سه پارادایم غالب در جامعه شناسی
تاليف واقتباس : احمد صادقی
چکیده:این مقاله بحثی است در متدولوژی معرفت شناسی در سطح کلان، و در سطح خاص مبحثی در مورد دو رویکرد یا پارادایم در جامعه شناسی که دارای دو باور متناقض در بکارگیری دو روش متفاوت در مطالعه و تحقیق در باب پدیده های اجتماعی دارند، و رهیافت دیگری که در انتقاد به به این دو رهیافت در بررسی پدیده های اجتماعی پدید آمد. از دیدگاه رهیافت یا پارادایم(پوزیتیویستی)، تفاوتی در روش تحقیق پدیده های طبیعی و پدیده های اجتماعی وجود ندارد. به عبارتی، در جهان یک نوع از پدیده ها وجود دارد وآن هم پدیده های طبیعی است، لذا یک روش تحقیق برای رسیدن به دانش علمی در مورد این پدیده ها وجود دارد و آن روش علمی است. از طرفی پارادایم دیگر(تفسیرگرایی) معتقد است پدیده های فرهنگی و اجتماعی مقوله ای کاملا متفاوت با پدیده های طبیعی است، لذا این تفاوت بنیادی موضوع، مستلزم بکارگیری روش یا روش های متفاوت برای تحقیق است. از تمایزات اساسی ای پدیده ها سیال بودن آن، خلاقیت، آزادی عمل(اختیار) و آگاهی موجودات انسانی است. بنابراین نمی توان انسان ها را مانند پدیده های فیزیکی یا مواد شیمیایی مورد بررسی و تحقیق قرار داد. این گفتار در صدد مقایسه خطوط کلی این دو رهیافت بوده، و در نهایت نشان می دهد امروزه علیرغم دو دیگاه بظاهر متناقض این دو رهیافت، مرز قاطعی میان پارادایم اثبات گرایی و تفسیری، تحقیق کمی و کیفی و جامعه شناسی محض و کاربردی وجود نداشته، و اکنون محققان اجتماعی در تحقیقات خود از روشها و تکنیک های هر دو رهیافت بهره جسته و حتی در این که انفکاک و تمایز میان این روش ها تنها در سطح انتزاعی امکانپذیر است، تردید ندارند.
* تفاوت علم (Science ) و دانش (Knowledge ):
- علم چیست؟ ویژگی های آن کدام است؟
- آیا علم همان دانش است؟
- آیا جامعه شناسی علم است؟
دانش اسم مصدر و به معنای دانستن و وقوف و آگاهی یافتن به چیزی است. در این معنا علم یک گونه ای از دانستن، یا یک نوع دانش است. بنابراین دانش عام تر از علم بوده، و دانش های متعددی وجود دارد. دانش شامل حوزه های متعددی نظیر دانش دینی، دانش ایدئولوژیک، دانش تجربی و نظایرآن است. هر کدام از این دانش ها از طریق مکانیزم ها و مسیرهای خاصی، یا به اصطلاح روش های خاص به دانش دست می یابند. در یک دسته بندی آنچه علوم را از یکدیگر منفک می کند همین روش های کسب دانش است. بطور مثال دانش دینی (در هر دین) مبتنی بر متون، سنت و اصول اعتقادی همان دین است؛ یا دانش تجربی بر گرفته از تجربیات شخصی در زندگی روزمرهُ هر فرد است. شاخصه اصلی علم مدرن متمایز بودن روش (یا روش ها ی) کسب دانش است که منتهی به دانش علمی می شود.
* تفاوت علم و دانش های دیگر:
همان گونه که ذکر شد تفاوت عمده علوم و دانش ها در روش های آنهاست. روش علمی ویژگی هایی دارد که به نظر می رسد در مقایسه با روش های دیگرِ دانش اندوزی کاملا متفاوت است. در اینجا دانش های متعددی از جمله فلسفه، طالع بینی، جادو و... وجود دارد، اما دانش علمی رهاورد پژوهش وتحقیق علمی است و ویژگی های خاصی دارد. یک ایده ابتدا به صورت فلسفی مطرح می شود و سپس برای اثبات و علمی شدن آن باید مشخصات علمی پیدا کند. از جمله ویژگی های این روش می توان به موارد ذیل اشاره کرد.
* برخی ویژگی های روش علمی:
1- مشاهده. دانش علمی مبتنی بر مشاهده است. این امر متفاوت با دیدن و نگاه کردن است. در مشاهده محقق با نگاه دقیق و موشکافانه در صدد کشف پدیده ای، ویا رابطه پدیده ها یی بر می آید. ودر این بررسی در ذهن خود دارای یک پیش زمینه نظری است.
2- آزمایش. در این روش محقق برای کشف پدیده یا روابط بین پدیده ها، بطور عمدی آنها را در یک مکانی بنام آزمایشگاه در معرض هم قرار می دهد. آزمایشگاه می تواند محیط طبیعی که پدیده در آن قرار دارد باشد.
3- عینیت. در یک تحقیق علمی برای کسب دانش علمی، محقق پدیده را آنگونه که هست مورد بررسی و شناخت قرار می دهد نه آن گونه که منافع او و تمایلاتش ایجاب می کند. در واقع این اصطلاح بیشتر بر داوری های علمی دلالت دارد که می باید فارغ از ارزش های شخصی، گروهی، قومی، ملی، مذهبی و سایر ارزش هایی باشد که به داوری علمی بیطرف لطمه می زنند.
4- ابطال پذیری. نظریه یا ادعای علمی باید بگونه ای باشد که بتوان آن را بشکل تجربی مورد آزمون قرار داد: یعنی باید آزمون پذیر باشد. آن دسته از پدیده ها و اموری که خارج از حیطه آزمون تجربی قرار دارند، خارج از حیطه بررسی های علمی بوده و لذا موضوع مورد مطالعه علم نیستند.
- اکنون با توجه به این ویژگی ها آیا جامعه شناسی را می توان یک علم محسوب کرد؟
آنچنان که آشکار است علوم طبیعی همچون علم فیزیک، علم شیمی، پزشکی و نظایر آن در طی قرون شانزده و هفده از رونق بالایی برخوردار بوده و موفقیت های چشمگیری در حوزه های متعدد خود کسب کرده بودند. این پیشرفت ها، اندیشمندان حوزه های انسانی و اجتماعی را بر آن داشت تا به این نتیجه برسند که روش های علوم طبیعی را می توان در بررسی و شناخت پدیده های انسانی نیز به کار گرفت. چرا که بنظر می رسید دانش علمی ویژگی هایی دارد که با دقت و عینیت خود می تواند به مسایل و نیازهای جوامع انسانی پاسخ دهد، از جمله این که:
الف) دانش علمی تبیین کننده است. یعنی می تواند روابط بین عناصر پدیده های اجتماعی را که وجود دارد یا اتفاق افتاده و مربوط به گذشته وحال است آشکارنماید. بطورخلاصه یعنی اگر یک واقعۀ اجتماعی رخ داده است با کمک این روش می توان علل یک پدیدۀ اجتماعی را آشکارکرد. و به عبارتی این روش، تبیین کننده است.
ب) علم قدرت پیش بینی دارد برای این که نشان می دهد اولاً مقصد راهی را که درپیش است، به کجا ختم می شود، و ثانیا روابط عناصر را چگونه باید تنظیم کرد تا به جایی خاص رسید. بدنبال این چنین اندیشه ای، متفکرانی چون مونتسکیو و روسو زمینه های چنین رویکردی را فراهم آوردند. سرانجام آگوست کنت مدعی علمی شد که قادر است پدیده های اجتماعی را از روش های اثباتی(طبیعی) مورد بررسی قرار دهد. این علم ابتدا بتبع علوم طبیعی "فیزیک اجتماعی" و سپس "جامعه شناسی" نام گرفت. در واقع علم جامعه شناسی در پاسخ به مسایل و مشکلاتی که در آن دوره در جوامع غربی بوجود آمده بود، ایجاد گردید. بطور مثال از مشکلات زمان دورکیم این بود که عمده ارزش های دینی که نظم دهنده و حافظ نظم جامعه بود، درعصر دورکیم کارکرد خود را از دست داده بود؛ جامعه زمان وی بگفته خودش دچار بحران شده بود. لذا در نهایت به این نتیجه رسیدند که برای حل مسائل اجتماعی باید از روش هایی استفاده شود که ویژگی های علوم طبیعی را داشته باشد. بطور خلاصه می توان گفت تفاوت علم جامعه شناسی با دانش های پیشین انسانی این است که بر خلاف دانش ها یی نظیر فلسفه و تاریخ، سعی شده است تا در مطالعه افراد و جوامع، روش های علوم طبیعی به کارگرفته شود.
- پس علم جامعه شناسی، بدنبال بررسی روابط انسانی و واقعیات اجتماعی با بکارگیری روش علوم طبیعی است. لذا روش شناسیِ تحقیق است که علم جامعه شناسی را بعنوان علم مطرح می کند.
اما واقعیت آن است که این موضوع که آیا می توان پدیده های انسانی را همچون پدیده های طبیعی بررسی کرد، جدلی است که از آن زمان تا کنون ادامه داشته است. گفتنی است که نظریه پردازان بعدیِ جامعه شناسی چندان به این رویکرد وفادار نمانده، و پدیده های انسانی را متفاوت از پدیده های طبیعی قلمداد کردند. لذا در جامعه شناسی انواع رویکردها و رهیافت ها بوجود آمد. بعبارت بهتر اکنون جامعه شناسی یک علم چند پارادایمی است. در این جا به مقایسه سه رهیافت عمده (که در بسیاری موارد متناقض اند) در جامعه شناسی پرداخته می شود.
*سه پارادایم عمده در جامعه شناسی:
پارادایم به تمامی یک نظام فکری شامل فرض های اساسی، سوالات مهم و تکنیک های خاص تحقیق اطلاق می شود. محققان اجتماعی از میان پارادایم های متعدد برای علم انتخاب به عمل می آورند. هر پارادایم برای خود مجموعه ای از اصول و فرضیات فلسفی داشته، و همچنین روشی برای چگونگی انجام تحقیق بر می گزیند. در واقع هر پارادایم دربرگیرندۀ مجموعه ای از بینش ها، نظریه ها، روش های تحقیق و تکنیک هاست. هر پارادایم می تواند در برگیرنده نظریه ها و مکاتب متعددی باشد. تقسیم بندی پارا دایم ها کمک می کند تا اصول و روش های جامعه شناسی بهتر درک شود. سه پارادایم غالب در جامعه شناسی عبارتنداز:
1- پارادایم اثبات گرایی یا پوزیتیویستی،
2- پارادایم تفسیر گرایی،
3- پارادایم انتقادی.
* می توان اصول کلی و منظر این سه رهیافت را در قالب پاسخ به هشت سوال اساسی ذیل مورد مطالعه قرار داد:
1- تحقیق علمیِ اجتماعی برای چیست؟ به عبارت دیگر هدف از تحقیق اجتماعی چیست؟
2- طبیعت بنیادیِ واقعیت اجتماعی چیست؟
3- طبیعت اساسی انسان چیست؟ ویژگی های اساسی موجود انسانی کدام است؟
4- رابطۀ شعورعامه(فهم متعارف) با علم چیست؟
5- ویژگی تبیین واقعیت ها، یا ویژگی نظریه مربوط به پدیده های اجتماعی چیست؟
6- تبیین صحیح و نادرست چگونه تعیین می شود؟ به عبارت دیگر معیارهای تعیین تبیین صحیح چیست؟
7- شواهد خوب و یا اطلاعات واقعی چگونه شواهد و اطلاعاتی است؟
8- ارزش های سیاسی- اجتماعی کجا و چگونه می توانند در علم وارد شوند؟
* پارادایم اول: رهیافت اثبا ت گرایان (Positivist Approaches)
اثبات گراها مدعی هستند پدیده های موجود در جهان، ویژگی های واحدی داشته و لذا در مطالعه و تحقیق راجع به هر کدام از این پدیده ها روش واحدی می توان بکار برد. بنا بر این می توان از روش های مطالعه ای که در علوم طبیعی بکار می رود، برای مطالعۀ پدیده های اجتماعی نیز بهره برد. سوال اصلی رهیافت اثبات گرایی عبارت است از : چگونگی بکارگیری روش های علوم طبیعی برای مطالعۀ پدیده های اجتماعی، و به تبع آن در نظر گرفتن پدیده ها و امور اجتماعی به عنوان اشیاء. کنت، دورکیم، اسپنسر و زیمل از جمله اثباتگراها هستند. نظریه پردازان این رهیافت معتقدند همانطور که بر پدیده های طبیعی قوانینی مانند قوانین فیزیکی و شیمیایی حاکم است، روابط انسانی نیز تابع قوانین خاصی است که دانشمند اجتماعی می تواند آن را کشف کند. اگر می توان با کشف قوانین طبیعی بر پدیده های طبیعی غلبه نموده و آنها را تحت کنترل درآورد، در مورد روابط افراد جامعه نیز می توان با کشف قوانین آن به پیش بینی پرداخته و پدیده های انسانی را نیز تحت کنترل درآورد.
* پاسخ اثبات گراها به هشت سوال ذکر شده :
1- در پاسخ به سوال اول این اثبات گرایان بر این باورند که تحقیق اجتماعی برای این است که می خواهیم به قوانین عام و جهان شمول حاکم بر روابط انسانی برسیم. هدف از تحقیق اجتماعی کشف و مستند سازی قوانین عمومی حاکم بر رفتار آدمی است. و دیگر این که جهان چگونه در جریان است که مردم می توانند حوادث و وقایع را پیش بینی کنند. در واقع این بینش نوعی جهت یابی ابزاری است که بر این باور است که دانش می تواند بعنوان یک وسیله یا ابزاری جهت ارضای خواسته های انسان و کنترل محیط فیزیکی و اجتماعی او بکار گرفته شود. یعنی با کشف قوانینی که زندگی بشر را اداره می کند می توان روابط اجتماعی را تغییر داد، و آنچه می خواهد اتفاق بیفتد را پیش بینی کرد.
2- ویژگی واقعیت اجتماعی این است که می توانند دقیقاً مثل اشیاء در نظرگرفته شوند. واقیت ها و پدیده های اجتماعی الگوهای از قبل تثبیت شده ای است که روابط بر مبنای آنها صورت می گیرد، و یا تابع نظمی است که قابل کشف می باشد. دو فرضیه اساسی دیگر در این دیدگاه ان است که اولا الگوهای اساسی واقعیت های اجتماعی ثابت است و دانش درباره آنها خصلت انباشتی دارد. و دیگر این که ترتیبات واقعیت های اجتماعی در طول زمان تغییر نمی کند، لذا قوانینی که امروزه کشف شود برای آینده نیز صادق خواهد بود. این نظم موجود در این جهان از قبل بنیان گذاشته شده است.
3- از این دیدگاه طبیعت واقعی انسان ها این گونه است که موجودی ابزاری، خودخواه و دارای عقلانیت اند. عمل آنها بر اساس علل خارجی، یعنی ساختارها است. و همان گونه که خود از این عوامل تاثیر می پذیرند، بواسطه کنش خود و ایجاد همین الزام ها بر رفتار دیگران نیز تاثیر می گذارند. هر فرد می تواند با نگاه به کنش ها و رفتار دیگران چیزی بیاموزد، چنان که به آن کنش ها به عنوان یک واقعیت خارجی نگاه می کند. انسانها همه مثل هم هستند و دارای ویژگی های مشترک اند، واگر شرایط لازم برای ایجاد یک پدیده، یک تغییر و یا یک مسئله بوجود آمد باید آن پدیده بوجود آید. گاهی به این دیدگاه مدل مکانیکی فردی، یا رهیافت رفتارگرا اطلاق می شود. بدین معنی که افراد به فشارهای خارجی که مثل نیروهای فیزیکی بر آنها وارد می شود واکنش نشان می دهند. مثال بارز این رویکرد از آن دورکیم است که معتقد بود باید پدیده های اجتماعی را همچون اشیا در نظر گرفت. در این دیدگاه رفتار انسان ها با ارجاع به قوانین علمی (علت و معلول) تشریح می شود. اشکال این رهیافت آن است که قادر است تنها رفتار افراد را در یک شرایط خاص با احتساب احتمال معین کند؛ مثلا بگوید در شرایط x, y و z ، به احتمال 95% ، تعداد 1.5 نفر از مردم یک رفتار خاص را انجام می دهند.
4- دیدگاه پوزیتیویستی تمایز بارزی میان علم و فهم متعارف یا شعور عامیانه قایل است. این تمایز نه تنها در ارتباط با شعور عامه بلکه میان علم و غیر علم صادق است. علم جایگاه ویژه ای در جستجوی حقیقت داشته و در این راه بهترین روش ها را بکار می بندد. علم برخی ایده ها را از فهم عامه وام می گیرد اما بخش هایی از آن را که دارا غش بوده واز جهت منطقی متزلزل، غیر سیستماتیک و پر از سو گیری است را تغییر می دهد. جامعه علمی با هنجارهای خاص خود مواضع علمی و تکنیک هایش، می تواند به حقیقت دست یابد، در حالی که شعور عامه خیلی بندرت و بطور نا مداوم قادر به این کار است. این دید گاه معتقد است دانش علمی نسبت به سایر دانش ها برتری داشته و در نهایت جایگزین تمام دانش های دیگر خواهد شد.
5- تبیین علمی پوزیتیویستی قانونمند بوده و مبتنی بر نظامی از قوانین جهانشمول است. این قوانین حالت علت و معلولی دارد. این نوع تبیین نشان دهنده قوانین علی عامی است که در بر دارنده مشاهده دقیق در مورد زندگی اجتماعی است. این است که صاحب نظران این دیدگاه به دنبال یک مدل قانونمند عام برای تبیین تمام پدیده های اجتماعی هستند. این قوانین تابع استدلال منطقی اند. محقق می تواند با توسل به منطق قیاسی به مشاهده واقعیت های خاص بپردازند. بطور کلی در این دیدگاه عقیده بر آن است که تئوری، یک نظام شناختی و استقرایی از ارتباط درونی میان قضایا، بدیهیات و قوانین است.
6- در عصر روشنگری یک اصل اساسی این بود که هر کس قادر است با بکارگیری عقل خود حقیقت را از غیر تشخیص دهد. در دیدگاه اثبات گرایی تبیین باید دو شرط را دارا باشد:
الف: تناقض منطقی نداشته باشد،
ب: با واقعیت مشاهده شده انطباق و سازگاری داشته باشد.
علاوه بر این ها تبیین باید قابلیت تعمیم داشته باشد. پیوسته در طول تحقیق میان قواعد کلی یا تئوری ها و واقعیاتی که مورد مشاهده قرار می گیرد، بتبع منطقی که در طول تحقیق مد نظر است نوعی رقابت وجود دارد. پس در این دیدگاه تبیین صحیح تبیینی است که به لحاظ منطقی به قوانین مربوط بوده و بر واقعیات مشاهده شده استوار باشد. تبیین صحیح یعنی انطباق نظریه با واقعیت. یعنی شواهد و واقعیات ، نظریه را اثبات کند.
7- محقق اثبات گرا باید به دنبال شواهدی باشد که بر خلاف تصور عامه، بتواند نظریه علمی را ابطال کند. و حتی بهترین آن ها را انتخاب کند، بطوری که قویترین شواهد برای نقض نظریه قادر به ابطال آن نباشد. تنها دراین صورت می توان گفت که آن ادعا(نظریه) می تواند درست باشد. علاوه بر این، شواهد باید نشان دهنده قانون علی باشد. از طرفی واقعیات مشاهده شده ای که به عنوان مدرک جمع آوری کردیده بطور اساسی از ایده ها، ارزش ها یا تئوری ها جداست. تبیین علمی دربردارنده سنجش دقیق و ظریف پدیده است. دانش تجربی فقط مبتنی بر مشاهدات و استدلال یک فرد نیست، بلکه این مشاهدات و استدلال ها باید قابلیت آزمون وتجربه توسط دیگران را نیز داشته باشد. به این ویژگی دانش، ویژگی بین الاذهانی گفته می شود. پس شواهد خوب مواردی است که یک نظریه را تایید و یا خصوصا بتواند نظریه را نقض کند.
8- در این دیدگاه علم فارغ از ارزش هاست، و عینیتی که از آن صحبت شد همان بیطرفی ارزشی (value free ) است. عینیت بدین معنی است که مشاهده گر چیزی را که می بیند(مشاهده می کند) تایید وثبت می کند، و لذا علم مبتنی بر بر نگرش ها و باورهای محقق نیست. علم به عنوان یک حوزه جدا و متمایز جامعه است که از ارزش های دینی، سیاسی و شخصی رهاست. و بطور مستقل از فشارها و نیروهای اجتماعی و فرهنگی و از دیگر فعالیت های انسانی عمل می کند. علم همان تفکر عقلانی و مشاهده سیستماتیک است که بدور از پیش داوری و سوگیری ها و ارزش هاست. در این دیدگاه محقق فقط در انتخاب موضوع تحقیق می تواند ارزش هایش را دخالت دهد.
* پارادایم دوم: رهیافت تفسیری((Interpretative Approaches
علم اجتماعی تفسیری، با الهام از اندیشه دیلتای، فیلسوف آلمانی در کتاب: "درآمدی بر علوم انسانی" (1883)، و همچنین جامعه شناس آلمانی، ماکس وبر به جامعه شناسی راه یافت. دیلتای نشان داد که دو نوع متفاوتی از علم وجود دارد که این دو اساسآ با یکدیگر متفاوت اند؛ یکی مبتنی بر تبیین انتزاعی، و دیگری ریشه در فهم همدلانه، یا تفهمِ (Verstehen) تجربه زندگی روزانه مردم در شرایط تاریخی خاص آنان است. وبر نشان داد که علم اجتماعی مستلزم مطالعه "کنش اجتماعی معنادار، یا مطالعه کنش اجتماعی هدفمند است. او بر کنش تفهمی تاکید عمده داشت و احساس می کرد جامعه شناس باید دلایل یا انگیزه های شخصی را که موجب شکل گیری احساسات بیرونی شده، و راهنمای افراد در روش های تصمیم گیری برای کنش در شرایط متفاوت است، بشناسد.
اصول اصلی این تفکر بر مبنای این است که پدیده های انسانی متفاوت از پدیده های طبیعی هستند. در واقع پاراد ایم تفسیری مبتنی بر روشی متفاوت از اثبات گرایی است. از نظریه پردازان این پارادایم می توان از ماکس وبر، نظریه پردازان کنش متقابل نمادین (گافمن)، پدیدارشناسی و جامعه شناسی خلاق (شوتس، گارفینکل) یاد کرد.
* رویکرد تفسیرگراها در پاسخ به 8 سئوال ذکر شده:
1- در پاسخ به این سوال که تحقیق اجتماعی به چه منظور صورت می گیرد، معتقد هستند هدف تحقیق اجتماعی فهم و توصیف کنش معنی دار است. هدف از پژوهش، توسعه دانش راجع به زندگی اجتماعی و کشف این است که مردم چگونه معانی خود را در شرایط واقعی شکل می دهند. یا این که چگونه مردم زندگی روزانه خود را تجربه می کنند. اینان نه فقط بدنبال رفتار خارجی و مشاهده پذیر افراد، بلکه در صدد مطالعه کنش معنی دار اجتماعی هستند. محقق اجتماعی باید بدنبال ویژگی یگانه رفتار انسانی بوده، به نیت ها و زمینه اجتماعی که کنش در آن انجام می گیرد توجه خاص داشته باشد. یک کنش انسانی بر خلاف ادعای اثبات گرایان می تواند معانی متفاوتی داشته باشد، که این تفاوت فقط از طریق روش درون فهمی میسر است.
2- بر خلاف اثبات گرایان این رهیافت معتقد است واقعیت در بیرون منتظر نیست که کشف شود، بلکه دنیای اجتماعی در سطح وسیع، آن چیزی است که مردم آن را آن گونه که هست درک می کنند. ویژگی واقعیت اجتماعی آن چیزهایی است که انسانها در زندگی روزمره در ارتباط با شناختی که ازپدیده ها دارند و مسائلی که می شناسند و برای آنها پیش می آید، راه حل هایی برای حل مسایل خود بکار می بندند؛ یعنی تعریف و توضیح کامل وضعیت ایجاد شده توسط عاملان کنش متقابل.
3- طبیعت انسان آن چنان است که می تواند معنی بیافریند و انسان اساساً خلاق و آگاه است، جهان و دنیای واقعی خودش را می فهمد. از این رو کنش های انسانی همچون روابط پدیده های طبیعی قابل پیش بینی نیست، چرا که انسان دارای اراده و اختیار بوده و هر لحظه قادر است انتخاب خود را تغییر دهد.
4 – در این دید گاه فهم متعارف از جایگاه ویژهای برخوردار است. مردم عادی در زندگی روزانه خود از این دانش بعنوان راهنمای زندگی روزانه خود بهره گرفته و برای تشخیص و تبیین حوادث و رویدادهای جهان اجتماعی از آن استفاده می کنند. لذا بعنوان جایگزینی برای قوانین اثباتی محسوب می شود. همچنین شعور عامه یک منبع حیاتی اطلاعات برای فهم روابط افراد است. شعور عامه از این دیدگاه رابطۀ مستقیمی با علم دارد و در واقع علم حاصل و برآمده از شعور عامه (Common Sense) است.
5- تئوری علم اجتماعی تفسیری نه بدنبال قوانینی مانند علوم طبیعی، بلکه بدنبال توضیح و تفسیر این امر است که چگونه مردم زندگی روزانه خود را اداره می کنند. رهیافت تفسیرگرایی استقرایی و اندیشه نگار است، یعنی ارایه و نمایش سمبلیک کنش های انسانی و توصیف ظریف آن. لذا ویژگی تئوری این است که بتواند چگونگی یک نظام معانی گروهی را که تولید و تثبیت می شود توصیف کند.
