از شر بنیادین سخن نگفتم ». صداقت آرنت دلپذیر است اما در هر حال « خاستگاه ها » را رد می کند. معنای آن این است که مهمترین کتاب او ـ گزارش آیشمن ـ در مجموعه آثار او یگانه است. این کتاب نه تنها از بقیه ی آثار او کمتر فلسفی است که مفهومی که از شر ارائه می دهد نظریه های مطرح شده در کتاب های قبلی او را تضعیف میکند.
حامیان آرنت فاقد آن صراحت خود او هستند و سعی در سرپوش گذاردن بر این شکاف دارند. ریچارد جی برنشتاین فیلسوف می نویسد: « بر خلاف شولم که مدعی است شر بنیادین و ابتذال شر با هم متناقض هستند استدلال من بر سازگاری این دو مفهوم از شر است ». آرنت اهمیتی به استدلال او نمی دهد و با شولم موافقت می کند. یک محقق دیگر بر این نظر است که آرنت در طرح شر بنیادین در آثار خود دچار نوعی سوء تعبیر آثار خودش و کانت شده است. اندیشمندی دیگر این تناقض را با عبارت « ابتذال شر بنیادین » حل می کند. این کارشناس واژگان آرنتی را انتخاب می کند و به ما می گوید: « آرنت اشاره بر آن دارد که ابتذال شر بنیادین در انکار نیستی خود ما نهفته است، در دلتنگی ما و در ناممکن بودن وجود ».
دستاورد آرنت در نهایت بر روی همان « آیشمن در اورشلیم » ایستاده است و بر بعضی مقاله های واقع بینانه و شرح های فکورانه ی او. گاهی او به طور اسف باری از هدف اصلی دور می شود. مانند اندیشه هایش در باره ی شهر لیتل روک مرکز ایالت آرکانزاس جایی که او « حکومت اوباش » (و نقض « حقوق خصوصی») را در استفاده ی پرزیدنت آیزنهاور در نیروهای فدرال برای تحمیل ادغام مدارس مشاهده می کرد. از طرف دیگر مقاله های او در باره ی صهیونیسم و اسرائیل ارزش دوباره خواندن را دارد. او نظامی گرایی صهیونیستی را شدیدا مورد انتقاد قرار می داد. آرنت در ۱۹۴۸ هشدار داد که یک صهیونیسم انعطاف ناپذیر شاید در جنگ بعدی به پیروزی رسد، اما معلوم نیست که عاقبت کارش به کجا ختم خواهد شد. آرنت در « یهودی به مثابه انسانی مطرود » نوشت: « یهودی های فاتح در مکانی تماما احاطه شده از جمعیت عرب های خشمگین زندگی خواهند کرد، منزوی شده در میان مرزهای همیشه در تهدید و غرق در دفاع از خود ». این قبیل اظهارنظر ها در میان برجسته ترین مطالب او جای داشتند و شاهد گویایی برای آشنایی با نظرات او، لیکن در آخرین کتابی که توسط یکی از مهمترین حامیان و زندگی نویسان آرنت به رشته ی تحریر درآمده مورد توجه قرار نگرفته است. در کتاب « چرا خواندن آرنت اهمیت دارد » نوشته ی الیزابت یانگ بروهل که در تلاش برای نشان دادن رابطه ی آرنت با سیاست های فعلی در جهان است مقاله های متهورانه ی او در باره ی اسرائیل و صهیونیسم نه تنها برای نویسنده ارزش یادآوری نداشته که ظاهرا ارزش مطرح شدن هم نداشته است.
آرنت جایی خودش را به عنوان نویسنده ای آزاد و مستقل معرفی می کند و گاهی به این که به او یک فیلسوف بگویند اعتراض می کند. در واقع شاید بهتر باشد که جای او را بیرونی ترین لایه ی محفل های روشنفکری نیویورک قرار دهیم، آن نویسندگان و منتقدین دهه ی ۲۰ قرن گذشته که هرگز نمی توان آنها را به فراموشی سپرد. او از دوستان ماری مک کارتی بود؛ یعنی کسی که مونس و همنشین فیلیپ راو و ادموند ویلسون بود و او از همکاران نشریه های مختلف و از جمله نیویورکر، نشریه ی مورد توجه روشنفکران نیویورک. بهترین آثار او را چیزی از جنس شور و جسارت روشنفکران جدلی شکل بخشیده، یعنی در واقع آیشمن در اورشلیم و مقاله هی او و البته همین ها که غیر فلسفی ترین آثار او هستند برای گرامی داشت او کافی اند.
اما جدا از این ها مجموعه آثار او شامل مجلدات آشفته ای است که زبان نامفهوم اصالت وجودی آنها را تحت تاثیر قرار داده است. امروزه او همچون یک سلطان واقعی (و یا یک شیر در جنگل) شدیدا مورد تکریم است زیرا دیگر تمامی شیران ما به قفس افتاده و بی خاصیت شده اند. یک بار آیزا برلین چنین اظهار نظر کرده بود ـ و البته او به حد کافی محتاط بود که آن را به روی کاغذ نیاورد ـ که در باره ی هیچ فیلسوف قرن بیستم به اندازه ی آرنت مبالغه نشده است. برلین لابد میدانست. اما حتی اگر در این افتخار با او سهیم باشد او فقط نیمی از واقعیت را گفته است.           
 
Hannah Arendt's Fame Rests on the Wrong Foundation By RUSSELL JACOBY.
http://chronicle.com
نصور . نت

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/11/05ساعت   توسط مدیریت موقت وبلاگ : احسان رسولی نژاد  | 

ایده سرمایه اجتماعی از 1995 به بعد شکل گرفته . ایده ای که مفهوم سرمایه اجتماعی از ان سخن می گوید با وجود شهرت اخیر خود برای جامعه شناسان حرف تازه ای ندارد. دورکیم در تقسیم کار اجتماعی نزدیک به یک قرن پیش آن را نوشته از تاثیر قدرت اخلاقی گروه ها برای مهار خودخواهی های فردی و ایجاد همبستگی مشترک در میان اعضا سخن گفته است.

سرمایه انسانی : عواملی چون تحصیلات و آموزش های شغلی و وجود آنها در انسانها اشاره دارد. این مفهوم به معنی سرمایه گذاری برای پرورش انسانی فرهیخته، سالم و مطیع است و شامل مراقبت های خانوادگی سالها پیش از آغاز آموزش و پیش دبستانی تا بازار کار می شود. مهارت و توانایی هایی که افراد کسب می کنند، مانند توانایی هایی در زمینه کسب میزان تحصیلات ، توانایی های کلامی و ارتباطی، اعتماد به مفس ، قدرت رهبری

مفهوم نوین سرمایه اجتماعی: روابط اجتماعی مبتنی بر اعتماد و شبکه های متراکم تعامل و هنجارهای مشوق عمل جمعی نیز توانایی تسهیل تولید و دستیابی به هدف را دارند. تفاوت سرمایه اجتماعی، با دیگر سرمایه ها این است که این شکل از سرمایه حاصل روابط و تعاملات اجتماعی مبتنی بر اعتماد و مشارکت اعضای گروه های اجتماعی است. به عبارت دیگر سرمایه اجتماعی متعلق به گروه هاست و نه افراد و به شکل عینی و فیزیکی وجود ندارد. تفاوت دیگر این است که سرمایه اجتماعی هرچه بیشتر مصرف شود افزایش خواهد یافت و در صورت عدم مصرف رو به کاهش و نابودی خواهد گذاشت.