6- تبیین صحیح آنست که بتواند در مورد کنش افرادی که مورد بررسی هستند درک و فهم صحیحی ارایه دهد. علیرغم ادعای اثبات گراها، تبیین، بطور منطقی به قوانین مربوط نمی شود. تبیین زمانی دقیق است که به بهترین وجه قادر باشد فهم عمیقی از روش های استدلال، احساس و تفکر مردم درگیر در زندگی بدست دهد. پیش بینی در پدیده های انسانی ممکن است اما فقط در موارد نادری مثلا در روابط زوجی که مدت مدیدی با هم زندگی مشترک داشته اند.
7- در حالی که برای اثباتگرایان شواهد خوب شواهد قابل مشاهده، دقیق و مستقل از تئوری و ارزش هاست، بر عکس در این دیدگاه، ویژگی های منحصر بفرد معانی و زمینه های خاص، بعنوان اساس فهم معنای اجتماعی محسوب می شود. شواهد در مورد کنش نمی تواند از متنی که در آن واقع شده، و یا از معنایی که کنشگر اجتماعی برای آن در نظر گرفته جدا فرض شود. بنابراین شواهد خوب از نظر این گروه، شواهدی است که درمتن و زمینۀ کنش های ناب اجتماعی بدست می آید.
واقعیت ها در درون نظام معانی سیال و متغیرند. لذا توسل به روش هایی همچون روش پیمایش بندرت در این رهیافت مورد استفاده قرار می گیرد. بلکه بجای آن روش هایی چون آزمایشات نقض کننده( شوک دهنده، گارفینگل) ارجحیت دارد.
8- بر خلاف پوزیتیویست ها، تفسیرگرایان تاکید دارند که محقق باید در واکنش به پدیده های اجتماعی، آزمون و تحلیل آنها باید نقطه نظرات دیدگاه ها و احساسات خود را بعنوان بخشی از فرایند تحقیق محسوب کند. محقق تفسیری نیاز دارد به اینکه حداقل بطور موقت، در ارزش ها و تعهدات سیاسی و اجتماعی کسانی که مورد مطالعه قرار داده، سهیم شده و با آنان همدردی نماید. اینان در صدد بیطرفی ارزشی نیستند، بلکه بیشتر سوالشان این است که آیا می توان آن ارزش ها را کسب کرد یا نه. چرا که معتقدند ارزش ها و معانی در همه چیز و همه جا حضور دارند. و لذا اعای اثبات گرایان مبنی بر بیطرفی ارزشی، خود، حاکی از یک نظام ارزشی و معنایی دیگری است، یعنی ارزش های علم پوزیتیویستی. اینان معتقدند که ارزش ها یک بخش محوری در زندگی اجتماعی هستد. در واقع ارزش های هیچ گروهی غلط نیست بلکه فقط متفاوت است. نقش مناسب یک محقق تفسیری در میان افراد مورد مطالعه آن است که، یک مشارکت پر احساس را ایفا کند.
* پارادایم سوم: پارادایم انتقادی
علم اجتماعی انتقادی شق دیگری از معنای روش شناسی را ارایه می دهد. نسخه هایی از این رهیافت: ماده گرایی دیالکتیکی، تحلیل طبقاتی، و ساختارگرایی هستند. این دیدگاه بطور مستقل نظریه ای مانند دو رهیافت قبلی ندارد، بلکه سراسر آن انتقاد به دو تفکر قبلی و به تمام علم جامعه شناسی است. علم اجتماعی انتقادی، با بسیاری از منتقدان رهیافت تفسیری علیه موضع اثباتگرایی موافق است، با این تفاوت که برخی انتقادات دیگری نیز دارد که با برخی از نقطه نظرات تفسیرگرایان مخالف است. این رهیافت تداوم نظریات مارکس و فروید بوده، و توسط آدرنو، اریک فروم و مارکوزه گسترش یافته است. علم اجتماعی انتقادی متشکل از نظریه های تضاد، تحلیل های فمنیستی و نظریات روان درمانی است. همچنین این رهیافت با نظریه انتقادی، از طریق مکتب فرانکفورت آلمان، در دهه 1930 گره خورده است. این دیدگاه با ارایه دلایل، به اثبات گرایی بخاطر بینش تنگ نظرانه، غیر دموکراتیک، و غیرانسانی بودنش انتقاد دارد. این انتقاد در مقالات آدرنو تحت عناوین: "جامعه شناسی و تحقیق تجربی" و" منطق علوم اجتماعی"(1976) آمده است. عضو مشهور و زنده این مکتب، یورگن هابرماس(1929)، علم اجتماعی انتقادی را در کتاب خود به نام "دانش و علاقه های انسانی" توسعه داده است. از دیگر اندیشمندانی را که می توان درین مبحث جای داد، پیربوردیو است. علیرغم این که او در موضوعات بسیاری قلم زده، رهیافت متفاوتی را در زمینه تحقیق و تئوری نشان داده است. اساس این رهیافت ضد اثباتگرایی و ضد تفسیری است. او موضوع هر دو رهیافت، یعنی بینش کمیِ عینی گرایِ قانون گونه اثباتگرایی، و بینش ذهنی گرا و اراده گرایِ تفسیر گرایانه را طرد می کند. او خاطرنشان می سازد که تحقیق اجتماعی باید انعکاسی(Reflexive) بوده، (یعنی ضمن مطالعه راجع به موضوع، باید به خود انتقاد کند، همان گونه که ماهیت موضوع مورد مطالعه آن این گونه است)، و ضرورتاّ سیاسی باشد. او معتقد است که هدف تحقیق کشف و پرده برداری از حوادث رایج است. اخیراٌ یک رهیافت فلسفی بنام "واقع گرایی" به علم اجتماعی انتقادی پیوسته است.
پاسخ رهیافت انتقادی به هشت سوال ذکر شده:
1- دلایل تحقیق از نظر این ها کشف ساختارها و لایه های زیرین نابرابری های اجتماعی در روابط انسانی است. بطورکلی نظریات نظریه پردازان این پارادایم درانتقاد به تمامی نابرابری های موجود در روابط انسانی در تمام جوامع است. هدف از تحقیق قدرتمند کردن توده تحت تسلط و جنبش سریع علیه نظام نابرابر اجتماعی است.
2- این دیدگاه نشات گرفته از نظریه دیالکتیکی است، لذا در این جا عقیده برآن است که طبیعت واقعیت اجتماعی بر دیالکتیک استوار است. برای شناخت این واقعیت ما به چند چیز احتیاج داریم: طبیعتِ واقعیت اجتماعی این است که در سلسله مراتب اجتماعی (یعنی طبقات متعدد خصوصا طبقه حاکم و توده مردم که محکوم اند)، تضاد ایجاد شده، توسط وسایل متعدد از جمله ایدیولوژی، تولید وتثبیت شده وتداوم می یابد. این تضاد ایجاد شده بوسیلۀ ساختارهای اساسی پنهان، مدیریت شده است.
3- ماهیت انسان این گونه است که انسان ها منتقد، خلاق و دارای اراده اند، اما سازگارند، و این سازگاری همراه با عدم تشخیص قابلیت های خودشان است که این امر از طریق فریب وگمراهی نشات گرفته از ترویج ایدئولوژی نظام حاکم می باشد. انسان ها به دام الزامات و روابط متقابل گرفتارند و کنترل بر زندگی خود را از دست داده اند. انسان ها باید خطای دید خود را کاهش دهند، تا رهایی یابند. ساختارهای اجتماعی موجب می شوند انسان ها از این که چه می کنند، آگاه نباشند. بعبارت دیگر اشتباهاتی را مرتکب شوند که از اشتباه بودن آن بی خبرند. همچنین این ساختارها باعث می شوند تا بسیاری از استعدادها و توانایی های افراد نهفته باقی بماند.
4- از این دیدگاه فهم متعارف یا شعور عامه عبارت است از آگاهی کاذب، و لذا مانع دیدن واقعیت است؛ بطوری که مردم دچار اشتباه شده، و علیرغم بهترین علایق خود که بعنوان واقیت بیرونی تعریف شده است عمل می کنند. این رهیافت معتقد است محقق اجتماعی باید ایده های ذهنی و فهم متعارف را مطالعه نماید، چرا که این موضوعات رفتار انسانی را شکل می دهد. با این حال این ایده ها و فهم افراد، پر از خطا و توهم است. اینان معتقدند یک دنیای واقعی وجود دارد که در آن کنترل نابرابری، بر قدرت و منابع، حاکم است، و شعور عامه مبتنی براین شرایط است. این ساختارها به راحتی قابل مشاهده نیستند. کار محقق اجتماعی است که از آن پرده برداری کند. علم، معرفتی است که می تواند به لایه های زیرین رسوخ کند.
5- در مورد ویژگی تبیین اجتماعی، اثبات گرایان معتقد به جبرگرایی اند. بدین معنی که معتقدند رفتار انسانی بوسیله قوانین علّی حاکم معین شده است، و افراد انسانی کنترل اندکی بر آن دارند. از طرف دیگر تفسیرگرایان معتقد به اراده گرایی اند، بدین معنی که انسان ها آزادی های بسیاری برای خلق معانی اجتماعی دارند. علم اجتماعی انتقادی در میان این دو رهیافت جای می گیرد: جبرگرایی نسبی و اراده گرایی نسبی. از این نظر مردم از طریق شرایط مادی، زمینه فرهنگی و شرایط تاریخی که در آن قرار دارند ملزم می شوند. دنیایی که مردم در آن زندگی می کنند، امکان گزینش آنان را محدود نموده و عقاید و رفتارهای آنان را شکل می دهد. اما مردم در درون این مجموعه ساختارهای اجتماعی و روابط و قوانین کف بسته نمی مانند، بلکه می توانند به فهم جدیدی از روش های نگرشی که آنان را قادر می سازد تا این ساختارها، روابط و قوانین را تغییر دهند، نایل شوند.
یک تبیین کامل علم انتقادی کاشف توهمات، رافع خطاها، آشکار کننده ساختارهای زیرین شرایط بوده و نشان می دهد که چگونه تغییر امکان پذیر است، و همچنین بصیرت یک آینده ممکن را فراهم می آورد. تئوری انتقادی بیش از آن که بیانگر مکانیزم های نامریی بکار گرفته شده در مشاهده واقیت باشد، منتقد شرایط موجود بوده و دارای یک نقشه کاربردی برای تغییر است. ویژگی تئوری دراین دیدگاه این است که باید یک نظریۀ انتقادی باشد که شرایط واقعی را روایت کند وکمک کند تا مردم راهیابی به دنیای بهتری را ببینند.
6- در تعیین صحت و درستی یک تبیین آنچه برای اثبات گرایی معیار ارزیابی قرار می گیرد، شواهدی است که از طریق فرضیه های قیاسی و آزمون فرضیات بوسیله شواهد عینی و تجربی بدست می آید. هرگاه تئوری با این شواهد انطباق یافت، موجب تایید نظریه و پشتوانه قانون است. برای تفسیرگرایان تایید تئوری از طریق این که آیا نظام معانی و قواعد رفتار، فهم صحیحی از آن هایی که مورد مطالعه هستند ارایه می دهد یا خیر، ارزیابی می شود. نظریه انتقادی در جستجوی آماده کردن مردم از طریق منابعی است که قادر باشد آنان را یاری دهد تا آگاهی واقعی یافته و دنیای خویش را تغییر دهند. یک محقق در این دیدگاه نظریه خود را از طریق تشریح شرایط کنونی بازتولید شده بوسیله ساختارهای پنهان آزمون نموده، سپس با بکارگیری این دانش، روابط اجتماعی را تغییر دهد. یک تئوری انتقادی کارآمد آن است که به مردم در مورد تجربیات آنان آموزش می دهد، به آنان کمک می کند تا نقش تاریخی خود را درک نموده، و بتواند از آن برای تغییر شرایط خود بهره بگیرد. معیار خوب و بد بودن تئوری از این منظر قابلیت توصیف و تبیین واقیت های اجتماعی، یعنی ساختارهای پنهان موجد نابرابری، و همچنین قابلیت عملی بودن آن است. تبیین صحیح آنست که مردم را برای تغییردنیا به ابزارهای مورد نیازمجهّز کند؛ دنیایی که درآن نابرابری نباشد.
7- شواهدخوب، شواهدی است که بوسیلۀ تئوری هایی شکل گرفته باشند که بیگانگی را از انسان ها مرتفع کند.
8- در سراسر این پارادایم ارزش ها حاکم است و معتقدند که تمامی علوم با یک موضع ارزشی آغازمی شوند اما بعضی درست وبعضی نادرست اند. از این میان، آنهایی درست است که درجهت درک نابرابری ها و رفع نابرابری ها باشد.
* خلاصه و نتیجه:
با توجه اجمالی به زمینه های پیدایش جامعه شناسی به عنوان یک علم، این که خطوط کلی اولین رهیافت در این علم، یعنی پارادایم پوزیتیویستی، تاکید عمده را بر یکسان انگاشتن پدیده های طبیعی و اجتماعی نهاده باشد، دور از انتظار نیست. در دورانی که علوم طبیعی از اعتبار و ثمرات چشمگیر برخوردار بوده، وسوسه برای بکارگیری روش های این علوم برای حل انبوه مسایلی که جوامع غربی با آن دست به گریبان بوده امری طبیعی است. اما نکته قابل توجه آن است که علیرغم خلاقانه بودن این تفکر، برخی افراط گری ها (نظیر دیدگاه جبرگرایی مطلق که از نحله های همین مکتب است) نیز سربرآورد. این دیدگاه های افراطی موجبات غفلت از برخی جنبه های اساسی پدیده های انسانی گردید.
پارادایم تفسیری با همین رویکرد، برای سال های متمادی در تضاد پایدار با رهیافت پوزیتیویستی باقی ماند. و با پیدایش برخی از اندیشمندان اثباتگرای میانه رو، این دیدگاه از خود انعطاف پذیری هایی نشان داد. بعنوان مثال برخی از محققان اجتماعی پوزیتیویست پذیرفتند که پارادایم تفسیری در تحقیقات اکتشافی مفید است، و برخی از آنان این پارادایم را علمی محسوب کردند. پرواضح است که این دیدگاه اساس تکنیک های تحقیق اجتماعی متعددی است که در مطالعه متن و زمینه حساس بوده و متدهای متنوعی را برای نفوذ به درون واقعیت استفاده نموده است؛ هم چنین شناخت راههایی که دیگران دنیا را می بینند، و روش هایی که بیشتر بر کسب یک فهم همدلانه احساسات و جهان بینی ها معطوف است تا اینکه در صدد کشف قوانین رفتار بشری برآید.
در حال حاضر بحث بر سر روش های تحقیق کمی و کیفی، کهنه و قدیمی بنظر می رسد. چرا که محققان جامعه شناسی تردیدی ندارند که تحقیقات اجتماعی سطوح و ابعاد متعددی داشته و روش های مطالعه و تحقیق در هر یک از ابعاد و سطوح پدیده های اجتماعی مستلزم بکارگیری موضع و روش های خاص است. بسیاری از محققان دریافته اند که مرز قاطعی نیز میان پارادایم پوزیتیویستی و تفسیرگرایی، میان تحقیق کمی و کیفی و میان جامعه شناسی محض و کاربردی نمی توان رسم کرد. بکارگیری عناصری از روش های کمی در کیفی و یا بالعکس، یا ترکیبی از هر دو امروزه در تحقیقات اجتماعی امری رایج، و حتی ناگزیر است.
منبع : وب مدیریار
مفاهيم اساسي جامعه شناسي پي ير بورديو
ميدان (زمينه)ازنظربورديو:
بنا به تعريف بورديو يك ميدان ،عرصه اي اجتماعي است كه مبارزه ها يا تكاپو ها بر سر منابع و منافع معين و دسترسي به آنها در آن صورت مي پذيرد . ميدان ها با اقلامي تعيين و تعريف مي شوند كه محل منازعه و مبارزه هستند . كالاهاي فرهنگي ( سبك زندگي ،مسكن ، تمايز و تشخص فرهنگي ( تحصيل ) اشتغال ،زمين ،قدرت ( سياست ) ،طبقه اجتماعي ،منزلت يا هر چيز ديگري و ممكن است به درجات متفاوتي خاص و انضما مي باشند . هرميدان ،به دليل محتواي تعريف كننده ي خود ،منطق متفاوتي و ساختار ضرورت و مناسبت بديهي انگاشته ي متفاوتي دارد كه هم محصول و هم توليد كننده ريختاري است كه مختص و در خور آن ميدان است .
ميدان نظام ساخت يا فته ي موقعيت هايي است - كه توسط افراد يا نهاد ها اشغال مي شود – كه ماهيت آن تعريف كننده ي وضعيت براي دارندگان اين موقعيت هاست . ميدان هم چنين نظام نيروهايي است كه بين اين موقعيت ها وجود دارد . يك ميدان از درون بر اساس روابط قدرت ساخت مي يابد . ( ريچارد ،جنكينز ،پي ير بورديو 1385 صص 135-136 )
يك عرصه نوعي قلمرو زندگي اجتماعي است كه داراي قواعد سازماندهي خاص خود است ،مجموعه اي از موقعيت ها را فراهم مي كند و حامي كنش هاي مرتبط با آن موقعيت هاست و مشاركت كنندگان عرصه هاي اجتماعي درست همانند بازيگران يك بازي ،در موقعيت هاي متفاوتي قرار دارند . مثلاً وكيلي در يك شهر كوچك و قاضي ديوان عالي هر دو در عرصه ي حقوقي مشاركت دارند ،اما موقعيت هاي متفاوت آنان فرصت هاي متفاوتي در اختيارشان قرار مي دهد و باعث مي شود استراتژي متفاوتي برگزينند . از نظر بورديو كنش موجود در يك عرصه صرفاً بازتاب مكانيكي موقعيت هاي تثبيت شده نيست ، بلكه محصول انواع طرح هاي متضاد موضع گيري است . ( جلايي پور و محمدي ،نظريه هاي متأخر جامعه شناسي 1387ص 320 )
سرمايه :
سرمايه عبارت است از كار انباشته (در شكل ماديت يافته يا شكل متجسّد و پيكريت يافته آن ) كه وقتي بر مبنايي خصوصي ،يعني انحصاري ،به تصرف عاملان يا گروه هايي از عاملان در مي آيد آنان را قادر مي سازد تا نيروي اجتماعي را در شكل كار عينيت يافته يا جان دار به تصرف در آورند . سرمايه نيرويي است كه كتيبه وار در ساختار عيني و ذهني نوشته شده ،ولي در عين حال اصل با طني است كه در زمينه اتكاي قاعده مندي هاي فطري جهان اجتماعي است . ( خاكباز و حسن پويان ،سرمايه اجتماعي 1385 ص 133 )
بورديو سرمايه را منبعي مي داند كه قدرت به بار مي آورد و آن را به 4 نوع تقسيم ميكند:
1-سرمايه اقتصادي كه شامل دارايي مالي و مادي است.
2-سرمايه فرهنگي كه مجموعه اي از كيفيات فكري است و به سه شكل ديده ميشود:الف)امكانات پردوام مثل توانايي سخن گفتن در برابر جمع. ب)به صورت عيني همچون كالاي فرهنگي مثل داشتن تابلو و آثار هنري. ج)به صورت نهادي يعني آنچه كه توسط نهادها ضمانت اجرايي بيابد مثل عناوين و مدارك تحصيلي.(زنجاني زاده،مقاله مقدمه اي بر جامعه شناسي پي ير بورديو،مجله علوم اجتماعي دانشگاه فردوسي مشهد1383 ص36)
3- سرمايه اجتماعي عبارت است از شبكه اي از روابط فردي و جمعي كه هر فرد يا جمعي در اختيار دارد. اين تعريف باعث مي شود تا اولاً فضاي مفهومي سرمايه اجتماعي محدودترشودوثانياًآنرا از ساير انواع سرمايه ها به ويژه سرمايه هاي فرهنگي و نمادين جدا نمايد .( پي ير بورديو ،نظريه كنش ،1380
از نظر بورديو سرمايه اجتماعي به عنوان شبكه اي از روابط وديعه اي طبيعي يا اجتماعي نيست بلكه در طول زمان براي كسب آن بايد تلاش كرد . به تعبير او سرمايه اجتماعي محصول نوعي سرمايه گذاري فردي يا جمعي ،آگاهانه يا نا آگاهانه است كه به دنبال باز توليد آن گونه روابط اجتماعي است كه مستقيماً در كوتاه مدت يا بلند مدت قابل استفاده هستند .( شارع پور ،محمود ،فرسايش سرمايه اجتماعي و پيامد هاي آن 1384 ،ص11)
4- سرمايه نمادين كه مجموعه آداب وابسته به افتخار يا حق شناسي است كه به يك فرد يا گروه تعلق مي گيرد . ( زنجاني زاده ،مقاله مقدمه اي بر جامعه شناسي پي ير بورديو ،مجله علوم اجتماعي دانشگاه فردوسي مشهد 1383 ص 36 )
بورديو تأكيد مي كند كه سرمايه فرهنگي وسرمايه اجتماعي را نمي توان كاملاًبه سرمايه اقتصادي تقليل داد . سرمايه اقتصادي ،به عنوان مثال سرمايه گذاري در املاك يا اوراق بهادار ،مستقيماً مي تواند به پول تبديل شود و سرمايه فرهنگي و اجتماعي تنها در شرايط خاصي مي توانند به سرمايه اقتصادي تبديل شوند . براي نمونه ،سود اقتصادي حاصل از مدرك تحصيلي ،وابسته است به اين كه يك نفر چقدر از سرمايه اجتماعي براي گرفتن مشاغل مهم تر و مورد توجه تر برخوردار است .
ساختمان ذهني ( منش )
ساختمان ذهني به ساختار ذهني يا شناختي اطلاق مي شود كه از طريق آنها با جهان اجتماعي برخورد مي كنند . انسانها داراي يك رشته از طرح هاي ملكه ذهني شده اند كه با آنها جهان اجتماعي شان را درك و فهم و ارزشيابي مي كنند و از طريق همين طرح ها ي ذهني آدمها عملكردهايشان را توليد كرده و آنها را درك و ارزش گذاري مي كنند . ساختمان ذهني محصول ملكه ذهن شدن ساختارهاي جهان اجتماعي و همان ساختارهاي اجتماعي تجسم يافته وملكه ذهن شده است . ساختمان ذهني در نتيجه اشغال بلند مدت يك جايگاه اجتماعي در داخل جهان اجتماعي شكل مي گيرد و متناسب با ماهيت جايگاه افراد در جهان اجتماعي تغيير مي پذيرد . براي همين افراد گوناگون ساختمان ذهني واحدي در جامعه ندارند ،بنابراين افراد با جايگاه يكسان ساختمان ذهني مشابهي نيز دارند . بورديو ساختمان ذهني را ديالتيك ملكه ذهن شدن عوامل خارجي و خارجي شدن عوامل دروني توصيف مي كند .(ريترز ،جورج ،نظريه هاي جامعه شناسي ص 713 )
مفهوم ساختمان ذهني آنچه را كه انسانها بايد بينديشند و بايد بكنند تنها پيشنهاد مي كند ،انسان ها راههاي خاص را آگاهانه برمي گزينند ،گرچه اين فراگرد تصميم گيري عملكرد ساختمان ذهني را منعكس مي سازد ،ساختمان ذهني اصولي را فراهم مي سازد كه آدمها بر پايه آنها گزينش مي كنند و تمهيداتي را كه در جهان اجتماعي به كار مي برند انتخاب مي كنند ،به گفته بورديو انسانها خرفت نيستند با اين همه آدمها كاملاً هم عقلاني نيستند . بلكه به گونه اي خرد مندانه اي عمل مي كنند و ادراكي عملي دارند . انسانها منطقي براي عمل كردن دارند كه اين منطق همان منطق عملكرد است . (همان ص 723)
روش شناسي بورديو :
به لحاظ روش شناسي تحقيقات بورديو نوعاً روش هاي آماري را با مشاهده مستقيم و تفسير تعاملي ،گفتماني و اسنادي تركيب مي كند وي در مرحله تدوين و ساخت موضوع معتقد به چند گانه انگاره گي روش شناختي است . يعني به كار گيري روشي كه با موضوع مطالعه بهتر سازگاري داشته باشد و مقابله مستمر و پيوسته نتايجي كه به واسطه روش هاي متفاوت به دست مي آيد . بورديو در كتاب هنر جامعه شناسي كه كتابي پايه در معرفت شناسي محسوب مي شود فرض را بر اين مي گيرد كه رخداد و امر جامعه شناختي مانند هر موضوع علمي ديگري در واقعيت خود اجتماعي است و به صورت معلوم و از پيش آماده شده موجود نيست بلكه بايد به اين امور دست يافت ،آنها را ساخته و محقق ساخت .وي اندازه گيري آماري ،سنجشگري و نقد منطقي و تبار شناسي برداشت ها را سه ابزار لازم براي گسستن محقق از پيش داوري ها مي داند . مطابق اين اصول علت پديده اجتماعي را بايد نه در آگاهي و هشياري افراد بلكه در نظام روابط عيني كه افراد درآن قرار گرفته اند جستجو كرد . بر اين اساس بورديو برخي روش ها مثل پيمايش را طرد مي كند زيرا معتقد است گزارش افراد عيني نيست و واقعيت اجتماعي را از طريق احساسات و تبيين يا واكنش شخص نمي توان فهميد . (استوتر ،متفكران بزرگ جامعه شناسي 1379 صص 330 – 333 )
در هر صورت آثار بورديو را به لحاظ روش شناختي بايد مار پيچي بين نظريه و تحقيق تجربي و برگشت به تدوين نظريه اما در سطحي ديگر دانست .( همان ص 328 )
به طور كلي در روش شناسي بورديو سه اصل حاكم است :
1- چند گانه انگاري روش شناختي
اين اصل عبارت است از به كار گرفتن هر گونه روند مشاهده و حقيقت پژوهي و اثبات گري كه با موضوع مورد مطالعه سازگاري بيشتري داشته باشد و مقابله مستمر و پيوسته نتايجي كه به واسطه روش هاي متفاوت به دست مي آيد . مثلاً بورديو در اشرافيت دولتي ،نتايجي را به واسطه سازه كاوي و تحليل مبتني بر جدول و فهرست مربوط به داده هاي پيمايشي به دست آمده بود با گزارش هاي آرشيوي مربوط به روند تاريخي ،بيماري نگاري ،گفتار كاوي و تحليل هاي اسنادي ،مصاحبه هاي ميداني و تصوير گري قوم نگارانه تركيب كرد ه است .
2- توجه شناختي يكسان به تمام كارها و عملكرد ها :
اين توجه شناختي با گرد آوري منابع و طراحي پرسشنامه شروع شده و تا تعريف جمعيت ،نمونه ها و متغير ها تا كد گذاري ،انجام مصاحبه ،مشاهده ،رونويسي و تنظيم متن ادامه مي يابد . چنين شرحي از تحقيق ،بيانگر وجود رابطه اي اندام واره و يك هم آميزي كامل بين نظريه و روش است .
3- باز تابندگي روش شناختي :
اين اصل عبارت است از نياز به بازگشت مستمر بر ابزار هاي علم اجتماعي كه مورد استفاده جامعه شناس است . اين بازگشت تلاشي است براي كنترل بهتر نادرستي هايي كه در ساخت موضوع به واسطه سه عامل عرضه مي گردد . اولين عامل ،هويت فردي محقق است . يعني جنسيت ،طبقه ،مليت ،قوميت . آموزش . دومين عامل موقعيت وي در ميدان روشنفكري است كه متمايز از موقعيت وي در فضاي اجتماعي به معناي گسترده آن است . اين عامل ما را به تجزيه و تحليل انتقادي مفاهيم ،روش ها و مسائلي كه وي وارث آن است و نيز هوشياري نسبت به سانسوري كه به واسطه تعلق خاطر رشته اي يا علائق سازماني ايجاد مي شود فرا مي خواند . سومين عامل نيز مكتب گرايي است . بدترين منشأپيش داوري اين است كه جامعه شناس ،براي مطالعه جامعه بايد الزاماًموضع و برخوردي مكتب گرايانه به خود بگيرد . اين باعث مي شود كه حيطه اجتماعي را نه مجموعه يا شبكه اي از كارهاي علمي كه بايد درزمان و مكان واقعي به انجام رساند تعبير كند . بلكه حيطه اجتماعي را به مثابه معمايي تأويلي كه بايد راه حلي براي آن يافت ،سوءتعبير كند .
خشونت نمادين :
بورديو سرمايه نمادين (مثل پرستيژ ،احترام ،حق مورد توجه واقع شدن ) را به عنوان يك منبع مهم قدرت در نظر مي گيرد . سرمايه نمادين هر نوع سرمايه اي است كه از طريق طرح هاي طبقه بندي از نظر اجتماعي القا شده دريافت مي گردد . هنگامي كه كسي دارنده سرمايه نمادين است بر عليه عاملي كه سرمايه كمتري دارد آن را به كار مي برد و در نتيجه آن به دنبال تغيير كنش هايشان هستند ،خشونت نمادين را تجربه مي كنند .
خشونت نمادين اساساًتحليل مقوله هاي تفكر و تفهم بر عاملان اجتماعي مورد سلطه است كه بايد نظم اجتماعي را بپذيرند خشونت نمادين مشاركت ساختارهاي نيانديشيده اي است كه مي خواهند ساختارهاي كنش سلطه آميز را آماده سازند . بنابراين ساختار سلطه موقعيت را حقيقي جلوه مي دهند . خشونت نمادين به يك معنا هنگامي كه در شيوه هايي از كنش ها و ساختارهاي شناختي افراد دروني مي شود و تصور مشروعيت نظم اجتماعي را تحميل مي كند از خشونت فيزيكي كار آمد تر است . خشونت نمادين مي تواند در برخي موقعيت ها و با صرف برخي هزينه ها بسيار بهتر از خشونت سياسي – پليسي عمل كند . يكي از ضعف هاي سنت ماركسيستي آن بوده است كه جايي براي اين نوع از خشونت هاي نرم اما مؤثر حتي در عرصه اقتصادي در نظر نمي گيرد . ( درسي درباره درس بورديو ،ترجمه ناصر فكوهي ،مرتضي كتبي ص 67 )
قدرت :
از نظر بورديو سرمايه همزمان هم مربوط به علم اقتصاد است و هم مجموعه اي از روابط مبتني بر قدرت كه قلمروها و تعاملات اجتماعي مختلفي را به وجود مي آورد . سرمايه فرآيندي است كه ذاتاً با قدرت پيوند دارد . در واقع استنباط بورديو از سرمايه به گونه اي است كه او تقريباًسرمايه و قدرت را مترادف هم مي داند او بين شبكه هاي اجتماعي كه يك فرد در آن جاي گرفته، و از دل اين شبكه ها است كه سرمايه اجتماعي پديدار مي شود و پيامد هاي روابط اجتماعي تفاوت قائل مي شود .هر سرمايه اي مي تواند به شكل كالبدي يعني نوعي قابليت ذهني داشته باشد و يا شكل عيني شده يعني ماديت يافته و به شكل يك كالاي واقعي . افراد يا گروه ها بايد براي به دست آوردن موقعيت برتر يعني ايجاد چهار نوع سرمايه با يكديگر بر سر آن استيلا مبارزه كنند .در يك جامعه طبقاتي يك ميدان عمومي مبارزه طبقاتي وجود دارد كه در آن ساختار حاكميت طبقه برتر بر ساير طبقات بايد خود را از طريق منش ها به افراد ديگر منتقل كند . اين امر از خلال تبديل ساختار هاي حاكميت به باز نمودهاي نمادين انجام مي گيرد ،به صورتي كه منشأاختلاف ميان بازيگران و به وجود آمدن حاكميت پوشانده شود و اين حاكميت به امري بديهي يا طبيعي تبديل شود . (فكوهي ،ناصر ،تاريخ انديشه هاي انسان شناسي ص 300)
به دليل وجود چنين رابطه اي ميان قدرت از يك سو و يك مفهوم نسبي مانند سرمايه از سوي ديگر ،بحث درباره منظر و ديدگاه هاي بورديو به موضوع قدرت ،نمي تواند از بحث هاي او درباره انباشت ،باز توليد و تبديل سرمايه در رابطه با عرصه هاي ديگر اجتماعي جدا باشد .
گروههايي كه به بيشترين ميزان سرمايه دسترسي دارند ،در مفهومي قرار مي گيرند كه بورديو آن را "ميدان قدرت " مي نامد . ميدان قدرت از يك طبقه حاكم و متحد تشكيل نشده ،بلكه از قشرهاي ناهمگون نخبگاني تشكيل شده است كه جايگاه شان بر اساس شكل هاي مختلف سرمايه قرار دارد . آنها به طور تقريبي داراي منافع مشتركي هستند كه بر اساس آن قدرت شان را روي گروه هاي در سطوح پايين تر اجتماع اعمال مي كنند .
انسان از نظر بورديو :
انسان همواره به لحاظ ساختاري در فضاي اجتماعي چند بعدي جاي گرفته است كه عمدتاً بر مبناي موقعيت طبقه اجتماعي اش تعريف مي شود . طبقه اجتماعي به دسترسي فرد به منابع گوناگون پيوند هاي اجتماعي و فرصت هاي اجتماعي مرتبط با شغل ،جنس و وضعيت تحصيلات اشاره دارد .( سيد من 1386 ص 197 ) انسانها عاملان فعالي هستند كه سرنوشت شان به تمامي در دست شان قرار ندارد
واقعيت اجتماعي از نظر بورديو :
واقعيت اجتماعي بورديو فرهنگ است كه جزيي از سازمان اجتماعي سلطه است . اگر انسانها بر سر كنترل و توليد و چرخش معاني با يكديگر مبارزه مي كنند به اين دليل است كه فرهنگ نقشي محوري براي پويش هاي نابرابري اجتماعي دارد .
فرهنگ عبارت است از نماد ها ،معاني ،كالاهاي فرهنگي نظير موسيقي و ادبيات روشنفكرانه ،غذا ،اسباب و وسايل منزل . همواره مهر طبقه اجتماعي را برروي پيشاني دارد . فرهنگ سلطه طبقه اجتماعي را تا جايي باز توليد مي كند كه طبقات مسلط بتوانند ارزش هاي فرهنگي ،معيارها ،ذائقه هاي خود را بر كل جامعه تحميل كند يا دست كم ترجيحات فرهنگي شان را به منزله معيار برترين ،بهترين و مشروع ترين سبك زندگي در فرهنگ تثبيت كند . (سيدمن 1386،ص199)
از وبلاگ حسینعلی آخوندی
چارلز تیلی جامعه شناس امریکایی در سال 1929 بدنیا آمده و در طول دوران حیات خود آثار زیادی بویژه درباره جنبش های اجتماعی و رابطه سیاست و جامعه به رشته تحریر درآورد. نام او در تاریخ جامعه شناسی هرگز از یاد نخواهد رفت. او اخرین بار در فهرست بلندی همراه بسیاری از همقطاران خود طوماری را به امضای اکبر گنجی به دبیرکل سازمان ملل متحد برای ایجاد صلح در منطقه نوشت. دراینجا مطلبی از وی درباره کنش جمعی میخوانیم.
مروری بر نظريه چارلز تيلي درباره کنش جمعي
چارلز تيلي، از جمله نظريه پردازان تاثيرگذار در زمينه مطالعات جنبش هاي اجتماعي به شمار مي آيد. مجموعه آراء وي در قالب نظريه هايي که تحت عنوان «بسيج منابع» شهرت يافته است، قابل دسته بندي هستند. همانگونه که خود در مقدمه کتاب از بسيج تا انقلاب اذعان مي دارد، تلاش وي در جهت تدوين نظريه اي براي تبيين و توصيف «کنش هاي جمعي[1]» هدف گيري شده است (تيلي، 1385: 17). به عقيده وي، پديده هايي همچون انقلاب ها، شورش ها، جنبش هاي اجتماعي، توطئه هاي سياسي، و حتي بسياري از کودتاها، انواع مختلفي از کنش هاي جمعي هستند که با هدف ايجاد تغيير يا ممانعت از تغييري در جامعه اتفاق مي افتند. بدين منظور نظريه پردازي درباره کنش هاي اجتماعي براي نيل به شناخت درباره اين پديده ها بسيار ضروري است. مجموعه نظريه هاي نظام يافته تيلي در زمينه کنش جمعي را مي توان در کتاب مشهور وي، «از بسيج تا انقلاب» جستجو کرد. وي در اين کتاب نخست به ضرورت مطالعه جنبش هاي اجتماعي مي پردازد و پس از آن مروري مفصل و نقادانه بر نظريه ها کلاسيک و متاخر ماقبل خود انجام مي دهد. پس از آن اصول کلي نظريه کنش جمعي خود را مطرح مي سازد و در ادامه کتاب به تشريح جزئيات آن مي پردازد.
همانگونه که اشاره شد، تيلي پيش از طرح چارچوب نظري خود، مروري منتقدانه بر نظريه هاي کلاسيک و متاخر پيش از خود دارد. در مورد نظريه پردازان کلاسيک، آراء مارکس، دورکهايم، وبر و ميل را مورد بررسي قرار مي دهد. تيلي منشاء کنش هاي جمعي را متاثر از مارکس، کشمکشي مي داند که حول يک تضاد اجتماعي شکل مي گيرد. در واقع، در سطح تبييني، تيلي ريشه هاي ظهور کنش جمعي را از مارکس اقتباس کرده است. اما نقدي که بر مارکس وارد مي داند، در مورد تشريح فرايند هاي دروني کنش هاي جمعي است که در چارچوب نظري مارکس کمتر مورد توجه قرار گرفته است. به بيان ديگر، نظريه مارکس بيشتر کلان نگر است و از اين جهت مورد نقد تيلي قرار دارد. مسئله اي که در آراء ميل و وبر بيشتر مورد توجه قرار گرفته است. وبر، به تعاريف کنشگران دخيل در يک کنش جمعي توجه ويژه اي دارد و نظام باورهاي درون يک جماعت را مسئله محوري کنش هاي جمعي آنان مي داند. ميل نيز به فرايندهاي جزئي کنش هاي جمعي مي پردازد؛ از نظر وي، کنش جمعي نتيجه پيگيري حسابگرانه منافع فردي است. اما در مورد دورکهايم، تفکيک کارکردگرايانه وضع عادي (نظم) از وضع غير عادي (کشمکش و تضاد)، از نظر تيلي صحيح نيست، چراکه به نظر وي، کنش جمعي پديده اي طبيعي است و در جريان زندگي روزمره اجتماعي جريان دارد.
در مورد متاخرين، نظريه پردازاني همچون هانتينگتون، چالمرز جانسون، و رابرت تد گار (که آنها را متاثر از دورکهايم هستند)؛ مانکور اولسون، آنتوني اوبرشال، ماير زالد و جان مک کارتي (که ادامه دهندگان سنت ميل قلمداد مي شوند)؛ گاسفيلد (که تحت تاثير وبر قرار دارد)، و مارکسيست ها (که تعبيراتي جديد از درون آراء مارکس وضع کرده اند)؛ ديگر نظريه پردازاني هستند که مورد نقد و بررسي تيلي قرار گرفته اند. در مجموع، مي توان اذعان داشت به غير از افرادي که تحت تاثير دورکهايم قرار دارند، تيلي تلاش کرده است که از ساير نظريه پردازان متاخر براي تدوين چارچوب نظري خود بهره گيرد. بويژه بايد به آراء مانکور اولسون و آنتوني اوبرشال در اين خصوص اشاره کرد. مباحثي همچون «انتخاب عقلاني»، «نظريه بازي» و «کالاي جمعي»، از جمله موضوعاتي هستند که تيلي در تدوين نظريه خود از آنها بهره جسته است. بايد اذعان داشت که نظريه تيلي زماني که مطرح شد توانست بسياري از نظريه هاي ماقبل خود را تضعيف کند و تاثير بسزايي در غلبه رويکرد بسيج منابع براي تحليل کنش هاي جمعي و جنبش هاي اجتماعي بر جاي گذارد.
نظريه کنش جمعي
الگوي سياسي
پيش از پرداختن به نظريه اصلي تيلي در خصوص کنش جمعي ابتدا لازم است الگوي مبنايي وي در تحليل جامعه سياسي توضيح داده شود. وي اين الگو را، «الگوي سياسي[2]» نام مي نهد که ماهيتي ايستا دارد. پس از آن، وي «الگوي بسيج[3]» را مطرح مي کند که در واقع توضيح دهنده چگونگي کنش جمعي و تغيير در جامعه سياسي است. عناصر تشکيل دهنده الگوي سياسي عبارتند از: جمعيت، حکومت، يک يا چند مدعي، يک جامعه سياسي، و يک يا چند ائتلاف. مدعيان قدرت سياسي را مي توان به دو گروه تقسيم کرد، نخست اعضاي حکومت، و سپس چالشگران حکومت. در واقع، رقابت اصلي و منشاء پويايي در الگوي سياسي ناشي از رقابتي است که ميان مدعيان (اعضاء و چالشگران) جريان دارد تا سهم بيشتري از قدرت حکومتي را در اختيار داشته باشند. از نظر تيلي، حکومت سازماني است که ابزار متمرکز و اساسي را در درون جمعيت در اختيار دارد. روابط و چالش هاي ميان حکومت، اعضاء و چالشگران، شکل دهنده فضاي جامعه سياسي است. گاهي اوقات ائتلاف هايي ميان اعضاء و چالشگران نيز بوجود مي آيد که هدف آنها هماهنگ سازي کنش جمعي با اهدافي مشترک است (تيلي، 1385: 80).
الگوي بسيج
پويايي رقابت ميان مدعيان قدرت سياسي ايجاب مي کند که براي توضيح دادن تغييرات جامعه سياسي، بويژه توضيح کنش جمعي هر يک از مدعيان، از الگوي ديگري استفاده شود. تيلي، براي توضيح کنش جمعي از الگوي بسيج استفاده مي کند. عناصر اين الگو عبارتند از: منافع، سازمان، بسيج، فرصت، و کنش جمعي. منافع، مجموعه امتيازات و محروميت هاي مشترکي است که ممکن است در اثر تعاملات مختلف با ديگر جمعيت ها بر جمعيت مورد بحث وارد آيد. سازمان، ميزان هويت مشترک و ساختار وحدت بخش افراد در درون يک جمعيت است. بسيج، ميزان منابعي است که تحت کنترل جمعي يک مدعي قرار دارد. کنش جمعي، ميزان اقدامات جمعي يک مدعي در جهت نيل به هدف مشخصي است. و فرصت، رابطه ميان منافع جمعيت و وضعيت جهان اطراف است (تيلي، 1385: 84). از نظر تيلي، عناصر شکل دهنده فرصت را مي توان به سه بخش تقسيم کرد: الف. فرصت/تهديد (رابطه منابع و منافع با وضعيت محيطي)، ب. سرکوب/تسهيل (هزينه و منابع مصرفي عمل جمعي)، و ج. قدرت (بازده عمل جمعي).
فرضيه اصلي در کار تيلي، رابطه ميان «بسيج» و «کنش جمعي» است. بدين معني که هرچه ميزان بسيج در يک جمعيت يا سازمان مطبوع يک مدعي بيشتر باشد، ميزان کنش جمعي آن بيشتر مي شود. به عبارت ديگر، قدرت آن افزايش يافته، منابعي که هزينه مي کند، کمتر شده، و در نهايت منافعي که به دست مي آورد بيشتر مي گردد. اما، در اين ميان متغيرها و عوامل ديگري نيز هستند که بر ميزان بسيج و کنش جمعي تاثير دارند، که تيلي سعي دارد، در قالب نظريه جامعي، تمامي فرايندي را که به کنش جمعي منتهي مي شود را توضيح دهد. به عقيده وي، «عناصر عمده تعيين کننده بسيج يک گروه، سازمان آن، منافع آن در تعاملات ممکن با ديگر مدعيان، فرصت / تهديد کنوني آن تعاملات و در معرض سرکوب بودن گروه هستند» (تيلي، 1385: 85). در واقع، الگوي بسيج تيلي، ميزان کنش جمعي يک مدعي را برآيندي از قدرت، بسيج و فرصت هاي کنوني و تهديدات متوجه منافع آن گروه مي داند. در ادامه، تعاريف مشخص تري در خصوص هر يک از عناصر اصلي مدل بسيج ارائه مي شود.
منافع: تيلي پيش از ارائه تعريف خود درباره «منافع» يک گروه به بررسي دو نظر رايج در اين خصوص مي پردازد. نخست تحليلي بر اساس الگوي رايج مارکسيستي که اذعان مي دارد که منافع يک گروه برآمده از موقعيت ساختاري آن گروه در جامعه است، و در واقع، منشاء آن عيني است. در مقابل، تحليلي وبري قرار دارد که منافع يک گروه را برآينده تفاسير و نگرشهاي ذهني کنشگران يک گروه نسبت به مطالباتشان مي داند. يعني استدلال مي کند که باورهاي مشترک در يک گروه به خودي خود به تعريفي از منافع جمعي منجر مي شود. در نتيجه، از منظر نخست منافع يک گروه را مي توان از تحليل کلي ارتباطات ميان منافع و موقعيت هاي اجتماعي استنباط کرد؛ و از منظر دوم منافع يک گروه از اظهارات و کنش هاي کنشگران آن گروه قابل استنتاج است (تيلي، 1385: 92). نقد نگاه کل گراي مارکسيستي آن است که بسياري از منافع جزئي در حين عمل را نمي تواند تشخيص دهد، و ايراد نگاه تفسيرگراي وبري در آن است که کنشگران لزوماً به منافع واقعي خود آگاهي کامل ندارد. در نتيجه تيلي پيشنهاد مي کند که مي توان براي تشخيص منافع يک گروه از ترکيب اين دو نگاه استفاده کرد. بدين ترتيب که «روابط توليد به عنوان پيش بيني کننده منافعي که مردم بطور متوسط و در بلندمدت پيگيري خواهند کرد» در نظر گرفته شود، و «براي تبيين رفتار مردم در کوتاه مدت حتي الامکان بر مفصل بندي [ذهني] خود مردم از منافعشان» تکيه شود (تيلي، 1385: 93).
سازمان: تيلي در تعريف از سازمان، بر دو محور عمده اشاره مي کند: ميزان هويت مشترک و ساختار وحدت بخش. براي توضيح اين دو مفهوم از بحث روابط دسته اي[4]و روابط شبکه اي[5]بهره مي گيرد. روابط دسته اي، روابط ميان افراد حول ويژگي هاي مشترک است، همانند هويت جنسيتي، نژادي، ملي، سني، مذهبي و …؛ و روابط شبکه اي به ارتباط و پيوندهاي مستقيم و غير مستقيم به واسطه نوع خاصي از علقه هاي بين الاشخاصي اشاره دارد. ترکيب روابط دسته اي و شبکه اي منجر به پيدايش گروه مي شود. در نتيجه، به اعتقاد تيلي، «هر قدر که يک گروه از هويت مشترک و شبکه هاي داخلي وسيع تري برخوردار باشد، سازمان يافته تر است» (تيلي، 1385: 95). به بيان ديگر، سازمان برآيند روابط دسته اي و شبکه اي مداوم در يک جمعيت است.
بسيج: تيلي معتقد است که واژه بسيج به شکل متعارف معرفي کننده فرايندي است که بواسطه آن گروهي از حالت مجموعه منفعلي از افراد به مشارکت کننده فعال در زندگي عمومي تبديل مي شود. به بيان ديگر، بسيج يعني گردآوري منابع (انساني و مادي) براي استفاده و عمل جمعي. تيلي از سه شکل بسيج نام مي برد: يکم، بسيج تدافعي، دوم، بسيج تهاجمي، و سوم، بسيج تدارکي. در بسيج تدافعي تهديدي از خارج، اعضاء يک گروه را وامي دارد که منابع خود را براي جنگ با دشمن گرد هم آورند. در بسيج تهاجمي، يک گروه در عکس العمل نسبت به «فرصت» هاي فراهم آمده براي تحقق منافع خود به گردآوردن منابع مي پردازد. و در بسيج تدارکي، گروه با پيش بيني فرصت ها و تهديدهاي آينده به انباشت و ذخيره سازي منابع مي پردازد. هر قدر از بسيج تدافعي به سمت تهاجمي و تدارکي حرکت مي شود، بر ميزان دورانديشي و نگاه استراتژيک سازماني افزوده مي شود (تيلي، 1385: 104-113).
هزينه و فايده در کنش جمعي
تيلي، متاثر از سنت ميلي به مسئله هزينه هاي کنش جمعي توجه دارد. بر اين اساس، وي نتيجه کنش جمعي را توليد «کالايي جمعي[6]» مي داند که در فرايند توليد اين کالا (که همان فايده کنش است)، گروه ناگزير از پرداخت هزينه (صرف منابع) است (تيلي، 1385: 129). بر اساس منطق انتخاب عقلاني که منطبق بر سنت ميل است، عمل عقلاني آن است که با پرداخت کمترين هزينه، بيشترين فايده حاصل شود، اما اين فرمول ساده رياضي در عمل با مشکلاتي مواجهه مي شود. تيلي، دو عامل اصلي را تعيين ميزان هزينه/فايده کنش جمعي در نظر دارد: يکم، بسيج؛ و دوم، فرصت ها. گروههاي مختلف بر اساس تفاسير، ارزش ها و باورهاي مشترکشان، در کنش جمعي براي توليد کالاي عمومي متحمل هزينه هاي متفاوتي مي شوند. تيلي، گروه ها را بر اساس نحوه و ميزان پرداخت هزينه ها به چهار دسته تقسيم مي کند:
1. پر غيرت ها: در مقايسه با ديگر گروه ها، ارزش بسيار بالايي براي برخي از کالاهاي جمعي از حيث صرف کردن منابع مورد نياز براي به دست آوردن آن کالا، قائلند. اين دسته عموماً دست به بسيج تهاجمي مي زنند.
2. خسيسان: چنان ارزش بالايي براي منابع خود قائلند که به ندرت اتفاق مي افتد که کالاي جمعي قابل دسترسي آنها را وادارد که منابع بسيج يافته خود را صرف کنش جمعي نمايند. اين دسته عموماً بسيج هاي تدافعي انجام مي دهند.
3. فرصت طلبان: صرف نظر از اينکه چه کالايي به دست مي آورند، در پي به حداکثر رساندن بازده خالص خود هستند.
4. مدعيان عادي: در پي دستيابي به مجموعه محدودي از کالاهاي جمعي هستند، حداقل منابع را صرف دستيابي به اين کالاها مي کنند.
فرصت هاي کنش جمعي
مجموعه عناصري که پيشتر توضيح داده شد، عوامل «دروني» تاثيرگذار بر کنش جمعي يک مدعي هستند؛ پيکربندي فرصت ها (يعني فرصت/تهديد، سرکوب/تسهيل، و قدرت) نيز مجموعه عوامل «بيروني» تاثيرگذار بر کنش جمعي به شمار مي آيند که در ادامه توضيح داده مي شوند. لازم به ذکر است که منشاء اين عناصر بيروني را مي توان در «مدل سياسي» جستجو کرد. يعني، پيکربندي فرصت ها بر اساس برآيند راوبط ميان مدعيان و حکومت مشخص مي شود.