مهم ترین تعاریف از مفهوم آن از آن دو جامعه شناس برجسته یعنی پیر بوردیو و جیمز کلمن و پیروان او رابرت پاتنام و فرانسیس فوکویاما است.

تعریف بوردیو: انباشت منافع بالفعل یا بالقوه ای که به تصاحب یک شبکه بادوام روابط کم و بیش نهادینه شده آشنایی یا بازشناخت متقابل مربوطند.

از نظر بوردیو شبکه های اجتماعی موهبتی طبیعی نیستند و باید آنها را با انجام کنش های منطقی و قصدمند برای دستیابی به دیگر سرمایه ها و منابع پدید آورد . او سرمایه اجتماعی را یکی از اشکال سرمایه می داند .

الف) سرمایه اقتصادی : که قابل تبدیل شدن به پول است و می تواند به شکل حقوق مالکیت نهادینه شود.

ب) سرمایه فرهنگی: که تحت تاثیر برخی شرایط به سرمایه اقتصادی بدل می شود و به شکل کیفیات آموزشی نهادینه می گردد.

ج) سرمایه اجتماعی : که تحت برخی شرایط به سرمایه اقتصادی تبدیل می شود.

بوردیو برای تبدیل پذیری اشکال مختلف سرمایه و بر تقلیل نهایی همه اشکال سرمایه اقتصادی تاکید می کند. از نظر او سرمایه اقتصادی کار انسانی انباشته شده است.

تعریف بوردیو از سرمایه اجتماعی نشان می دهد که این سرمایه دو عنصر دارد: نخست روابط اجتماعی که افراد را قادر به دستیابی به منابعی می کند که دیگران یعنی هم گروه هایش صاحب آنهایند. و دوم مقدار و کیفیت منابعی که حاصل فرد می شود. سرمایه اجتماعی این امکان را برای فرد فراهم می اورد تا به منابعی مانند اطلاعات ، فرصت های اقتصادی و اموزشی دست یابد.

در نگرشی تا اندازه ای متفاوت و تعاریف مبتنی بر آن که عمدتا برگرفته از دیدگاه جامعه شناسی آمریکایی است سرمایه اجتماعی به اعتماد، تعاملات و هنجارهای مشوق عمل جمعی که در میان گروه های اجتماعی پدیدار شده و سبب تسهیل همکاری و تعامل و کاهش هزینه های عمل می شوند اشاره دارد.

جیمز کلمن: به نظر کلمن سرمایه اجتماعی مانند دیگر اشکال سرمایه مولد است و امکان دستیابی به هدفهای معینی را که در نبود ان دست یافتنی است فراهم می آورد. کلمن سازمان اجتماعی را پدید آورنده سرمایه اجتماعی می داند و آن را با کارکردش تعریف می کند. از نگاه او سرمایه اجتماعی شیئی واحد نیست بلکه انواع چیزهای گوناگونی است که دو ویژگی مشترک دارند ، یک شامل جنبه ای از ساخت اجتماعی هستند و دو کنش های معین کنشگران جمعی را که در درون ساختار هستند تسهیل می کنند. سرمایه اجتماعی سبب می شود تا هزینه های دستیابی به هدفهای معینی کاهش یابد. هدفهایی که در نبود سرمایه اجتماعی دستیابی به آنها تنها با صرف هزینه های زیاد امکان پذیر می گشت. به این گونه کلمن بر سودمندی سرمایه اجتماعی تاکید می ورزد. منبعی برای همکاری، روابط دو جانبه و توسعه اجتماعی . به اعتقاد کلمن عواملی که سبب ایجاد گسترش سرمایه اجتماعی می شوند عبارتند از : کمک ، ایدئولوژی ، اطلاعات و هنجارها

کمک : درخواست کمک افراد از یکدیگر مقدار سرمایه اجتماعی را بیشتر خواهد کرد. هرگاه عواملی مانند رفاه و فراوانی و کمک دولت سبب شود تا افراد نیازشان به یکدیگر کمتر شود ، میزان سرمایه اجتماعی کمتر خواهد شود.

ایدئولوژی: اعتقاداتی مانند لزوم کمک به یکدیگر یا عمل به سود دیگری ، سبب پدید آمدن سرمایه اجتماعی می شود و از این رو آن دسته از اعتقادات مذهبی که بر ضرورت کمک و عمل به نفع دیگران تاکید دارند عامل مهمی در شکل گیری سرمایه اجتماعی هستند.

اطلاعات: از نظر کلمن یک شکل مهم سرمایه اجتماعی ظرفیت بالقوه اطلاعات است که جزء ذاتی و جدایی ناپذیر روابط اجتماعی است. اهمیت اطلاعات در فراهم ساختن بنیان کنش است ، اما به دست آوردن هزینه دارد. کمترین چیزی که برای کسب اطلاعات لازم است، توجه می باشد که همیشه اندک است. یکی از وسایلی که از طریق آن اطلاعات می تواند به دست آید استفاده از روابط اجتماعی است و اطلاعاتی که از طریق این روابط حاصل می شود، کنش را تسهیل می کند.

هنجارها: اگر در درون گروه های اجتماعی ، هنجارهای مؤثر و نیرومندی بر اینکه فرد باید منافع شخصی را رها کرده و به سود جمع عمل کند، وجود داشته باشد، سرمایه اجتماعی شکل خواهد گرفت.

کلمن در کنار توجه به سودمندیهای سرمایه اجتماعی به ضررهای سرمایه اجتماعی هم توجه می کند . و از این موضوع بحث می کند که سرمایه اجتماعی ضمن ایجاد سهولت برای انجام برخی کنش ها ، برای برخی دیگر محدودیت ایجاد می کند. از نظر وی هنجارهای موجود در یک حوزه می تواند نوآوری در ان حوزه را کاهش دهد.

رابرت پاتنام:از نظر پاتنام ایده اصلی سرمایه اجتماعی عبارتست از « شبکه ها و هنجارهای مرتبط با عمل متقابل» . او نیز چون کلمن بر سودمندی و کارکرد مثبت سرمایه اجتماعی برای افراد تاکید دارد. او نگران کاهش میزان سرمایه اجتماعی و پیامدهای ناشی از آن است. پاتنام در کتاب "بولینگ یک نفره" به مسئله تنزل سرمایه اجتماعی در امریکا می پردازد. شاخصهایی مانند " کاهش مشارکت در انتخابات" و " کاهش عضویت در انجمن های داوطلبانه" مانند انجمن اولیا و مربیان و کلوپهای بولینگ از نظر او بیانگر کاهش سرمایه اجتماعی در آن کشور است. اتفاقی که برای حفط و تداوم دموکراسی آمریکایی چون بلایی از آسمان تلقی می شود. پاتنام پیوند میان سرمایه اجتماعی و تولید کالاهای عمومی را ساده تلقی نمی کند. او بر این نظر است که " بدون شک سازوکارهایی از طریق آنها تعهد مدنی و همبستگی اجتماعی نتایجی را نظیر آموزشهای بهتر ، توسعه اقتصادی سریعتر ، جرائم کمتر، حکومت کارآمدتر در پی دارند، پیچیده و چندگانه اند. این یافته ها مستلزم اثبات بیشتر و شاید کیفی کردن هستند. تعریف پاتنام از سرمایه اجتماعی شباهت زیادی به تعریف کلمن دارد. از نظر وی سرمایه اجتماعی ان دسته از ویژگی های سازمان اجتماعی است که هماهنگی و همکاری را برای سود متقابل تسهیل می کند. این ویژگی ها عبارتند از: شبکه ها، هنجارهای معامله متقابل و اعتماد اجتماعی.