فرصت / تهديد: ميزان تغيير منابع و منافع با وضعيت محيطي را مي توان فرصت/تهديد دانست. به اين معني که، هر قدر معادلات محيطي بگونه اي باشد که با منابع کمتري بتوان به منافع بيشتري دسترسي داشت، آنگاه فرصت فراهم شده است، و در حالت عکس اين وضعيت، تهديد ايجاد مي گردد. به عبارت ديگر، فرصت/تهديد دو روي يک سکه هستند، «در سوي فرصت، اين وضعيت را داريم که هر قدر ديگر گروهها، شامل حکومت ها، در مقابل ادعاهاي جديد آسيب پذير باشند، امکان تحقق منافع مدعي افزايش مي يابد. در سوي تهديد، به ميزاني که ديگر گروه ها تهديد به ارائه ادعاهايي کنند، در صورت موفقيت آميز بودن، امکان تحقق منافع مدعي را کاهش مي دهد» (تيلي، 1385: 196). در ادامه، تيلي استدلال مي کند که پاسخگويي و واکنش گروه ها در قبال تهديد ها بسيار موثرتر است تا نسبت به فرصت ها. در واقع، تهديد به بسيجي تدافعي مي انجامد، درحاليکه بهره گيري از فرصت نيازمند بسيجي تهاجمي يا تدارکي است. عموماً، ايجاد تهديد عليه يک مدعي باعث تقويت بسيج براي کنش مي شود، تا جايي که ممکن است اين بسيج از بسيج در حالت کنش عادي نيز بيشتر باشد. در مقابل، در مواقعي که فرصتي براي کسب منافع فراهم مي شود، اکثر گروه ها احتياج دارند که تاحدودي الگوي سازمان و بسيج خود را تغيير دهند (تدارک ببينند) تا بتوانند از فرصت استفاده کنند، و عموماً اين انعطاف پذيري با مقاومت هايي دروني همراه است (تيلي، 1385: 198).
سرکوب / تسهيل: به بيان تيلي، «ستيز براي کسب قدرت هميشه دربردارنده حداقل دو طرف است، رفتار طرف دوم دامنه اي را از سرکوب تا تسهيل در بر مي گيرد. … سرکوب، هرگونه کنشي توسط گروه ديگر است که هزينه کنش جمعي مدعي را افزايش مي دهد. کنشي که هزينه کنش جمعي يک گروه را کاهش دهد، شکلي از تسهيل است» (تيلي، 1385: 149). سرکوب/تسهيل مي تواند در دو سطح انجام شود، يا در سطح بسيج (يعني تاثير گذاري بر بسيج منابع توسط يک گروه)، و/يا در سطح کنش جمعي (لحظه انجام کنش توسط گروه). تيلي معتقد است که سرکوب/تسهيلي در مرحله بسيج انجام مي شود، تاثيرات بلندمدت دارد و کارايي بيشتري دارد، در حالي که سرکوب/تسهيلي که در لحظه کنش روي مي دهد، کوتاه مدت است. تيلي، سرکوب سياسي را عمدتاً منتسب به دولت ها مي داند. «از ديدگاه يک دولت، افزايش هزينه هاي بسيج نسبت به افزايش هزينه هاي کنش جمعي به تنهايي، راهبرد سرکوبگرانه اطمينان بخش تري است. راهبرد ضد بسيج هم کنشگر و هم کنش را خنثي مي سازد، و اين احتمال را کاهش مي دهد که به هنگام آسيب پذير شدن سريع حکومت، ظهور شريک ائتلافي جديد، يا چيز ديگري که باعث جابجايي هزينه ها و سودهاي محتمل کنش جمعي شوند، کنشگر بتواند به اقدام سريع مبادرت ورزد» (تيلي، 1385: 150). تسهيل نيز عموماً بخشي از سياست متعارف است که در بين مدعيان مختلف مي تواند به ايجاد «ائتلاف» هاي مختلف کمک کند. تيلي در ادامه بحث درباره سرکوب/تسهيل با وارد کردن دو مفهوم ديگر يعني «تساهل» و «اجبار»، به دسته بندي چهارگانه اي از انواع حکومت ها بر اساس نحوه برخورد با مدعيان مي رسد. وي، حکومت هاي «سرکوبگر»، «توتاليتر»، «متساهل»، و «ضعيف» را شناسايي مي کند.
قدرت: ميزان قدرت با ميزان سرکوب رابطه اي عکس دارد، يعني هر قدر که ميزان قدرت يک گروه بيشتر باشد، ميزان سرکوب آن کمتر است. اما تيلي در تعريف مفهوم قدرت اذعان مي دارد که اين مفهوم بسيار نسبي است. وي، قدرت يک مدعي را بر اساس «طرف ها»، «منافع»، و «تعاملات» متغير مي داند. شايد بتوان گفت که قدرت از نظر تيلي بازده داد و ستدهاي ميان مدعيان و حکومت است. وي بيان مي دارد که «اعضاء جامعه سياسي نسبت به چالشگران از قدرت بيشتري برخوردارند و کمتر مورد سرکوب قرار مي گيرند. چالشگران از طريق کنش جمعي به عضويت جامعه سياسي در مي آيند و اعضاء نيز با استفاده از کنش جمعي در مقابل از دست دادن قدرت به دفاع از خود مي پردازند» (تيلي، 1385: 196).
· نقدهای وارد بر نظريه تيلي
مبناي انتقاداتي که بر نظريه تيلي وارد است، مشابه مجادلاتي است که حول رويکرد بسيج منابع وجود دارد. نخستين دسته از انتقادات بيشتر از سوي متاخرين رويکرد بسيج منابع و برخي نظريه پردازاني که تحت عنوان «فرايند سياسي» نظريه پردازي مي کنند همچون «سيدني تارو» و «ديويد اسنو» انجام شده است. با وجود اينکه تيلي سازمان ها را يکي از عناصر اصلي مدل بسيج مي داند، اما در کار نظري کمتر به آن پرداخته است و سازمان را تنها به شکل و چارچوب فعاليت کنشگران تقليل داده است. بعلاوه، از آنجايي که مفاهيمي همگن با مفهوم «هويت» را نيز در ذيل سازمان قرار داده است، لذا کمتر به خصوصيات تصميم سازي، روابط افقي يا عمودي و نحوه تحولات درون سازمان پرداخته است. اين نقطه ضعف در کار تيلي سبب شده است که نظريه پردازاني همچون «ماير زالد و جان مک کارتي» بيشتر به بحث سازمان ها در چارچوب رويکرد بسيج منابع بپردازند (نش، 1380).
دسته ديگر از انتقادات از جانب نظريه پردازاني است که تحت عنوان «جنبش هاي نوين اجتماعي» نظريه پردازي مي کنند. چارچوب نظري جنبش هاي نوين، که بيشتر بر جنبه «اجتماعي» جنبش ها تاکيد دارند، سياسي بودن بيش از حد نظريه تيلي را مورد انتقاد قرار مي دهند. مفهوم مبارزه «فرا سياسي[7]» که توسط «آلبرتو ملوچي» مي شود، در واقع نشان دهنده چنين تمايزي نزد نظريه پردازان جديد جنبش هاي اجتماعي است (مشيرزاده، 1381: 201). بر اساس چنين نگاهي، منشاء ظهور و اثرگذاري جنبش هاي اجتماعي، جامعه مدني است؛ اگرچه تعاملات و فعاليت هايي نيز از سوي جنبش هاي اجتماعي در فضاي جامعه سياسي مشاهده مي شود، اما مسئله اينجا است که جنبش هاي اجتماعي صرفاً هدفي سياسي (کسب قدرت سياسي) را تعقيب نمي کنند. درحاليکه تيلي همه کنش هاي جمعي را به کنشي سياسي تقليل مي دهد، و حتي از نظريه هايي که «تمايز ميان سياست / غير سياست را به حداقل مي رساند» استقبال مي کند (تيلي، 1385: 87). در واقع، چنين انتقادي بيان مي دارد که به دليل سياسي بودن بيش از حد نظريه تيلي، نمي توان برخي کنش هاي جمعي و جنبش هاي اجتماعي که خارج از چارچوب سياست رخ مي دهند را به خوبي تبيين نمود. در مجموع، نظريه تيلي براي توصيف (چگونگي) بسياري از کنش هاي جمعي و جنبش هاي اجتماعي، نظريه اي کارآمد است؛ اما وقتي بحث بر سر تبيين (چيستي و چرايي) است، در مواردي دچار نقصان مي شود.
· نمودارها

--------------------------------------------------------------------------------
· منابع
- تيلي، چارلز. (1385) «از بسيج تا انقلاب»، ترجمه علي مرشدي زاد، تهران: پژوهشکده انقلاب اسلامی.
- مشيرزاده، حميرا. (1381) «درآمدي نظري بر جنبش هاي اجتماعي»، تهران: پژوهشکده انقلاب اسلامی.
- نش، کيت. (1380) «جامعه شناسي سياسي معاصر»، ترجمه محمدتقي دلفروز، تهران: نشر کوير.
منبع مقاله : وب سایت آینده نگری
هانا آرنت و تناقض هایش
راسل جاکوبی
علی محمد طباطبایی
گردهم آیی های پشت سر هم یاد او را گرامی می دارند. کتاب های جدید افکار او را مورد حمایت قرار می دهند. هانا آرنت که صد سال پیش از این به دنیا آمد، به جهان کوچک قهرمان های فلسفی پیوسته است. لیکن این اهمیت و توجه نسبت به او از زمان مرگش در ۱۹۷۵ ایجاد نشده است. در حالی که وی هنوز هم در قید حیات بود، درجه های افتخاری را از دانشگاه های پرینستون، اسمیت و سایر مراکز علمی نصیب خود کرد. دانمارک جایزه ی مشهور Sonning خود را به خاطر « آثار ستودنی و در خورد ستایشی که فرهنگ اروپایی را وسعت بخشیده است » به او اعطا نمود و او را در کنار شخصیت هایی مانند آلبرت شوایتسر و وینستون چرچیل نشاند. هنگامی که او در دانشگاه سخنرانی می کرد، ازدحام دانشجویان به حدی بود که راهروها و ورودی ها بند می آمدند.
آرنت برای یک قهرمان فلسفی بودن چهره ی کاملا مناسبی بود. او یک پناهنده ی یهودی ـ آلمانی بود و کاملا آشنا با تعلیم و تربیت کلاسیک و تجربه ی دنیوی. از نوشتارهای او با ارجاعات مکرر به اصطلاحات یونانی و لاتینی، این ژرف اندیشی بود که ساطع می گشت. او از مطرح ساختن موضوعات بزرگ هراسی به خود راه نمی داد ـ موضوعاتی مانند عدالت، شر و تمامیت خواهی ـ و یا از وارد شدن به موضوعات سیاسی روز مانند جنگ ویتنام، حقوق مدنی و دادگاه آدولف آیشمن درنگ نمی کرد. وی شخصیتی متافیزیکی و در عین حال واقع بینانه بود، در یک زمان عمیق و سکسی. آلفرد کازین منتقد نشریه ی نیویورک او را به عنوان زنی با جذابیت زیاد و پر شور و نشاط به خاطر می آورد ـ شاید حتی یک شهرآشوب.
اما اگر ستاره ی آرنت تا این اندازه تابناک به نظر می رسد، علت این است که آسمان روشنفکری آمریکا بیش از اندازه تیره است. وانگهی سایر فیلسوفان سیاسی چه کسانی هستند یا کجا هستند؟ آخرین فیلسوف سیاسی آمریکا جان دیویی بود که در ۱۹۵۲ درگذشت. از آن زمان فلسفه ی آمریکایی ـ به استثنای ریچارد رورتی ـ با رفتن به درون موضوعات فنی بر باد رفته است. جان راولز بزرگترین چهره ی آن در میان حوزه های جانبی فلسفه ی سیاسی مجرد و کوته بینانه باقی مانده است. آثار او شاید نبض های ضعیف شده ی فیلسوفان دانشگاهی را شتابی بخشد، اما بقیه ی ما را از جای خود حرکت نخواهد داد.
آن اندیشمندانی که متعلق به نسل اروپایی آرنت هستند فاقد جاذبه و گیرایی اند. برای مثال دو مدعی را در نظر گیریم: ژان پل سارتر کسی که به خاطر افراط گرایی های مادام العمر و سیاست های ناپایدارش این روزها موجب علاقه ی روبه کاهشی است. و آیزا برلین که اعتدال راسخ و احتیاط مبالغه آمیزش منبع الهام اندکی خواهد بود. برلین بر خلاف آرنت هم از تعهد سیاسی پرهیز می کرد و هم از نوشتن کتاب هایی در باره ی موضوعات مهم (در واقع او اصلا هیچ کتابی ننوشت). در حالی که آرنت در کتاب هایی مانند « وضعیت انسانی » و با عنوان فرعی « مطالعه ی تنگناهای اصلی در برابر انسان معاصر » نوشت، برلین مقاله هایی از قبیل « نسبی گرایی ادعایی در اندیشه ی اروپایی قرن هژدهم » و « دو مفهوم در باره ی آزادی » را نوشت. در حالی که آرنت موضع گیری می کرد، برلین به روده درازی می پرداخت.
این فقط وضعیت مایوس کننده ی عمومی نبود که ستاره ی آرنت را به تابش در می آورد. آثار او قادر به درخشیدن بودند، به ویژه مقاله های او. با این وجود به استثنای « آیشمن در اورشلیم » کتاب های اصلی او همگی از نوعی پوشیدگی و ابهام عمده در رنج است. از قضای روزگار آن که هرچقدر آرنت تلاش بیشتری در فلسفی بودن به خرج می داد، آنها به همان اندازه بیشتر کدر می شدند. حتی پس از مطالعه ی دقیق آنها به دشواری می توان فهمید که او سعی در گفتن چه چیزی دارد. این ادعا در باره ی وضعیت انسانی همانقدر صحیح است که در باره ی « خاستگاه های توتالیتاریسم »، کتابی که برای اولین بار توجه را به سوی او جلب نمود. لیکن او در این باور متداول ذی نفع است که تیرگی فلسفی نشانه ای از ژرفای اندیشه ی فلسفی است.
دوستداران او گاهی می پذیرند که « خاستگاه های توتالیتاریسم » کتابی آشفته و ناموفق است. تلاش او در این کتاب نشان دادن توتالیتاریسم و استالینیسم به عنوان نمایندگان دوقلوی حکومت خودکامه بود، اما وی تا بخش پایانی کتاب به موضوع استالینیسم نپرداخت. بخش های مربوط به امپریالیسم و نژادپرستی که منسجم و بخردانه هستند، هیچ گونه ارتباطی با تمامیت خواهی استالینیستی پیدا نمی کنند، موضوعی که ریشه در هیچ کدام از آن دو ندارد. در استدلال او نازیسم و استالینیسم با پرگویی های فلسفی در باره ی ایدئولوژی و تنهایی به یکدیگر مرتبط می شود. « تنهایی » توده ها یکجوری موجب به راه افتادن توتالیتاریسم می شود. و « در حالی که این صحت دارد که اشتغال ذهنی توده ها اشتیاق شدیدی برای فرار کردن از واقعیت نشان می دهد، زیرا آنها در آوارگی ذاتی خود تحمل پذیرش ابعاد اتفاقی و دور از فهم زندگی را ندارند، این نیز صحیح است که آرزوی آنها برای خیال پردازی دارای بعضی ارتباط ها با آن توانایی های ذهن انسانی است که انسجام ساختاری آنها از اتفاق صرف برتر است ». عجب!
پوشیدگی و ابهام نوشته های او صادقانه است. او در واقع دانشجو و معشوقه ی مارتین هایدگر بود، آن اگزیستنسیالیست آلمانی که در نقل قول کنایه آمیز یک منتقد، واقعیت مرگ را به یک راز حرفه ای برای فیلسوفان تبدیل نمود. در حالی که رابطه ی عاشقانه ی او با هایدگر باعث ایجاد شایعات بسیاری می شد ـ در دانشگاه امروزی رابطه ی عاشقانه ی آقای دکتر هایدگر با یک دانشجوی هژده ساله ی جذاب می توانست حتی بسیار تکان دهنده تر باشد تا همدلی و همداستانی او با نازی ها ـ اما وفاداری روشنفکرانه ی آرنت به او مسئله ی مهم تر بود. او از نظر دریافت و اندیشه هرگز با هایدگر قطع رابطه نکرد. وحتی زمانی تصمیم گرفته بود که « وضعیت انسانی » را به او تقدیم کند، اما چنین نکرد و در نامه ای به هایدگر علت آن را توضیح داد، زیرا به گفته ی او « بین ما آنچه می بایست جور درآید ممکن نشد ». اما او می خواست هایدگر بداند که کتاب عملا از هر جهت و همه ی چیز خود را مدیون او است.
در واقع مجموع واژگان شبه دینی و هایدگری دلهره، تنهایی و آوارگی آثار آرنت را شکل بخشیده اند. توده هایی که هیتلر را حمایت می کردند (و استالین را) از عدم اشتغال و گرسنگی در رنج نبودند، بلکه درد اصلی آنها « تنهایی » بود. توتالیتاریسم « خود را بر مبنای تنهایی استوار می ساخت، بر تجربه ی عدم تعلق به جهان، آنچه در میان بیشتر تجربه های عنان گسیخته و رادیکال انسان قرار دارد ».
کتاب « آیشمن در اورشلیم » یعنی یقینا مشهور ترین و مناقشه برانگیز ترین اثر او البته کاملا از جنس دیگری است. صریح است و بی پرده. قابل توجه آن که در میان کتاب های او فقط همین کتاب است که با سفارش (نیویورکر) نوشته شده و ابتدا در ۱۹۶۳ به عنوان مجموعه ای از مقاله های جداگانه و تحت عنوان « گزارشگر آزاد » منتشر گردید. شاید نوشتن برای سردبیر افسانه ای نیویورکر ویلیام شاون که برای خلاصه و حذف کردن بی رحمانه ی مقاله ها مشهور بود باعث شد که آرنت گزافه گویی های فلسفی خودش را کنار گذارد.
هرچند آنچه در باره ی آیشمن در اورشلیم در خور توجه است و آن اصطلاحی که متداول ساخت یعنی « ابتذال شر » گستره ای است که باعث تغییر عقیده ی کامل آرنت پس از نوشتن « خاستگاه ها » گردید. او در آن مجلد به این نتیجه رسیده بود که توتالیتاریسم جهان را با چیز کاملا جدیدی روبرو ساخته است. توتالیتاریسم در تلاش برای « دگرگونی طبیعت خود انسان » است. این یک « شر بنیادین » بود، پدیده ای خارج از« تمامی سنت فلسفی ما . . . در واقع ما چیزی برای اتکا کردن به آن جهت درک پدیده ای که . . . تمامی معیار هایی را که می شناسیم ویران می کند در اختیار نداریم ».
هرچند هنگامی که او ۱۰ سال بعد دادگاه آیشمن در اسرائیل را پوشش خبری می داد به نتیجه ی کاملا معکوسی رسید. طبیعت بشر دیگر دگرگون نشده بود. شر توتالیتر چیزی اساسا جدید نبود، بلکه به کلی کسل کننده بود. او می نویسد: « انسان نمی تواند هیچ گونه عظمت اهریمنی یا شیطانی از آیشمن بیرون کشد ». همانگونه که فیلسوف و منتقد همیشه نیش زن ارنست گلنر می گوید: « پس از آن که آرنت به نوعی برداشت از توتالیتاریسم رسید که نیمی از آن « محاکمه » ی کافکا بود و نیم دیگرش واگنر، ابتذال و پیش پاافتادگی آیشمن دیگر می بایست او را تحت تاثیر قرار داده و متحیر می کرد ».
به این ترتیب آن دو مشهورترین کتاب های آرنت به نکته های متضادی رسیدند و او هرگز آنها را با هم سازگار نساخت. مقربان او پیرامون آن تناقض دست دست می کنند یا فضل فروشانه سعی دارند که مفهوم شر پیش پاافتاده و شر بنیادین را با هم همساز کنند. بعضی دیگر کمتر سربه راه بودند. گرشوم شولم محقق عرفان یهود در نامه ای به آرنت اعتراض می کند که کتاب توتالیتر او نظریه ای متناقض با گزارش خبری او از آیشمن عرضه کرده است: « در آن زمان ظاهرا شما هنوز به این کشف نائل نشده بودید که شر پیش پاافتاده است ». آرنت در موافقت با او پاسخ می دهد که: « کاملا حق با شما است. من تغییر عقیده دادم و دیگر از شر بنیادین سخن نگفتم ». صداقت آرنت دلپذیر است اما در هر حال « خاستگاه ها » را رد می کند. معنای آن این است که مهمترین کتاب او ـ گزارش آیشمن ـ در مجموعه آثار او یگانه است. این کتاب نه تنها از بقیه ی آثار او کمتر فلسفی است که مفهومی که از شر ارائه می دهد نظریه های مطرح شده در کتاب های قبلی او را تضعیف میکند.
حامیان آرنت فاقد آن صراحت خود او هستند و سعی در سرپوش گذاردن بر این شکاف دارند. ریچارد جی برنشتاین فیلسوف می نویسد: « بر خلاف شولم که مدعی است شر بنیادین و ابتذال شر با هم متناقض هستند استدلال من بر سازگاری این دو مفهوم از شر است ». آرنت اهمیتی به استدلال او نمی دهد و با شولم موافقت می کند. یک محقق دیگر بر این نظر است که آرنت در طرح شر بنیادین در آثار خود دچار نوعی سوء تعبیر آثار خودش و کانت شده است. اندیشمندی دیگر این تناقض را با عبارت « ابتذال شر بنیادین » حل می کند. این کارشناس واژگان آرنتی را انتخاب می کند و به ما می گوید: « آرنت اشاره بر آن دارد که ابتذال شر بنیادین در انکار نیستی خود ما نهفته است، در دلتنگی ما و در ناممکن بودن وجود ».
دستاورد آرنت در نهایت بر روی همان « آیشمن در اورشلیم » ایستاده است و بر بعضی مقاله های واقع بینانه و شرح های فکورانه ی او. گاهی او به طور اسف باری از هدف اصلی دور می شود. مانند اندیشه هایش در باره ی شهر لیتل روک مرکز ایالت آرکانزاس جایی که او « حکومت اوباش » (و نقض « حقوق خصوصی») را در استفاده ی پرزیدنت آیزنهاور در نیروهای فدرال برای تحمیل ادغام مدارس مشاهده می کرد. از طرف دیگر مقاله های او در باره ی صهیونیسم و اسرائیل ارزش دوباره خواندن را دارد. او نظامی گرایی صهیونیستی را شدیدا مورد انتقاد قرار می داد. آرنت در ۱۹۴۸ هشدار داد که یک صهیونیسم انعطاف ناپذیر شاید در جنگ بعدی به پیروزی رسد، اما معلوم نیست که عاقبت کارش به کجا ختم خواهد شد. آرنت در « یهودی به مثابه انسانی مطرود » نوشت: « یهودی های فاتح در مکانی تماما احاطه شده از جمعیت عرب های خشمگین زندگی خواهند کرد، منزوی شده در میان مرزهای همیشه در تهدید و غرق در دفاع از خود ». این قبیل اظهارنظر ها در میان برجسته ترین مطالب او جای داشتند و شاهد گویایی برای آشنایی با نظرات او، لیکن در آخرین کتابی که توسط یکی از مهمترین حامیان و زندگی نویسان آرنت به رشته ی تحریر درآمده مورد توجه قرار نگرفته است. در کتاب « چرا خواندن آرنت اهمیت دارد » نوشته ی الیزابت یانگ بروهل که در تلاش برای نشان دادن رابطه ی آرنت با سیاست های فعلی در جهان است مقاله های متهورانه ی او در باره ی اسرائیل و صهیونیسم نه تنها برای نویسنده ارزش یادآوری نداشته که ظاهرا ارزش مطرح شدن هم نداشته است.
آرنت جایی خودش را به عنوان نویسنده ای آزاد و مستقل معرفی می کند و گاهی به این که به او یک فیلسوف بگویند اعتراض می کند. در واقع شاید بهتر باشد که جای او را بیرونی ترین لایه ی محفل های روشنفکری نیویورک قرار دهیم، آن نویسندگان و منتقدین دهه ی ۲۰ قرن گذشته که هرگز نمی توان آنها را به فراموشی سپرد. او از دوستان ماری مک کارتی بود؛ یعنی کسی که مونس و همنشین فیلیپ راو و ادموند ویلسون بود و او از همکاران نشریه های مختلف و از جمله نیویورکر، نشریه ی مورد توجه روشنفکران نیویورک. بهترین آثار او را چیزی از جنس شور و جسارت روشنفکران جدلی شکل بخشیده، یعنی در واقع آیشمن در اورشلیم و مقاله هی او و البته همین ها که غیر فلسفی ترین آثار او هستند برای گرامی داشت او کافی اند.
اما جدا از این ها مجموعه آثار او شامل مجلدات آشفته ای است که زبان نامفهوم اصالت وجودی آنها را تحت تاثیر قرار داده است. امروزه او همچون یک سلطان واقعی (و یا یک شیر در جنگل) شدیدا مورد تکریم است زیرا دیگر تمامی شیران ما به قفس افتاده و بی خاصیت شده اند. یک بار آیزا برلین چنین اظهار نظر کرده بود ـ و البته او به حد کافی محتاط بود که آن را به روی کاغذ نیاورد ـ که در باره ی هیچ فیلسوف قرن بیستم به اندازه ی آرنت مبالغه نشده است. برلین لابد میدانست. اما حتی اگر در این افتخار با او سهیم باشد او فقط نیمی از واقعیت را گفته است.
Hannah Arendt's Fame Rests on the Wrong Foundation By RUSSELL JACOBY.
http://chronicle.com
نصور . نت
ایده سرمایه اجتماعی از 1995 به بعد شکل گرفته . ایده ای که مفهوم سرمایه اجتماعی از ان سخن می گوید با وجود شهرت اخیر خود برای جامعه شناسان حرف تازه ای ندارد. دورکیم در تقسیم کار اجتماعی نزدیک به یک قرن پیش آن را نوشته از تاثیر قدرت اخلاقی گروه ها برای مهار خودخواهی های فردی و ایجاد همبستگی مشترک در میان اعضا سخن گفته است.