شبکه ها: شبکه های رسمی و غیر رسمی ارتباطات و مبادلات در هر جامعه ای اعم از مدرن و سنت ی، فئودالی یا سرمایه داری و ... .جود دارند. این شبکه ها در نوع "افقی" و "عمودی" هستند. در شبکه های افقی شهروندانی عضویت دارند که از قدرت و وضعیت برابری برخوردارند. در این حالت همه کنشگران درگیر کنشها بوده با هم در ارتباطند و اطلاعات به صورت شفاف در اختیار کنشگران قرار می گیرد. در شبکه های عمودی شهروندانی عضویت دارند که وضعیتی نابرابر نسبت به هم دارند. در این حالت کنشگران باهم ارتباطی ندارند. به این معنی که رابطه کنشگران منقطع بوده و ایشان تنها اطلاعاتی را بدست خواهند اورد که منافع افراد در موقعیت بالاتر را به خطر نیاندازد و اطلاعات به صورت شفاف رد و بدل نمی شود.

کنش های افقی قوی در شبکه های مشارکت مدنی مانند انجمن های همسایگی، کانون های سرود خوانی ، تعاونی ها، باشگاه های ورزشی و احزاب توده ای، روی می دهند. از نظر پاتنام شبکه های مشارکت مدنی یکی از اشکال ضروری سرمایه اجتماعی هستند. " هرچه این شبکه ها در جامعه ای متراکم تر باشند، احتمال بیشتری وجود دارد که شهروندان بتوانند در جهت منافع متقابل همکاری کنند. " شبکه های افقی انبوه تقویت همکاری درون گروهی را سبب می شوند. آنها با دور زدن شکافهای طبقاتی، همکاری گسترده تری را پدید می آورند. از نظر پاتنام هرچه ساختار سازمانی افقی تر باشد ، موفقیت نهادی آن در اجتماع بیشتر است خواهد شد. پاتنام میان عضویت در گروه های اداری نظم افقی مانند باشگاهه های ورزشی و ... ارتباط مثبتی متصور می شود. او شبکه عمودی یا سلسله مراتبی را فاقد توان برقراری اعتماد و همکاری اجتماعب می داند. زیرا جریان اطلاعات در شبکه عمودی نسبت به شبکه افقی ، شفاف و مؤثر نیست. همچنین هنجارهای معامله متقابل و مجازاتهای مربوط به تخلف از ان که مانع فرصت طلبی می شوند، در شبکه های عمودی برای مقامات عالی رتبه کمتر وضع شده و کمتر اجرا می شوند. پاتنام شبکه ای مشارکت مدنی را داری مزایای زیر می داند:

افزایش هزینه های بالقوه عهدشکنی در معاملات

تقویت هنجارهای قوی معامله متقابل

تسهیل ارتباطات و بهبود جریان اطلاعات در مورد قابل اعتماد بودن افراد

هنجارهای معامله متقابل: در هرگروه اجتماعی هنجارهایی هستند که مهمترین سودمندی آنها تقویت اعتماد، کاهش هزینه معاملات و تسهیل همکاری است. از نظر پاتنام مهمترین این هنجارها، هنجارهای معامله متقابل هستند. وی این هنجارها را از مولدترین اجزای سرمایه اجتماعی می داند. گروه ها و جوامعی که از این هنجارها اطاعت می کنند به شکل مؤثری بر فرصت طلبی و مشکلات عمل جمعی فائق می آیند. این هنجارها با شبکه های انبوهی از مبادلات اجتماعی مرتبط هستند و هریک یکدیگر را تقویت می کنند.

اعتماد اجتماعی: پاتنام اعتماد اجتماعی را ناشی از دو منبع یعنی هنجارهای معامله متقابل و شبکه های مشارکت مدنی می داند. از نظر وی اعتماد، همکاری را تسهیل می کند و هرچه سطح اعتماد در یک جامعه بالاتر باشد، احتمال همکاری هم بیشتر خواهد بود. همکاری نیز به نوبه خود اعتماد را ایجاد می کند. به این ترتیب هرچه سرمایه اجتماعی بیشتر استفاده شود بجای استهلاک و کاهش، بیشتر افزایش خواهد یافت. از نظر پاتنام هرچه تعامل میان افراد بیشتر باشد، آنها اطلاعات بیشتری درباره یکدیگر به دست آورده و انگیزه های بیشتری برای اعتماد پیدا می کنند. در مجموع پاتنام منابع سرمایه اجتماعی را اعتماد، هنجارهای معامله متقابل و شبکه های افقی تعامل می داد که دارای ارتباطات درونی، خود تقویت کننده و خود افزاینده می باشند. بنا به اعتقاد پاتنام ویژگی بازتولیدی سرمایه اجتماعی منجر به تعامل اجتماعی همراه با سطح بالایی از همکاری ، اعتماد، معامله متقابل، مشارکت مدنی و رفاه اجتماعی می گردد. وی همچنین اضافه می کند که نبود این ویژگی ها در برخی از جوامع عهدشکنی، بی اعتمادی ، فریب و حیله و بهره کشی ، انزوا، بی نظمی و رکود را به دنبال خواهد داشت.

فرانسیس فوکویاما: فوکویاما نظریه پرداز دیگر این حوزه در تعریف این مفهوم بیشتر بر هنجارها و ارزشهای غیر رسمی تکیه کرده و آن را اینگونه تعریف می کند: "سرمایه اجتماعی را به سادگی می توان به عنوان وجود مجموعه معینی از هنجارها یا ارزشهای غیر رسمی تعریف کرد که اعضای گروهی که همکاری و تعاون میانشان مجاز است در ان سهیم هستند. هنجارهایی که تولید سرمایه اجتماعی می کنند اساسا باید شامل سجایایی از قبیل صداقت، ادای تعهد و ارتباطات دو جانبه باشد.

به این ترتیب در دیدگاه این سه جامعه شناس امریکایی، سرمایه اجتماعی موجب می شود، تا همکاری و تعامل میان اعضای گروه های اجتماعی به سهولت انجام گرفته و هزینه های عمل کاهش یابد. سرمایه اجتماعی عنصری مطلوب برای انجام همکاریهای درون گروهی است و هرچه میزان آن بالاتر باشد دستیابی گروه به اهداف خود با هزینه کمتری انجام می گیرد. اگر در گروهی به سبب نبود ویژگی های مانند اعتماد و هنجارهای مشوق مشارکت، سرمایه اجتماعی به اندازه کافی فراهم نباشد، هزینه های همکاری افزایش خواهد یافت و تحقق عملکرد بستگی به برقراری نظامهای نظارتی و کنترل پرهزینه پیدا خواهد کرد. در مقابل وجود سرمایه اجتماعی به میزان کافی و مناسب سبب برقراری انسجام اجتماعی و اعتماد متقابل شده و هزینه های تعاملات و همکاریهای گروهی کاهش می یابد و در نتیجه عملکرد گروه بهبود می یابد. پس:

هرچه سرمایه اجتماعی در گروه بیشتر، هزینه همکاری و تعامل کمتر در نتیجه عملکرد و دستیابی به اهداف بیشتر

هرچه سرمایه اجتماعی در گروه کمتر ، هزینه همکاری و نعامل بیشتر، در نتیجه عملکرد و دستیابی به اهداف کمتر

اما به طور خلاصه همانگونه که پاکستون متذکر می شود می توان سرمایه اجتماعی را متشکل از دو مؤلفه دانست:

پیوندهای علنی میان افراد : می باید ساختار شبکه ای عینی وجود داشته باشد که افراد را به یکدیگر مرتبط کند . این مؤلفه نشان می دهد که افراد در فضای اجتماعی به یکدیگر مربوطند.

نوع ذهنی پیوند: پیوندها میان افراد باید نوعی ویژه باشد – دوجانه، مورد اعتماد و مستلزم احساس مثبت

پس پیامدهای مثبت سرمایه اجتماعی هنگامی وجود دارد که دو مؤلفه متشکل ان همزمان و به میزان بسنده حاضر باشند.

سطوح سرمایه اجتماعی:

سطح فردی یا سطح خرد: بطور معمول هریک از افراد جامعه در شبکه یا شکه هایی عضویت دارد. منافع ناشی از این عضویت می تواند برای فرد مفید باشد. (رابطه دوستی)

سطح گروهی یا میانه: روابط مبتنی بر اعتماد میان اعضای گروه موجب تشکیل سرمایه اجتماعی می شود . این سرمایه در اختیار تمامی اعضای گروه است تا از ان برای پیشبرد امورشان استفاده کند. (فروشندگان بازار عمده فروشی)

سطح اجتماعی یا کلان: تعداد زیاد گروه های داوطلبانه در جامعه و روابط افقی میان آنها که بر پایه اعتماد است، سرمایه اجتماعی را تولید می کند که همه اعضای جامعه از آن بهره مند خواهند بود. از نگاه پاتنام سرمایه اجتماعی جامعه موجب می شود تانهادهای دموکراتیک حکومتی بهتر وظایف خود را انجام دهند و از نظر فوکویاما وجود سرمایه اجتماعی، نظم اجتماعی را به طریق مؤثر و کارآمدی حفظ و تداوم می بخشد.

اگر در قالب کالای عمومی موضوع را تشریح کنیم، باید گفت سرمایه اجتماعی به عنوان یک پدیده اجتماعی در سطح فردی فراهم آورنده کالای شخصی است که برای سود اقتصادی با دیگر منافع شخصی مانند موقعیت تحصیلی استفاده می شود. در سطوح بالاتر سرمایه اجتماعی همچون کالایی عمومی است که اعضای یک گروه خاص یا تمامی اعضای جامعه می توانند از آن بهره برداری کنند. برای مثال امنیت اجتماعی در جامعه که حاصل سرمایه اجتماعی است می تواند ازسوی تمامی شهروندان استفاده شود.

کارکردهای مثبت سرمایه اجتماعی:

کنترل اجتماعی: این نوع از سرمایه اجتماعی برخاسته از درونی کردن هنجارهای اجتماعی، همبستگی محدود و اعتماد تحمیلی است. این سرمایه سبب می شود تا اعضای گروه هنجارهای حاکم را رعایت کرده و نظم لازم را برای فعالیت های گروه تامین کنند. این شکل از سرمایه اجتماعی مورد علاقه والدین، معلمان، مقامات پلیس است. زیرا سبب نظم ، تشویق اطاعت پذیری در افراد تحت امر می شود. (نظم حاکم در محیط های محدود و کوچک مثل روستا و شهرک)

حمایت خانوادگی و خویشی (کلمن): خانواده سالم یعنی خانواده ای که پدر و مادر هر دو حضور دارند و خانواده هایی که وظیفه اصلی یکی از والدین تربیت فرزندان است، دارای سهم بیشتری از این سرمایه نسبت به خانواده های تک والدی یا خانواده هایی که پدر و مادر هردو به کار مشغولند. هرگاه سرمایه اجتماعی در شکل کنترل اجتماعی کاهش یابد، شکل دیگری از این سرمایه اجتماعی یعنی حمایت خانوادگی و خویشی افزایش یافته و نبوغ نوع نخست را جبران می کند.

منافع ناشی از شبکه های فراخانوادگی: عمومی ترین کارکرد مثبت سرمایه اجتماعی منافعی است که بواسطه عضویت در شبکه های فراخانوادگی به دست می آید. این نگاه به تعریف بوردیو از سرمایه اجتماعی نزدیک است. او سرمایه اجتماعی را در شکل حمایت خانوادگی، منبع سرمایه فرهنگی می داند در حالیکه سرمایه اجتماعی را منافعی و منابعی در نظر می گیرد که افراد بواسطه عضویت در شبکه ها به دست آورند. این شکل از سرمایه اجتماعی بیشترین کاربرد تبیینی را در حوزه قشربندی دارد، شغل یابی ، تحرک عمودی در نردبان شغلی و موفقیت رد کسب و کار موضوعاتی هستند که با سرمایه اجتماعی مورد تحلیل و تبیین قرار می گیرند. ( مثل انجمن های اعتبار چرخشی زنان و دام) (محله های قومی و کسب و کار قومی مهاجرین)

کارآمدی سازمانهای دموکراتیک: (پاتنام) عامل اصلی عملکرد خوب سازمانهای دموکراتیک در شمال ایتالیا سرمایه اجتماعی است. سرمایه اجتماعی بیشتر سبب می شود تا سازمانهای دموکراتیک کارامدتر و پاسخگوتر باشد. در مقابل هر سرمایه اجتماعی در جامعه کمتر باشد، سازمانهای دموکراتیک در ان جامعه کارآمدی پایین تری خواهند داشت.

کارکردهای منفی سرمایه اجتماعی

ساز و کاری که افراد و گروه ها به عنوان سرمایه اجتماعی مورد بهره برداری قرارش می دهند می تواند پیامدهای نامطلوب و کمتر خواستنی هم همراه داشته باشد. لذا لحاظ کردن سرمایه اجتماعی به عنوان خیر مطلق و در افتادن به ورطه بینات اخلاقی و صدور حکم های ارزشی نادرست است. از اشکال منفی سرمایه اجتماعی:

طرد بیرونی ها: شبکه های اجتماعی که برای اعضای خود منابع و منافع فراهم می کنند می توانند کسان دیگری را در شبکه عضویت ندارند از دستیابی به آن منابع محروم کنند. (انحصار سنتی بازاریان یهودی بر الماس)

مطالبات زیاده از اعضای گروه: همبستگی شدید گروهی تحت برخی شرایط می تواند مانع از موفقیت و ابتکار اعضای ساعی شود. مسئله سوری مجانی در این شرایط مطرح است. اعضای کمتر ساعی گروه همه نوع تقاضای مورد حمایت از ساختار هنجاری مشترک را بر افراد موفق تر نحمیل می کنند. (مثل زن و شوهر تهرانی با خانواده شهرستانی)

محدودیت آزادی فرد: " همنوایی" یکی از ضرورتهای مهم مشارکت در گروه ها و شبکه های اجتماعی است. در یک شهر با روستای کوچک که همه همسایه ها همدیگر را می شناسند، فرد می تواند از مغازه سرگذر نسیه بگیرد. محیط خانواده و شبکه خویشاوندی مرجعی برای حمایت است. اما میزان کنترل اجتماعی در چنین وضعیتی بالاست و اغلب آزاذیهای فردی را بطور کامل با محدودیت مواجه می سازد. خانواده گرایی اگرچه مزایایی مانند حمایت های عاطفی، اجتماعی و اقتصادی با خود دارد اما از آنجایی که در این نوع از روابط اجتماعی حفظ انسجام گروه بر امور دیگر مقدم است، " فردیت" جایگاه چندان مهمی نخواهد داشت. اگر فردیت را به معنی موقعیت فراهم آورنده خلاقیت ، نوآوری و پیشرفت بدانیمآنگاه نباید انتظار زیادی از امکان تحقق تحرک، نوآوری و تنوع در محیط کوچک داشته باشیم. به عبارت دیگر هرچه اندازه یک اجتماع کوچک باشد به سبب محدودیت فضای تعامل اجتماعی و کاهش تنوع، روابط اجتماعی ویژگی نخستین را پیدا خواهد کرد.