سرمایه انسانی : عواملی چون تحصیلات و آموزش های شغلی و وجود آنها در انسانها اشاره دارد. این مفهوم به معنی سرمایه گذاری برای پرورش انسانی فرهیخته، سالم و مطیع است و شامل مراقبت های خانوادگی سالها پیش از آغاز آموزش و پیش دبستانی تا بازار کار می شود. مهارت و توانایی هایی که افراد کسب می کنند، مانند توانایی هایی در زمینه کسب میزان تحصیلات ، توانایی های کلامی و ارتباطی، اعتماد به مفس ، قدرت رهبری
مفهوم نوین سرمایه اجتماعی: روابط اجتماعی مبتنی بر اعتماد و شبکه های متراکم تعامل و هنجارهای مشوق عمل جمعی نیز توانایی تسهیل تولید و دستیابی به هدف را دارند. تفاوت سرمایه اجتماعی، با دیگر سرمایه ها این است که این شکل از سرمایه حاصل روابط و تعاملات اجتماعی مبتنی بر اعتماد و مشارکت اعضای گروه های اجتماعی است. به عبارت دیگر سرمایه اجتماعی متعلق به گروه هاست و نه افراد و به شکل عینی و فیزیکی وجود ندارد. تفاوت دیگر این است که سرمایه اجتماعی هرچه بیشتر مصرف شود افزایش خواهد یافت و در صورت عدم مصرف رو به کاهش و نابودی خواهد گذاشت.
مهم ترین تعاریف از مفهوم آن از آن دو جامعه شناس برجسته یعنی پیر بوردیو و جیمز کلمن و پیروان او رابرت پاتنام و فرانسیس فوکویاما است.
تعریف بوردیو: انباشت منافع بالفعل یا بالقوه ای که به تصاحب یک شبکه بادوام روابط کم و بیش نهادینه شده آشنایی یا بازشناخت متقابل مربوطند.
از نظر بوردیو شبکه های اجتماعی موهبتی طبیعی نیستند و باید آنها را با انجام کنش های منطقی و قصدمند برای دستیابی به دیگر سرمایه ها و منابع پدید آورد . او سرمایه اجتماعی را یکی از اشکال سرمایه می داند .
الف) سرمایه اقتصادی : که قابل تبدیل شدن به پول است و می تواند به شکل حقوق مالکیت نهادینه شود.
ب) سرمایه فرهنگی: که تحت تاثیر برخی شرایط به سرمایه اقتصادی بدل می شود و به شکل کیفیات آموزشی نهادینه می گردد.
ج) سرمایه اجتماعی : که تحت برخی شرایط به سرمایه اقتصادی تبدیل می شود.
بوردیو برای تبدیل پذیری اشکال مختلف سرمایه و بر تقلیل نهایی همه اشکال سرمایه اقتصادی تاکید می کند. از نظر او سرمایه اقتصادی کار انسانی انباشته شده است.
تعریف بوردیو از سرمایه اجتماعی نشان می دهد که این سرمایه دو عنصر دارد: نخست روابط اجتماعی که افراد را قادر به دستیابی به منابعی می کند که دیگران یعنی هم گروه هایش صاحب آنهایند. و دوم مقدار و کیفیت منابعی که حاصل فرد می شود. سرمایه اجتماعی این امکان را برای فرد فراهم می اورد تا به منابعی مانند اطلاعات ، فرصت های اقتصادی و اموزشی دست یابد.
در نگرشی تا اندازه ای متفاوت و تعاریف مبتنی بر آن که عمدتا برگرفته از دیدگاه جامعه شناسی آمریکایی است سرمایه اجتماعی به اعتماد، تعاملات و هنجارهای مشوق عمل جمعی که در میان گروه های اجتماعی پدیدار شده و سبب تسهیل همکاری و تعامل و کاهش هزینه های عمل می شوند اشاره دارد.
جیمز کلمن: به نظر کلمن سرمایه اجتماعی مانند دیگر اشکال سرمایه مولد است و امکان دستیابی به هدفهای معینی را که در نبود ان دست یافتنی است فراهم می آورد. کلمن سازمان اجتماعی را پدید آورنده سرمایه اجتماعی می داند و آن را با کارکردش تعریف می کند. از نگاه او سرمایه اجتماعی شیئی واحد نیست بلکه انواع چیزهای گوناگونی است که دو ویژگی مشترک دارند ، یک شامل جنبه ای از ساخت اجتماعی هستند و دو کنش های معین کنشگران جمعی را که در درون ساختار هستند تسهیل می کنند. سرمایه اجتماعی سبب می شود تا هزینه های دستیابی به هدفهای معینی کاهش یابد. هدفهایی که در نبود سرمایه اجتماعی دستیابی به آنها تنها با صرف هزینه های زیاد امکان پذیر می گشت. به این گونه کلمن بر سودمندی سرمایه اجتماعی تاکید می ورزد. منبعی برای همکاری، روابط دو جانبه و توسعه اجتماعی . به اعتقاد کلمن عواملی که سبب ایجاد گسترش سرمایه اجتماعی می شوند عبارتند از : کمک ، ایدئولوژی ، اطلاعات و هنجارها
کمک : درخواست کمک افراد از یکدیگر مقدار سرمایه اجتماعی را بیشتر خواهد کرد. هرگاه عواملی مانند رفاه و فراوانی و کمک دولت سبب شود تا افراد نیازشان به یکدیگر کمتر شود ، میزان سرمایه اجتماعی کمتر خواهد شود.
ایدئولوژی: اعتقاداتی مانند لزوم کمک به یکدیگر یا عمل به سود دیگری ، سبب پدید آمدن سرمایه اجتماعی می شود و از این رو آن دسته از اعتقادات مذهبی که بر ضرورت کمک و عمل به نفع دیگران تاکید دارند عامل مهمی در شکل گیری سرمایه اجتماعی هستند.
اطلاعات: از نظر کلمن یک شکل مهم سرمایه اجتماعی ظرفیت بالقوه اطلاعات است که جزء ذاتی و جدایی ناپذیر روابط اجتماعی است. اهمیت اطلاعات در فراهم ساختن بنیان کنش است ، اما به دست آوردن هزینه دارد. کمترین چیزی که برای کسب اطلاعات لازم است، توجه می باشد که همیشه اندک است. یکی از وسایلی که از طریق آن اطلاعات می تواند به دست آید استفاده از روابط اجتماعی است و اطلاعاتی که از طریق این روابط حاصل می شود، کنش را تسهیل می کند.
هنجارها: اگر در درون گروه های اجتماعی ، هنجارهای مؤثر و نیرومندی بر اینکه فرد باید منافع شخصی را رها کرده و به سود جمع عمل کند، وجود داشته باشد، سرمایه اجتماعی شکل خواهد گرفت.
کلمن در کنار توجه به سودمندیهای سرمایه اجتماعی به ضررهای سرمایه اجتماعی هم توجه می کند . و از این موضوع بحث می کند که سرمایه اجتماعی ضمن ایجاد سهولت برای انجام برخی کنش ها ، برای برخی دیگر محدودیت ایجاد می کند. از نظر وی هنجارهای موجود در یک حوزه می تواند نوآوری در ان حوزه را کاهش دهد.
رابرت پاتنام:از نظر پاتنام ایده اصلی سرمایه اجتماعی عبارتست از « شبکه ها و هنجارهای مرتبط با عمل متقابل» . او نیز چون کلمن بر سودمندی و کارکرد مثبت سرمایه اجتماعی برای افراد تاکید دارد. او نگران کاهش میزان سرمایه اجتماعی و پیامدهای ناشی از آن است. پاتنام در کتاب "بولینگ یک نفره" به مسئله تنزل سرمایه اجتماعی در امریکا می پردازد. شاخصهایی مانند " کاهش مشارکت در انتخابات" و " کاهش عضویت در انجمن های داوطلبانه" مانند انجمن اولیا و مربیان و کلوپهای بولینگ از نظر او بیانگر کاهش سرمایه اجتماعی در آن کشور است. اتفاقی که برای حفط و تداوم دموکراسی آمریکایی چون بلایی از آسمان تلقی می شود. پاتنام پیوند میان سرمایه اجتماعی و تولید کالاهای عمومی را ساده تلقی نمی کند. او بر این نظر است که " بدون شک سازوکارهایی از طریق آنها تعهد مدنی و همبستگی اجتماعی نتایجی را نظیر آموزشهای بهتر ، توسعه اقتصادی سریعتر ، جرائم کمتر، حکومت کارآمدتر در پی دارند، پیچیده و چندگانه اند. این یافته ها مستلزم اثبات بیشتر و شاید کیفی کردن هستند. تعریف پاتنام از سرمایه اجتماعی شباهت زیادی به تعریف کلمن دارد. از نظر وی سرمایه اجتماعی ان دسته از ویژگی های سازمان اجتماعی است که هماهنگی و همکاری را برای سود متقابل تسهیل می کند. این ویژگی ها عبارتند از: شبکه ها، هنجارهای معامله متقابل و اعتماد اجتماعی.
شبکه ها: شبکه های رسمی و غیر رسمی ارتباطات و مبادلات در هر جامعه ای اعم از مدرن و سنت ی، فئودالی یا سرمایه داری و ... .جود دارند. این شبکه ها در نوع "افقی" و "عمودی" هستند. در شبکه های افقی شهروندانی عضویت دارند که از قدرت و وضعیت برابری برخوردارند. در این حالت همه کنشگران درگیر کنشها بوده با هم در ارتباطند و اطلاعات به صورت شفاف در اختیار کنشگران قرار می گیرد. در شبکه های عمودی شهروندانی عضویت دارند که وضعیتی نابرابر نسبت به هم دارند. در این حالت کنشگران باهم ارتباطی ندارند. به این معنی که رابطه کنشگران منقطع بوده و ایشان تنها اطلاعاتی را بدست خواهند اورد که منافع افراد در موقعیت بالاتر را به خطر نیاندازد و اطلاعات به صورت شفاف رد و بدل نمی شود.
کنش های افقی قوی در شبکه های مشارکت مدنی مانند انجمن های همسایگی، کانون های سرود خوانی ، تعاونی ها، باشگاه های ورزشی و احزاب توده ای، روی می دهند. از نظر پاتنام شبکه های مشارکت مدنی یکی از اشکال ضروری سرمایه اجتماعی هستند. " هرچه این شبکه ها در جامعه ای متراکم تر باشند، احتمال بیشتری وجود دارد که شهروندان بتوانند در جهت منافع متقابل همکاری کنند. " شبکه های افقی انبوه تقویت همکاری درون گروهی را سبب می شوند. آنها با دور زدن شکافهای طبقاتی، همکاری گسترده تری را پدید می آورند. از نظر پاتنام هرچه ساختار سازمانی افقی تر باشد ، موفقیت نهادی آن در اجتماع بیشتر است خواهد شد. پاتنام میان عضویت در گروه های اداری نظم افقی مانند باشگاهه های ورزشی و ... ارتباط مثبتی متصور می شود. او شبکه عمودی یا سلسله مراتبی را فاقد توان برقراری اعتماد و همکاری اجتماعب می داند. زیرا جریان اطلاعات در شبکه عمودی نسبت به شبکه افقی ، شفاف و مؤثر نیست. همچنین هنجارهای معامله متقابل و مجازاتهای مربوط به تخلف از ان که مانع فرصت طلبی می شوند، در شبکه های عمودی برای مقامات عالی رتبه کمتر وضع شده و کمتر اجرا می شوند. پاتنام شبکه ای مشارکت مدنی را داری مزایای زیر می داند:
افزایش هزینه های بالقوه عهدشکنی در معاملات
تقویت هنجارهای قوی معامله متقابل
تسهیل ارتباطات و بهبود جریان اطلاعات در مورد قابل اعتماد بودن افراد
هنجارهای معامله متقابل: در هرگروه اجتماعی هنجارهایی هستند که مهمترین سودمندی آنها تقویت اعتماد، کاهش هزینه معاملات و تسهیل همکاری است. از نظر پاتنام مهمترین این هنجارها، هنجارهای معامله متقابل هستند. وی این هنجارها را از مولدترین اجزای سرمایه اجتماعی می داند. گروه ها و جوامعی که از این هنجارها اطاعت می کنند به شکل مؤثری بر فرصت طلبی و مشکلات عمل جمعی فائق می آیند. این هنجارها با شبکه های انبوهی از مبادلات اجتماعی مرتبط هستند و هریک یکدیگر را تقویت می کنند.
اعتماد اجتماعی: پاتنام اعتماد اجتماعی را ناشی از دو منبع یعنی هنجارهای معامله متقابل و شبکه های مشارکت مدنی می داند. از نظر وی اعتماد، همکاری را تسهیل می کند و هرچه سطح اعتماد در یک جامعه بالاتر باشد، احتمال همکاری هم بیشتر خواهد بود. همکاری نیز به نوبه خود اعتماد را ایجاد می کند. به این ترتیب هرچه سرمایه اجتماعی بیشتر استفاده شود بجای استهلاک و کاهش، بیشتر افزایش خواهد یافت. از نظر پاتنام هرچه تعامل میان افراد بیشتر باشد، آنها اطلاعات بیشتری درباره یکدیگر به دست آورده و انگیزه های بیشتری برای اعتماد پیدا می کنند. در مجموع پاتنام منابع سرمایه اجتماعی را اعتماد، هنجارهای معامله متقابل و شبکه های افقی تعامل می داد که دارای ارتباطات درونی، خود تقویت کننده و خود افزاینده می باشند. بنا به اعتقاد پاتنام ویژگی بازتولیدی سرمایه اجتماعی منجر به تعامل اجتماعی همراه با سطح بالایی از همکاری ، اعتماد، معامله متقابل، مشارکت مدنی و رفاه اجتماعی می گردد. وی همچنین اضافه می کند که نبود این ویژگی ها در برخی از جوامع عهدشکنی، بی اعتمادی ، فریب و حیله و بهره کشی ، انزوا، بی نظمی و رکود را به دنبال خواهد داشت.
فرانسیس فوکویاما: فوکویاما نظریه پرداز دیگر این حوزه در تعریف این مفهوم بیشتر بر هنجارها و ارزشهای غیر رسمی تکیه کرده و آن را اینگونه تعریف می کند: "سرمایه اجتماعی را به سادگی می توان به عنوان وجود مجموعه معینی از هنجارها یا ارزشهای غیر رسمی تعریف کرد که اعضای گروهی که همکاری و تعاون میانشان مجاز است در ان سهیم هستند. هنجارهایی که تولید سرمایه اجتماعی می کنند اساسا باید شامل سجایایی از قبیل صداقت، ادای تعهد و ارتباطات دو جانبه باشد.
به این ترتیب در دیدگاه این سه جامعه شناس امریکایی، سرمایه اجتماعی موجب می شود، تا همکاری و تعامل میان اعضای گروه های اجتماعی به سهولت انجام گرفته و هزینه های عمل کاهش یابد. سرمایه اجتماعی عنصری مطلوب برای انجام همکاریهای درون گروهی است و هرچه میزان آن بالاتر باشد دستیابی گروه به اهداف خود با هزینه کمتری انجام می گیرد. اگر در گروهی به سبب نبود ویژگی های مانند اعتماد و هنجارهای مشوق مشارکت، سرمایه اجتماعی به اندازه کافی فراهم نباشد، هزینه های همکاری افزایش خواهد یافت و تحقق عملکرد بستگی به برقراری نظامهای نظارتی و کنترل پرهزینه پیدا خواهد کرد. در مقابل وجود سرمایه اجتماعی به میزان کافی و مناسب سبب برقراری انسجام اجتماعی و اعتماد متقابل شده و هزینه های تعاملات و همکاریهای گروهی کاهش می یابد و در نتیجه عملکرد گروه بهبود می یابد. پس:
هرچه سرمایه اجتماعی در گروه بیشتر، هزینه همکاری و تعامل کمتر در نتیجه عملکرد و دستیابی به اهداف بیشتر
هرچه سرمایه اجتماعی در گروه کمتر ، هزینه همکاری و نعامل بیشتر، در نتیجه عملکرد و دستیابی به اهداف کمتر
اما به طور خلاصه همانگونه که پاکستون متذکر می شود می توان سرمایه اجتماعی را متشکل از دو مؤلفه دانست:
پیوندهای علنی میان افراد : می باید ساختار شبکه ای عینی وجود داشته باشد که افراد را به یکدیگر مرتبط کند . این مؤلفه نشان می دهد که افراد در فضای اجتماعی به یکدیگر مربوطند.
نوع ذهنی پیوند: پیوندها میان افراد باید نوعی ویژه باشد – دوجانه، مورد اعتماد و مستلزم احساس مثبت
پس پیامدهای مثبت سرمایه اجتماعی هنگامی وجود دارد که دو مؤلفه متشکل ان همزمان و به میزان بسنده حاضر باشند.
سطوح سرمایه اجتماعی:
سطح فردی یا سطح خرد: بطور معمول هریک از افراد جامعه در شبکه یا شکه هایی عضویت دارد. منافع ناشی از این عضویت می تواند برای فرد مفید باشد. (رابطه دوستی)
سطح گروهی یا میانه: روابط مبتنی بر اعتماد میان اعضای گروه موجب تشکیل سرمایه اجتماعی می شود . این سرمایه در اختیار تمامی اعضای گروه است تا از ان برای پیشبرد امورشان استفاده کند. (فروشندگان بازار عمده فروشی)
سطح اجتماعی یا کلان: تعداد زیاد گروه های داوطلبانه در جامعه و روابط افقی میان آنها که بر پایه اعتماد است، سرمایه اجتماعی را تولید می کند که همه اعضای جامعه از آن بهره مند خواهند بود. از نگاه پاتنام سرمایه اجتماعی جامعه موجب می شود تانهادهای دموکراتیک حکومتی بهتر وظایف خود را انجام دهند و از نظر فوکویاما وجود سرمایه اجتماعی، نظم اجتماعی را به طریق مؤثر و کارآمدی حفظ و تداوم می بخشد.
اگر در قالب کالای عمومی موضوع را تشریح کنیم، باید گفت سرمایه اجتماعی به عنوان یک پدیده اجتماعی در سطح فردی فراهم آورنده کالای شخصی است که برای سود اقتصادی با دیگر منافع شخصی مانند موقعیت تحصیلی استفاده می شود. در سطوح بالاتر سرمایه اجتماعی همچون کالایی عمومی است که اعضای یک گروه خاص یا تمامی اعضای جامعه می توانند از آن بهره برداری کنند. برای مثال امنیت اجتماعی در جامعه که حاصل سرمایه اجتماعی است می تواند ازسوی تمامی شهروندان استفاده شود.
کارکردهای مثبت سرمایه اجتماعی:
کنترل اجتماعی: این نوع از سرمایه اجتماعی برخاسته از درونی کردن هنجارهای اجتماعی، همبستگی محدود و اعتماد تحمیلی است. این سرمایه سبب می شود تا اعضای گروه هنجارهای حاکم را رعایت کرده و نظم لازم را برای فعالیت های گروه تامین کنند. این شکل از سرمایه اجتماعی مورد علاقه والدین، معلمان، مقامات پلیس است. زیرا سبب نظم ، تشویق اطاعت پذیری در افراد تحت امر می شود. (نظم حاکم در محیط های محدود و کوچک مثل روستا و شهرک)
حمایت خانوادگی و خویشی (کلمن): خانواده سالم یعنی خانواده ای که پدر و مادر هر دو حضور دارند و خانواده هایی که وظیفه اصلی یکی از والدین تربیت فرزندان است، دارای سهم بیشتری از این سرمایه نسبت به خانواده های تک والدی یا خانواده هایی که پدر و مادر هردو به کار مشغولند. هرگاه سرمایه اجتماعی در شکل کنترل اجتماعی کاهش یابد، شکل دیگری از این سرمایه اجتماعی یعنی حمایت خانوادگی و خویشی افزایش یافته و نبوغ نوع نخست را جبران می کند.
منافع ناشی از شبکه های فراخانوادگی: عمومی ترین کارکرد مثبت سرمایه اجتماعی منافعی است که بواسطه عضویت در شبکه های فراخانوادگی به دست می آید. این نگاه به تعریف بوردیو از سرمایه اجتماعی نزدیک است. او سرمایه اجتماعی را در شکل حمایت خانوادگی، منبع سرمایه فرهنگی می داند در حالیکه سرمایه اجتماعی را منافعی و منابعی در نظر می گیرد که افراد بواسطه عضویت در شبکه ها به دست آورند. این شکل از سرمایه اجتماعی بیشترین کاربرد تبیینی را در حوزه قشربندی دارد، شغل یابی ، تحرک عمودی در نردبان شغلی و موفقیت رد کسب و کار موضوعاتی هستند که با سرمایه اجتماعی مورد تحلیل و تبیین قرار می گیرند. ( مثل انجمن های اعتبار چرخشی زنان و دام) (محله های قومی و کسب و کار قومی مهاجرین)
کارآمدی سازمانهای دموکراتیک: (پاتنام) عامل اصلی عملکرد خوب سازمانهای دموکراتیک در شمال ایتالیا سرمایه اجتماعی است. سرمایه اجتماعی بیشتر سبب می شود تا سازمانهای دموکراتیک کارامدتر و پاسخگوتر باشد. در مقابل هر سرمایه اجتماعی در جامعه کمتر باشد، سازمانهای دموکراتیک در ان جامعه کارآمدی پایین تری خواهند داشت.
کارکردهای منفی سرمایه اجتماعی
ساز و کاری که افراد و گروه ها به عنوان سرمایه اجتماعی مورد بهره برداری قرارش می دهند می تواند پیامدهای نامطلوب و کمتر خواستنی هم همراه داشته باشد. لذا لحاظ کردن سرمایه اجتماعی به عنوان خیر مطلق و در افتادن به ورطه بینات اخلاقی و صدور حکم های ارزشی نادرست است. از اشکال منفی سرمایه اجتماعی:
طرد بیرونی ها: شبکه های اجتماعی که برای اعضای خود منابع و منافع فراهم می کنند می توانند کسان دیگری را در شبکه عضویت ندارند از دستیابی به آن منابع محروم کنند. (انحصار سنتی بازاریان یهودی بر الماس)
مطالبات زیاده از اعضای گروه: همبستگی شدید گروهی تحت برخی شرایط می تواند مانع از موفقیت و ابتکار اعضای ساعی شود. مسئله سوری مجانی در این شرایط مطرح است. اعضای کمتر ساعی گروه همه نوع تقاضای مورد حمایت از ساختار هنجاری مشترک را بر افراد موفق تر نحمیل می کنند. (مثل زن و شوهر تهرانی با خانواده شهرستانی)
محدودیت آزادی فرد: " همنوایی" یکی از ضرورتهای مهم مشارکت در گروه ها و شبکه های اجتماعی است. در یک شهر با روستای کوچک که همه همسایه ها همدیگر را می شناسند، فرد می تواند از مغازه سرگذر نسیه بگیرد. محیط خانواده و شبکه خویشاوندی مرجعی برای حمایت است. اما میزان کنترل اجتماعی در چنین وضعیتی بالاست و اغلب آزاذیهای فردی را بطور کامل با محدودیت مواجه می سازد. خانواده گرایی اگرچه مزایایی مانند حمایت های عاطفی، اجتماعی و اقتصادی با خود دارد اما از آنجایی که در این نوع از روابط اجتماعی حفظ انسجام گروه بر امور دیگر مقدم است، " فردیت" جایگاه چندان مهمی نخواهد داشت. اگر فردیت را به معنی موقعیت فراهم آورنده خلاقیت ، نوآوری و پیشرفت بدانیمآنگاه نباید انتظار زیادی از امکان تحقق تحرک، نوآوری و تنوع در محیط کوچک داشته باشیم. به عبارت دیگر هرچه اندازه یک اجتماع کوچک باشد به سبب محدودیت فضای تعامل اجتماعی و کاهش تنوع، روابط اجتماعی ویژگی نخستین را پیدا خواهد کرد.
هنجارهای همسطح نزولی : وضعیت هایی هستند که در انها استحکام همبستگی گروهی ناشی از تجربه مشترک تیره بختی و مخالفت با جامعه اصلی است. در چنین شرایطی بیان موقعیت های فردی اعضای گروه به انسجام گروهی صدمه می زند. زیرا این انسجان دقیقا بر پایه عدم امکان چنین موفقیتهایی بنا شده است. نتیجه این وضعیت حاکمیت هنجارهای هم سطح نزولی است. کاربرد این هنجارها نگهداشت اوضاع در یک گروه عقب مانده است.
classworks.blogfa.com
پیامدهای مدرنیت / آنتونی گیدنز
گیدنز با پیدایش دوره ای به عنوان پسامدرن مخالف است. حرف اساسی گیدنز این است که با بازبینی مجدد بر ویژگی های مدرنیت می توان دریافت که ما در مرحله تشدید مدرنیت قرار داریم. شرط وقوع پسامدرن با بی رمق شدن روایت بزرگ مشخص می شود، یعنی همان طرح داستانی که بنابر آن، ما در تاریخ به عنوان موجوداتی با گذشته معین و آینده پیش بینی پذیر قرار گرفته ایم. اما به این شرط نکاتی را می افزاید و اضافه می کند که، نشناختن ویژگی های فعلی ناشی از شرایط جدیدی است که در آنیم و به جای خلق واژه ها و دوره های جدید باید دنبال پیامدهای جدید مدرنیت باشیم.
تفسیر انقطاعی از تحول اجتماعی مدرن: نهادهای اجتماعی مدرن از برخی جهات بی همتایند و از جهت صوری با همه نوع سازمان سنتی تفاوت دارند. درک این ناپیوستگی ها ضرورت شناخت دنیای مدرن است.
تمرکز گیدنز بر انقطاع مارکسیستی نیست. بیشتر متوجه یک نوع انقطاع خاص یا یک رشته انقطاع هایی است که با دوره مدرن همراه بوده اند.
تاریخ صورت تمامیت یافته ای را که مفاهیم تکاملی ( تاریخ به عنوان یک طرح داستان کلی) به آن نسبت می دهد ، ندارد. اما این تاریخ صورتهای بسیار آشفته فردگرایانه هم ندارد. بلکه آن را می توان با اقطاعهایی مشخص نمود. این انقطاع ها که سازمان مدرن را از سازمان سنتی آن جدا می کند دارای سه ویژگی هستند:
شتاب دگرگونی است که عصر مدرنیت را به حرکت در می آورد. شاید این امر از نظر تکنولوژی از همه بیشتر مشهود باشد.
انقطاع دیگر پهنه دگرگونی است. موجهای دگرگونی سراسر پهنه زمین را درنوردیده است.
به ماهیت ذاتی نهادهای مدرن بازمیگردد. نهادهای جدید و مدرن و ظهور اقامتگاه های شهری با ویژگی های خاص
برای شناخت مدرنیت باید به مسئله امنیت در برابر خطر و اعتماد در برابر مخاطره توجه نمود. وبر ، مارکس و دورکیم از کسانی هستند که به مسئله مدرنیت پرداخته اند اما بیشتر به وجه امکانات ان نگاه کرده اند. در ضمن مشکلات و ملال آوری های مدرنیته را هم مورد توجه قرار داده اند. آنها به انضباط ملال آور تولید پرداخته اند، اما پیش بینی نکرده بودند که توسعه تولید محیط مادی را می تواند به خطر اندازد. نکته دوم این است که آنها قدرت سیاسی توتالیتر را مربوط به دوره های پیش از مدرن می دانستند. اما آنچه دیده شد این است که عوامل نهادی مدرنیت به جای دفع امکانات توتالیتر آن را در درون خود حفظ کرده اند. نظام توتالیتر خطرناکتر از نظام سنتی استبدادی است. نقد دیگر به ایشان پیش بینی صلح آنها است، چون با توسعه قدرتهای نظامی رو به رو شدیم. در واقع هیچیک ار بنیانگذاران کلاسیک جامعه شناسی به پدیده صنعتی شدن جنگ نپرداخته است.
لذا تاریخ هدفی را دنبال نمی کند و ما باید تحلیلی درست از خصلت دو لبه مدرنیته داشته باشیم.
جامعه شناسی و مدرنیت : سه مفهوم پذیرفته شده در جامعه شناسی در باره مدرنیت: نخستین مفهوم به تشخیص نهادی مدرنیت راجع است، دومین مفهوم با تاکید اصلی تحلیل جامعه شناختی یعنی" جامعه" سرو کار دارد؛ و سومین مفهوم به پیوندهای میان دانش جامعه شناختی و ویژگیهای مدرنیت که این دانش به آنها ارجاع دارد، مربوط است.
مدرنیت، زمان و مکان : با پیدایش مدرنیت تقویم زمانی از مکان جغرافیایی جدا شد و تمام جهان ساعت و معیار واحدی یافتند. تهی شدن زمان پیش شرط تهی شدن مکان هم بود. بعد از مدرنیت مکان از محل جدا شده است. جدایی زمانی و مکانی شرط وقوع فراگردهای ازجاکندگی است و پیونهای میان فعالیت اجتماعی و جایگیری آن در زمینه های خاص حضور را قطع می کند.
از جاکندگی : : کنده شدن رواط اجتماع از محیطهای محلی همکنش و تجدید ساختار این محیطها در راستای پهنه های نا محدود زمانی – مکانی است. گیدنز با تصورات کارکردگرایانه مبنی بر تمایز و تخصص که نشانه گذر به دوران مدرن است مخالف است. او از جاکندگی را عاملی برای این گذار می داند. از جاکندگی با دو عامل مشخص می شود. اول خلق نشانه های نمادین ارتباط دوم مکانیسم استقرار نظامهای تخصصی.
گیدنز پول را یکی از مهمترین نشانه های ارتباطی می داند و در این زمینه به زیمل توسل می جوید . هرچند نگاهی به دیگر متفکرین نیز دارد. مثلا کینز از جمله کسانی است که نظام پولی را تعریف کرده است. و بین پول محاسبه و پول کامل تفاوت می گذارد.( وام خصوصی جهت پول محاسبه و تضمین دولت از پول برای پول کامل.) رابطه بین پول و زمان وجود دارد. پول وسیله تعویق اندازی است. پول وسیله فاصله گیری زمانی – مکانی است. پول سرمایه را از مالک جدا می کند و وسیله ایست برای ازجاکندگی. پول کامل وسیله ایست برای از جا کندگی.
همه مکانیسمای از جا کندگی به اعتماد نیاز دارد و اعتماد در همه نهادهای مدرنیت باید باشد. اعتماد به مبادلات پولی اعتماد به دولت نشر دهنده پول کامل است.
منظور از نظام تخصصی نظام انجام دادن کار خاص یا مهارت فنی است. نظامهای تخصصی مکانیسمهای از جا کننده اند. زیرا در اشتراک با نشانه های نمادین ، روابط اجتماعی را از فوریتهای محیط جدا می سازند. در ضمن همین نظام ها نشانه اعتماد ماست. اعتمادی که به مهارت و تخصص فارغ از شناخت متخصص می باشد. یک نظام تخصصی نیز به همان شیوه نشانه های نمادین، با فراهم کردن تضمین های چشمداشتها در پهنه زمانی – مکانی فاصله دار، عمل از جا کنندگی را انجام می دهد. همه مکانیسمهای از جاکننده به رویکرد اعتماد نیاز دارند.
اعتماد : ویژگی های اعتماد: اعتماد با غیبت در زمان و مکان ارتباط دارد. یعنی شرط اعتماد نه فقدان قدرت که کمبود اطلاعات است. / اعتماد به احتمال وابسته است. / اعتماد ایمان به شخص یا نظام نیست. بلکه چیزی است که از این ایمان سرچشمه می گیرد. / اعتماد معطوف به نشانه های نمادین و کارکرد نظامها است. / اعتماد همان اطمینان به اعتماد پذیری یک شخص یا نظام /
بازاندیشی در مدرنیت : سنت و مدرنیته همیشه در تضاد بوده اند. پیش از این در فرهنگهای سنتی به گذشته بیشتر اشاره می شد و بیشتر مورد احترام بوده است. بازاندیشی پیش از این و در دوره سنت به معنای شناخت کنش در دل زمینه ایست که در آن بروز و ظهور پیدا کرده است. اما بازاندیشی در دوره مدرنیت معنای دیگری یافته است. بازاندیشی مبنای بازتولید نظام است. زندگی امروز رابطه ای با گذشته ندارد مگر اینکه به شیوه ای اصولی بتوان از عمل گذشته در پرتو دانش آینده دفاع کرد. یعنی در پرتو دانشی که اعتبارش را از سنت نمی گیرد، می توان سنت را توجیه کرد. بنابراین سنت در مدرن ترین جوامع هم می تواند نقش بازی کند. هرچند سنت برجای مانده سنتی است که لباس عاریه بر تن کرده است.
بازاندیشی در زندگی اجتماعی مدرن دربرگیرنده این واقعیت است که عملکردهای اجتماعی پیوسته بازسنجی می شوند و در پرتو اطلاعات تازه درباره خود انها، اصلاح می شوند. در همه فرهنگها عملکردهای اجتماعی در پرتو کشفهای تازه ای که به خورد این عملکردها داده می شود، پیوسته دگرگون می شود. اما تنها در عصر مدرنیت است که تجدید نظر در عرف، در همه جنبه های زندگی انسان صورت می گیرد. ویژگی مدرنیت نه اشتها برای چیزهای نو بلکه فرض بازاندیشی درباره همه چیز است که البته این بازندیشی، خود بازاندیشی را نیز در بر می گیرد. شاید در ابتدا مطلق بودن خرد در مدرنیته ، قطعیتی را برای ما ایجاد کند، زیرا ما تزلزل خرد را نمی بینیم. ما در جهانی زندگی می کنیم که از هر جهت ساخته و پرداخته دانش بازاندیشانه است و حتی نمی توانیم مطمئن باشیم که عناصر این دانش تغییر نخواهد کرد. جامعه شناسی و علم اجتماعی بیش از علم طبیعی درگیر مدرنیت است . هرچند علم طبیعی بهره هایی خفیف از قاطعیت را با خود به همراه دارد.
جایگاه کنونی جامعه شناسی در بازاندیشی مدرنیت، از نقش آن به عنوان تعمیم یافته ترین نوع انعکاس زندگی اجتماعی مدرن ، سرچشمه می گیرد. (آمارها فقط وسیله تحلیل نیستند بلکه به گونه ای امر اجتماعی را تحت تاثیر قرار می دهند. مثل امار طلاق) در جامعه شناسی موضوع مورد بررسی بازاندیشانه تجدید ساختار می کند؛ موضوعی که خودش هم یاد گرفته که جامعه شماختی بیاندیشد.
حال این بازاندیشی تحت تاثیر چهار عامل قرار می گیرد. اولین عامل قدرت است. قدرت محقق دانش را در خدمت منافع گروهی قرار می دهد. تاثیر دوم به نقش ارزشها باز می گرددارزشها مبنای عقلانی ندارند و هر تغییری مبتنی بر بازاندیشی تحت تاثیر ارزشهایی که هنوز قرار نگرفته نیز قرار می گیرد. تاثیر سوم پیامدهای ناخواسته است. بازاندیشی جهان مدرن امکان مسدود شدن پیامدهای ناخواسته را از بین برده است. تاثیر چهارم گردش دانش اجتماعی در تاویل دوگانه است. دانشی که به گونه ای بازاندیشانه در شرایط بازتولید نظام به کار بسته می شود.
مدرنیت یا پسا مدرنیت : پسامدرنیسم بیشتر به سبکها یا جنبش های درون ادبیات، نقاشی ، هنرهای تجسمی و معماری راجع است. به جنبه هایی از بازاندیشی زیبایی شناختی در مورد ماهیت مدرنیت کار دارد.
اما پسامدرنیت با نگاه گیدنز به چیز دیگری راجع است. گدر از نهادهای مدرن و پیدایش نهادهای جدید، از بین رفتن قطعیت خرد، فرجام نشناسی تاریخ، عدم اعتقاد به پیشرفت و ... جزو این دسته است.
اما او اعتقاد دارد گسستهای رخ داده را باید ناشی از خود روشنگری اندیشه مدرن در نتیجه از میان برداشته شدن بقایای دیدگاه های سنتی و مشیتی دانست. ما به فراسوی مدرنیت گام بر نداشته ایم، بلکه درست در مرحله تشدید مدرنیت به سر می بریم. اینکه تفوق غرب کاهش پیدا کرده نشان پسا مدرنیت نیست. نشان جهانی شدن مدرنیت است. رشد نهادهای دیگر که باعث شده تفوق غرب بر دیگران کاهش پیدا کند.
قطعیت خرد که غلط مصطلح مدرنیت است، از انجا بود که در مقابل قطعیت مذهب قرار گرفت. وگرنه در هیچکجا حتی توسط اثباتگرایان نیز قطعیت دانشی وجود نداشته است.
ما هنوز در جهان اجتماعی پسا مدرن زندگی نمی کنیم ، بلکه تنها بارقه های معدودی از پیدایش شیوه های زندگی و صورتهای سازمان اجتماعی را مشاهده می کنیم که از شیوه ها و صورتهای زاییده نهادهای مدرن متفاوت اند. تشدید مدرنیت نگران کننده است.
ابعاد نهادی مدرنیت : سرمایه داری و صنعتگرایی ویژگی های نهادی مدرنیت است. سرمایه داری نظام تولید کالاست که بر رابطه میان مالکیت سرمایه و کار دستمزدی بدون مالکیت استوار است. ویژگی عمده صنعتگرایی ، کاربرد منابع بی جان نیروی مادی در تولید کالا همراه با نقش کانونی ماشین الات در فرایند تولید است. جامعه سرمایه داری شاخه فرعی جامعه مدرن است. این جامعه ویژگی های نهادی خودش را دارد. دارای ماهیت رقابت امیز و توسعه طلبانه است، اقتصاد و سیاست دارای نهادهای مجزایی هستند. مالکیت سرمایه با پدیده فقدان دارایی، یعنی همان کالا شدن کار دستمزدی، ارتباط مستقیم دارد. و همچنین خودمختاری دولت هم وجود دارد.
بنابراین دولت ملی – نهاد مدرنیت- دارای ویژگی های خاصی است. سرمایه داری، صنعتگرایی، حراست و نظارت بر اطلاعات و وسایل مهار خشونت است.
پشت این مجموعه های نهادی ، سه منبع پویایی مدرنیت را پیش از این تشخیص داده ایم که عبارتند از فاصله گیری زمانی – مکانی ، از جاکندگی و بازاندیشی. این عوامل نهاد نیستند بلکه تسهیل کننده برای گذارهای تاریخی است.
جهانی شدن مدرنیت : جهانی شدن اساسا به فرایند بسط یابنده – فاصله گیری زمانی – مکانی – راجع است، تا آنجا که شیوه های ارتباط میان زمینه ها یا مناطق گوناگون اجتماعی در پهنه کل سطح زمین شبکه ای شده است.
دگرگونی محلی به عنوان بسط جنبی روابط اجتماعی در پهنه زمان و مکان در واقع بخشی از فرایند جهانی شدن به شمار می آید. (مثل عملی که ناشی از تاثیر بازار و اقتصاد جهانی است. هرچند ممکن است معکوس عمل کرده و تاثیر عکس بگذارد)
اعتماد و مدرنیت : بازجاگیری در مقابل مفهوم از جا کندگی ، باز تخصیص یا ترمیم روابط اجتماعی از جاکنده است. به گونه ای که این روابط با شرایط زمانی – مکانی محلی تطبیق یابد. پایبندیهای چهره دار به آن روابط اعتمادی راجعند که در پیوندهای اجتماعی تثبیت شده، در شرایط هم حضوری حفظ و متجلی می شوند. پایبندیهای بی چهره به رشد اعتقاد به نشانه های نمادین یا نظامهای تخصصی که در مجموع آنها را نظامهای انتزاعی می نامند ، راجع اند.
حفظ بی توجهی مدنی همان پیش فرض کلی اعتمادی است که در برخوردهای منظم با بیگانگان در مکانهای عمومی فرض می شود. بی توجهی مدنی بنیادیترین نوع پایبندی چهره دار در رو به رویی با بیگانگان در شرایط مدرنیت است. بی توجهی مدنی زمزمه زمینه ساز اعتماد است. همان زمزمه ای که مجموعه تصادفی صداها نیست ، بلکه از یک نواخت اجتماعی به دقت نظارت و تنظیم شده برخوردار است. این ویژگی همان چیزی است که گافمن "همکنش نامؤکد " نامیده است.
راندن گردونه بی مهار: عوامل مختلفی باعث شده است که مدرنیت به پدیده ای خارج از کنترل ما در بیاید. یکی از انها خطاهای طراحی است. خطاهایی که در طراحی نظامهای اجتماعی و انتزاعی به وقوع می پیوندد می تواند تاثیر زیادی بر زندگی ما بگذارد. یک مجموعه ای هرچقدر هم بی نقص باشد، در نهایت باید با اراده انسانها کار کند. هر کجا که انسانها وارد سیستم گردند می توان انتظار مخاطره را داشت. بنابراین خطا در عمل دومین علت پیدایش این گردونه بی مهار است. پیامدهای ناخواسته که دو نوع اشاره شده پیشین هم در آن می گنجند، نیز می تواند از این عوامل باشد. بازاندیشی و یا گردش دانش اجتماعی نیز می تواند عاملی برای از کنترل خارج شدن مدرنیت باشد. زیرا دانشی که خلق می شود، دیگر در مهار خلق کنندگان نمی ماند و سیستم و جامعه را تحت تاثیر خود قرار می دهد. نقش قدرتهای متفاوت افراد و تاثیرات آنها و همچنین نقش ارزشهای پذیرفته شده را نیز نباید در این امر نادیده گرفت.
classworks.blogfa.com
(( مارگرت آرچر از زمان انتشار مقاله اش تحت عنوان « ریخت یابی در مقابل ساخت یابی : درباره آمیختن ساخت و کنش » (1982) شهرت و اعتباری رعب انگیز یافته است . اما او مدت ها پیش از این ، خطوط اصلی راهکار خود را در مقدمه اثرش در زمینه جامعه شناسی تاریخی ، یعنی ریشه های اجتماعی نظام آموزشی (1979) مطرح کرده بود )) (پارکر ،1386 ص 113 ).
((هدف او از نوشتن کتاب ریشه های اجتماعی ، دفاع از تحلیل های جامعه شناسی کلان در باب نظام ها [ = سیستم ها ] ی اجتماعی ، در مقابل فرد باوری روش شناختی بود . او بعد ها بیشتر انتقادات خود را از فرد باوری روش شناختی به حمله به نظریه «ساخت یابی » منتقل کرد ( همان نظریه ای که من آن را به عنوان «کنش متقابل باوری روش شناختی » توصیف کردم ) آرچر « ساخت یابی » را دچار همان ضعف های فرد باوری می داند و معتقد است که « ساخت یابی » همان خطرات را برای این نوع از تحلیل اجتماعی به بار می آورد که فرد باوری ، چرا که او بر این باور است که این نوع از تحلیل اجتماعی از لحاظ علمی و سیاسی جانشینی ندارد )) ( پارکر، 1386 ص116 ).
(( تمایل او به حمایت از برخی از انواع نظریه های نظام اجتماعی در دهه 70 بیانگر میزان استقلال قابل توجه او در مقابل نفوذ عناصر « ساخت باورانه» است . آرچر به منزله انتقال دهنده نظریه اجتماعی دهه 50 به دهه 80 عمل می کند ، ناقلی که بالنسبه تحت تأثیر تجربه افتراقی که گیدنز به آن واکنش نشان داد ، قرار نگرفته . او پرچمدار یک نوع (( احیای نو سنت گرایانه است )) ( پارکر ،1386 ص116 ).
(( دیدگاه آرچر متکی بر برداشتی از نظام اجتماعی است که بنا به مدعای او شیئیت یافته نیست ، یعنی در این برداشت نظام اجتماعی به صورت یک «شیء» دارای قدرت عمل ذاتی ، به سبک مدعیات تکامل باوری کلاسیک یا کارکرد باوری سیستمی ، در نظر گرفته نمی شود . انتخاب ، دایر بین « تنش » و «سیستم» نیست ، بلکه اختلاف بین تفسیری غلط « و در عین حال وابسته به کنش » از نظام اجتماعی و تفسیری است که قائل به استقلال کامل سیستم از کنش است )) (پارکر، 1386 ص 116).
(( نکته بسیار حائز اهمیت در این رهیافت، تمایز بین روش «دوگانه انگاری تحلیلی» آرچر (که پیش تر شروع شد ) و دوگانه انگاری فلسفی است . دوگانه انگاری فلسفی معتقد به جدایی وجودی فرد و جامعه است که آرچر آن را مردود می داند دوگانه انگاری تحلیلی او می پذیرد که بدون وجود انسان ها ، واقعیت اجتماعی وجود ندارد ، و در این واقعیت خود را به واسطه رفتار انسان ها آشکار می سازد و در نتیجه ما باید قائل به فرد باوری توصیفی باشیم .
چنان که خود وی خاطر نشان می سازد ، هستی شناس ضد دوگانه انگارانه او نه صرفاً در فرد خلاصه می شود . و نه در جامعه . اما علت این امر دقیقاً این است که فرد و جامعه ، ساخت و عاملیت ، همزیستی غیر قابل انکاری دارند که بهره گیری از نوعی روش شناسی تبیینی دوگانه انگار را ضروری می سازد )) (پارکر، 1386 ص118 ).
مفاهیمی از قبیل « واقعیت لایه - لایه » ، «تکوین» و «مشروط سازی » در برنامه آرچر اهمیت اساسی دارند. « تکوین یافتن » نه تنها مجالی برای فعالیت های وابسته به ساخت ها / سیستم ها فراهم می کند که کسب ویژگی های مستقل را هم برای آنها امکان پذیر می سازد .
« مشروط سازی » امکان می دهد این ویژگی های ساختی مستقل کسب شده ، متعاقباً کنش را ملزم و مجبور می سازند ، اما نه به شکلی که عاملیت کنشگران از آنها سلب شود به طوری که نتواند بر آینده ها اثر بگذارند .
در این حال ، هم قدرت کنش گران ، هم قدرت سیستم ها قویاً مورد تأیید قرار می گیرد ، و رابطه هر دو به دلیل توالی زمانی آنها محدود می شود )) (پارکر، 1386 ص 119).
مریم شجاعی
(( . . . دوره ظهور نظریه « ساخت یابی » یعنی نظریه ای که می خواست توجه به خصلت زمانمند ساخت را با تلفیق و تألیف رویکردهای عینی و ذهنی در قالب علوم انسانی در هم بیامیزد )) ( پارکر ، 1386: ص29).
(( . . . خاستگاههای این مفهوم ، افزایش آوازه آن ، و توجه به مسائلی که این اصلاح به طور ضمنی در بر دارد ، به منزله پدیده ای تاریخی می تواند به نحوی سودمند همچون مسئله ای در حوزه جامعه شناسی فرهنگ و جامعه شناسی معرفت بررسی شود .مفاهیم در موقعیت های تاریخی و به دست افرادی خاص پرورش می یابند که در نظر اجتماعی در محیط ها و پیکرهای نهادینی از قدرت و علایق و منافع متضاد قرار گرفته اند )) (پارکر،1386 : ص 17 ) .
(( نظریه ساخت یابی ، یعنی مجموعه ای از مفاهیم بنیادین که به ساخت و ترکیب زندگی اجتماعی نظر دارد )) (استونز ، 1387 : ص423 ).
(( نظریه ساخت یابی تصور و برداشتی از امکانات و استعدادهای بنیادی موجود در زندگی اجتماعی را به دست می دهد . تحلیل ها و بررسی هایی که به وسیله نظریه ساخت یابی هدایت می شود همیشه به محیط ها و زمینه های تاریخی به طور مثال به دوره های مشخصی از فرهنگ های خاص ، محدود می گردد )) ( استونز ، 1387 : ص424 ).
((ساختارگرایی را می توان به معنای جستجوی «قوانین کلی و تغییرناپذیر بشریت و با عملکردی در همه سطوح زندگی بشری ، از ابتدایی گرفته تا پیشرفته ترین سطح آن دانست )) (اکر، 1982 :ص 128 ).
(( ساخت یابی . . . این اصطلاح صرف نظر از نوع ساخت ها . یا نوع فرایندهای ایجاد ساخت ، قابلیت کاربرد دارد . اما این اصطلاح در هر حال به فرآیندهای ایجاد ساخت اطلاق می شود . این نحوه استعمال را می توان بدون از دست رفتن هر معنایی ، به منزله ایجاد فرایند ساخت تعبیر کرد . ساخت یابی به منزله هر مفهوم فرایندی را باید به رشته ای از رخدادهای دارای دوره زمانی اطلاق کرد که میانشان روابطی نظام مند ، همراه با اثرات تجمعی ، وجود دارد که وجود ساخت مورد بررسی را تعیین می کند )) (پارکر ، 1386 : ص20 ).
(( اما دومین شیوه کاربرد اصطلاح ساخت یابی مختص به نوعی راه حل ویژه برای مفصل ساخت یابی به صورتی است که در علوم اجتماعی مطرح شده است . همین نوع استعمال و کاربرد است که گیدنز آن را به عنوان پاره ای خاص از واژگان نظری خود ، جهت تعبیر خاصش از نظریه ساخت یابی بر می گیرد . از یک سو واقعیت اجتماعی از انواع متنوعی از ساختارها تشکیل شده است یعنی کل هایی مرکب که از روابط های بین اجزاء ( اجزایی چون نهادها، نظام های اعتقادی ، و نظام های قشر بندی ) تشکیل شده اند . این ساختارها دارای تداوم زمانی و اوصافی هستند که به گمان من « تاریخی » [ = زمانمند ] است . هریک از این ساخت ها محصول فرایند هایی تاریخی ساخت یابی هستند . از سوی دیگر این ساخت ها با انسان هایی که زندگی خود را به واسطه آن ها سامان می دهند پر می شوند . این انسان ها هستند که تصدی نقش ها را در نهاد ها به عهده می گیرند ، به باورهایی معتقد می شوند یا در مناسباتی نا برابرانه قرار می گیرند . از لحاظ واقعیت اجتماعی ، تمایز بین اجزای ساخت اجتماعی و این موارد و مصالح انسانی تمایزی بنیادین است)) ( پارکر ، 1386 : ص21 ).
(( . . . بنابراین در جمع بندی می توان گفت که ساخت یابی به معنای نخست آن به فرایندهای دخیل در ایجاد ساختارها اطلاق می شود . از آنجا که در علوم اجتماعی وابستگی متقابل ساخت و عاملیت برای توضیح و تبیین به وجود آمدن ساخت های اجتماعی عموماً مورد قبول قرار گرفته ، مسأله ای باقی می ماند ، چگونگی ارتباط بین این دو است . ساخت یابی به معنای دوم آن به « دوسویگی » یا همسانی ساخت و عاملیت اطلاق می شود و این همان چیزی است که گیدنز مطرح می کند)) ( پارکر، 1386:ص24).
مریم شجاعی
نظریه ساختار بندی (یا ساختاریابی ـ یا ساختمندشدن ـ یا ساخت یابی یا ساختار بندی )
نظريه ساخت يابي(ساختاربندي) گيدنز
اين مقاله در مجله علوم اجتماعي دانشگاه مشهد چاپ شده است
مقدمه
رابطه بين عامليت وساختاردر حوزه جامعه شناسي از زمانهاي بسيار دوريكي ازمسائل اساسي حاكم برنظريات روش شناسي و اپيستمولوژي و انتولوژي بوده است . دررساله حاضربه جهت پرداختن به ساختارها وكارگزاران سياسي لازم است كه به هر دوي اين مسائل پرداخته شود.درطول تاريخ بشراكثر متفكرين غيرازچندي بين اين دوحوز ه يعني ساختاروعامليت جدايي قائل بوده اند.عده اي اصالت را به عامليت وعده اي اصالت رابه ساخت داده اند .