هنجارهای همسطح نزولی : وضعیت هایی هستند که در انها استحکام همبستگی گروهی ناشی از تجربه مشترک تیره بختی و مخالفت با جامعه اصلی است. در چنین شرایطی بیان موقعیت های فردی اعضای گروه به انسجام گروهی صدمه می زند. زیرا این انسجان دقیقا بر پایه عدم امکان چنین موفقیتهایی بنا شده است. نتیجه این وضعیت حاکمیت هنجارهای هم سطح نزولی است. کاربرد این هنجارها نگهداشت اوضاع در یک گروه عقب مانده است.
classworks.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/11/05ساعت   توسط مدیریت موقت وبلاگ : احسان رسولی نژاد  | 

پیامدهای مدرنیت / آنتونی گیدنز

گیدنز با پیدایش دوره ای به عنوان پسامدرن مخالف است. حرف اساسی گیدنز این است که با بازبینی مجدد بر ویژگی های مدرنیت می توان دریافت که ما در مرحله تشدید مدرنیت قرار داریم. شرط وقوع پسامدرن با بی رمق شدن روایت بزرگ مشخص می شود، یعنی همان طرح داستانی که بنابر آن، ما در تاریخ به عنوان موجوداتی با گذشته معین و آینده پیش بینی پذیر قرار گرفته ایم. اما به این شرط نکاتی را می افزاید و اضافه می کند که، نشناختن ویژگی های فعلی ناشی از شرایط جدیدی است که در آنیم و به جای خلق واژه ها و دوره های جدید باید دنبال پیامدهای جدید مدرنیت باشیم.

 

تفسیر انقطاعی از تحول اجتماعی مدرن: نهادهای اجتماعی مدرن از برخی جهات بی همتایند و از جهت صوری با همه نوع سازمان سنتی تفاوت دارند. درک این ناپیوستگی ها ضرورت شناخت دنیای مدرن است.

تمرکز گیدنز بر انقطاع مارکسیستی نیست. بیشتر متوجه یک نوع انقطاع خاص یا یک رشته انقطاع هایی است که با دوره مدرن همراه بوده اند.

تاریخ صورت تمامیت یافته ای را که مفاهیم تکاملی ( تاریخ به عنوان یک طرح داستان کلی) به آن نسبت می دهد ، ندارد. اما این تاریخ صورتهای بسیار آشفته فردگرایانه هم ندارد. بلکه آن را می توان با اقطاعهایی مشخص نمود. این انقطاع ها که سازمان مدرن را از سازمان سنتی آن جدا می کند دارای سه ویژگی هستند:

شتاب دگرگونی است که عصر مدرنیت را به حرکت در می آورد. شاید این امر از نظر تکنولوژی از همه بیشتر مشهود باشد.

انقطاع دیگر پهنه دگرگونی است. موجهای دگرگونی سراسر پهنه زمین را درنوردیده است.

به ماهیت ذاتی نهادهای مدرن بازمیگردد. نهادهای جدید و مدرن و ظهور اقامتگاه های شهری با ویژگی های خاص

برای شناخت مدرنیت باید به مسئله امنیت در برابر خطر و اعتماد در برابر مخاطره توجه نمود. وبر ، مارکس و دورکیم از کسانی هستند که به مسئله مدرنیت پرداخته اند اما بیشتر به وجه امکانات ان نگاه کرده اند. در ضمن مشکلات و ملال آوری های مدرنیته را هم مورد توجه قرار داده اند. آنها به انضباط ملال آور تولید پرداخته اند، اما پیش بینی نکرده بودند که توسعه تولید محیط مادی را می تواند به خطر اندازد. نکته دوم این است که آنها قدرت سیاسی توتالیتر را مربوط به دوره های پیش از مدرن می دانستند. اما آنچه دیده شد این است که عوامل نهادی مدرنیت به جای دفع امکانات توتالیتر آن را در درون خود حفظ کرده اند. نظام توتالیتر خطرناکتر از نظام سنتی استبدادی است. نقد دیگر به ایشان پیش بینی صلح آنها است، چون با توسعه قدرتهای نظامی رو به رو شدیم. در واقع هیچیک ار بنیانگذاران کلاسیک جامعه شناسی به پدیده صنعتی شدن جنگ نپرداخته است.

لذا تاریخ هدفی را دنبال نمی کند و ما باید تحلیلی درست از خصلت دو لبه مدرنیته داشته باشیم.

 

جامعه شناسی و مدرنیت : سه مفهوم پذیرفته شده در جامعه شناسی در باره مدرنیت: نخستین مفهوم به تشخیص نهادی مدرنیت راجع است، دومین مفهوم با تاکید اصلی تحلیل جامعه شناختی یعنی" جامعه" سرو کار دارد؛ و سومین مفهوم به پیوندهای میان دانش جامعه شناختی و ویژگیهای مدرنیت که این دانش به آنها ارجاع دارد، مربوط است.

 

مدرنیت، زمان و مکان : با پیدایش مدرنیت تقویم زمانی از مکان جغرافیایی جدا شد و تمام جهان ساعت و معیار واحدی یافتند. تهی شدن زمان پیش شرط تهی شدن مکان هم بود. بعد از مدرنیت مکان از محل جدا شده است. جدایی زمانی و مکانی شرط وقوع فراگردهای ازجاکندگی است و پیونهای میان فعالیت اجتماعی و جایگیری آن در زمینه های خاص حضور را قطع می کند.

 

از جاکندگی : : کنده شدن رواط اجتماع از محیطهای محلی همکنش و تجدید ساختار این محیطها در راستای پهنه های نا محدود زمانی – مکانی است. گیدنز با تصورات کارکردگرایانه مبنی بر تمایز و تخصص که نشانه گذر به دوران مدرن است مخالف است. او از جاکندگی را عاملی برای این گذار می داند. از جاکندگی با دو عامل مشخص می شود. اول خلق نشانه های نمادین ارتباط دوم مکانیسم استقرار نظامهای تخصصی.

گیدنز پول را یکی از مهمترین نشانه های ارتباطی می داند و در این زمینه به زیمل توسل می جوید . هرچند نگاهی به دیگر متفکرین نیز دارد. مثلا کینز از جمله کسانی است که نظام پولی را تعریف کرده است. و بین پول محاسبه و پول کامل تفاوت می گذارد.( وام خصوصی جهت پول محاسبه و تضمین دولت از پول برای پول کامل.)  رابطه بین پول و زمان وجود دارد. پول وسیله تعویق اندازی است. پول وسیله فاصله گیری زمانی – مکانی است. پول سرمایه را از مالک جدا می کند و وسیله ایست برای ازجاکندگی. پول کامل وسیله ایست برای از جا کندگی.

همه مکانیسمای از جا کندگی به اعتماد نیاز دارد و اعتماد در همه نهادهای مدرنیت باید باشد. اعتماد به مبادلات پولی اعتماد به دولت نشر دهنده پول کامل است.

منظور از نظام تخصصی نظام انجام دادن کار خاص یا مهارت فنی است. نظامهای تخصصی مکانیسمهای از جا کننده اند. زیرا در اشتراک با نشانه های نمادین ، روابط اجتماعی را از فوریتهای محیط جدا می سازند. در ضمن همین نظام ها نشانه اعتماد ماست. اعتمادی که به مهارت و تخصص فارغ از شناخت متخصص می باشد. یک نظام تخصصی نیز به همان شیوه نشانه های نمادین، با فراهم کردن تضمین های چشمداشتها در پهنه زمانی – مکانی فاصله دار، عمل از جا کنندگی را انجام می دهد. همه مکانیسمهای از جاکننده به رویکرد اعتماد نیاز دارند.

 

اعتماد : ویژگی های اعتماد: اعتماد با غیبت در زمان و مکان ارتباط دارد. یعنی شرط اعتماد نه فقدان قدرت که کمبود اطلاعات است. / اعتماد به احتمال وابسته است. / اعتماد ایمان به شخص یا نظام نیست. بلکه چیزی است که از این ایمان سرچشمه می گیرد. / اعتماد معطوف به نشانه های نمادین و کارکرد نظامها است. / اعتماد همان اطمینان به اعتماد پذیری یک شخص یا نظام /

 

بازاندیشی در مدرنیت : سنت و مدرنیته همیشه در تضاد بوده اند. پیش از این در فرهنگهای سنتی به گذشته بیشتر اشاره می شد و بیشتر مورد احترام بوده است. بازاندیشی پیش از این و در دوره سنت به معنای شناخت کنش در دل زمینه ایست که در آن بروز و ظهور پیدا کرده است. اما بازاندیشی در دوره مدرنیت معنای دیگری یافته است. بازاندیشی مبنای بازتولید نظام است. زندگی امروز رابطه ای با گذشته ندارد مگر اینکه به شیوه ای اصولی بتوان از عمل گذشته در پرتو دانش آینده دفاع کرد. یعنی در پرتو دانشی که اعتبارش را از سنت نمی گیرد، می توان سنت را توجیه کرد. بنابراین سنت در مدرن ترین جوامع هم می تواند نقش بازی کند. هرچند سنت برجای مانده سنتی است که لباس عاریه بر تن کرده است.

بازاندیشی در زندگی اجتماعی مدرن دربرگیرنده این واقعیت است که عملکردهای اجتماعی پیوسته بازسنجی می شوند و در پرتو اطلاعات تازه درباره خود انها، اصلاح می شوند. در همه فرهنگها عملکردهای اجتماعی در پرتو کشفهای تازه ای که به خورد این عملکردها داده می شود، پیوسته دگرگون می شود. اما تنها در عصر مدرنیت است که تجدید نظر در عرف، در همه جنبه های زندگی انسان صورت می گیرد. ویژگی مدرنیت نه اشتها برای چیزهای نو بلکه فرض بازاندیشی درباره همه چیز است که البته این بازندیشی، خود بازاندیشی را نیز در بر می گیرد. شاید در ابتدا مطلق بودن خرد در مدرنیته ، قطعیتی را برای ما ایجاد کند، زیرا ما تزلزل خرد را نمی بینیم. ما در جهانی زندگی می کنیم که از هر جهت ساخته و پرداخته دانش بازاندیشانه است و حتی نمی توانیم مطمئن باشیم که عناصر این دانش تغییر نخواهد کرد. جامعه شناسی و علم اجتماعی بیش از علم طبیعی درگیر مدرنیت است . هرچند علم طبیعی بهره هایی خفیف از قاطعیت را با خود به همراه دارد.

جایگاه کنونی جامعه شناسی در بازاندیشی مدرنیت، از نقش آن به عنوان تعمیم یافته ترین نوع انعکاس زندگی اجتماعی مدرن ، سرچشمه می گیرد. (آمارها فقط وسیله تحلیل نیستند بلکه به گونه ای امر اجتماعی را تحت تاثیر قرار می دهند. مثل امار طلاق) در جامعه شناسی موضوع مورد بررسی بازاندیشانه تجدید ساختار می کند؛ موضوعی که خودش هم یاد گرفته که جامعه شماختی بیاندیشد.

حال این بازاندیشی تحت تاثیر چهار عامل قرار می گیرد. اولین عامل قدرت است. قدرت محقق دانش را در خدمت منافع گروهی قرار می دهد. تاثیر دوم به نقش ارزشها باز می گرددارزشها مبنای عقلانی ندارند و هر تغییری مبتنی بر بازاندیشی تحت تاثیر ارزشهایی که هنوز قرار نگرفته نیز قرار می گیرد. تاثیر سوم پیامدهای ناخواسته است. بازاندیشی جهان مدرن امکان مسدود شدن پیامدهای ناخواسته را از بین برده است. تاثیر چهارم گردش دانش اجتماعی در تاویل دوگانه است. دانشی که به گونه ای بازاندیشانه در شرایط بازتولید نظام به کار بسته می شود.

 

مدرنیت یا پسا مدرنیت : پسامدرنیسم بیشتر به سبکها یا جنبش های درون ادبیات، نقاشی ، هنرهای تجسمی و معماری راجع است. به جنبه هایی از بازاندیشی زیبایی شناختی در مورد ماهیت مدرنیت کار دارد.

اما پسامدرنیت با نگاه گیدنز به چیز دیگری راجع است. گدر از نهادهای مدرن و پیدایش نهادهای جدید، از بین رفتن قطعیت خرد، فرجام نشناسی تاریخ، عدم اعتقاد به پیشرفت و ... جزو این دسته است.

اما او اعتقاد دارد گسستهای رخ داده را باید ناشی از خود روشنگری اندیشه مدرن در نتیجه از میان برداشته شدن بقایای دیدگاه های سنتی و مشیتی دانست. ما به فراسوی مدرنیت گام بر نداشته ایم، بلکه درست در مرحله تشدید مدرنیت به سر می بریم. اینکه تفوق غرب کاهش پیدا کرده نشان پسا مدرنیت نیست. نشان جهانی شدن مدرنیت است. رشد نهادهای دیگر که باعث شده تفوق غرب بر دیگران کاهش پیدا کند.

قطعیت خرد که غلط مصطلح مدرنیت است، از انجا بود که در مقابل قطعیت مذهب قرار گرفت. وگرنه در هیچکجا حتی توسط اثباتگرایان نیز قطعیت دانشی وجود نداشته است.

ما هنوز در جهان اجتماعی پسا مدرن زندگی نمی کنیم ، بلکه تنها بارقه های معدودی از پیدایش شیوه های زندگی و صورتهای سازمان اجتماعی را مشاهده می کنیم که از شیوه ها و صورتهای زاییده نهادهای مدرن متفاوت اند. تشدید مدرنیت نگران کننده است.