رابطه بين سطوح كلان جامعه ساختاروسطوح خردآن كنش وعامليت معضل بنيادين براي هر نظريه اجتماعي به حساب مي آيد.رويكردهاي دوگانه يادوقطبي درباره فرآيندتكوين وصورت بندي مفاهيم يابرتفوق وبرتري سطح كلان برخرديابرتقدم سطح خردبركلان تأكيد دارند .(Burns, 1988:65)
علاقه به پیوند ساختار و عاملیت در کارهای شماری از نظر پردازان وابسته به سنت اروپایی به چشم می خورد.ساخت يابی گیدنز ( 1979، 1982، 1984 )پیوندمیان عاملیت وفرهنگ درکارهای آرچر ( 1988) ، نظریه ساختمان ذهنی و زمینه بورديو ( 1977 ، 1984) ، تلاش فراوان هابرماس برای تلفیق جهان حیاتی - زیست جهان و نظام ( 1984 ، 1987) ،ساختار بندی لوکز ( 1977) وسرانجام رهیافت تولید نفس جامعه تورن ( 1980) از جمله این تلاشها هستند.
مسئله ساختار و عامليت امروزه يكي از مباحث و مسائل بنيادي در علوم اجتماعي است . توجه به ارتباط بين ساختار و عامليت در مركز توجهات و مطالعات بعضي نظريه پردازان نظير گيدنز ، آرچر ، موزلس ، بورديو و... قرار گرفته است كه درسنت اروپايي تحقيق و مطالعه مي كنند(پاركر،54:1383) .
دردهه 1970 آنتوني گيدنزنظريه ساخت يابي(Structuration Theory) را ارائه كرد.اين نظريه واصطلاح برخاسته ازآن بيشتربه دنبال اين مسئله بودكه بتواندبردوگانگي عامليت و ساختار غلبه كند.تقريباً امروزه نظريه گيدنزدرباره ساخت يابي براي اكثر افرادي كه درحوزه علوم اجتماعي تحصيل مي كنند شناخته شده است زيرا بسياري ازآثاروي به زبان فارسي ترجمه شده است وكتابهاي اصلي وي دردسترس فارسي زبانان دركشورمان قراردارد.آنچه مشهود است اين است كه گيدنز انديشمندي است كه سعي دارد بر دوگانگي ساختار وعامليت چيره شود.(Bryant,1991:22) اصطلاح ساخت يابي امروزه دركشورهاي انگيسي زبان موردتوجه دانشجويان علوم اجتماعي وتاريخي وپژوهشگران علوم انساني و بخصوص جامعه شناسي تاريخي قرار گرفته است .
ارتباط بين ساختار و عامليتAgency and Structure باعث جهت گيري هاي مختلف در حوزه هاي گوناگون علوم اجتماعي شده است.به عنوان مثال انتخاب بين نظريه هاي ساختاري يا اگزيستانسياليستي درحوزه اروپا وانتخاب بين دوحوزه خرد وكلان درحوزه آمريكا بسيارمهم ميباشد مثل نظركلان كاركردگرايي ساختاري ونظريه خردكنش متقابل نمادين.ازدهه70 به بعد درسطح آمريكا واروپابراي غلبه براين دوگانگي عامليت وساختار كوششهايي صورت گرفته است .
نظريه هاي مختلف رابطه عامليت و ساختار از ديدگاه جامعه شناختي يا عين و ذهن از ديدگاه فلسفي را در فعاليت هاي اجتماعي به سه دسته تقسيم كرده اند :
1- تئوريهايي كه به اصالت ذهن يا عامليت (Agency) در تحولات و مطالعات و تحليل معتقدند .
2- نظرياتي كه اصالت را به عين يا ساختار (Structure) و ساخت اجتماعي مي دهند و آن را عنصر تعيين كننده در تغيير و تفسير اجتماع مي دانند .
3-نظرياتي كه اصالت رابه رابطه بين عامليت وساختار ميدهندوسعي درايجادارتباط بين اين دوعامل دارند
گروه اول عاملان اجتماعي و رفتار آنها را عنصر محوري درمسائل اجتماعي مي دانند.ازاين منظر ديدگاهها ،اعتقادات ،آگاهي وشناخت هويت فردي ياجمعي ورفتارعامل بنيادي شكل گيري وقايع و حوادث و تغييرات اجتماعي هستند .
گروه دوم كه به ساختارگرايان مشهورند،شرايط اجتماعي،زمينه هاوساخت اجتماع،طبقات و دولت و عواملي مانند اينها را تعيين كننده رفتارعاملان وكنشگران وروابط اجتماعي آنها محسوب مي كنند .
بالاخره دسته سوم اصالت را به رابطه وپديده هايي اتلاق مي كنندكه افرادرادركنارهم قرارمي دهد تاجامعه ساخته شود.در اين ديدگاه رابطه بين ساختار و عامليت واثرگذاري آنها برروي يكديگر و نيزتأثيراين رابطه برايجادتغييرات وتحولات اجتماعي است.براي فهم نظريه ساختار بندي ابتدا لازم است كه دو حوزه ساختار وعامليت ياسوژه وابژه تعريف شوندوسپس به نظريه ساختار بندي پرداخته شود.با اين مقدمه ابتدا به صورت موجزومختصر به تعريف سوژه وابژه و به اصطلاح جامعه شناختی عاملیت و ساختار مي پردازيم وسپس نظريه ساخت يابي ياساختاربندي (Structuration Theory)راشرح خواهيم داد.
اصالت ذهن يا عامليت
دراين ديدگاه پديده هاي اجتماعي حاصل افعال آدميان است وآدميان عاملاني هستندكه ارزش،اعتقاد،هدف،معني،امر و نهي واحتياط وترديدبرافعالشان حكومت مي كند.(ليتل،63:1373)به ديگرسخن انسانها موجوداتي هستندكه داراي علم و نيت هستند ورفتارآنها مبتني بردليل وسنجش و ارزيابي عاقلانه ومحاسبه گرايانه است .اين ديدگاهي سوژه محور است .
پذيرش نظريه اصالت عامليت در علوم اجتماعي پيامدهاي گوناگوني را در پي دارد.اول اينكه نظم اجتماعي با نظم طبيعي تفاوت دارد زيرا درنظم اجتماعي نسبت واراده وآگاهي عامل مهم است ولي در نظم طبيعي اوصاف ثابت وعيني و قانون طبيعي حاكم بر آنها مهم است . ديگر اينكه نيّت مند بودن ، ارادي بودن و عالمانه بودن پديده هاي اجتماعي راه رابراي نحوه اي خاص از تبيين در علوم اجتماعي باز مي كند كه در علوم طبيعي ممكن نيست . دراين صورت بسياري از پديده هاي اجتماعي حاصل عمل هاي هدفمند و مقصد داري است . به عبارتي با آگاهي ازاينكه انسانها چه خواسته اي دارندواعتقادات آنها چيست وازعملشان چه هدفي دارندمي توان به فهم وتبيين عمل آنها پرداخت.دراين جا فرض براين است كه پديده هاي اجتماعي محصول افعال هدفدارعاملان است.(ليتل،69:1373)تبيين هم عبارت ازاين است كه چگونه درحوزه عمل شكلي ازرفتار ظاهرمي شود كه باعث پيدايي پديده هاي اجتماعي مي شود.اين نظريه انسان را موجودي عقلاني حساب مي كند .
عامليت Agency اشاره داردبه خصوصيات وشخصيت وتوانائيهاي عاملان دردرك ودريافت و دستيابي وتفسير وتحليل وارزيابي وسنجش و اینکه به عنوان عامل برروي جهاني كه آنها رااحاطه كرده است تأثيرمي گذارند.Burns, 202))داومهمترین مسأله تحلیل جامعه شناختی راعاملیت مي داند که سراسرتاریخ تحلیل جامعه شناختی رامی توان درپیرامون آن بازنوشت( 379: (Dow, 1978درنظريه عامليت بركارگزاري انسان به گروهها وطبقات اجتماعي وفلسفه آگاهي وسوژه گي تأكيد شده است.آگاهي وعمل انسان دراين ديدگاه نقش تعيين كننده اي درجامعه ايفا مي كند.
ساختارگرايي
ساختارگرایی مفهومی چند وجهی است.خوداین کلمه از زبانشناسی برخاسته است وانسان شناسان و ناقدان ادبی و فیلسوفان و جامعه شناسان آنرا اقتباس کرده وهریک به آن جهتی متفاوت و معنایی نسبتا متفاوت داده اند .
اصطلاح ساختار گرایی در زبان شناسی نخست به وسیله یاکوبسون مورد استفاده قرار گرفت که آن را ازکاردوسوسور بيرون كشيد. در اواخر دهه 1950 و دهه 1960 تغییر بنیادینی در خصلت و سبک فلسفه وجامعه شناسی فرانسه روی دادکه بحق می توان آن را انقلاب نامید.برچسبی که براین انقلاب می زنندساختارگرایی است.ساختارگرایی دراساس آموزه ای است درباره زبان،اگرچه می توان آن را درمورد جنبه های دیگرزندگی انسان تاآنجاکه بتوان آنهارابا تمثیل زبان فهمید به کاربرد.از نظر سوسور زبان یک نظام شمرده می شودزیرانهادی اجتماعی است،مجموعه ای ازقواعداست که ضرورتاًدریک جامعه عمل می کنند.(اریک ماتیوز،196:1378)نظام سوسوری متشکل ازنشانه ها است که آنها را می توان ازیک سو مجموعه ای ازآواهاواز سوی دیگردارای معنی دانست.اگر بتوان جامعه وفرهنگ آن را همچون نوعی زبان ديدوبه شیوه سوسورآنراچونان نظام فهمید درآن صورت ابزاري نيرومندبراي درك هم تفاوتها و هم شباهتهاي فرهنگها دراختیارخواهیم داشت(اریک ماتیوز،199:1378)
ساختار گرايي مدعايش اين است كه جوامع سيستم هاي در هم تنيده اي هستندكه ساختارهاي اجتماعي بسيار متنوعي را دردل فردجاي داده اند مانندصورتهاي مختلف دولت،سيستم هاي اقتصادي وشبكه حمل ونقل ومدعاي ديگرش اين است كه بسياري ازخصيصه هاي مهم جوامع مثل سازماندهي هاي پايداروفرآيند تغيير رامي توان معلول افرادخاص اين ساختار دانست .بنابراين فهم هرگونه پديده اي دراجتماع مستلزم فهم ساختارهاي آن جامعه است.(لتيل ،1373: 167)ساختارخصيصه آن سيستم اجتماعي است كه درطول زمان وبه مدت طولاني پايدارمي ماند واز افرادي كه درآن واجد نقشي هستندمستقل است.همچنين ساختار آزادي افراد درون خودرا مقيد مي سازد .با توجه به مطالب فوق مي توان گفت ساختارهاي اجتماعي نظاماتي هستند با دوام وسامان بخش كه باتعيين فراخناها وتنگناهاهدايت گرو محدودكننده ياالهام بخش رفتارآدميان هستند.(لتيل،1373: 168 )ازكساني كه دراين سنت فكري كار مي كنند مي توان به پولانزاس اشاره كرد كه سعي دارد «امر سياسي را در دل ساختار شكل بندي اجتماعي جاي دهد». (Polanzas,1973:30براساس اين ديدگاه درك صحيح و علمي دولت سرمايه داري وقتي شكل مي گيرد كه فرضيه اي درباره مبخش بندي ساختارهاي سياسي و اقتصادي كه مقدمه نمو سرمايه گذاري است داشته باشيم .(Ibid: 33)
درنظريه ساختاري،ساختارهاداراي خصوصياتي غيرقابل تقليل وبه هم پيوسته وخاص خود هستندكه مانند قطب متضاد در مقابل افرادقرار دارد.براساس نظريه ساختارگرايي تمام وقايع واعمال داراي علل وعواقب ساختاري هستنديعني برگرفته ازساختارهاي اجتماعي واقتصادي هستند.ساختار اجتماعي، اصطلاحي است عام براي هرگونه شرايط يااوضاع واحوال ومحيط جمعي اجتماعي كه براي فردپديده اي قطعي وتغيير ناپذير به شمارمي رود.(Loyd, 1996: 4)
ساختارگرایی پدیده ای است که ریشه اش بیرون از فلسفه وجامعه شناسی قرار دارد ولی راهش را به فلسفه وجامعه شناسی بازکرده است .ساختارگرایی ازچندین بخش وچشم اندازمختلف تشکیل شده است اول ساختارگرایانی مثل لاکان وفرویدبرساختارهای عمیق ذهن تاکید دارند.ازنظرآنها این ساختار های ناخودآگاه مردم رابه تفکر وعمل وامي دارند.دیگرکسانی هستند که برساختارهای گسترده و نامرئی جامعه تاکید دارند. ماركس را ازجمله كساني می دانندکه برتعیین کنندگی این ساختار هابراعمال ونیزکل جامعه تاکیدکرده است زیرابرساختاراقتصادي ناديده جامعه سرمايه داري تاكيد مي كند.دسته سوم كساني هستندكه ساختارهارابه عنوان الگوهایی برای جهان اجتماعی درنظر مي گیرند.سوسوردراین راستاست وسرانجام ساختار گرایانی که به رابطه دیالکتیکی میان ساختارهای ذهن و ساختارهای جامعه معتقدند.لوی اشتراوس انسان شناس غالبادراین طيف قرارمی گیرد.( (Ritzer, 1988: 197
ساخت يابي
واژه ساخت يابي Structuraction) )در اصل فرانسوي است ودر زبان انگليسي معادل نداردوگيدنز آنرااززبان فرانسوي به عاريت گرفته است.اين نظريه توجه خودرابه تنظيم ساختاركنشهاي متقابل بين اعتقادات ،نيات ،اهداف ،گزينشها وكنشهاي فردي وجمعي انسانها ازيك سو وشرايط ساختاري انديشه وعمل معطوف مي سازد. (Bryant,1991:22)
یکی ازکوششهاي شناخته شده وجامع برای تلفیق عاملیت وساختارنظریه ساختاربندی گیدنز است. گیدنزاین نظریه رادر1970 طرح کرداماشکل کامل آن راابتدادرسال1979وسپس به صورت کاملتر درکتاب ساختمان جامعه درسال 1984 ارايه نمود.دراین کتاب گیدنزاعتقاد داردکه «هربررسی تحقیقی درعلوم اجتماعی یاتاریخ ،بایدکنش ياعاملیت راباساختارمرتبط سازد»( ( Giddens, 1984:219به همين جهت كارمهم گيدنز غلبه بردو گانگي (Dualism) ساختاروعامليت است.ازنظرگيدنزجامعه هم ساختار است وهم كنش.ازكساني كه كارگيدنزرا به نقدكشيده يان کرایب است.وي دروندادهای عمده نظریه گیدنزرابرشمرده است.كرايب معتقداست كه نظريه ساختاربندي رابايدمعادل باكاركردگرايي ساختاري به شمارآورد.اينكارتلاش به منظور حفظ مفهوم ساختار به مثابه يك كل است.درحالي كه بينش هاي چرخش زباني درفلسفه وبخصوص روش شناسي مردم نگردرجامعه شناسي رانيزمي خواهدحفظ كند.(كرايب،1378: 142 )اواضافه مي كندكه گيدنزوامدارروش شناسی مردم نگر،الگوی سه وجهی فروید ازنهاد،خود وخودبرترونیزجمله کلیدی مارکس درباره جامعه و انسان است.( کرایب، 1378 : 142)
نظریه مارکس تنها یکی از دروندادهای مختلفی است که او از آنها استفاده کرده است .بطوريكه ساختمان جامعه گيدنز در حقيقت تامل بسط يافته اين گفته تلفيقي مارکس است که می گوید« انسانها تاریخ را می سازند اما این کار را به دلخواه خودشان انجام نمی دهند آنها این کار را نه تحت شرایط انتخابی شان بلکه تحت شرایطی که مستقیماٌ با آن روبرومي شوندواز گذشته به آنها انتقال یافته است انجام می دهند.) (Ritzer, 1988:487 این نقل قول می فهماندکه کنش انسان محدودومقیدمی شود.کنش انسان به ویژه تابع محدودیتهای ساختاری است که نیروها و روابط تولیدی آن را به وجود می آورند.امابه چنان شیوه ای تعیین نمیشودکه آن چه را روی می دهندناگزیربه صورت پیامد این محدودیت درآورد.
از نظر گيدنز«ساختارهاي اجتماعي عبارتند از مجموعه كلي و دفعتا ظاهرشونده اي ازقواعد،نقش هاوروابط و معاني كه افراددردرون آنها به دنبال آينده به كمك انديشه وعمل انسانها سازماندهي،باز توليدومتحول مي شوند». (Loyd, 1996: 78) اين انسانها هستندكه درطي زمان ساختارها راخلق مي كنند و مبتكرتحول درآنها مي گردند نه خودجامعه؛ ولي فعاليتها و ابتكارات خلاقانه آنها تابع محدوديت هاي اجتماعي است.دربعدهستي شناسي،ساخت يابي مشروعيت قطب بندي كنش وجامعه راقبول نداردوبرآن است كه كنش وجامعه رابه عنوان شئوون متداخل وتأثيرگذاربرهم مفهوم پردازي كند.
يكي ازانتقادات گيدنزبه ساختارگرايي وفراساختارگرايي عبارت اين است كه آنها نتوانسته اند يك مرجع قابل اتكا براي خودخلق كنندوپايه اي فلسفي براي خودايجادنمايند . (Giddens, 1987:85) در حقيقت گيدنزسعي داردازطريق نقد برساختارگرايي به بازسازي عامليت وسوژه اقدام بنمايد .كار اصلي گيدنز درنظريه ساختار بندي اين است كه نشان دهد چگونه ساختارهاايجادمي شوندوروندشكل گيري وزايش ساختار دريك رابطه بين نيروهاوعوامل ذهني وفاعلي چگونه است.اين نظريه درحقيقت ثنويت را مردود مي شمارد زيرا درثنويت توجه به ساختارها از ابعاد گوناگون كه رابطه متقابل بين سوژه وابژه رابه عنوان دو جوهره متفاوت درخود دارد مي پردازد. ( پاركر ،10:1383 )جان کلام نظریه ساختار بندی روشن کردن رابطه متقابل دیالکتیکی و دوگانه عاملیت وساختار است، به عبارتی ساختار و عاملیت را نمی توان جدا از هم تصورکرد.آنهادوروی یک سکه هستندودراصطلاح گیدنزعاملیت وساختار یک پدیده دوگانه اند. ازنظر وی«هرکنش اجتماعی دربرگیرنده ساختاری است وهرساختاری به کنش اجتماعی نیازدارد.بنابراین عاملیت وساختاربه گونه ای جدایی ناپذیری درفعالیت روزمره در یکدیگر تنیده شده اند». Giddens, 1984, 15))
گیدنزتحلیلش را ازعملکردهای انسانی شروع می کند وتأکید دارد که بایداین عملکردها راحالتی بازگشتی( Recursive )درنظرآورد.به عبارتي عاملان اجتماعی فعالیتهای انسانی راایجادنمی کنند بلکه این کنش ها از طریق همان راههایی که انسانها خودشان را به عنوان کنشگر مطرح می سازند، دائماً باز تولید می شوند.عوامل انسانی ازطریق کنشهای خود شرایطی را به وجود می آورند که این کنش ها را ممكن می سازند.(( Giddens, 1984: 2 براساس اندیشه گیدنزفعالیتها رانه آگاهی ایجاد می کندو نه ساخت اجتماعی واقعیت ونه ساختار اجتماعی،بلکه انسانهاضمن ابرازوجودبه عنوان کنشگردرگیر فعالیت می شوندوازطریق همین فعالیت است که هم آگاهی وهم ساختار ایجاد می شود.گیدنز مورد جالب توجهی ازآمیزش اراده باوری وجبرباوری است.او درآثاری چون «ساختمان جامعه» می کوشد ذهنیت فردی را به ایفای نقش واقعی و صورت بخش در جهان اجتماعی بازآورد. (کالینیکوس،1383 :537)
گیدنزطیف وسیعی ازنظریه هارابررسی می کندکه یاباقضیه فردوعامل آغازمی شوندیاباقضیه ساختار وجامعه وگیدنزهر دو نظریه راردمی کند.اواعتقادداردکه حوزه اساسی مطالعه علوم اجتماعی، برابربانظریه ساختار بندی ،نه کنش وتجربه کنشگر فردی است ونه وجودهرگونه کلیت اجتماعی،بلکه این حوزه همان عملکردهای اجتماعی است که درراستای زمان ومکان شکل می گیرند.(پاركر،109:1383)
گيدنزمي گويد«یکی از بلندپروازیهای اصلی من درصورت بندی نظریه ساخت یابی این است که به این دوامپراتوری پایان دهم.درنظریه ساخت یابی حیطه اصلی مطالعه علوم اجتماعی نه تجربه فرد کنشگر و نه وجود هیچ شکلی از کلیت اجتماعی است ، بلکه اعمال اجتماعی که در طول زمان و مکان نظم یافته اند، قلمرو مطالعاتی علوم اجتماعی است». (( Giddens , 1984: 2
مفهوم آگاهی عملی در نظریه ساخت یابی بسیار بنیادی است.این همان خصوصیت عامل یا فاعل انسانی است که ساخت گرایی نسبت به آن غافل بوده است،اما ساير تفكرهاي عيني گرايانه هم مانندساخت گرايي این خصوصیت رادرنیافته اند.درمیان سنت های جامعه شناسی، فقط در پدیدار شناسی واتنومتدولوژی یاروش شناسی قومی است که بررسی های مشروح و باریک بینانه ای درباره ماهیت آگاهی عملی می یابیم.درواقع ،همین مکاتب فکری،به همراه فلسفه زبان متعارف بوده اندکه کاستی های نظریه های سنتی علوم اجتماعی راازاین جهت عیان ساخته اند.گیدنز می گوید«من تمایزمیان آگاهی عملی وگفتمانی راتمایزی خدشه ناپذیرنمی دانم.برعکس مرزبندی میان این دوممکن است به واسطه بسیاری ازجنبه های اجتماعی شدن وتجربه های یادگیری عامل تغییرکند.هیچ مانعی میان آگاهی عملی وگفتمانی وجود ندارد،فقط تفاوت هایی هست میان آنچه می توان گفت وآنچه بنابه طبع،به سادگی فقط انجام می پذیرد.بااین حال درمیان آگاهی گفتمانی وناخودآگاه موانعی وجود داردکه اصولا حول محور سرکوب تمرکز یافته اند».( كسل،133:1383)
دیمومیت زندگی روزمره همچون جریانی ازکنش نیّت مندرخ می دهد اما کنش ها،پیامدهای ناخواسته دارند. غالبا تصور بر این بوده است که عاملیت انسانی را می توان فقط بر حسب مقاصد تعریف کرد.منظور این است که برای آنکه رفتار مشخصی کنش محسوب شود،شخصی که آن را انجام می دهد باید چنین نيتی داشته باشد؛در غیر اینصورت رفتار مورد نظر صرفاً واکنشی انفعالی خواهد بود. این دیدگاه تاحدی معقول است شاید به این دلیل که برخی ازکنش ها واقع نمی شوند مگر این که عامل قصد انجام دادن آنهاراداشته باشند.برای آنکه رخدادی که موجودانسانی درگیرآن است،مثالی از عاملیت محسوب شود،دست کم ضروری است که آنچه شخص انجام می دهدبنا برتوصیفی، نیّت مندانه باشد ، حتی اگر شخص درباره آن توصیف دراشتباه باشد.(كسل،135:1383)
بنابراين نیت مندی مشخصه عملي است که فاعل آن می داندومعتقد است که نتیجه خاصی خواهد داشت وچنین دانشی مورداستفاده مسبب عمل قرارمی گیردتابه این نتیجه دست یابد.اگرتوصیفی که ازعاملیت شددرست باشد،بایدمسئله کاری راکه عامل انجام می دهد،از آنچه قصد می کندیاازجنبه های نیت مندانه کارجدا کنیم.عاملیت به معنای انجام دادن است.(كسل،138:1383)
بنابراين تولیدیا بنا ساختن جامعه کار ماهرانه ای است که اعضای جامعه انجام می دهند. اما این کار تحت شرایطی انجام می گیرد که نه کاملاً عمدی است ونه کاملاً ازجانب آنها درک می شود.کلید فهم نظم اجتماعی به کلی ترین معنای این واژه نه درونی شدن ارزشها بلکه تغییر روابط میان تولید و بازتولیدزندگی اجتماعی به دست کنشگران سازنده آن است.اما هربازتولیدی ضرورتاًتولید نیزهست و بذرتغییردرهرعملی است که دربازتولیدهرشکل نظم یافته زندگی اجتماعی مشارکت می کند.فرآیندباز تولیدازبازتولیداوضاع وشرایط مادی وجود بشر آغازمی شودوبه همان نیزبستگی دارد،یعنی بازآفریدن نوع بشر ودگرگون ساختن طبیعت.همان طورکه مارکس می گوید: «انسان درتبادل با طبیعت (آزادانه ) تولید می کند به این معناکه انسان مجبور می شودجهان مادی رادگرگون سازدتابه بقای خوددرآن ادامه دهد ، زیرا او فاقد دستگاه غریزی است که سازگاری خود به خود با محیط راممکن سازد».( كسل،144:1383) اما آنچه بیش از هر چیز ممیز انسان از حیوان است توانایی او در ( برنامه ریزی ) تعامل بامحیط خود، و بدین وسیله نظارت بر جایگاه خویش در آن است این فقط به وسیله زبان ممکن می شود که بیش و پیش ازهرچیز میانجی فعالیتهای عملی انسان است . «تولید کنش متقابل دارای سه عنصر بنیادی است :معناداری، نظم اخلاقی و روابط قدرت». (Giddens,1976:103)
مفهوم ساخت یابی در بردارنده مفهوم دو سویگی ساخت است که به طبیعت اساساً بازگشتی زندگی اجتماعی مرتبط است و بیانگر وابستگی دو جانبه ساخت و عاملیت است.منظور ازدوسویگی ساخت این است که خواص ساختاری نظام های اجتماعی هم وسیله و هم نتیجه اعمالی است که نظامهای مذکور را تشکیل می دهند . نظریه ساخت یابی ، با این فرمول بندی ، نافی هرگونه تمایزی میان همزمانی و در زمانی یا ایستایی و پویایی است . این نظریه همچنین نافی یکسان دانستن ساخت با محدودیت و مانع است.«ساخت هم توانبخش وهم بازدارنده است و این یکی از وظایف مشخص نظریه اجتماعی است که شرایط حاکم برپیوندهای متقابل این دو را در سازمان نظام های اجتماعی مطالعه کند. طبق این برداشت ، ویژگیهای ساختاری مشابهی به فاعل شناسایی و موضوع شناسایی تعلق دارد.ساخت بطورهمزمان به شخصیت وجامعه شکل می دهد اما در هیچ موردی این شکل دادن به دلیل اهمیت پیامدهای غیرعمدی کنش و به دلیل شرایط ناشناخته کنش تام وتمام نیست ». (Giddens,1979:64) هر فرآیند محصول چیز تازه ای است محصول عمل تازه ای ، اما در عین حال همه کنش ها استمرار گذشته اند ، گذشته ای که فراهم آورنده ابزارهای آغاز کنش است . بنابراین ، ساخت را نه به عنوان مانع کنش ، بلکه باید به عنوان چیزی که در ایجاد کنش نقش اساسی دارد،مفهوم پردازی کرد.حتی درریشه ای ترین فرآیندهای تغییر اجتماعی که مانند همه فرآیندهای دیگر در زمان رخ می دهد برآشوبنده ترین شیوه های تغییر اجتماعی ، همانند مستحکم ترین و پایدارترین شکل های اجتماعی متضمن ساخت یابی هستند . بر اساس مفهوم دوسویگی ساخت ،کنشگران در تولید کنش متقابل به قواعد و منابع متوسل می شوند ، اما بدین ترتیب همان قواعد و منابع از رهگذر همین کنش متقابل مجدداً پی ریزی و بنا می شود. بنابراین ، ساخت حالتی است که درآن رابطه میان جزوکل دربازتولیداجتماعی متجلی می شود.(كسل،175:1383) نهادها فقط درپس کنشگران اجتماعی عمل نمی کنند.کنشگرانی که نهادهاراتولیدوبازتولید می کنند وهر عضوذی صلاح هرجامعه ای چیزهای زیادی درباره نهادهای آن جامعه می داند.چنین دانشی فرع برعملکردجامعه نیست بلکه ضرورتاًباآن عجین است. هر کنشگر دارای معرفتی گسترده ، اما ژرف و دقیق درباره جامعه ای است که خود عضوی از آن است . این معرفت باید هم بر حسب آگاهی عملی و هم بر حسب آگاهی گفتمانی فهمیده شود و حتی جایی که درک گفتمانی در خور توجهی از اشکال نهادی وجود دارد، لازم نیست که این ادراک در گزاره ها بیان شده باشد در جامعه هر فرد کنشگر فقط یکی در میان دیگران است .آنچه کنشگر به عنوان یک عضو جامعه می داند، در متن و زمینه هایی که فراتر از فعالیت های روزانه او امتداد می یابند محو می شود (كسل،178:1383)
ساختاراشاره دارد به توزيع منابع و فرصت ها ، فشارها . عمليات ، محدوديت ها و خطرات در درون يك نظام و سيستم اجتماعي يا در ميان دسته اي از بازيگران . گيدنزساختار را عبارت از هر دو جنبه تحميل ها و فشارها و محدوديت ها و تواناييها مي داند (Giddens,1984:25)مفهوم ساخت را می توان هم به معنای فنی و هم به معنای کلی تر به کار گرفت .ساخت، به مثابه قواعد و منابع ، به صورت بازگشتی در باز تولید نظامهای اجتماعی دخیل است و در نظریه ساخت یابی کاملا بنیادی است . به معنایی کلی تر می توان گفت که ساخت اشاره دارد به ویژگیهای نهادی شده خواص ساختاری جوامع ، ساخت مقوله ای است که در هر یک از مفاهیم ساختاری زیر مستتر است .