 

ابعاد نهادی مدرنیت : سرمایه داری و صنعتگرایی ویژگی های نهادی مدرنیت است. سرمایه داری نظام تولید کالاست که بر رابطه میان مالکیت سرمایه و کار دستمزدی بدون مالکیت استوار است. ویژگی عمده صنعتگرایی ، کاربرد منابع بی جان نیروی مادی در تولید کالا همراه با نقش کانونی ماشین الات در فرایند تولید است. جامعه سرمایه داری شاخه فرعی جامعه مدرن است. این جامعه ویژگی های نهادی خودش را دارد. دارای ماهیت رقابت امیز و توسعه طلبانه است، اقتصاد و سیاست دارای نهادهای مجزایی هستند. مالکیت سرمایه با پدیده فقدان دارایی، یعنی همان کالا شدن کار دستمزدی، ارتباط مستقیم دارد. و همچنین خودمختاری دولت هم وجود دارد.

بنابراین دولت ملی – نهاد مدرنیت-  دارای ویژگی های خاصی است. سرمایه داری، صنعتگرایی، حراست و نظارت بر اطلاعات و وسایل مهار خشونت است.

پشت این مجموعه های نهادی ، سه منبع پویایی مدرنیت را پیش از این تشخیص داده ایم که عبارتند از فاصله گیری زمانی – مکانی ، از جاکندگی و بازاندیشی. این عوامل نهاد نیستند بلکه تسهیل کننده برای گذارهای تاریخی است.

جهانی شدن مدرنیت : جهانی شدن اساسا به فرایند بسط یابنده – فاصله گیری زمانی – مکانی – راجع است، تا آنجا که شیوه های ارتباط میان زمینه ها یا مناطق گوناگون اجتماعی در پهنه کل سطح زمین شبکه ای شده است.

دگرگونی محلی به عنوان بسط جنبی روابط اجتماعی در پهنه زمان و مکان در واقع بخشی از فرایند جهانی شدن به شمار می آید. (مثل عملی که ناشی از تاثیر بازار و اقتصاد جهانی است. هرچند ممکن است معکوس عمل کرده و تاثیر عکس بگذارد)

اعتماد و مدرنیت :  بازجاگیری در مقابل مفهوم از جا کندگی ، باز تخصیص یا ترمیم روابط اجتماعی از جاکنده است. به گونه ای که این روابط با شرایط زمانی – مکانی محلی تطبیق یابد. پایبندیهای چهره دار به آن روابط اعتمادی راجعند که در پیوندهای اجتماعی تثبیت شده، در شرایط هم حضوری حفظ و متجلی می شوند. پایبندیهای بی چهره به رشد اعتقاد به نشانه های نمادین یا نظامهای تخصصی که در مجموع آنها را نظامهای انتزاعی می نامند ، راجع اند.

حفظ بی توجهی مدنی همان پیش فرض کلی اعتمادی است که در برخوردهای منظم با بیگانگان در مکانهای عمومی فرض می شود. بی توجهی مدنی بنیادیترین نوع پایبندی چهره دار در رو به رویی با بیگانگان در شرایط مدرنیت است. بی توجهی مدنی زمزمه زمینه ساز اعتماد است. همان زمزمه ای که مجموعه تصادفی صداها نیست ، بلکه از یک نواخت اجتماعی به دقت نظارت و تنظیم شده برخوردار است. این ویژگی همان چیزی است که گافمن "همکنش نامؤکد " نامیده است.

راندن گردونه بی مهار: عوامل مختلفی باعث شده است که مدرنیت به پدیده ای خارج از کنترل ما در بیاید. یکی از انها خطاهای طراحی است. خطاهایی که در طراحی نظامهای اجتماعی و انتزاعی به وقوع می پیوندد می تواند تاثیر زیادی بر زندگی ما بگذارد. یک مجموعه ای هرچقدر هم بی نقص باشد، در نهایت باید با اراده انسانها کار کند. هر کجا که انسانها وارد سیستم گردند می توان انتظار مخاطره را داشت. بنابراین خطا در عمل دومین علت پیدایش این گردونه بی مهار است. پیامدهای ناخواسته که دو نوع اشاره شده پیشین هم در آن می گنجند، نیز می تواند از این عوامل باشد. بازاندیشی و یا گردش دانش اجتماعی نیز می تواند عاملی برای از کنترل خارج شدن مدرنیت باشد. زیرا دانشی که خلق می شود، دیگر در مهار خلق کنندگان نمی ماند و سیستم و جامعه را تحت تاثیر خود قرار می دهد. نقش قدرتهای متفاوت افراد و تاثیرات آنها و همچنین نقش ارزشهای پذیرفته شده را نیز نباید در این امر نادیده گرفت.
classworks.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/11/05ساعت   توسط مدیریت موقت وبلاگ : احسان رسولی نژاد  | 

(( مارگرت آرچر از زمان انتشار مقاله اش تحت عنوان « ریخت یابی در مقابل ساخت یابی : درباره آمیختن ساخت و کنش » (1982) شهرت و اعتباری رعب انگیز یافته است . اما او مدت ها پیش از این ، خطوط اصلی راهکار خود را در مقدمه اثرش در زمینه جامعه شناسی تاریخی ، یعنی ریشه های اجتماعی نظام آموزشی (1979) مطرح کرده بود )) (پارکر ،1386 ص 113 ).

((هدف او از نوشتن کتاب ریشه های اجتماعی ، دفاع از تحلیل های جامعه شناسی کلان در باب نظام ها [ = سیستم ها ] ی اجتماعی ، در مقابل فرد باوری روش شناختی بود . او بعد ها بیشتر انتقادات خود را از فرد باوری روش شناختی به حمله به نظریه «ساخت یابی » منتقل کرد ( همان نظریه ای که من آن را به عنوان «کنش متقابل باوری روش شناختی » توصیف کردم ) آرچر « ساخت یابی » را دچار همان ضعف های فرد باوری می داند و معتقد است که « ساخت یابی » همان خطرات را برای این نوع از تحلیل اجتماعی به بار می آورد که فرد باوری ، چرا که او بر این باور است که این نوع از تحلیل اجتماعی از لحاظ علمی و سیاسی جانشینی ندارد )) ( پارکر، 1386 ص116 ).

(( تمایل او به حمایت از برخی از انواع نظریه های نظام اجتماعی در دهه 70 بیانگر میزان استقلال قابل توجه او در مقابل نفوذ عناصر « ساخت باورانه» است . آرچر به منزله انتقال دهنده نظریه اجتماعی دهه 50 به دهه 80 عمل می کند ، ناقلی که بالنسبه تحت تأثیر تجربه افتراقی که گیدنز به آن واکنش نشان داد ، قرار نگرفته . او پرچمدار یک نوع (( احیای نو سنت گرایانه است )) ( پارکر ،1386 ص116 ).

(( دیدگاه آرچر متکی بر برداشتی از نظام اجتماعی است که بنا به مدعای او شیئیت یافته نیست ، یعنی در این برداشت نظام اجتماعی به صورت یک «شیء» دارای قدرت عمل ذاتی ، به سبک مدعیات تکامل باوری کلاسیک یا کارکرد باوری سیستمی ، در نظر گرفته نمی شود . انتخاب ، دایر بین « تنش » و «سیستم» نیست ، بلکه اختلاف بین تفسیری غلط « و در عین حال وابسته به کنش » از نظام اجتماعی و تفسیری است که قائل به استقلال کامل سیستم از کنش است )) (پارکر، 1386 ص 116).

(( نکته بسیار حائز اهمیت در این رهیافت، تمایز بین روش «دوگانه انگاری تحلیلی» آرچر (که پیش تر شروع شد ) و دوگانه انگاری فلسفی است . دوگانه انگاری فلسفی معتقد به جدایی وجودی فرد و جامعه است که آرچر آن را مردود می داند دوگانه انگاری تحلیلی او می پذیرد که بدون وجود انسان ها ، واقعیت اجتماعی وجود ندارد ، و در این واقعیت خود را به واسطه رفتار انسان ها آشکار می سازد و در نتیجه ما باید قائل به فرد باوری توصیفی باشیم .

چنان که خود وی خاطر نشان می سازد ، هستی شناس ضد دوگانه انگارانه او نه صرفاً در فرد خلاصه می شود . و نه در جامعه . اما علت این امر دقیقاً این است که فرد و جامعه ، ساخت و عاملیت ، همزیستی غیر قابل انکاری دارند که بهره گیری از نوعی روش شناسی تبیینی دوگانه انگار را ضروری می سازد )) (پارکر، 1386 ص118 ).

مفاهیمی از قبیل « واقعیت لایه - لایه » ، «تکوین» و «مشروط سازی » در برنامه آرچر اهمیت اساسی دارند. « تکوین یافتن » نه تنها مجالی برای فعالیت های وابسته به ساخت ها / سیستم ها فراهم می کند که کسب ویژگی های مستقل را هم برای آنها امکان پذیر می سازد .

« مشروط سازی » امکان می دهد این ویژگی های ساختی مستقل کسب شده ، متعاقباً کنش را ملزم و مجبور می سازند ، اما نه به شکلی که عاملیت کنشگران از آنها سلب شود به طوری که نتواند بر آینده ها اثر بگذارند .

در این حال ، هم قدرت کنش گران ، هم قدرت سیستم ها قویاً مورد تأیید قرار می گیرد ، و رابطه هر دو به دلیل توالی زمانی آنها محدود می شود )) (پارکر، 1386 ص 119).

مریم شجاعی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/10/22ساعت   توسط مدیریت موقت وبلاگ : احسان رسولی نژاد  | 

(( . . . دوره ظهور نظریه « ساخت یابی » یعنی نظریه ای که می خواست توجه به خصلت زمانمند ساخت را با تلفیق و تألیف رویکردهای عینی و ذهنی در قالب علوم انسانی در هم بیامیزد )) ( پارکر ،  1386: ص29).

(( . . . خاستگاههای این مفهوم ، افزایش آوازه آن ، و توجه به مسائلی که این اصلاح به طور ضمنی در بر دارد ، به منزله پدیده ای تاریخی می تواند به نحوی  سودمند همچون مسئله ای در حوزه جامعه شناسی فرهنگ و جامعه شناسی معرفت بررسی شود .مفاهیم در موقعیت های تاریخی و به دست افرادی خاص پرورش می یابند که در نظر اجتماعی در محیط ها و پیکرهای نهادینی از قدرت و علایق و منافع متضاد قرار گرفته اند )) (پارکر،1386 : ص 17 ) .

(( نظریه ساخت یابی ، یعنی مجموعه ای از مفاهیم بنیادین که به ساخت و ترکیب زندگی اجتماعی نظر دارد )) (استونز ، 1387 : ص423 ).

(( نظریه ساخت یابی تصور و برداشتی از امکانات و استعدادهای بنیادی موجود در زندگی اجتماعی را به دست می دهد . تحلیل ها و بررسی هایی که به وسیله نظریه ساخت یابی هدایت می شود همیشه به محیط ها و زمینه های تاریخی به طور مثال به دوره های مشخصی از فرهنگ های خاص ، محدود می گردد )) ( استونز ، 1387 : ص424 ).

((ساختارگرایی را می توان به معنای جستجوی «قوانین کلی و تغییرناپذیر بشریت و با عملکردی در همه سطوح زندگی بشری ، از ابتدایی گرفته تا پیشرفته ترین سطح آن دانست )) (اکر، 1982 :ص 128 ).

(( ساخت یابی . . . این اصطلاح صرف نظر از نوع ساخت ها . یا نوع فرایندهای ایجاد ساخت ، قابلیت کاربرد دارد . اما این اصطلاح در هر حال به فرآیندهای ایجاد ساخت اطلاق می شود . این نحوه استعمال را می توان بدون از دست رفتن هر معنایی ، به منزله ایجاد فرایند ساخت تعبیر کرد . ساخت یابی به منزله هر مفهوم فرایندی را باید به رشته ای از رخدادهای دارای دوره زمانی اطلاق کرد که میانشان روابطی نظام مند ، همراه با اثرات تجمعی ، وجود دارد که وجود ساخت مورد بررسی را تعیین می کند )) (پارکر ، 1386 : ص20 ).

(( اما دومین شیوه کاربرد اصطلاح ساخت یابی مختص به نوعی راه حل ویژه برای مفصل ساخت یابی به صورتی است که در علوم اجتماعی مطرح شده است . همین نوع استعمال و کاربرد است که گیدنز آن را به عنوان پاره ای خاص از واژگان نظری خود ، جهت تعبیر خاصش از نظریه ساخت یابی بر می گیرد . از یک سو واقعیت اجتماعی از انواع متنوعی از ساختارها تشکیل شده است یعنی کل هایی مرکب که از روابط های بین اجزاء ( اجزایی چون نهادها، نظام های اعتقادی ، و نظام های قشر بندی ) تشکیل شده اند . این ساختارها دارای تداوم زمانی و اوصافی هستند که به گمان من « تاریخی » [ = زمانمند ] است . هریک از این ساخت ها محصول فرایند هایی تاریخی ساخت یابی هستند . از سوی دیگر این ساخت ها با انسان هایی که زندگی خود را به واسطه آن ها سامان می دهند پر می شوند . این انسان ها هستند که تصدی نقش ها را در نهاد ها به عهده می گیرند ، به باورهایی معتقد می شوند یا در مناسباتی نا برابرانه قرار می گیرند . از لحاظ واقعیت اجتماعی ، تمایز بین اجزای ساخت اجتماعی و این موارد و مصالح انسانی تمایزی بنیادین است)) ( پارکر ، 1386 : ص21 ).

(( . . . بنابراین در جمع بندی می توان گفت که ساخت یابی به معنای نخست آن به فرایندهای دخیل در ایجاد ساختارها اطلاق می شود . از آنجا که در علوم اجتماعی وابستگی متقابل ساخت و عاملیت برای توضیح و تبیین به وجود آمدن ساخت های اجتماعی عموماً مورد قبول قرار گرفته ، مسأله ای باقی می ماند ، چگونگی ارتباط بین این دو است . ساخت یابی به معنای دوم آن به « دوسویگی » یا همسانی ساخت و عاملیت اطلاق می شود و این همان چیزی است که گیدنز مطرح می کند)) ( پارکر، 1386:ص24).

مریم شجاعی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/10/22ساعت   توسط مدیریت موقت وبلاگ : احسان رسولی نژاد  | 

مطالب قدیمی‌تر