1- اصول ساختاری : اصول سازمان یافتن کلیت های جامعه.
2- ساخت ها : مجموعه های قاعده مند که در مبخش بندی نهادی نظامهای اجتماعی دخیلند.
3- خواص ساختاری : ویژگیهای نهادی شده نظامهای اجتماعی که در طول زمان و مکان امتداد یافته اند .
شناسایی اصول ساختاری و پیوندهای آنها در نظامهای بین جامعه ای نشان دهنده فراگیرترین سطح تحلیل نهادی است ،یعنی تحلیل اصول ساختاری متوجه شیوه های تمایز یابی و مبخش بندی نهادها در طول دورترین دامنه های دسترسی زمانی- مکانی است .(Giddens.1984:93) از نظرگیدنزنکات زیر بررهنمودهایی در مورد جهت گیری کلی پژوهش اجتماعی اشارت دارند .« نخست اینکه همه پژوهشهای اجتماعی ضرورتاً دارای جنبه فرهنگی ، قوم نگاشتی یا انسان شناختی هستند.این امر نتیجه چیزی است که من(گيدنز) «هرمنوتیک مضاعف» می نامم که ویژگی علوم اجتماعی است.جامعه شناس پدیده هایی رامطالعه می کندکه پیشاپیش به عنوان امور معنادارابتنا یافته اند.شرط ورودبه این حوزه مطالعاتی دانستن چیزهایی است که کنشگران پیشاپیش می دانندوبایدبدانندتا فعالیتهای روزانه زندگی اجتماعی رااداره کنند.دوم اینکه در پژوهشهای اجتماعی حساس بودن به مهارتهای پیچیده ای که کنشگران درتنظیم وهماهنگ سازی زمینه های روزمره رفتارخوددارندحائزاهمیت بسیاراست» .(Giddens.1984:286) سوم اینکه تحلیل گر اجتماعی بایدبه تکوین زمانی- مکانی زندگی اجتماعی نیزحساس باشد. (Giddens.1987:288) تحلیل هماهنگ شدن زمانی- مکانی فعالیتهای اجتماعی به معنای مطالعه خصایص زمینة مکانهایی است که ازرهگذرآنهاکنشگران درخط سیرهای روزمره خودحرکت می کنند و مطالعه منطقه ای شدن مکانهایی که در طول زمان – مکان امتداد می یابند ( Giddens.1987:293)
ازنظرگيدنزبرابرگرفتن زمان باتغییراجتماعی اشتباهی اساسی است.اکثر نظریه های اجتماعی نه تنهازمانمندی کردار اجتماعی بلکه خواص مکانی آنرا نیزنتوانسته اندبه صورت جدی در نظر بگیرند.درنگاه اول،هیچ چیزپیش پا افتاده و بیهوده تر از این ادعا به نظرنمی رسدکه بگوییم فعالیت اجتماعی درزمان ومکان اتفاق می افتد،امانه زمان ونه مکان واردکانون نظریه اجتماعی نشده اند؛بلکه این دومقوله بیشتربه عنوان محیط هایی که کرداراجتماعی درآنهاانجام می گیردبه شمارآمده اند.درمورد زمان،دلیل این وضع عمدتاًتأثیرونفوذتمایزهای همزمانی،درزمانی است یکسان ساختن زمان باتغییر اجتماعی این پیامدرابه دنبال داشته است که زمان نوعی حدومرزبرای نظم های اجتماعی پایدارقلمدادشده است.یابه هرحال به عنوان پدیده ای بااهمیت ثانوی.(پاركر،127:1383) روی دیگر یکسان سازی زمان وتغییر معادل ساختن ایستایی یابی زمانی باثبات وپایداری است. (Giddens,1979:202) مقیاسهای زمانی فعالیت اجتماعی ازطریق انتقال ارتباطات بین فواصل دورتغییرمی یابد.پیوندمتقابل زمان ومکان رامی توان براساس مشارکت کنشگران اجتماعی درچرخه های فعالیت اجتماعی وهمچنین درسطح تغییرشکل خودجامعه کشف کرد.تغییردرجامعه را می توان برحسب مسیرهای زمانی مکانی نیزدرک کرد.تحول اجتماعی خصلتاًشامل حرکات مکانی ونیزحرکات زمانی است که مهمترین شکل آن درزمان ماگسترش جهانی سرمایه داری صنعتی غربی است. (Giddens,1979:205)
این واقعیت که مفهوم متداول ساخت اجتماعی درعلوم اجتماعی که چیزی شبیه آناتومی بدن یا اسکلت فلزی ساختمان است آکنده ازتصاویر مکانی است،شاید دلیل دیگری باشد بر این که چرا اهمیت خودمکان به ندرت درنظریه اجتماعی به حدکافی موردتأکیدبوده است .(كسل،255:1383) مناطق معمولاً برحسب روابط زمان- مکان تعریف می شوند.جدایی مکانی بین( محل زندگی)و(محل خواب)درخانه ها درعین حال تمایزی بین زمانهای استفاده از آنها نیز هست. ساخت یابی همه نظامهای اجتماعی چه کوچک وچه بزرگ درزمان ومکان رخ می دهد.بااین حال روابط زمانی و مکانی طی این ساخت یابی به حال تعلیق نیز درمی آید.این درهم آمیختن حضور و غیاب در بطن ماهیت بناسازی نظامهای اجتماعی نهفته است.هرجامعه ای به شکلی دست اندرکار از میان برداشتن محدودیتهای زمان ومکان درنظریه ساخت یابی زندگی اجتماعی متشکل ازاعمال اجتماعی نظم یافته دانسته می شود.زندگی نه به منزله ساختهابلکه همچون تداوم وجودروزمره متن یازمینه قراردادهایی تجربه می شودکه پیش ازهمه درسطح آگاهی عملی نظم یافته اند.استمرارزندگی روزانه پدیده ای مستقیماً برانگیخته شده نیست.بلکه درروالمند شدن اعمال تحکیم می یابد.(كسل،286:1383) زندگی هرروزه به معنای فعالیتهای روال مندروزمره است که درآن روال مندی این فعالیتها درچارچوب سنت به لحاظ هنجاری باقوت جای گیرنشده اند.مطمئناً روال مندی به پسمانده های سنت تجسم می بخشد،همانطور که کل زندگی اجتماعی باید چنین کند . اما قیود اخلاقی اعمال مستتر در سنت جای خود را به قیودي می دهد که در بستری از موانع اقتصادی ،در مقیاسی چشمگیر به عادت متصل هستند. (Giddens,1984:38)
گیدنزنظریه ساخت یابی خود راازبین دوموضع که سایر نظریه پردازان آنان رانقطه مقابل یکدیگر تلقی می کنندبه وجود می آورد. یعنی از بین نظریه های مربوط به جمع از یک طرف و نظریه های مربوط به فرد از طرف دیگر . او در بین این دو نظریه زمینه مشترکی را می یابد تا براساس یک تصور ساده نظریه ساخت یابی خود را تدوین کند هرچیزی در زندگی اجتماعی،ازآنچه سیستم های جهانی در بر می گیرند،تاآنچه وضعیت فکری یک فرد محسوب می شوددر یک کرداراجتماعی به وجودمی آیدکرداربه معنی اجرای ماهرانه رفتاروتعامل رفتاراست. (راب استونز ، 1379: 244- 243) انگیزه آن گونه که برای فروید، معناآن گونه که برای وبروسودآن گونه که درنظریه های انتخاب عقلانی مطرح است،ازنظر گیدنز ویژگی اصلی بازیگر صحنه اجتماع به شمار نمی آید. انگاره نامتعارف گیدنز از فرد با این فرض شروع می شود که بازیگر صحنه اجتماع چگونه باید بازی و عمل کند؟وی با استفاده از این انگاره سلسله مراتبی را برای کارهای و فعالیتهای بی اهمیت استنتاج می کند که خودآگاهی استدلالی در رأس، خودآگاهی عملی در میانه ، و ناخودآگاهی در قاعده قرار می گیرد این سلسله مراتب موضوع اصلی نظری وی در مورد شخص عمل کننده است خودآگاهی عملی وزنه تئوریک مهمی محسوب می شود چرا که این سطح از آگاهی به شناخت چگونگی عمل اشاره دارد.شناخت چگونگی عمل،شناختی غیرکلامی وضمنی است بدین معنی که بخش اعظم وعمده آن بدون یادگیری وآموزش صورت می پذیرد و دربیشترمواقع آن رابدیهی می انگاریم.اماتمام این شناخت آنگونه که به نظرمی رسداسرارآمیز نیست.(استونز، 1379 : 429) درنظرگیدنز تفکرآگاهانه زمانی واقع می شودکه دروضعیت خودآگاهی استدلالی قرار گیریم،یعنی وضعیتی که ازتفکرات خودآگاهی داشته باشیم واین وضعیتی است که موقعیت پیش آمده به هر دلیلی فاقدویژگی بدیهی بودن بوده وحالت کاملا جدیدی برای فرد داشته باشد
فکر محوری نظریه گيدنز مفهوم ساختار بندی است که به گفته گیدنز غالباً با دوگانگی ساختار پیوند دارد به نظر او جامعه شناسی معمولاً ساختار را نوعی ویژگی مقید کننده یا تعیین کننده حیات اجتماعی می داند اما در واقع ساختار چاره ساز نیز هست.(یان کرایب،1378: 143) سامان اجتماعی عمدتاً ناشی از فعالیت روزمره و تبعیت ضمنی از قاعده است و ساختار به قواعدی باز می گردد که در چنین کنشی نهفته است . ساختار فقط در کنش و به واسطه آن وجود دارد درست همان طور که ساختار زبان مادر ، گفتار و به واسطه آن وجود دارد . او چنین کنشی را کردارهای اجتماعی می نامد و جامعه شناسی فقط با در نظر گرفتن کردارهای اجتماعی به عنوان موضوع مطالعه می تواند بر دوگانگی سنتی کنش و ساختار فائق آید( كرايب،144:1378 ).به گفته گیدنز،این دوگانگی در واقع دو وجهی بودن است.یک چیز یا یک موضوع مورد مطالعه با دو وجه دارد بر اساس نظریه ساختار بندی قلمرو پژوهشی اساس علوم اجتماعی نه تجربه کنش فردی و نه وجود نوعی کلیت اجتماعی بلکه کردار های اجتماعی سامان یافته در زمان و مکان است (كرايب،145:1378)کنشهای انسانی ولذا کردارهای اجتماعی،خصوصیات معینی دارد که نهادها بر اساس آنها بنا شده اند.مسئله عمده این است که چگونه می توانیم ازدوسویگی درکنش متقابل چهره به چهره به دوسویگی درراستای زمان ومکان حرکت کنیم یعنی ازکنش به نظامها وچگونه می توان ازدو سویگی درکنش متقابل چهره به چهره به دوسویگی درراستای زمان ومکان رسید(كرايب، 148:1378)گیدنز با استفاده از اصطلاح زمان - مكان مدلهایی از حرکات روزمره مردم در چهارچوب زمان و مکان درست می کند و آنها را در راستای ملاحظات جامعه شناختی تعدیل می کند در اینجا باز هم جزئیات قضیه به اندازه نیت کلی آن اهمیت ندارد (كرايب، 142:1378) آنچه نقش نهادی دارد فرد نیست بلکه واحد زمان ـ فضا ، یا موقعیت هم حضوری است آنچه مردم می دانند این نیست که چگونه نقش بازی کنندبلکه این است که چگونه واکنش نشان دهندوعمل کردن دریک موقعیت را یاد بگیرند از دیدگاه گیدنز واحدهای پایه ای ساختار اجتماعی برخلاف آنچه ما آموخته ایم نقش ومنزلت یک فرد نیست بلکه موقعیتهایی باکردارتعریف شده است که مابه درون وبیرون آن حرکت می کنیم ورفتار کنونی ماراشکل می دهد موقعیتهای نهادی همراه باترکیبات اخلاقی وعملیشان تعهدات،قدرت وفعالیتهای فرد را ایجاد می کند ولذا این موقعیتها هستندکه اهمیت علی دارندنه نقشها (کلارک و دیگران ،1990: 149)
«مفهوم ساختار بندي مبتني بر اين تصور است كه عوامل و ساختارها دو رشته پديدههاي موجود جدا از هم نيستند بلكه وجود واحد دوگانهاي را به نمايش ميگذارند . صفحات ساختاري نظامهاي اجتماعي هم واسطه و هم پيامدعملكردهايي اند كه به گونه اي بازگشتي سازمان ميگيرند.لحظه توليد كنش ، لحظه باز توليد زمينه هاي تصويب روزمره زندگي اجتماعي نيز است».Giddens,1984:26)) آشكار است كه ساختار بندي مستلزم رابطه دیالكتیکی میان ساختار وعاملیت است.ساختار و عاملیت یک واقعیت دو وجهی است که هیچکدام بدون دیگری نمی تواند وجود داشته باشد . ( جورج ریترز ، 1377 : 706)
زمان و مکان در نظریه گیدنز متغیرهای تعیین کننده ای اند.هردو این متغیرها بستگی به حضور آدمهای دیگردرزمان ومکان دارند.شرط اساسی کنش متقابل رودرو این است که به گونه ای دیگران درهمان زمان ومکانی که کنشگروجودداردحضور داشته باشند.به هرروی نظامهای اجتماعی درزمان ومکان گسترش می یابندودرنتیجه دیگران ممکن است دیگرحضورنداشته باشند.یک چنین فاصله گیری زمانی ومکانی درجهان امروزی براثرصورتهای نوین ارتباطات وحمل ونقل بیش از پیش افزایش یافته است . ( ريتزر، 706:1377) بنابراین نظریه ساختار بندی به جای تأکید بر جوامع بشری بر سازماندهی های نهادها در راستای زمان و مکان تأکید دارد .
تحلیل ساختارهای عینی که به زمینه های متفاوت تعلق دارند،ازتحلیل تکوین ساختارهای ذهنی درقلمروزیست اجتماعی جدایی ناپذیر است. فضای اجتماعی وگروههایی که آنرااشغال می کنند محصول تلاشهای تاریخی است دراین فضاعوامل انسانی بروفق جایگاهی که درفضای اجتماعی دارندو باساختارهای ذهنی که به وسیله آنها این فضارا ادراک می کنند،مشارکت می کنند.(پاركر، 76:1383)
تفاوت نظریه ساخت يابی باساختارگرایی این است که درساختارگرايي كنشگر فردي يا عوامل انساني درون ساختاردرشكلگيري تعديل ياتكميل ساختارچندان نقشي ندارندوغالباً تحت تأثير ناخودآگاه ساختارها به الزامها وتكاليف ساختاريشان عمل ميكنند،حال آنكه درنظريه ساختار بندي گيدنز،عوامل انساني هرچنددرچارچوب ساختارهاوتا اندازهاي تحت الزام قواعد ساختاري عمل ميكنند، اما در تغيير ، تكميل و حتي ساخت ساختارهاي نو ميتوانند نقش داشته باشند. در واقع ، بر اساس اين نظريه ، ميان ساختارها و عوامل انساني رابطه متقابل و ديالكتيكي برقرار است.به اعتقاد گيدنز ساختار و عامليت در عملكرد جاري اجتماعي هيچگونه جدايي از هم ندارند و اين دو در واقع دو بعد تفكيك ناپذير واقعيت اجتماعي را تشكيل ميدهند و دو روي سكه اين واقعيت به شمار ميآيند.
درنظریه ساخت يابی فرد و ساخت نظام اجتماعی درزمان ومکان به همدیگر ارتباط پیدا می کند وقلمرومطالعات علوم اجتماعی بررسی اعمال اجتماعی است که درپهنه زمان ومکان نظم پیداکرده اند. درمطالعه جنبشهای اجتماعی علاوه بر متغیرهایی که گیدنزاشاره می کندبه متغیردیگری هم باید پرداخت وآن مسئله هدف می باشد.هرجنبشی اهداف مخصوص خودرادارد.هرجنبشی دارای جایگاه ویژه ای در زمینه اجتماعی است ودریک زمان معین تاریخی واجتماعی بامراحل زماني مربوط به خودجنبش اتفاق مي افتدكه هدف وجهت خاصي راداردوبوسيله شرايط بين المللي وعوامل جهاني حمايت مي گردد.همه عوامل جنبش های اجتماعي درجای خودمهم هستندوازهیچ کدام ازعوامل ومنابع جنبش نمی توان چشم پوشی کرد.تمامی عوامل گفته شده بریکدیگرتاثیرمی گذارندوبه عبارتی رابطه دیالكتيكي دارندهرجنبشی محصول رابطه عوامل چهارگانه پيش گفته است تقویت یا تضعیف هریک از عوامل فوق موجب ضعف یا توانایی جنبش برای رسیدن به اهداف در مکان و زمان خاص ودرزمینه اجتماعی مشخص می گردد .
در مطالعه عاملان بایدبه سه عنصرتوجه کرد1- رهبری2- حاملان اندیشه ياایدئولوژی جنبش که وظیفه تبلیغ وتوزیع ایدئولوژي برعهده آنان است3-پیروان یاعاملان جنبش که براساس ایدئولوژی ودستورات رهبری عمل می کند،هرکدام ازاین سه عنصربایدسه نوع رفتاررابه مرحله اجرا درآورند1- قواعدوقوانین جنبش رابشناسند2- درک وفهم خویش ازجنبش وایدئولوژی رابه دیگران منتقل کنند 3- براساس شناخت خودودستوررهبری عمل کنندزمینه اجتماعی یعنی شرایط سیاسی،اقتصادی،اجتماعی و فرهنگی مکان عمل جنبش اجتماعی است.امکانات،محدودیتهاوتهسیلات وتضييقاتي که این متغیربر روی جنبشش ایجاد می کند،امکان جنبش رافراهم می کند،البته به همراه این متغیربایدبه نکته دیگری توجه کردوآن بحث رابطه افرادبازمینه اجتماعی است.افراددرهرزمینه وساخت اجتماعی قادربه عمل نیستند بلکه زمینه اجتماعی براي هرجنبش بایدفراهم شودیاباشدتاجنبش بتواندبرروی آن زمینه اجتماعی عمل کند. شرایط وساخت اجتماعی مکان عمل جنبش است.ایدئولوژی عامل اتصال جنبش است. ایدئولوژی شرایط را توضیح می دهدوبایدهاونبایدهارامشخص مي سازدووضعیت موجودراتحلیل ودرمرحله بعدتاییدیا تکذیب ودرنهایت وضعیت مطلوب رابیان می کند.به عبارتی ایدئولوژی وظیفه ارتباط افرادبه زمینه اجتماعی دریک شرایط جهاني مطلوب رابرعهده دارد.شرایط وامکانات جهانی وبین المللی درهرموقعیتی زمینه هاوامکانات رابرای جنبش های اجتماعی فراهم می سازد که در شرایط دیگر ممکن نيست. باید توجه داشت که هیچکدام ازعوامل اصلی فوق به تنهایی برای ايجاد جنبش كافي نيست بلكه آنچه جنبش راپديد مي آوردتركيب واستخراج این عوامل چهارگانه اصلی به همراه تقویت عوامل فرعی است .اختلافات جنبشی های اجتماعی ناشی ازتفاوت در یکی ازعوامل فوق الذکراست.
ایدئولوژی جنبش عنصرتعیین کننده ای است زيرا ایدئولوژي است که جهت وهدف ومقصد جنبش رانشان می دهد.رهبران جنبش درقلب جنبش هستندوافرادی اندکه بیشترین آگاهی رااز ایدئولوژی وساخت اجتماعی وشرایط جهانی داراهستند.حاملان جنبش نزدیکترین افرادبه رهبری هستندودرنهایت عاملان پیروان جنبش هستند.اینها اعضا تمام وقت جنبش نیستند بلکه کنشگران اجتماعی در زمینه وزمان خاصی واردعمل می شوند.هرجنبشی باشناخت رهبری ازاندیشه وآرمانهای آن که اهداف کلی راشامل می شودآغازمی گردد.این مراحل گوناگون باساخت یااتخاذیک ایدئولوژی وعرضه آن توسط رهبری ورهبران وتوزیع گران ادامه می یابد.فضای اجتماعی این اتفاقات بخشهای مربوط به زمینه اجتماعی جنبش می باشدکه کنشگران راباامکانات ویا محدودیتهای خود تحت تاثیرقرارمی دهد.ظهوروبروزجنبش اعتصابات،راهپیمایی درمرحله بعداتفاق می افتد.جنبش اجتماعی دریک ساخت اجتماعي،توسط عاملان اجتماعی برای رسیدن به اهداف ایدئولوژیک ویاغیرایدئولوژیک روی می دهد.دراکثرجنبش ها نقش ایدئولوژی گردآوری افراد حول یک محورخاص وحرکت دهی به آنها می باشد.یکی ازمشکلات اساسی جنبش هااین است که بعضی افرادهدف ازشرکت درجنبش رارسیدن به اهداف خاصی می دانندکه این مسئله بسی خطرناک ودرانحراف جنبش ازاهداف خودموثربوده وبسیاری ازجنبش هارابه شکست رهنمون ساخته است .
دکتر سید حسین اطهری
پير بورديو جامعه شناس برجسته فرانسوي بود كه دركارهايش از روش هاي كه از رشته هاي مختلف، از فلسفه و نظريه ادبي گرفته تا جامعه شناسي و انسان شناسي اخذ شده بود، استفاده مي كرد. او به خاطر كتاب تمايز مشهور شده است. كتابي كه در آن مي كوشد تا داوري هاي زيباي شناسانه را به جايگاهي كه افراد در فضاي اجتماعي دارند، مرتبط سازد.